کريمي,احمد
سال 1340 در شب ميلاد سرور شهيدان حضرت حسين بن علي عليه السلام در تهران پا به عرصه وجود گذاشت. او از همان اوان کودکي با قرآن انس گرفت و از نماز استعانت جست. نماز را در مسجد به جا مي آورد و در منزل بيشتر با تلاوت آيات نوراني قرآن روح و روانش را صيقل مي داد.
از همان کودکي با اخلاق پسنديده و صفات نيک، زندگي را صفا مي بخشيد و فردي با ايمان گشت. سپس به قم عزيمت کرد و تحصيلات خود را ادامه داد.
شانزده ساله بود که جرقه انقلاب بر دامن حکومت طاغوت افتاد و او همگام با نسل پرشور انقلاب پيش رفت و حلقوم پاکش به طنين تکبير و شعار گشوده شد.
در سايه ساز مکتب حيات بخش اسلام و با دم مسيحايي حضرت امام (ره) به مبارزه با طاغوت پرداخت و در گرماگرم انقلاب از خود تعهد و اخلاص نشان داد و در صحنه هاي نهضت مقدس اسلامي مشارکت کرد.
با پيروزي انقلاب، علاوه بر ادامه تحصيل، در صحنه هاي مختلف به پاسداري از ارزش ها همت گماشت. با آغاز جنگ تحميلي دل بي قرارش را به جبهه هاي نبرد سپرد و اصرار خانواده براي ادامه تحصيل اثر نبخشيد و راهي جبهه هاي جنگ شد.
يک سره در جبهه هاي نبرد ماند و در مسئوليت هاي مختلفي به جهاد پرداخت و هر بار با بدني مجروح به شهر بازمي گشت.
شهيد کريمي در علميات بستان، فتح المبين، بيت المقدس، والفجر چهار، خيبر، بدر، والفجر هشت، کربلاي يک، کربلاي چهار و کربلاي پنج حضور داشت و پس از شش سال جهاد مقدس به درج? رفيع شهادت نايل آمد.
سراسر زندگي او سرشار از پاکي بود، در شکوه عظمت همنشين بسيجيان بود. در اوج شهامت و شجاعت، ساده مي زيست و صادقانه روزگار مي گذرانيد. با بچه ها که سخن مي گفت، حرف هاي او نه بوي ريا مي داد و نه خودستايي. به مرخصي که مي آمد، کمتر به خانه مي رفت و دائم در بسيج و پايگاه هاي مقاومت مي ماند.
شب که مي شد با دست هاي پر عاطفه اش به ياري بيچارگان مي شتافت و با احساس و عشق، گره از کار آنان مي گشود.
او مصداق انسان کامل بود يعني به امير مومنان علي عليه السلام تاسي کرد و روح مالامال از شجاعت و شهامت را با ترس و بيم از آه يتيمان و درماندگان قرين کرده بود.
منبع:ستارگان خاکي،نوشته ي ،محمد خامه يار،نشرلشگر17علي ابن ابي طالب(ع)،قم-1375
وصيت نامه
بسم رب الشهدا
با آرزوي طول عمر هرچه بيشتر امام امت، رهبر عزيزمان و اميد تمام مسلمين و مستضعفان جهان بالاخص ايران و پيروزي هرچه بيشتر و زودتر رزمندگان اسلام وصيت نام? خود را آغاز مي کنم. اولين وصيت من اين است در هر موقع و هرکجا که هستيد، اول به امام عزيزمان دعا کنيد و اين شعار خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار را هيچ وقت فراموش نکنيد و ذکر هميشگي تان باشد.
دومين وصيت من اين است که هميشه روحانيت مبارز را پشتيبان باشيد تا شکست نخوريد که به قول امام اسلام بدون روحانيت مثل کشور بدون طبيب است.
پدر و مادر و برادر و خواهران و دوستان و آشنايان، سرنوشت انسان هرچه باشد، همان است و هيچ کس نمي تواند سرنوشت خود را عوض کند. انسان يک بار به دنيا مي آيد و يک بار هم از اين دنيا برود. پس چه بهتر که در راه خدا و اسلام از اين دنيا برود. در اين دنيا هرقدر هم که ناراحتي مي کشد لااقل در آن دنيا راحت باشد. درخت اسلام احتياج به خون دارد و اين خون جوانان است که مي تواند اين درخت را بارور سازد و به قول سالار شهيدان حسين بن علي که مي فرمايد: اگر دين محمد پايدار نمي ماند جز با کشته شدن من پس اي شمشيرها مرا دريابيد اگر اسلام و کشور با ريختن خون جوانان پايدار مي ماند پس اي سربهاي داغ صداميان کافر بر قلب من فرود آييد. پس اگر من شهيد شدم ناراحت نشويد بلکه خوشحال باشيد چون من امانتي بودم که خدا به شما داده بود و شما اين امانت را در راه خودش پس داديد و اگر من شهيد شدم لباس سياه نپوشيد بلکه لباس سفيد بپوشيد چون لحظ? شهادت، لحظه دامادي من است و شب اول قبر، شب زفاف من مي باشد هرکس به خاطر شهيد شدن من ناراحت شود و خداي نکرده ايمانش ضعيف بشود، خدا شاهد است به جد امام قسم راضي نيستم و آن دنيا بايد جواب بدهد. پدر و مادر و برادر و خواهران عزيزم بعد از شهيد شدن من در هر لباس و در هر کجا که هستيد و به هر صورتي که مي توانيد راهي را که من رفتم شما هم ادامه دهنده اين راه باشيد، چون راهي است که به سوي سعادت و خوشبختي مي رود و انتهايش درجه رفيع شهادت مي باشد. و انسان شهادت در راه خدا را با جان و دل استقبال مي کند. والسلام علي من اتبع الهدي
پاسدار و فدايي کوچک شما احمد کريمي 20/8/1361
خاطرات
عباس وحيد نيا:
از ويژگي هاي شهيد احمد کريمي، مساله اطاعت پذيري و تسليم در مقابل امر فرماندهي بود. هروقت کاري به او واگذار مي شد، به هيچ تعللي مي پذيرفت. در سخت ترين شرايط مسئوليتي را قبول مي کرد و هر کجا به او نياز بود حاضر مي شد. ديگر به فکر اين نبود شايد به شخصيتش لطمه اي وارد شود يا مثلاً اين کار با شان او سازگار نيست.
وقتي گردان حضرت معصومه(س) را با بهترين نيروها تشکيل داد و براي عمليات والفجر هشت آماده شد، به او دستور دادند گردان ديگري را به عهده بگيرد، بي هيچ دغدغه اي پذيرفت.
حالا ممکن بود بچه ها احياناً تصور اشتباهي از اين جابه جايي داشته باشند و در ذهنشان سوالهايي ايجاد شود که چرا ايشان را به گردان ديگري منتقل کردند ولي حاجي اصلاً به اين مسايل فکر نمي کرد.
سردار غلامرضا جعفري:
شهيد احمد کريمي، از کساني بود که در امر فرماندهي رشد خوبي از خود نشان داد. او موفقيت خود را در فرماندهي از پايين ترين رده يعني هدايت نيروهاي دسته رزمي تا فرماندهان گردان پشت سر گذاشت، با تجرب? خوبي که داشت بسيار موفق بود. انس با رزمندگان، موفقيت او را در امر فرماندهي دوچندان کرده بود. او در زندگي شريک غم و شادي بچه ها بود و آنان علاقه زيادي از خود به او نشان مي دادند. من يقين دارم اين محبوبيت امر فرماندهي را براي او آسان مي کرد.
يکي از فرمانده گردان هاي لشکر 17 علي ابن ابيطالب (ع) بود. انساني بود که فرماندهي را از پايين ترين رده آزموده بود و باکوله باري از تجربه رشد کرده بود لذا در نقش فرمانده گرداني و مديريتي که در اداره صدها رزمنده، هدايت و فرماندهي آنها را به عهده داشت بسيار موفق بود. يکي ديگر از علت هايي که ايشان در امر فرماندهي مي شود گفت بسيار موفق بود مانوس بودن بسيار زيادي بود که با رزمندگان اسلام داشت ,به خاطر اين که در جمع آنها بود با آنها و در زماني که در پشت جبهه مي آمد در شادماني و مراسم بيشتر وقت خود ش را در کنار رزمنده ها و با رزمنده ها سپري مي کرد.
محبوبيت خاصي در بين رزمنده ها داشت و اين بود که امر فرماندهي و مديريتي براي ايشان بسيار آسان بود . اين شهيد بزرگوار بسيار منظم و منضبط ,هم از نظر ظاهري و هم از نظر کاري که نظم اين شهيد بزرگوار تاثير بسيار زيادي در نظم گردان و مجموعه اي که ايشان فرماندهي مي کرد ,بسيار آشکار و پيدا بود هم در بحث مسائل ظاهري و هم در برنامه ريزي هايي که کرده بود .
ايشان به خوبي درمي يافت که که سادگي و شجاعت دو عنصر موفقيت است. بايد بگويم که انتخاب او از سوي فرمانده لشکر به جا بود.چيزي که در آن زمان مطرح بود شجاعت افراد بود , اگر کسي داراي تجربه و سابقه اي در جنگ بود و از شجاعت والايي برخوردار بود,انتخاب مي شد, مسائل بعدي که بحث مديريت باشد و با مسائل ديگر اينها در اولويت هاي بعدي قرار دارند. انتخاب يک فرمانده گردان معيار اصلي اش
شجاعت بود که ايشان به مراتب بالا از آن برخوردار بود.
پدافندي که ما در جبهه جنوب ,در جزيره جنوبي انجام داديم واين خط و منطقه حساس را حفظ کرديم تابقيه لشکرآسوده براي عملياتي که داشتند ,آماده شوند مرهون تلاشهاي ايشان است.
در بحث جنگ ودفاع مقدس داراي يک روحيه تهاجمي و عملياتي و خط شکني ,وبا استقامت بالا بود. حفظ جزيره مجنون براي ما بسيار مهم بود ,جزيره اي که هزاران شهيد و با زحمات زياد و نقطه بسيار حساس که نقطه حياتي براي جمهوري اسلامي بود و آن فدارکاري ها که رزمندگان اسلام انجام داده بودند که سانت به سانت اين جزاير حاکي از رشادت ها و فداکاري ها و ايثارهايي بود که رزمندگان اسلام کرده بودند. حفظ آن براي ما بسيار مهم بود لذا بايد انساني را انتخاب مي کرديم که تمام مشخصات يک فرمانده را داشته باشد وگزينه ما کسي نبود جز شهيد احمد کريمي.
در موردتعبد ايشان بايد بگويم که ويژگي هايي ک اين شهيد بزرگوار داشتند انساني بود که همواره آماده شهادت بود , داراي بينش والاي و آمادگي کافي هم نسبت به مسائل اسلام داشت.
ايشان همواره در مسائل خودسازي دقت مي کرد و تلاش مي کرد .در عملياتي ايشان را مامور کرديم ماموريت سنگين را انجام دهد اين وظيفه بزرگ باعث مي شد او عملياتي را که پيش رو است از دست بدهد. با توجه به علاقه خاصي که به حضور در عمليات داشت واز طرفي نمي خواست دستور فرماندهي را کنار بگذارد ,اين دستور را اجرا کرد.
قرار بود در جايي پدافند کند,به ايشان گفتند اينجا تنگه اُحد است براي ما, اگر اين را از دست بدهيم همه زحماتي که ممکن است در جاي ديگر بکشيم براي اسلام به هدر برود .
ايشان آرام گرفت ,رزمندگاني که در آن صحنه و در لشکر علي ابن ابيطالب (ع) بودند ,به ياد دارند که با قوت و قدرت و دلسوزي در حفظ آن منطقه در جزيره جنوبي واقعاً تلاش کرد و آنجا را حفظ کرد که مي توانيم بگويم باز اين يکي از آن بُعد تعبد و اطاعت پذيري که روي بحث فرماندهي و سلسله مراتب داشت.
در خصوص عشق و علاقه ايشان به اهل بيت و ائمه و امام امت و همه کساني که با ايشان در گردان حضرت معصومه يا گردان هاي ديگري که فکر مي کنم در گردان سيدالشهداء هم ايشان يک زمان خدمت مي کردند ,شاهد هستند که واقعاً علاقه خاصي به ائمه داشتند و طي مسئوليت خودش در گردان و گروهاني که بود و هميشه اين مجالس ذکر و دعا و توسل به ائمه را ترتيب مي داد, به هر مناسبتي و چه در خط پدافندي و در شب هاي عمليات، چه در زماني که در مقرها بود, چه در عقبه بود ,باتوسل به ائمه نيرو مي گرفتند و واقعاً در پيشبرد اهداف اسلام و دفاع ازاسلام واقعاً اينها نيرو مي گرفتند. خدمات ارزشمندي را انجام دادند و در مورد اطاعت پذيري از امام و عشق و علاقه به امام که ديگر جاي بحث ندارد . براساس دستور و فرمان و رهنمودها که ايشان از اول جنگ تا زمان شهادتشان در عمليات کربلاي 5 حضور فعال و چشمگيري داشت و حتي تا زماني که پشت جبهه بودند، لحظه اي غافل نبودند.
زماني که در پشت جبهه بودند زمان بسيار محدودي بود ,شايد براي تجديد قوا و جمع آوري نيرو و بسيج رزمنده ها به سمت جبهه ها کار مي کردند و تا اين که به کارهاي شخصي خودشان بپردازند.
ابوالفضل بستان افروز:
حاج احمد علاق? زيادي به سادات و فرزندان حضرت فاطمه (س) داشت، او با تمام بچه ها گرم و صميمي بود ولي با سادات بيشتر!
حساسيت خاصي روي شال سبز آنان داشت. هروقت بچه هاي گردان را با شال سبز مي ديد خوشحال مي شد اما اگر کسي شال سبزش را نمي بست دستي به شانه اش مي گذاشت و مي گفت: اخوي دوباره که شال نبستي!
در مناسبت هاي مختلف مثل محرم و صفر، ايام فاطميه و در عيد غدير، کسي از سادات جرات نداشت در گردان باشد و شال سبز نبندد، هر مراسمي بود آنان کنار درب مي ايستادند و به همه خوش آمد مي گفتند و پذيرايي مجلس را به عهده مي گرفتند. حاجي روي اين مساله خيلي جديت داشت. او به سادات و مادر آنان حضرت زهرا (س) اظهار محبت بسيار مي کرد.
شجاعت يکي از معيارهاي عمده ما در انتخاب افراد براي فرماندهي گردانها در زمان جنگ بود. در دوران دفاع مقدس، بروبچه ها زيادي بودند که به خاطر حضور مداوم در جنگ از تجربه هاي خوبي برخوردار بودند و در امر مديريت موفقيت زيادي داشتند. اما ملاک عمده ما براي انتخاب فرماندهان علاوه بر داشتن ويژگيهاي اخلاقي برخورداري از شجاعت و روحي? شهادت طلبي بود. انتخاب شهيد بزرگوار احمد کريمي براي تصدي سمت فرماندهي گردان به همين خاطر بود. او در عمليات مختلفي از آزاد سازي بستان تا فتح خيبر و در عمليات مکرر کربلا با وجودي که بارها مجروح شده بود در گردانهاي رزمي شجاعت هاي زيادي را از خود نشان داده بود. شهيد کريمي علاوه بر داشتن اين ويژگي ها در مسايل اسلامي داراي بينش خوبي بود و با آمادگي کافي در خودسازي دقت نظر داشت و در بحث نظامي کاملاً مطيع و فرمانبردار بود.
نمي دانم سال شصت يا شصت و يک بود که شهيد علي پور زمان دستم را در دست حاج احمد گذاشت و مرا با او آشنا کرد. همان وقت حاجي را گوهري گرانبها و مرواريدي درخشان يافتم. با هرکس سلام و عليک مي کرد، دلش را مي ربود. اخلاق خوش و پيامبرگونه اي داشت. بزرگواري و مردانگي او بر همه روشن بود. با خنده رويي با همه صحبت مي کرد. طوري شده بود که هرکس مشکلي داشت تنها با او مشورت مي کرد، کم کم آشنايي ما به صميمت کشيد. اما افسوي دوستي با او چند بهاري بيشتر ادامه نداشت و اکنون سالهاست که خاطرات او آتشي مي شود بر خرمن وجودم.
حجت الاسلام اقباليان :
شهيد احمد کريمي در شجاعت و جوانمردي زبانزد عام و خاص بود. بزرگي او در اين بود که دنيا پيش چشمش کوچک جلوه مي کرد. هرچه داشت در طبق اخلاص مي گذاشت و به درماندگان مي بخشيد و خود به کمترين چيز قناعت مي کرد. وقتي گره از کار کسي باز مي کرد لبخند رضايت بر لبانش نقش مي بست.
در جبهه نيروهاي گردانش را کاملاً زير نظر مي گرفت و وضعيت آنان را بررسي مي کرد. به شهر که مي آمد هم و غم او بر اين بود که به وضع زندگي بچه ها رسيدگي کند.
روزي با چشمان اشک آلود آمد و گفت: حاج آقا، يکي از بچه ها مجروح شده، براي او دارو گرفته ام و در يخچال همسايه گذاشته ام ولي صاحب خانه داروها را بيرون ريخته و گفته به ما چه که همسايه مجروح شده است!!!
مبلغي را به او دادم، رفت و يخچالي خريد و شبانه به اتفاق يکي از دوستان به منزل آن بنده خدا رساند. اما خود کناري ايستاد و از دور منزل را نشان داد تا از شر ربا در امان باشد.
همه بروبچه هايي که شهيد حاج احمد کريمي را با نام حاجي صدا مي زدند، مي دانستند او نه، به سفر معنوي حج تمتع مشرف شد ه و نه حج عمره. اما همه او را انساني بزرگ و وارسته مي ديدند. مي خواستند به هر شکل ممکن نام او را باعظمت ياد کنند، به همين خاطر همه بچه هاي لشکر 17 علي بن ابي طالب (ع) به او حاجي مي گفتند.
روزي به پدر بزرگوارشان گفتم: احمد هم بايد به حج بروند، يعني بايد حاجي واقعي شوند. اما احمد آقا گفت: مکه من همين جبهه است، ما بايد جبهه را حفظ کنيم، به موقع حج هم خواهيم رفت. او جبهه را ميقات بزرگ خود مي دانست و هيچ دل از آن نمي بريد.
محسن موحدي:
شهيد حاج احمد کريمي در مساله امر به معروف و نهي از منکر بسيار دقيق است. اگر خلاف و منکري مي ديد، محال بود بي اعتنا از کنار آن بگذرد.
درهر شرايطي امر به معروف و نهي از منکر را بر خود واجب مي دانست. به مرخصي که مي آمد بچه ها را در مبارزه با مسايل منکراتي بسيج مي کرد و با حساسيتي که داشت اجازه نمي داد کسي در شهر مرتکب خلافي شود.
او از کساني نبود که وقتي به مرخصي مي آمد، دنبال کار شخصي خود برود و نسبت به مسايلي که در شهر مي گذرد بي اعتنا باشد.
ابوالفضل بستان افروز:
وقتي قرار شد منطقه عملياتي کربلاي چهار را ترک کنيم بچه ها زياد گريه مي کردند. خيلي ها مي خواستند همان جا پيش همرزمان شهيدشان بمانند و ديگر به شهر بازنگردند و حاجي با چشمي گريان مي گفت: از زنده ماندن خسته شده ام.
بالاخره هر طور بود سوار اتوبوس شديم و در سکوتي سرد به مقر رسيديم. وقتي بچه ها نگاهشان به خيمه ها افتاد گريه امانشان را گرفت، صداي هق هق گريه و زاري از هر سو شنيده مي شد. پياده شديم. وقتي بچه ها جاي خالي دوستانشان را ديدند، خود را روي خاکها انداختند و يکي، دو ساعتي گريستند. وقتي به حاج احمد کريمي در گوشه چادر نگاه کردم، فهميدم او چند روزي بيشتر ميهمان ما نخواهد بود. گريه عجيبي مي کرد و دائم مي گفت: خدايا ما چرا مانديم؟!...
محمد ايراني:
شبي شهيد احمد کريمي را در عالم رويا ديدم، با کسي سخن مي گفت. دل غافل من هيچ به ياد شهادت آن سفر کرده نبود. بي اعتنا از کنارش گذشتم. مرا صدا زد و گفت: مگر از من بدي ديدي!
گفتم: ببخشيد حاجي، مشغول صحبت بوديد، نمي خواستم اسائ? ادبي کرده باشم. پس از احوالپرسي همين طور که با هم قدم مي زديم سوال کردم کس ديگري هم اينجا هست؟
گفت: همه بچه هايي که شهيد شده اند مثل شهيد حجه الاسلام سيد محسن روحاني، شهيد آقا مهدي زين الدين، شهيد حسين مالکي نژاد و ... اينجا هستند.
پرسيدم: شما کجا هستيد؟
باغ سرسبز و خرمي را نشان داد چند دقيقه اي در آن قدم زديم. گفتم: حاجي دلم مي خواهد هميشه با شما باشم.
گفت: حالا زود است...
ابوالفضل بستان افروز:
چند روزي بود که حاجي را با چهره اي عرفاني، غرق در سکوتي طولاني مي ديديم. در سکوتش معنايي نهفته بود که کسي راز آن را نمي دانست. فکر مي کرديم او با مشقات فراواني مواجه و مشکلات عمليات فکرش را مشغول کرده است.
اما او تنها در اين انديشه بود مبادا کربلاي پنج هم تمام شود و هنوز بايد به انتظار شهادت بنشيند، هر وقت به او مي گفتيم حاجي چرا ناراحتي، مي گفت: آخر همه رفتند و ما را با خود ببرند.
محسن موحدي:
گويي شهيد حاج احمد کريمي فقط در کادر سازي گردان تبحر داشت و بس. هر گرداني را که کادربندي مي کرد، به خاطر اخلاق خوب او بهترين نيروها در کنار او حلقه مي زدند.
اين طور بود که گردان حضرت معصومه (س) را براي شکستن خط آماده مي کرد. اما وقتي از طرف فرماندهي دستور رسيد گردان امام موسي بن جعفر (ع) را تشکيل دهد، حاجي سراپا تسليم شد. به قم آمد و بچه ها را جمع کرد و پرچم گردان را برافراشت و در جزيره مجنون با شهامت و جوانمردي مقابل دشمن ايستاد.
حجت الاسلام اقباليان:
شهيد حاج احمد کريمي دوست داشت مثل حضرت ابوالفضل (ع) در راه اسلام فدا شود. او مي گفت: ما مسئوليت بزرگي بر دوش داريم بايد مثل حضرت قمر بني هاشم (ع) پرچمدار اسلام باشيم و در اين راه فدا شويم.
حاجي چند مرتبه اي در راه دفاع از انقلاب از ناحيه سر، چشم و پا مجروح شد. روزي با ديدن وضعيت جسماني اش گفتم: حاجي تو ديگر آن آدم قبلي نيستي.
گفت: الحمدالله هنوز دستهايم سالم است با اين دستها مي توانم کار کنم.
چند روز بعد که در عمليات بدر از ناحيه دست هم مجروح شد به او گفتم: مثل اين که دستت هم مجروح شده؟!
گفت: ولي هنوز بدنم سالم است!
باور کنيد او در راه دفاع از اسلام چنان عزم و اراده اي از خود نشان مي داد که حاضر نبود براي لحظه اي اظهار ياس و نااميدي کند.
محسن موحدي :
شهادت گمشد? زندگي حاجي بود. او عاشق شهادت بود. اگر جايي مي نشست و با کسي صحبت مي کرد، با خاطري آزرده مي گفت: نمي دانم چرا هنوز افتخار شهادت نصيبم نشده است! اگر به جبهه آمدم، اميدي داشتم، دلم مي خواهد با شهادت پيش بسيجي ها روسفيد باشم و در برابر امام شرمنده نباشم...
چنان از صميم دل سخن مي گفت که گاه بغضِ گلو آزارش مي داد و عنان سخن از او مي گرفت.
ابوالفضل بستان افروز:
در نيمه هاي شب وقتي پيکر پاک شهيدان عمليات کربلاي چهار را به پشت جبهه منتقل مي کردند، حاج احمد کريمي را با چشمان گريان ديدم که در فراق بچه ها مي سوخت و مي گفت: خدايا ما چه کرده بوديم، خدايا مگر ما از ياد تو غافل بوديم. چشمان گريان او حکايت از غم جانکاه دوري شهيدان داشت. دنبال گمشد? خود بود. او دوست داشت در کوي شهادت پر زند و همراه شهيدان باشد.
اکبر احمدي مقدم :
شبي در کوچه هاي دلتنگي با جمعي از بچه ها به گلزار شهدا رفته بوديم. نيمه هاي شب خير? عکس ها شديم و کنار مزار پاک و مطهر شهيدان عقده دل باز کرديم. در سکوت سرد و خاموشي شب متوجه شديم حاج احمد در جمع ما نيست، جستجوي زيادي کرديم، ديديم او با خاطري آسوده داخل قبري خوابيده است!
وقتي نگاهش به ما افتاد گفت: مي خواستم ببينم اين قبر اندازه من هست يا نه؟
چند ماهي گذشت و هنگام عمليات کربلاي پنج رسيد و خبر شهادت حاج احمد در شهر پيچيد، با دلي شکسته و پايي لرزان به تشييع پيکر پاک او آمدم. وقتي پيکر شهيد احمد کريمي را به خاک سپردند گفتم: عجب اين همان قبري است که احمد در آن خوابيد و از قبل اندازه اش را گرفت!
مادرشهيد:
وقتي احمد به جبهه مي رفت از زير قرآن عبورش مي دادم تا از هر گزندي محفوظ بماند. هر روز هم در خلوت خانه مي نشستم، هر دعا و ذکري بلد بودم مي خواندم و بدرقه او مي کردم، اين برنامه هر روز من در اين چند ساله بود.
روز شهادت حضرت زهرا (س) طبق معمول به داخل حياط خانه آمدم، نشستم تا آيه الکرسي و زيارت عاشورا بخوانم اما هرچه کردم، نتوانستم. نمي دانم چرا بي اختيار اشک از چمشانم جاري مي شد و بغض گلو امانم نمي داد.
دلم قرار نداشت. بعدازظهر بود با سپاه تماس گرفتم که خبر سلامتي او را دادند! به خانه آمدم. اما هنوز دلم آرام نبود. سر به بالين استراحت که گذاشتم خوابهاي پريشان و آشفته اي مي ديدم. يک بار ديدم که از در وارد شد و گفت مادر برمي گردم! يک بار هم او را در لباس شهادت ديدم. برادرم که به خانه آمد، بي مقدمه گفتم: داداش تو را به خدا بگو خبري شده!
با صدايي لرزان گفت: نه ولي مي گويند احمد مجروح شده!
ساعتي گذشت. گفتم داداش به من بگو چي شده! گفت:
فقط مي دانم حال احمد خوب نيست.
از خانه بيرون آمدم تا تماسي با سپاه بگيرم: اما نگاهم به دوستان احمد افتاد که حجله اي را پشت ديوار مخفي کرده اند!
محمد تقي فخر روحاني :
حاجي عاشق شهادت بود. کربلاي چهار هم گذشته بود و او هنوز شهيد نشده بود! بعد از عمليات تقريباً ديگر با کسي صحبت نمي کرد. انگار از شهادت خود مايوس شده بود. شايد هم در سکوت طولاني اش به اين معنا فکر مي کرد. او گفته بود: هر نماز و دعايي که اگر کسي بخواند شهيد مي شود. خواندم. هر دعايي، هر ذکري، حتي در اين اواخر شنيدم اگر کسي ازدواج کند و به جبهه بيايد شهيد مي شود، من به خاطر شهادت ازدواج کردم، ولي نمي دانم چرا شهيد نشدم!
به ياد دارم وقتي از طرف فرماندهي لشکر دستور آمادگي براي عمليات را شنيد قرارش را از دست داد.
شب عمليات کربلاي پنج بود، درست شب شهادت حضرت زهرا (س). دقايقي بيشتر به اعلام رمز عمليات باقي نمانده بود. نيروها پشت خاکريز زير لب ذکر مي گفتند و از خداوند توان و قدرت مي طلبيدند.
حاجي درون سنگر فرماندهي نشسته بود و در آن طرف بي سيم چي ها در تلاش بودند. يکي با گروهانها تماس مي گرفت و از آخرين وضعيت آمادگي بچه ها مي پرسيد، ديگري از محور، وضعيت خط دشمن را سوال مي کرد و آن يکي با فرماندهي لشکر تماس داشت. در همان حال حاجي يکي از بچه ها را که تازه مداح شده بود صدا زد: انگار مثل کسي که گمشده اي را پيدا کرده باشد گفت: شنيده ام مداحي هم مي کني؟
ـ نه حاج احمد آقا، ما که سعادتش را نداريم.
ـ بخوان عيبي نداره، هرچي بلدي بخوان.
ـ آخر ...
با اصرار زياد حاج احمد مجلس روضه خواني خانم فاطمه زهرا (س) برپا شد، چه مجلسي! شب شهادت حضرت زهرا (س)، آن هم در چند متري دشمن!
بي سيم چي ها هم چنان در تلاش بودند و حاجي هم غرق گريه. انگار شعار با تار و پود وجودش بازي مي کردند...
وقتي که باغ مي سوخت، صياد بي مروت
مرغ شکسته پر را، در آشيانه مي زد....
با هر بند از اين اشعار انگار بند دل او پاره مي شد. حاجي آن قدر گريست که بعد معلوم شد همان شب جواز بهشت را از دست فاطمه زهرا (س) گرفته است.
صبح، بعد از آن پيروزي درخشان حاجي سرتاسر خاکريز را رفت، به تک تک بچه ها سر زد، در آخر هم، خمپاره اي در پيش پايش منفجر شد و او را به باغ سبز شهادت برد ولي از او فقط دو ساق پاي سالم به جا ماند.
مرتضي آهنگران :
شهيد احمد کريمي در امر فرماندهي مديري مدبر بود. در چند عمليات از نزديک، استعداد و خلاقيت او را ديده بودم. او به نحو احسن ماموريتش را انجام مي داد. در سخت ترين شرايط با چهره اي گشاده و بشاش بر مشکلات فايق مي آمد و هيچ گاه ياس و نااميدي به دل راه نمي داد.
در جنبه هاي مختلف همراه بچه ها بود. هيچ گاه خود را بالاتر از ديگران نمي ديد. نيروهاي تحت امر او فرمانش را به دل مي خريدند. چون در گفتار و کردار صادق بود همه گوش به فرمانش بودند.
مادرشهيد:
شنيده بودم به فرزندم شهيد احمد کريمي پيشنهاد سفر به حج داده اند اما او نپذيرفته است. مي دانستم تا وقتي مساله جبهه و جنگ مطرح است او به هيچ کجا سفر نخواهد کرد، حتي او کمتر به مرخصي مي آمد و دير به دير به ما سر مي زد.
وقتي قرعه حج به نام من افتاد، گفتم: احمد آقا مي دانم به شما پيشنهاد حج را داده اند و نپذيرفته ايد. اما حالا که من عازم سفر زيارت هستم، دوست دارم با من همسفر شويد، مي دانيد من مريض احوالم شما در اين سفر کمک حال من شويد. مي بينيد بچه ها شما را حاجي صدا مي زنند، انشاءالله حاجي واقعي شويد.
او تنها خنديد و گفت: آخر من که مستطيع نشده ام. حالا فرصت باقي است، مکه من همين جبهه است!
يک روز صبح که تازه خورشيد به درخشش نشسته بود، ديدم کسي آهسته کليد به درب انداخت و با سرو چشمي مجروح وارد خانه شد!
يکه خوردم، هاج و واج، دهانم از تعجب باز مانده بود. خوب که چشمانم را به هم ماليدم و خواب از چشمانم پريد، ديدم پسرم احمد است!
پاورچين، پاورچين قدم برمي داشت تا به دور از نگاه من سر به بالين استراحت بگذارد و موضوع را کتمان کند.
گفتم: احمد انشاءالله خير است. چي شده تو را با اين وضع مي بينم؟! گفت: طوري نيست مادر پشه اي به چشمم رفته، حالا هم آن را بيرون آورده اند!!
کنجکاو شدم، هر طور بود سر و کله اش را وارسي کردم، چند ترکشي سرش را شکافته بود و ترکشي هم به چشمش اصابت کرده بود.
با ديدن و ضع و حال او اشک در چشمانم دويد به زحمت گفتم: بله مادر پشه ها عجب بلايي سرت آورده اند!!
علي اصغر مالکي نژاد:
نزديک عمليات کربلاي پنج بود. داخل سنگري نشسته بودم که حاجي کسي را سراغم فرستاد. امتثال امر کردم و به سنگر فرماندهي رفتم، بعد از سلام گفتم: حاجي اگر فرمايشي داريد، بفرماييد.
با دعوت او داخل سنگر شدم و در گوشه اي نشستم، لحظاتي بعد گفتند: دوست دارم فلان شعر را برايم بخواني.
ـ تصميم گرفته ام اين شعر را براي کسي نخوانم. آخر اين شعر را براي هر کسي خواندم شهيد شده است!
ـ به، حالا که اين طوري است، حتماً بايد برايم بخواني، اصلاً به دلم افتاده که برايم بخواني.
ـ حالا نه چنين موقعيتي هست و نه حوصله اش را دارم، دلم نيست چيزي بخوانم.
وقتي حاجي اصرار کرد، گفتم: اصلاً نمي خواهم بخوانم، اين نه مي تواند دستور فرماندهي باشد نه وظيفه کاري من.
اما حاجي با تواضعي که داشت گفت: مي دانم، ولي از شما خواهش مي کنم....
به چهر? برافروخته او نگاه کردم غبار غم و اندوه در آن موج مي زد. بالاخره شروع کردم به خواندن، صداي ضجه و ناله حاجي و همسنگران او همه جا پيچيد و همه زار زار گريه کردند.
چند روز بعد در عمليات گلوله اي منفجر شد و آن چهار عزيز را يعني خود حاج احمد کريمي، ابوالقاسم لله، مهدي گل محمدي و علي آزاد فلاح را پر پر کرد و به خيل شهيدان پيوند داد.
حاجي کنار بچه هاي گردان نشسته بود که با انفجار گلوله اي گرد و غبار غليظي به سوي آسمان زبانه کشيد و روح بلند او و همسنگرانش را به سوي آسمان و آفاق مهرباني ها برد. وقتي خود کنار پيکر پاک و پاره پاره شهيد حاج احمد کريمي و سه همرزم او علي آزاد فلاح، ابوالقاسم لله و مهدي گل محمدي رساندم تنها دو ساق پاي حاجي را شناختم. اشک از چشمانم جاري شد و در سکوتي سهمگين مبهوت ماندم، خدايا اين شهادت را سالها حاجي در انتظارش بود، او به من گفته بود: «دوست دارم اگر شهيد شوم بدنم پاره پاره شود. اگر با اين هيکل تنها با اصابت گلوله اي به شهادت برسم در روز قيامت از امام حسين (ع) و اصحاب او خجالت مي کشم مقابل آنها بايستم، آنها آن طور شهيد شدند و من بدنم سالم باشد، پس دعا کن با شهادتم بدنم قطعه قطعه شود....»
محمدشجاعي نژاد:
شهيد حاج احمد کريمي نسبت به مسايل منکراتي حساسيت عجيبي از خود نشان مي داد. اگر منکر يا مساله خلاف شرعي مي ديد به سادگي از کنار آن نمي گذشت، به بچه ها توصيه مي کرد همه شما مسئوليت داريد در مقابل هر منکري ايستادگي کنيد.
به ياد دارم وقتي حاجي کادر گردان امام موسي بن جعفر (ع) را تشکيل داد، چند روزي بچه ها را براي زيارت حرم ثامن الائمه (ع) به مشهد مقدس برد روزي در يکي از پارک هاي مشهد به بچه ها سفارش کرد مواظب باشيد اينجا در مقابل منکرات بي اعتنا نباشيد. شما دسته جمعي آمده ايد، اگر خداي ناکرده منکري را ناديده گرفتيد مردم مي گويند بچه هاي رزمنده نسبت به امر به معروف و نهي از منکر بي اعتنا هستند.
مجتبي غلامي:
شهيد حاج احمد کريمي با بسيجي ها خيلي صميمي و خودماني بود، او دوستي تمام عيار براي بروبچه هاي بسيجي به شمار مي رفت ... هر وقت فرصتي پيدا مي کرد در جمع بچه ها مي نشست و با بذله گويي هايش محفل آنان را رونق مي داد.
او موفقيت در فرماندهي را در دوستي با بچه ها مي ديد. هر وقت بچه ها يکديگر را مي ديدند با آن حال معنوي بالايي که داشتند به هم التماس دعا مي گفتند و بازار اين جمله بسيار رايج بود. اما اگر کسي در مقابل او اين جمله را تکرار مي کرد حاجي صدايش مي زد و مي گفت: اخوي احتياط کن و التماس کن!
مادر شهيد:
در آن چند سالي که احمد جبهه بود، دلم مي خواست، وقت مرخصي بيشتر به خانه بيايد تا به قد و قامت بلند و رشيدش نگاه کنم. کمي بنشيند و از خاطرات جنگ برايم تعريف کند. اما او تنها سري به من مي زد و مي رفت. شب را در بسيج به صبح مي رساند و روز هم به مشکل و گرفتاري بچه ها رسيدگي مي کرد.
يک روز همين طور که در اتاق نشسته بود. بي مقدمه گفتم: احمد شنيده ام تو هم فرمانده شدي! گفت: نه مادر، من مثل بقيه بچه ها هستم، اما فرقي که با آنان دارم فقط نان خور اضافي هستم! گفتم: احمد دلم مي خواهد بدانم تو چه پست و مسئوليتي در جبهه داري؟
گفت: دوست داشتم مثل بقيه بچه ها اسلحه دست بگيرم و هيچ مسئوليتي نداشته باشم اما ...
گفتم: مادر بالاخره تو را شناخته اند، اخلاق و رفتارت را ديده اند که چنين مسئوليتي را به عهده ات گذاشته اند.
ولي او با ايمان و اعتقادي راسخ گفت: نه مادر همه کارها بدست خداست ما چه کاره ايم؟!
پدر شهيد:
وقتي احمد پا به جبهه گذاشت، دندان وابستگي به خانه و زندگي را کند و يک سره آن جا ماند و در عمليات مختلفي شرکت کرد. بعد از عمليات کربلاي پنج بود که تماس تلفني گرفت. بعد از سلام و احوالپرسي سوال کردم: احمد کي به مرخصي مي آيي؟ گفت: معلوم نيست. گفتم: ببين احمد تو چه زود به مرخصي بيايي، چه دير ما عادت کرديم و هيچ نگران نخواهيم بود، هرکجا هستي خدا نگهدارت باشد، ولي شما تازه ازدواج کرديد حالا هم که الحمدلله عمليات تمام شد. دوست دارم چند روزي مرخصي بيايي و سري به خانه همسرت بزني هم آنها خوشحال مي شوند هم ما.
گفت: بايد ببينم چه مي شود.
و ما در انتظار آمدن او روز شماري مي کرديم تا اين که پس از عمليات کربلاي پنج پيکر پاکش را آوردند. او گفته بود: شنيدم اگر کسي ازدواج کند زودتر به شهادت مي رسد. من به خاطر شهادت ازدواج کردم.
... و دل غافل ما چه انتظاري مي کشيد!
احمد سال سوم دبيرستان بود که جنگ شروع شد. يک روز به خانه آمد و گفت: بابا مي خواهم بروم جبهه.
گفتم: شما يازده سال تمام مدرسه فني، زحمت کشيدي، درس خواندي، حالا صبر کن، ديپلم ات را بگير، بعد اگر خواستي جبهه بروي، برو.
گفت: من تصميم را گرفته ام، بايد بروم.
هرچه من و مادرش با او صحبت کرديم، که متقاعدش کنيم تا از رفتن منصرف بشود، هيچ خللي در عزم و اراده اش بوجود نيامد. وقت خداحافظي از زير قرآن عبورش داديم و گفتم: احمد ما راضي به رضاي خداييم ولي مواظب خودت باش!
رفت و سالهاي متمادي در جبهه ماند. او کمتر به مرخصي مي آمد، شايد مي خواست دل از علايق بريده باشد و با شهادت پيش خدا رود.
محسن دلپاک:
شهيد حاج احمد کريمي روحيات و خصوصيات عجيبي داشت. در يکي از روزهايي که حاجي به مرخصي آمده بود شخصي را به اتهام اعتياد و توزيع مواد مخدر دستگير کرد و او را به دست مراجع قضايي سپرد.
آخر شب سر بر بالين استراحت گذاشته بودم که صداي زنگ خانه، مرا به سوي درب کشاند. درب را باز کردم. ديدم احمد پشت درب ايستاده است پرسيدم اين طرفها؟!
گفت: فلاني بيا برويم، سراغي از زن و بچه آن متهم بگيرم. آنان که گناهي نکردند. سوار موتور شديم و راه افتاديم. در کوچه پس کوچه هاي پايين شهر که رسيديم حاجي درب خانه اي را کوبيد و چند قطعه اسکناس آماده کرد و به خانمي که پشت درب آمد پرداخت و گفت:
خانم اين پول را بگير و براي بچه ها غذايي، تهيه کن!
آثارباقي مانده ازشهيد
بسمه تعالي
خدمت پدر و مادر مهربان و بهتر از جانم سلام عرض مي کنم.
پس از سلام و احوالپرسي اميدوارم که حالتان از هر جهت خوب بوده باشد و باري اگر از احوالات اينجانب احمد فرزند حقيرتان را خواسته باشيد ,سلامتي برقرار و به دعا گويي شما سروران خوبم مشغول مي باشم.
پدر و مادر مهربان و دلسوزم بايد مرا به بزرگي خودتان ببخشيد که بدون خداحافظي آمدم ,چون نخواستم ناراحت بشويد چون شما ناراحت بشويد من هم ناراحت هستم و من لحظه اي راحت و خوشحالم که شما هيچ ناراحتي و خداي نکرده مريضي نداشته باشيد.
پدر و مادر باوفايم به خدا قسم و به احترام گلوي خونين امام حسين قسم انسان وقتي به جبهه مي آيد و فداکاري هاي حبيب بن مظاهرها و علي اکبرها و علي اصغرهاي زمان را مي بيند ,شرم مي کند. به درگاه خداوند که تا به حال نتوانسته است قدم مثبتي در راه خدا بردارد و انسان وقتي معجزات الهي را در جبهه مي بيند با خود مي گويد چرا نتوانستم تا به حال هميشه در جبهه باشم.
پدر و مادر عزيز اينجا جبهه است جاي عشق است به الله. عشق به حسين ـ وفاداري ـ فداکاري ـ ايثار ـ از خود گذشتگي ـ دانشگاه ـ فيضيه ـ صميميت ـ مسجد ـ و بالاخره جايي است که خون عزيزان ريخته مي شود تا اسلام و دين خداوند بماند. جايي است که سربازان امام زمان شهيد مي شوند و معلول و مجروح مي شوند تا به تمام ملل دنيا ثابت کنند که ما ملت حزب الله ايران مثل مردم کوفه نيستيم که حسين زمان خود را تنها بگذاريم. جايي است که بايد خون ها ريخته شود تا تمام ملت حزب الله ايران که آرزوي زيارت قبرشش گوشه امام حسين سالار شهيدان را دارند به آرزويشان برسند و بروند و در کنار ضريح امام حسين بنشينند و بگويند :
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار.
دعا براي تمام رزمندگان اسلام بکنيد که همه صحيح و سالم به آغوش خانواده شان برگردند و دعا براي امام و اين پير جماران بکنيد که در دل شب براي همه رزمندگان دعا مي کند.
پدر و مادر عزيز و ايثارگر از طرف من خيالتان راحت باشد و هيچ ناراحتي در اينجا ندارم و جايم خوب است, از طرف من بتول جان خواهر ناز و مهربانم را رخ بوسي نمائيد و ابوالقاسم و اکرم جان را سلام برسانيد و اعظم جان و مرتضي جان را رخ بوسي نمائيد از قول من خدمت مشهديه ننه جان خيلي خيلي سلام برسانيد و خدمت دايي جان و زن دايي و بچه هايشان سلام برسانيد ...
پدر و مادر مهربان اين دو پاکت يکي وصيت نامه محمود جان است و ديگري مال خود من ,وصيت نامه مرا تا خودم زنده هستم کسي حق باز کردن ندارد. و اگر کسي خداي نکرده باز کند راضي نيستم. ديگر سرتان را درد نمي آورم و وقت گرانبهايتان را نمي گيرم .در فرصت هاي بعدي نامه مي نويسم و تلفن مي زنم. فعلاً نامه را جواب ندهيد چون جايمان مشخص نيست ديگر عرضي ندارم به جز دوري ديدار آن هم اميد است که بعد از زيارت کربلاي حسين به زودي زود ديدارها تازه گردد. انشاءالله
والسلام علي من التبح الهدي و من الله التوفيق به اميد زيارت کربلا 6/11/61
آلبوم تصاوير" />
از همان کودکي با اخلاق پسنديده و صفات نيک، زندگي را صفا مي بخشيد و فردي با ايمان گشت. سپس به قم عزيمت کرد و تحصيلات خود را ادامه داد.
شانزده ساله بود که جرقه انقلاب بر دامن حکومت طاغوت افتاد و او همگام با نسل پرشور انقلاب پيش رفت و حلقوم پاکش به طنين تکبير و شعار گشوده شد.
در سايه ساز مکتب حيات بخش اسلام و با دم مسيحايي حضرت امام (ره) به مبارزه با طاغوت پرداخت و در گرماگرم انقلاب از خود تعهد و اخلاص نشان داد و در صحنه هاي نهضت مقدس اسلامي مشارکت کرد.
با پيروزي انقلاب، علاوه بر ادامه تحصيل، در صحنه هاي مختلف به پاسداري از ارزش ها همت گماشت. با آغاز جنگ تحميلي دل بي قرارش را به جبهه هاي نبرد سپرد و اصرار خانواده براي ادامه تحصيل اثر نبخشيد و راهي جبهه هاي جنگ شد.
يک سره در جبهه هاي نبرد ماند و در مسئوليت هاي مختلفي به جهاد پرداخت و هر بار با بدني مجروح به شهر بازمي گشت.
شهيد کريمي در علميات بستان، فتح المبين، بيت المقدس، والفجر چهار، خيبر، بدر، والفجر هشت، کربلاي يک، کربلاي چهار و کربلاي پنج حضور داشت و پس از شش سال جهاد مقدس به درج? رفيع شهادت نايل آمد.
سراسر زندگي او سرشار از پاکي بود، در شکوه عظمت همنشين بسيجيان بود. در اوج شهامت و شجاعت، ساده مي زيست و صادقانه روزگار مي گذرانيد. با بچه ها که سخن مي گفت، حرف هاي او نه بوي ريا مي داد و نه خودستايي. به مرخصي که مي آمد، کمتر به خانه مي رفت و دائم در بسيج و پايگاه هاي مقاومت مي ماند.
شب که مي شد با دست هاي پر عاطفه اش به ياري بيچارگان مي شتافت و با احساس و عشق، گره از کار آنان مي گشود.
او مصداق انسان کامل بود يعني به امير مومنان علي عليه السلام تاسي کرد و روح مالامال از شجاعت و شهامت را با ترس و بيم از آه يتيمان و درماندگان قرين کرده بود.
منبع:ستارگان خاکي،نوشته ي ،محمد خامه يار،نشرلشگر17علي ابن ابي طالب(ع)،قم-1375
وصيت نامه
بسم رب الشهدا
با آرزوي طول عمر هرچه بيشتر امام امت، رهبر عزيزمان و اميد تمام مسلمين و مستضعفان جهان بالاخص ايران و پيروزي هرچه بيشتر و زودتر رزمندگان اسلام وصيت نام? خود را آغاز مي کنم. اولين وصيت من اين است در هر موقع و هرکجا که هستيد، اول به امام عزيزمان دعا کنيد و اين شعار خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار را هيچ وقت فراموش نکنيد و ذکر هميشگي تان باشد.
دومين وصيت من اين است که هميشه روحانيت مبارز را پشتيبان باشيد تا شکست نخوريد که به قول امام اسلام بدون روحانيت مثل کشور بدون طبيب است.
پدر و مادر و برادر و خواهران و دوستان و آشنايان، سرنوشت انسان هرچه باشد، همان است و هيچ کس نمي تواند سرنوشت خود را عوض کند. انسان يک بار به دنيا مي آيد و يک بار هم از اين دنيا برود. پس چه بهتر که در راه خدا و اسلام از اين دنيا برود. در اين دنيا هرقدر هم که ناراحتي مي کشد لااقل در آن دنيا راحت باشد. درخت اسلام احتياج به خون دارد و اين خون جوانان است که مي تواند اين درخت را بارور سازد و به قول سالار شهيدان حسين بن علي که مي فرمايد: اگر دين محمد پايدار نمي ماند جز با کشته شدن من پس اي شمشيرها مرا دريابيد اگر اسلام و کشور با ريختن خون جوانان پايدار مي ماند پس اي سربهاي داغ صداميان کافر بر قلب من فرود آييد. پس اگر من شهيد شدم ناراحت نشويد بلکه خوشحال باشيد چون من امانتي بودم که خدا به شما داده بود و شما اين امانت را در راه خودش پس داديد و اگر من شهيد شدم لباس سياه نپوشيد بلکه لباس سفيد بپوشيد چون لحظ? شهادت، لحظه دامادي من است و شب اول قبر، شب زفاف من مي باشد هرکس به خاطر شهيد شدن من ناراحت شود و خداي نکرده ايمانش ضعيف بشود، خدا شاهد است به جد امام قسم راضي نيستم و آن دنيا بايد جواب بدهد. پدر و مادر و برادر و خواهران عزيزم بعد از شهيد شدن من در هر لباس و در هر کجا که هستيد و به هر صورتي که مي توانيد راهي را که من رفتم شما هم ادامه دهنده اين راه باشيد، چون راهي است که به سوي سعادت و خوشبختي مي رود و انتهايش درجه رفيع شهادت مي باشد. و انسان شهادت در راه خدا را با جان و دل استقبال مي کند. والسلام علي من اتبع الهدي
پاسدار و فدايي کوچک شما احمد کريمي 20/8/1361
خاطرات
عباس وحيد نيا:
از ويژگي هاي شهيد احمد کريمي، مساله اطاعت پذيري و تسليم در مقابل امر فرماندهي بود. هروقت کاري به او واگذار مي شد، به هيچ تعللي مي پذيرفت. در سخت ترين شرايط مسئوليتي را قبول مي کرد و هر کجا به او نياز بود حاضر مي شد. ديگر به فکر اين نبود شايد به شخصيتش لطمه اي وارد شود يا مثلاً اين کار با شان او سازگار نيست.
وقتي گردان حضرت معصومه(س) را با بهترين نيروها تشکيل داد و براي عمليات والفجر هشت آماده شد، به او دستور دادند گردان ديگري را به عهده بگيرد، بي هيچ دغدغه اي پذيرفت.
حالا ممکن بود بچه ها احياناً تصور اشتباهي از اين جابه جايي داشته باشند و در ذهنشان سوالهايي ايجاد شود که چرا ايشان را به گردان ديگري منتقل کردند ولي حاجي اصلاً به اين مسايل فکر نمي کرد.
سردار غلامرضا جعفري:
شهيد احمد کريمي، از کساني بود که در امر فرماندهي رشد خوبي از خود نشان داد. او موفقيت خود را در فرماندهي از پايين ترين رده يعني هدايت نيروهاي دسته رزمي تا فرماندهان گردان پشت سر گذاشت، با تجرب? خوبي که داشت بسيار موفق بود. انس با رزمندگان، موفقيت او را در امر فرماندهي دوچندان کرده بود. او در زندگي شريک غم و شادي بچه ها بود و آنان علاقه زيادي از خود به او نشان مي دادند. من يقين دارم اين محبوبيت امر فرماندهي را براي او آسان مي کرد.
يکي از فرمانده گردان هاي لشکر 17 علي ابن ابيطالب (ع) بود. انساني بود که فرماندهي را از پايين ترين رده آزموده بود و باکوله باري از تجربه رشد کرده بود لذا در نقش فرمانده گرداني و مديريتي که در اداره صدها رزمنده، هدايت و فرماندهي آنها را به عهده داشت بسيار موفق بود. يکي ديگر از علت هايي که ايشان در امر فرماندهي مي شود گفت بسيار موفق بود مانوس بودن بسيار زيادي بود که با رزمندگان اسلام داشت ,به خاطر اين که در جمع آنها بود با آنها و در زماني که در پشت جبهه مي آمد در شادماني و مراسم بيشتر وقت خود ش را در کنار رزمنده ها و با رزمنده ها سپري مي کرد.
محبوبيت خاصي در بين رزمنده ها داشت و اين بود که امر فرماندهي و مديريتي براي ايشان بسيار آسان بود . اين شهيد بزرگوار بسيار منظم و منضبط ,هم از نظر ظاهري و هم از نظر کاري که نظم اين شهيد بزرگوار تاثير بسيار زيادي در نظم گردان و مجموعه اي که ايشان فرماندهي مي کرد ,بسيار آشکار و پيدا بود هم در بحث مسائل ظاهري و هم در برنامه ريزي هايي که کرده بود .
ايشان به خوبي درمي يافت که که سادگي و شجاعت دو عنصر موفقيت است. بايد بگويم که انتخاب او از سوي فرمانده لشکر به جا بود.چيزي که در آن زمان مطرح بود شجاعت افراد بود , اگر کسي داراي تجربه و سابقه اي در جنگ بود و از شجاعت والايي برخوردار بود,انتخاب مي شد, مسائل بعدي که بحث مديريت باشد و با مسائل ديگر اينها در اولويت هاي بعدي قرار دارند. انتخاب يک فرمانده گردان معيار اصلي اش
شجاعت بود که ايشان به مراتب بالا از آن برخوردار بود.
پدافندي که ما در جبهه جنوب ,در جزيره جنوبي انجام داديم واين خط و منطقه حساس را حفظ کرديم تابقيه لشکرآسوده براي عملياتي که داشتند ,آماده شوند مرهون تلاشهاي ايشان است.
در بحث جنگ ودفاع مقدس داراي يک روحيه تهاجمي و عملياتي و خط شکني ,وبا استقامت بالا بود. حفظ جزيره مجنون براي ما بسيار مهم بود ,جزيره اي که هزاران شهيد و با زحمات زياد و نقطه بسيار حساس که نقطه حياتي براي جمهوري اسلامي بود و آن فدارکاري ها که رزمندگان اسلام انجام داده بودند که سانت به سانت اين جزاير حاکي از رشادت ها و فداکاري ها و ايثارهايي بود که رزمندگان اسلام کرده بودند. حفظ آن براي ما بسيار مهم بود لذا بايد انساني را انتخاب مي کرديم که تمام مشخصات يک فرمانده را داشته باشد وگزينه ما کسي نبود جز شهيد احمد کريمي.
در موردتعبد ايشان بايد بگويم که ويژگي هايي ک اين شهيد بزرگوار داشتند انساني بود که همواره آماده شهادت بود , داراي بينش والاي و آمادگي کافي هم نسبت به مسائل اسلام داشت.
ايشان همواره در مسائل خودسازي دقت مي کرد و تلاش مي کرد .در عملياتي ايشان را مامور کرديم ماموريت سنگين را انجام دهد اين وظيفه بزرگ باعث مي شد او عملياتي را که پيش رو است از دست بدهد. با توجه به علاقه خاصي که به حضور در عمليات داشت واز طرفي نمي خواست دستور فرماندهي را کنار بگذارد ,اين دستور را اجرا کرد.
قرار بود در جايي پدافند کند,به ايشان گفتند اينجا تنگه اُحد است براي ما, اگر اين را از دست بدهيم همه زحماتي که ممکن است در جاي ديگر بکشيم براي اسلام به هدر برود .
ايشان آرام گرفت ,رزمندگاني که در آن صحنه و در لشکر علي ابن ابيطالب (ع) بودند ,به ياد دارند که با قوت و قدرت و دلسوزي در حفظ آن منطقه در جزيره جنوبي واقعاً تلاش کرد و آنجا را حفظ کرد که مي توانيم بگويم باز اين يکي از آن بُعد تعبد و اطاعت پذيري که روي بحث فرماندهي و سلسله مراتب داشت.
در خصوص عشق و علاقه ايشان به اهل بيت و ائمه و امام امت و همه کساني که با ايشان در گردان حضرت معصومه يا گردان هاي ديگري که فکر مي کنم در گردان سيدالشهداء هم ايشان يک زمان خدمت مي کردند ,شاهد هستند که واقعاً علاقه خاصي به ائمه داشتند و طي مسئوليت خودش در گردان و گروهاني که بود و هميشه اين مجالس ذکر و دعا و توسل به ائمه را ترتيب مي داد, به هر مناسبتي و چه در خط پدافندي و در شب هاي عمليات، چه در زماني که در مقرها بود, چه در عقبه بود ,باتوسل به ائمه نيرو مي گرفتند و واقعاً در پيشبرد اهداف اسلام و دفاع ازاسلام واقعاً اينها نيرو مي گرفتند. خدمات ارزشمندي را انجام دادند و در مورد اطاعت پذيري از امام و عشق و علاقه به امام که ديگر جاي بحث ندارد . براساس دستور و فرمان و رهنمودها که ايشان از اول جنگ تا زمان شهادتشان در عمليات کربلاي 5 حضور فعال و چشمگيري داشت و حتي تا زماني که پشت جبهه بودند، لحظه اي غافل نبودند.
زماني که در پشت جبهه بودند زمان بسيار محدودي بود ,شايد براي تجديد قوا و جمع آوري نيرو و بسيج رزمنده ها به سمت جبهه ها کار مي کردند و تا اين که به کارهاي شخصي خودشان بپردازند.
ابوالفضل بستان افروز:
حاج احمد علاق? زيادي به سادات و فرزندان حضرت فاطمه (س) داشت، او با تمام بچه ها گرم و صميمي بود ولي با سادات بيشتر!
حساسيت خاصي روي شال سبز آنان داشت. هروقت بچه هاي گردان را با شال سبز مي ديد خوشحال مي شد اما اگر کسي شال سبزش را نمي بست دستي به شانه اش مي گذاشت و مي گفت: اخوي دوباره که شال نبستي!
در مناسبت هاي مختلف مثل محرم و صفر، ايام فاطميه و در عيد غدير، کسي از سادات جرات نداشت در گردان باشد و شال سبز نبندد، هر مراسمي بود آنان کنار درب مي ايستادند و به همه خوش آمد مي گفتند و پذيرايي مجلس را به عهده مي گرفتند. حاجي روي اين مساله خيلي جديت داشت. او به سادات و مادر آنان حضرت زهرا (س) اظهار محبت بسيار مي کرد.
شجاعت يکي از معيارهاي عمده ما در انتخاب افراد براي فرماندهي گردانها در زمان جنگ بود. در دوران دفاع مقدس، بروبچه ها زيادي بودند که به خاطر حضور مداوم در جنگ از تجربه هاي خوبي برخوردار بودند و در امر مديريت موفقيت زيادي داشتند. اما ملاک عمده ما براي انتخاب فرماندهان علاوه بر داشتن ويژگيهاي اخلاقي برخورداري از شجاعت و روحي? شهادت طلبي بود. انتخاب شهيد بزرگوار احمد کريمي براي تصدي سمت فرماندهي گردان به همين خاطر بود. او در عمليات مختلفي از آزاد سازي بستان تا فتح خيبر و در عمليات مکرر کربلا با وجودي که بارها مجروح شده بود در گردانهاي رزمي شجاعت هاي زيادي را از خود نشان داده بود. شهيد کريمي علاوه بر داشتن اين ويژگي ها در مسايل اسلامي داراي بينش خوبي بود و با آمادگي کافي در خودسازي دقت نظر داشت و در بحث نظامي کاملاً مطيع و فرمانبردار بود.
نمي دانم سال شصت يا شصت و يک بود که شهيد علي پور زمان دستم را در دست حاج احمد گذاشت و مرا با او آشنا کرد. همان وقت حاجي را گوهري گرانبها و مرواريدي درخشان يافتم. با هرکس سلام و عليک مي کرد، دلش را مي ربود. اخلاق خوش و پيامبرگونه اي داشت. بزرگواري و مردانگي او بر همه روشن بود. با خنده رويي با همه صحبت مي کرد. طوري شده بود که هرکس مشکلي داشت تنها با او مشورت مي کرد، کم کم آشنايي ما به صميمت کشيد. اما افسوي دوستي با او چند بهاري بيشتر ادامه نداشت و اکنون سالهاست که خاطرات او آتشي مي شود بر خرمن وجودم.
حجت الاسلام اقباليان :
شهيد احمد کريمي در شجاعت و جوانمردي زبانزد عام و خاص بود. بزرگي او در اين بود که دنيا پيش چشمش کوچک جلوه مي کرد. هرچه داشت در طبق اخلاص مي گذاشت و به درماندگان مي بخشيد و خود به کمترين چيز قناعت مي کرد. وقتي گره از کار کسي باز مي کرد لبخند رضايت بر لبانش نقش مي بست.
در جبهه نيروهاي گردانش را کاملاً زير نظر مي گرفت و وضعيت آنان را بررسي مي کرد. به شهر که مي آمد هم و غم او بر اين بود که به وضع زندگي بچه ها رسيدگي کند.
روزي با چشمان اشک آلود آمد و گفت: حاج آقا، يکي از بچه ها مجروح شده، براي او دارو گرفته ام و در يخچال همسايه گذاشته ام ولي صاحب خانه داروها را بيرون ريخته و گفته به ما چه که همسايه مجروح شده است!!!
مبلغي را به او دادم، رفت و يخچالي خريد و شبانه به اتفاق يکي از دوستان به منزل آن بنده خدا رساند. اما خود کناري ايستاد و از دور منزل را نشان داد تا از شر ربا در امان باشد.
همه بروبچه هايي که شهيد حاج احمد کريمي را با نام حاجي صدا مي زدند، مي دانستند او نه، به سفر معنوي حج تمتع مشرف شد ه و نه حج عمره. اما همه او را انساني بزرگ و وارسته مي ديدند. مي خواستند به هر شکل ممکن نام او را باعظمت ياد کنند، به همين خاطر همه بچه هاي لشکر 17 علي بن ابي طالب (ع) به او حاجي مي گفتند.
روزي به پدر بزرگوارشان گفتم: احمد هم بايد به حج بروند، يعني بايد حاجي واقعي شوند. اما احمد آقا گفت: مکه من همين جبهه است، ما بايد جبهه را حفظ کنيم، به موقع حج هم خواهيم رفت. او جبهه را ميقات بزرگ خود مي دانست و هيچ دل از آن نمي بريد.
محسن موحدي:
شهيد حاج احمد کريمي در مساله امر به معروف و نهي از منکر بسيار دقيق است. اگر خلاف و منکري مي ديد، محال بود بي اعتنا از کنار آن بگذرد.
درهر شرايطي امر به معروف و نهي از منکر را بر خود واجب مي دانست. به مرخصي که مي آمد بچه ها را در مبارزه با مسايل منکراتي بسيج مي کرد و با حساسيتي که داشت اجازه نمي داد کسي در شهر مرتکب خلافي شود.
او از کساني نبود که وقتي به مرخصي مي آمد، دنبال کار شخصي خود برود و نسبت به مسايلي که در شهر مي گذرد بي اعتنا باشد.
ابوالفضل بستان افروز:
وقتي قرار شد منطقه عملياتي کربلاي چهار را ترک کنيم بچه ها زياد گريه مي کردند. خيلي ها مي خواستند همان جا پيش همرزمان شهيدشان بمانند و ديگر به شهر بازنگردند و حاجي با چشمي گريان مي گفت: از زنده ماندن خسته شده ام.
بالاخره هر طور بود سوار اتوبوس شديم و در سکوتي سرد به مقر رسيديم. وقتي بچه ها نگاهشان به خيمه ها افتاد گريه امانشان را گرفت، صداي هق هق گريه و زاري از هر سو شنيده مي شد. پياده شديم. وقتي بچه ها جاي خالي دوستانشان را ديدند، خود را روي خاکها انداختند و يکي، دو ساعتي گريستند. وقتي به حاج احمد کريمي در گوشه چادر نگاه کردم، فهميدم او چند روزي بيشتر ميهمان ما نخواهد بود. گريه عجيبي مي کرد و دائم مي گفت: خدايا ما چرا مانديم؟!...
محمد ايراني:
شبي شهيد احمد کريمي را در عالم رويا ديدم، با کسي سخن مي گفت. دل غافل من هيچ به ياد شهادت آن سفر کرده نبود. بي اعتنا از کنارش گذشتم. مرا صدا زد و گفت: مگر از من بدي ديدي!
گفتم: ببخشيد حاجي، مشغول صحبت بوديد، نمي خواستم اسائ? ادبي کرده باشم. پس از احوالپرسي همين طور که با هم قدم مي زديم سوال کردم کس ديگري هم اينجا هست؟
گفت: همه بچه هايي که شهيد شده اند مثل شهيد حجه الاسلام سيد محسن روحاني، شهيد آقا مهدي زين الدين، شهيد حسين مالکي نژاد و ... اينجا هستند.
پرسيدم: شما کجا هستيد؟
باغ سرسبز و خرمي را نشان داد چند دقيقه اي در آن قدم زديم. گفتم: حاجي دلم مي خواهد هميشه با شما باشم.
گفت: حالا زود است...
ابوالفضل بستان افروز:
چند روزي بود که حاجي را با چهره اي عرفاني، غرق در سکوتي طولاني مي ديديم. در سکوتش معنايي نهفته بود که کسي راز آن را نمي دانست. فکر مي کرديم او با مشقات فراواني مواجه و مشکلات عمليات فکرش را مشغول کرده است.
اما او تنها در اين انديشه بود مبادا کربلاي پنج هم تمام شود و هنوز بايد به انتظار شهادت بنشيند، هر وقت به او مي گفتيم حاجي چرا ناراحتي، مي گفت: آخر همه رفتند و ما را با خود ببرند.
محسن موحدي:
گويي شهيد حاج احمد کريمي فقط در کادر سازي گردان تبحر داشت و بس. هر گرداني را که کادربندي مي کرد، به خاطر اخلاق خوب او بهترين نيروها در کنار او حلقه مي زدند.
اين طور بود که گردان حضرت معصومه (س) را براي شکستن خط آماده مي کرد. اما وقتي از طرف فرماندهي دستور رسيد گردان امام موسي بن جعفر (ع) را تشکيل دهد، حاجي سراپا تسليم شد. به قم آمد و بچه ها را جمع کرد و پرچم گردان را برافراشت و در جزيره مجنون با شهامت و جوانمردي مقابل دشمن ايستاد.
حجت الاسلام اقباليان:
شهيد حاج احمد کريمي دوست داشت مثل حضرت ابوالفضل (ع) در راه اسلام فدا شود. او مي گفت: ما مسئوليت بزرگي بر دوش داريم بايد مثل حضرت قمر بني هاشم (ع) پرچمدار اسلام باشيم و در اين راه فدا شويم.
حاجي چند مرتبه اي در راه دفاع از انقلاب از ناحيه سر، چشم و پا مجروح شد. روزي با ديدن وضعيت جسماني اش گفتم: حاجي تو ديگر آن آدم قبلي نيستي.
گفت: الحمدالله هنوز دستهايم سالم است با اين دستها مي توانم کار کنم.
چند روز بعد که در عمليات بدر از ناحيه دست هم مجروح شد به او گفتم: مثل اين که دستت هم مجروح شده؟!
گفت: ولي هنوز بدنم سالم است!
باور کنيد او در راه دفاع از اسلام چنان عزم و اراده اي از خود نشان مي داد که حاضر نبود براي لحظه اي اظهار ياس و نااميدي کند.
محسن موحدي :
شهادت گمشد? زندگي حاجي بود. او عاشق شهادت بود. اگر جايي مي نشست و با کسي صحبت مي کرد، با خاطري آزرده مي گفت: نمي دانم چرا هنوز افتخار شهادت نصيبم نشده است! اگر به جبهه آمدم، اميدي داشتم، دلم مي خواهد با شهادت پيش بسيجي ها روسفيد باشم و در برابر امام شرمنده نباشم...
چنان از صميم دل سخن مي گفت که گاه بغضِ گلو آزارش مي داد و عنان سخن از او مي گرفت.
ابوالفضل بستان افروز:
در نيمه هاي شب وقتي پيکر پاک شهيدان عمليات کربلاي چهار را به پشت جبهه منتقل مي کردند، حاج احمد کريمي را با چشمان گريان ديدم که در فراق بچه ها مي سوخت و مي گفت: خدايا ما چه کرده بوديم، خدايا مگر ما از ياد تو غافل بوديم. چشمان گريان او حکايت از غم جانکاه دوري شهيدان داشت. دنبال گمشد? خود بود. او دوست داشت در کوي شهادت پر زند و همراه شهيدان باشد.
اکبر احمدي مقدم :
شبي در کوچه هاي دلتنگي با جمعي از بچه ها به گلزار شهدا رفته بوديم. نيمه هاي شب خير? عکس ها شديم و کنار مزار پاک و مطهر شهيدان عقده دل باز کرديم. در سکوت سرد و خاموشي شب متوجه شديم حاج احمد در جمع ما نيست، جستجوي زيادي کرديم، ديديم او با خاطري آسوده داخل قبري خوابيده است!
وقتي نگاهش به ما افتاد گفت: مي خواستم ببينم اين قبر اندازه من هست يا نه؟
چند ماهي گذشت و هنگام عمليات کربلاي پنج رسيد و خبر شهادت حاج احمد در شهر پيچيد، با دلي شکسته و پايي لرزان به تشييع پيکر پاک او آمدم. وقتي پيکر شهيد احمد کريمي را به خاک سپردند گفتم: عجب اين همان قبري است که احمد در آن خوابيد و از قبل اندازه اش را گرفت!
مادرشهيد:
وقتي احمد به جبهه مي رفت از زير قرآن عبورش مي دادم تا از هر گزندي محفوظ بماند. هر روز هم در خلوت خانه مي نشستم، هر دعا و ذکري بلد بودم مي خواندم و بدرقه او مي کردم، اين برنامه هر روز من در اين چند ساله بود.
روز شهادت حضرت زهرا (س) طبق معمول به داخل حياط خانه آمدم، نشستم تا آيه الکرسي و زيارت عاشورا بخوانم اما هرچه کردم، نتوانستم. نمي دانم چرا بي اختيار اشک از چمشانم جاري مي شد و بغض گلو امانم نمي داد.
دلم قرار نداشت. بعدازظهر بود با سپاه تماس گرفتم که خبر سلامتي او را دادند! به خانه آمدم. اما هنوز دلم آرام نبود. سر به بالين استراحت که گذاشتم خوابهاي پريشان و آشفته اي مي ديدم. يک بار ديدم که از در وارد شد و گفت مادر برمي گردم! يک بار هم او را در لباس شهادت ديدم. برادرم که به خانه آمد، بي مقدمه گفتم: داداش تو را به خدا بگو خبري شده!
با صدايي لرزان گفت: نه ولي مي گويند احمد مجروح شده!
ساعتي گذشت. گفتم داداش به من بگو چي شده! گفت:
فقط مي دانم حال احمد خوب نيست.
از خانه بيرون آمدم تا تماسي با سپاه بگيرم: اما نگاهم به دوستان احمد افتاد که حجله اي را پشت ديوار مخفي کرده اند!
محمد تقي فخر روحاني :
حاجي عاشق شهادت بود. کربلاي چهار هم گذشته بود و او هنوز شهيد نشده بود! بعد از عمليات تقريباً ديگر با کسي صحبت نمي کرد. انگار از شهادت خود مايوس شده بود. شايد هم در سکوت طولاني اش به اين معنا فکر مي کرد. او گفته بود: هر نماز و دعايي که اگر کسي بخواند شهيد مي شود. خواندم. هر دعايي، هر ذکري، حتي در اين اواخر شنيدم اگر کسي ازدواج کند و به جبهه بيايد شهيد مي شود، من به خاطر شهادت ازدواج کردم، ولي نمي دانم چرا شهيد نشدم!
به ياد دارم وقتي از طرف فرماندهي لشکر دستور آمادگي براي عمليات را شنيد قرارش را از دست داد.
شب عمليات کربلاي پنج بود، درست شب شهادت حضرت زهرا (س). دقايقي بيشتر به اعلام رمز عمليات باقي نمانده بود. نيروها پشت خاکريز زير لب ذکر مي گفتند و از خداوند توان و قدرت مي طلبيدند.
حاجي درون سنگر فرماندهي نشسته بود و در آن طرف بي سيم چي ها در تلاش بودند. يکي با گروهانها تماس مي گرفت و از آخرين وضعيت آمادگي بچه ها مي پرسيد، ديگري از محور، وضعيت خط دشمن را سوال مي کرد و آن يکي با فرماندهي لشکر تماس داشت. در همان حال حاجي يکي از بچه ها را که تازه مداح شده بود صدا زد: انگار مثل کسي که گمشده اي را پيدا کرده باشد گفت: شنيده ام مداحي هم مي کني؟
ـ نه حاج احمد آقا، ما که سعادتش را نداريم.
ـ بخوان عيبي نداره، هرچي بلدي بخوان.
ـ آخر ...
با اصرار زياد حاج احمد مجلس روضه خواني خانم فاطمه زهرا (س) برپا شد، چه مجلسي! شب شهادت حضرت زهرا (س)، آن هم در چند متري دشمن!
بي سيم چي ها هم چنان در تلاش بودند و حاجي هم غرق گريه. انگار شعار با تار و پود وجودش بازي مي کردند...
وقتي که باغ مي سوخت، صياد بي مروت
مرغ شکسته پر را، در آشيانه مي زد....
با هر بند از اين اشعار انگار بند دل او پاره مي شد. حاجي آن قدر گريست که بعد معلوم شد همان شب جواز بهشت را از دست فاطمه زهرا (س) گرفته است.
صبح، بعد از آن پيروزي درخشان حاجي سرتاسر خاکريز را رفت، به تک تک بچه ها سر زد، در آخر هم، خمپاره اي در پيش پايش منفجر شد و او را به باغ سبز شهادت برد ولي از او فقط دو ساق پاي سالم به جا ماند.
مرتضي آهنگران :
شهيد احمد کريمي در امر فرماندهي مديري مدبر بود. در چند عمليات از نزديک، استعداد و خلاقيت او را ديده بودم. او به نحو احسن ماموريتش را انجام مي داد. در سخت ترين شرايط با چهره اي گشاده و بشاش بر مشکلات فايق مي آمد و هيچ گاه ياس و نااميدي به دل راه نمي داد.
در جنبه هاي مختلف همراه بچه ها بود. هيچ گاه خود را بالاتر از ديگران نمي ديد. نيروهاي تحت امر او فرمانش را به دل مي خريدند. چون در گفتار و کردار صادق بود همه گوش به فرمانش بودند.
مادرشهيد:
شنيده بودم به فرزندم شهيد احمد کريمي پيشنهاد سفر به حج داده اند اما او نپذيرفته است. مي دانستم تا وقتي مساله جبهه و جنگ مطرح است او به هيچ کجا سفر نخواهد کرد، حتي او کمتر به مرخصي مي آمد و دير به دير به ما سر مي زد.
وقتي قرعه حج به نام من افتاد، گفتم: احمد آقا مي دانم به شما پيشنهاد حج را داده اند و نپذيرفته ايد. اما حالا که من عازم سفر زيارت هستم، دوست دارم با من همسفر شويد، مي دانيد من مريض احوالم شما در اين سفر کمک حال من شويد. مي بينيد بچه ها شما را حاجي صدا مي زنند، انشاءالله حاجي واقعي شويد.
او تنها خنديد و گفت: آخر من که مستطيع نشده ام. حالا فرصت باقي است، مکه من همين جبهه است!
يک روز صبح که تازه خورشيد به درخشش نشسته بود، ديدم کسي آهسته کليد به درب انداخت و با سرو چشمي مجروح وارد خانه شد!
يکه خوردم، هاج و واج، دهانم از تعجب باز مانده بود. خوب که چشمانم را به هم ماليدم و خواب از چشمانم پريد، ديدم پسرم احمد است!
پاورچين، پاورچين قدم برمي داشت تا به دور از نگاه من سر به بالين استراحت بگذارد و موضوع را کتمان کند.
گفتم: احمد انشاءالله خير است. چي شده تو را با اين وضع مي بينم؟! گفت: طوري نيست مادر پشه اي به چشمم رفته، حالا هم آن را بيرون آورده اند!!
کنجکاو شدم، هر طور بود سر و کله اش را وارسي کردم، چند ترکشي سرش را شکافته بود و ترکشي هم به چشمش اصابت کرده بود.
با ديدن و ضع و حال او اشک در چشمانم دويد به زحمت گفتم: بله مادر پشه ها عجب بلايي سرت آورده اند!!
علي اصغر مالکي نژاد:
نزديک عمليات کربلاي پنج بود. داخل سنگري نشسته بودم که حاجي کسي را سراغم فرستاد. امتثال امر کردم و به سنگر فرماندهي رفتم، بعد از سلام گفتم: حاجي اگر فرمايشي داريد، بفرماييد.
با دعوت او داخل سنگر شدم و در گوشه اي نشستم، لحظاتي بعد گفتند: دوست دارم فلان شعر را برايم بخواني.
ـ تصميم گرفته ام اين شعر را براي کسي نخوانم. آخر اين شعر را براي هر کسي خواندم شهيد شده است!
ـ به، حالا که اين طوري است، حتماً بايد برايم بخواني، اصلاً به دلم افتاده که برايم بخواني.
ـ حالا نه چنين موقعيتي هست و نه حوصله اش را دارم، دلم نيست چيزي بخوانم.
وقتي حاجي اصرار کرد، گفتم: اصلاً نمي خواهم بخوانم، اين نه مي تواند دستور فرماندهي باشد نه وظيفه کاري من.
اما حاجي با تواضعي که داشت گفت: مي دانم، ولي از شما خواهش مي کنم....
به چهر? برافروخته او نگاه کردم غبار غم و اندوه در آن موج مي زد. بالاخره شروع کردم به خواندن، صداي ضجه و ناله حاجي و همسنگران او همه جا پيچيد و همه زار زار گريه کردند.
چند روز بعد در عمليات گلوله اي منفجر شد و آن چهار عزيز را يعني خود حاج احمد کريمي، ابوالقاسم لله، مهدي گل محمدي و علي آزاد فلاح را پر پر کرد و به خيل شهيدان پيوند داد.
حاجي کنار بچه هاي گردان نشسته بود که با انفجار گلوله اي گرد و غبار غليظي به سوي آسمان زبانه کشيد و روح بلند او و همسنگرانش را به سوي آسمان و آفاق مهرباني ها برد. وقتي خود کنار پيکر پاک و پاره پاره شهيد حاج احمد کريمي و سه همرزم او علي آزاد فلاح، ابوالقاسم لله و مهدي گل محمدي رساندم تنها دو ساق پاي حاجي را شناختم. اشک از چشمانم جاري شد و در سکوتي سهمگين مبهوت ماندم، خدايا اين شهادت را سالها حاجي در انتظارش بود، او به من گفته بود: «دوست دارم اگر شهيد شوم بدنم پاره پاره شود. اگر با اين هيکل تنها با اصابت گلوله اي به شهادت برسم در روز قيامت از امام حسين (ع) و اصحاب او خجالت مي کشم مقابل آنها بايستم، آنها آن طور شهيد شدند و من بدنم سالم باشد، پس دعا کن با شهادتم بدنم قطعه قطعه شود....»
محمدشجاعي نژاد:
شهيد حاج احمد کريمي نسبت به مسايل منکراتي حساسيت عجيبي از خود نشان مي داد. اگر منکر يا مساله خلاف شرعي مي ديد به سادگي از کنار آن نمي گذشت، به بچه ها توصيه مي کرد همه شما مسئوليت داريد در مقابل هر منکري ايستادگي کنيد.
به ياد دارم وقتي حاجي کادر گردان امام موسي بن جعفر (ع) را تشکيل داد، چند روزي بچه ها را براي زيارت حرم ثامن الائمه (ع) به مشهد مقدس برد روزي در يکي از پارک هاي مشهد به بچه ها سفارش کرد مواظب باشيد اينجا در مقابل منکرات بي اعتنا نباشيد. شما دسته جمعي آمده ايد، اگر خداي ناکرده منکري را ناديده گرفتيد مردم مي گويند بچه هاي رزمنده نسبت به امر به معروف و نهي از منکر بي اعتنا هستند.
مجتبي غلامي:
شهيد حاج احمد کريمي با بسيجي ها خيلي صميمي و خودماني بود، او دوستي تمام عيار براي بروبچه هاي بسيجي به شمار مي رفت ... هر وقت فرصتي پيدا مي کرد در جمع بچه ها مي نشست و با بذله گويي هايش محفل آنان را رونق مي داد.
او موفقيت در فرماندهي را در دوستي با بچه ها مي ديد. هر وقت بچه ها يکديگر را مي ديدند با آن حال معنوي بالايي که داشتند به هم التماس دعا مي گفتند و بازار اين جمله بسيار رايج بود. اما اگر کسي در مقابل او اين جمله را تکرار مي کرد حاجي صدايش مي زد و مي گفت: اخوي احتياط کن و التماس کن!
مادر شهيد:
در آن چند سالي که احمد جبهه بود، دلم مي خواست، وقت مرخصي بيشتر به خانه بيايد تا به قد و قامت بلند و رشيدش نگاه کنم. کمي بنشيند و از خاطرات جنگ برايم تعريف کند. اما او تنها سري به من مي زد و مي رفت. شب را در بسيج به صبح مي رساند و روز هم به مشکل و گرفتاري بچه ها رسيدگي مي کرد.
يک روز همين طور که در اتاق نشسته بود. بي مقدمه گفتم: احمد شنيده ام تو هم فرمانده شدي! گفت: نه مادر، من مثل بقيه بچه ها هستم، اما فرقي که با آنان دارم فقط نان خور اضافي هستم! گفتم: احمد دلم مي خواهد بدانم تو چه پست و مسئوليتي در جبهه داري؟
گفت: دوست داشتم مثل بقيه بچه ها اسلحه دست بگيرم و هيچ مسئوليتي نداشته باشم اما ...
گفتم: مادر بالاخره تو را شناخته اند، اخلاق و رفتارت را ديده اند که چنين مسئوليتي را به عهده ات گذاشته اند.
ولي او با ايمان و اعتقادي راسخ گفت: نه مادر همه کارها بدست خداست ما چه کاره ايم؟!
پدر شهيد:
وقتي احمد پا به جبهه گذاشت، دندان وابستگي به خانه و زندگي را کند و يک سره آن جا ماند و در عمليات مختلفي شرکت کرد. بعد از عمليات کربلاي پنج بود که تماس تلفني گرفت. بعد از سلام و احوالپرسي سوال کردم: احمد کي به مرخصي مي آيي؟ گفت: معلوم نيست. گفتم: ببين احمد تو چه زود به مرخصي بيايي، چه دير ما عادت کرديم و هيچ نگران نخواهيم بود، هرکجا هستي خدا نگهدارت باشد، ولي شما تازه ازدواج کرديد حالا هم که الحمدلله عمليات تمام شد. دوست دارم چند روزي مرخصي بيايي و سري به خانه همسرت بزني هم آنها خوشحال مي شوند هم ما.
گفت: بايد ببينم چه مي شود.
و ما در انتظار آمدن او روز شماري مي کرديم تا اين که پس از عمليات کربلاي پنج پيکر پاکش را آوردند. او گفته بود: شنيدم اگر کسي ازدواج کند زودتر به شهادت مي رسد. من به خاطر شهادت ازدواج کردم.
... و دل غافل ما چه انتظاري مي کشيد!
احمد سال سوم دبيرستان بود که جنگ شروع شد. يک روز به خانه آمد و گفت: بابا مي خواهم بروم جبهه.
گفتم: شما يازده سال تمام مدرسه فني، زحمت کشيدي، درس خواندي، حالا صبر کن، ديپلم ات را بگير، بعد اگر خواستي جبهه بروي، برو.
گفت: من تصميم را گرفته ام، بايد بروم.
هرچه من و مادرش با او صحبت کرديم، که متقاعدش کنيم تا از رفتن منصرف بشود، هيچ خللي در عزم و اراده اش بوجود نيامد. وقت خداحافظي از زير قرآن عبورش داديم و گفتم: احمد ما راضي به رضاي خداييم ولي مواظب خودت باش!
رفت و سالهاي متمادي در جبهه ماند. او کمتر به مرخصي مي آمد، شايد مي خواست دل از علايق بريده باشد و با شهادت پيش خدا رود.
محسن دلپاک:
شهيد حاج احمد کريمي روحيات و خصوصيات عجيبي داشت. در يکي از روزهايي که حاجي به مرخصي آمده بود شخصي را به اتهام اعتياد و توزيع مواد مخدر دستگير کرد و او را به دست مراجع قضايي سپرد.
آخر شب سر بر بالين استراحت گذاشته بودم که صداي زنگ خانه، مرا به سوي درب کشاند. درب را باز کردم. ديدم احمد پشت درب ايستاده است پرسيدم اين طرفها؟!
گفت: فلاني بيا برويم، سراغي از زن و بچه آن متهم بگيرم. آنان که گناهي نکردند. سوار موتور شديم و راه افتاديم. در کوچه پس کوچه هاي پايين شهر که رسيديم حاجي درب خانه اي را کوبيد و چند قطعه اسکناس آماده کرد و به خانمي که پشت درب آمد پرداخت و گفت:
خانم اين پول را بگير و براي بچه ها غذايي، تهيه کن!
آثارباقي مانده ازشهيد
بسمه تعالي
خدمت پدر و مادر مهربان و بهتر از جانم سلام عرض مي کنم.
پس از سلام و احوالپرسي اميدوارم که حالتان از هر جهت خوب بوده باشد و باري اگر از احوالات اينجانب احمد فرزند حقيرتان را خواسته باشيد ,سلامتي برقرار و به دعا گويي شما سروران خوبم مشغول مي باشم.
پدر و مادر مهربان و دلسوزم بايد مرا به بزرگي خودتان ببخشيد که بدون خداحافظي آمدم ,چون نخواستم ناراحت بشويد چون شما ناراحت بشويد من هم ناراحت هستم و من لحظه اي راحت و خوشحالم که شما هيچ ناراحتي و خداي نکرده مريضي نداشته باشيد.
پدر و مادر باوفايم به خدا قسم و به احترام گلوي خونين امام حسين قسم انسان وقتي به جبهه مي آيد و فداکاري هاي حبيب بن مظاهرها و علي اکبرها و علي اصغرهاي زمان را مي بيند ,شرم مي کند. به درگاه خداوند که تا به حال نتوانسته است قدم مثبتي در راه خدا بردارد و انسان وقتي معجزات الهي را در جبهه مي بيند با خود مي گويد چرا نتوانستم تا به حال هميشه در جبهه باشم.
پدر و مادر عزيز اينجا جبهه است جاي عشق است به الله. عشق به حسين ـ وفاداري ـ فداکاري ـ ايثار ـ از خود گذشتگي ـ دانشگاه ـ فيضيه ـ صميميت ـ مسجد ـ و بالاخره جايي است که خون عزيزان ريخته مي شود تا اسلام و دين خداوند بماند. جايي است که سربازان امام زمان شهيد مي شوند و معلول و مجروح مي شوند تا به تمام ملل دنيا ثابت کنند که ما ملت حزب الله ايران مثل مردم کوفه نيستيم که حسين زمان خود را تنها بگذاريم. جايي است که بايد خون ها ريخته شود تا تمام ملت حزب الله ايران که آرزوي زيارت قبرشش گوشه امام حسين سالار شهيدان را دارند به آرزويشان برسند و بروند و در کنار ضريح امام حسين بنشينند و بگويند :
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار.
دعا براي تمام رزمندگان اسلام بکنيد که همه صحيح و سالم به آغوش خانواده شان برگردند و دعا براي امام و اين پير جماران بکنيد که در دل شب براي همه رزمندگان دعا مي کند.
پدر و مادر عزيز و ايثارگر از طرف من خيالتان راحت باشد و هيچ ناراحتي در اينجا ندارم و جايم خوب است, از طرف من بتول جان خواهر ناز و مهربانم را رخ بوسي نمائيد و ابوالقاسم و اکرم جان را سلام برسانيد و اعظم جان و مرتضي جان را رخ بوسي نمائيد از قول من خدمت مشهديه ننه جان خيلي خيلي سلام برسانيد و خدمت دايي جان و زن دايي و بچه هايشان سلام برسانيد ...
پدر و مادر مهربان اين دو پاکت يکي وصيت نامه محمود جان است و ديگري مال خود من ,وصيت نامه مرا تا خودم زنده هستم کسي حق باز کردن ندارد. و اگر کسي خداي نکرده باز کند راضي نيستم. ديگر سرتان را درد نمي آورم و وقت گرانبهايتان را نمي گيرم .در فرصت هاي بعدي نامه مي نويسم و تلفن مي زنم. فعلاً نامه را جواب ندهيد چون جايمان مشخص نيست ديگر عرضي ندارم به جز دوري ديدار آن هم اميد است که بعد از زيارت کربلاي حسين به زودي زود ديدارها تازه گردد. انشاءالله
والسلام علي من التبح الهدي و من الله التوفيق به اميد زيارت کربلا 6/11/61
آلبوم تصاوير" />
لینک کپی شد
نظر شما
