خاطرات - طيب شاهين
چشمهاش باز نميشد . آمد طرفم . باور نميكردم . هر كس ديگري هم كه ميديد باور نميكرد . همين الآن هم اگر براي كسي بگويي باور نميكند . رفتيم با هم سوار موتور من شديم .
آقا مهدي گفت « از كنار خط برو كه يك ديدي هم به عراقيها بيندازيم . »
روي موتور بلند شده بود ، زير آتش ، تا ببيند وضع خط چطورست . رسيديم به سنگر خودمان ، كه قبلش سنگر توپخانهي عراقيها بود . آن سنگر سنگر من بود و دكتر جبارزاده و آقاي هدايتي . آمديم يك پتو انداختيم كف سنگر و به آقا مهدي تعارف كرديم . در كمال ناباوري ديديم رفت خوابيد . ظهر كه شد فكر كرديم شايد گرسنه باشد . معمول كم ميديديم غذا بخورد . بعد هم اين كه مانده بوديم براي ناهار بيدارش كنيم يا نه . سفره را انداختيم و بيدارش كرديم . توي سفره تن ماهي گذاشته بوديم ، رنگينتر از هميشه ، و تعارفش كرديم .
گفت « باشد بعد . »
بلند شد رفت وضو گرفت آمد نمازش را خواند . از فرصت استفاده كرديم رفتيم به او اقتدا كرديم .
گفت « چرا با من نماز خوانديد ؟ من گناهم زيادست . نمازتان مقبول نميافتد . »
آخرش آمد سر سفره . اگر بگوييد دست به تن ماهي زد نزد . فقط چند تكه نان خشك برداشت خورد . خيلي اصرار كرديم بخورد و نخورد . معمول اين بود كه بپرسد « همه از همين غذا ميخورند ؟ » كه البته نپرسيد . اصرار ما هم اثر نكرد .
بعد وقتي خوشحال شديم ، كه وسط آتش جنگ ، ديديم كاملي آمد سراغمان گفت « آقا مهدي چاي خواسته ازتان . داريد ؟ »
گفتم « كلك ! نكند براي خودت ميخواهي كه اسم آقا مهدي را آوردهاي ؟ »
گفت « نه به جان عزيزت . »
گفتم « آخر آقا مهدي هيچ وقت از اين درخواستها … »
گفت « به خدا خودش گفت برو پيش طيب ، خودش گفت بگو چاي ، خودش گفت اگر دارد ازش بگير بياور. »
رفتم يك كتري چاي دم كردم و با يك سري استكانهاي ظريف عراقي تميز دادمش به كاملي كه ببرد . گفتم « من كه باور نميكنم آقا مهدي از من … »
گفت « مهمان دارد ، طيب جان . براي مهمانش ميخواهد . »
گفتم « كي هست ؟ »
گفت « امين آقاست ، شريعتي . »
چاي را برد و بعد پرسيدم « چي شد ؟ چي گفت ؟ »
گفت « آقاي مهدي به امين آقا گفت ببين اين نيروهاي ما چه بهداشتياند . استكان به اين خوشگلي و تميزي ديده بودي تا حالا ؟ »
فرداش آقا مهدي را نميديديم . چون رفته بود جلو ميجنگيد . خدا رحمت كند نظرزاده را ، بعدها برام تعريف كرد كه « تانكهاي عراقي از شكاف لشكر نجف آمده بودند طرف ما . آقا مهدي تا ديدشان اسلحه برداشت ، نارنجك برداشت ، به ما گفت سرباز امام زمان كه نبايد بايستد نگاه كند . يا علي . و خودش دويد رفت طرف تانك و ما هم به دنبالش . »
با همين چند نفر بود كه ميجنگيد ، نه حتي با گردانهاي خودش .ميگفتند جنگ تن به تن هم كرده . آن هم زير آن آتش و در آن محاصرهيي كه ميتوانست راه نجاتي داشته باشد . خيلي از بچههاي قرارگاه رفتند برش گردانند . آقاي كاظمي هم رفت نتوانست بياوردش عقب . من از بيسيم ميشنيدم كه يكي از فرماندههاي عصباني ( نفهميدم كي ) سر آقا مهدي داد زد گفت « كي گفته تو بروي آنجا ؟ زود برگرد بيا عقب ! »
وقتي آقا مهدي خونسرد گفت چشم ، با لحني آرام گفت بايد برود با فلاني هماهنگ كند و اصلاً او بگويد آقا مهدي چي كار كند . كه طاقت نياورد . عصباني شد گفت « آقا ما خودمان وارديم چي كار كنيم . احتياجي به هماهنگي كسي نداريم . به آن آقا هم بگو از لطفش ممنونيم . »
هيچ كس ياد نداشت ببيند آقا مهدي اينطور عصباني شود ، اينطور حرف بزند .
صدا گفت « من تكليف ميكنم بيايي عقب . »
آقا مهدي گفت « تكليف من اينست كه همينجا پيش بچههام پيش نيروهام بمانم . تمام . »
نيم ساعت مانده بود به شهادتش كه خودش با من تماس گرفت . گفت « برو سراغ مصطفي . بگو سريع با قاشقهاي آقاي گرجي براي ما شيپور بياورد . »
يعني با قايقهاي آقاي گرجي سريع مهمات آرپيجي ببرند . رفتم دنبال آقا مصطفي و نتوانستم پيداش كنم . به آقاي تندرو گفتم آقا مهدي چي خواسته و « آقا مصطفي هم آب شده رفته توي زمين . »
آقاي تندرو گفت « من حلش ميكنم . »
خودش آرپيجي را برد .
با آقا مهدي تماس گرفتم گفتم « دارند ميآيند . شما هم پيراهن سرخها را بگذاريد توي قاشقها . »
يعني مجروحها را . يك كم گذشت . از هيچ كدامشان خبري نشد . وضع خيلي مشكوك بود . آمدم ديدم قنبرلو ( خدا رحمتش كند ) كه پيش آقا مهدي بود آمده طرف ما نشسته پيش دكتر جبارزاده و ايران نژاد ، جانشينش . از نگاههاشان بو بردم اتفاقي افتاده كه ميخواهند از من پنهان كنند . آمدن قنبرلو شكام را بيشتر كرد . رفتم رك بهشان گفتم « آقا مهدي شهيد شده ؟ »
گفتند « نه . »
اصلاً زير بار نرفتند . دليل هم ميآوردند . من هم زير بار نرفتم . نشاني دادم گفتم چيها شنيدهام و چيها ديدهام .
قنبرلو گفت « صداش را در نياور! بچهها روحيهشان ممكنست … »
گفتم « خيالت تخت . »
و قرار شد بعد بگويد آقا مهدي چطور شهيد شده .
گفت « ما جلو بوديم . آقا مهدي چند نفر را جمع كرد ، با هم رفتيم زديم به تانكها . اسير هم گرفتيم . باور نميكني . ولي آقا مهدي ، وسط آن آتش ، قمقمهاش را در آورده بود داشت به همهشان آب ميداد . نتوانستم تحمل كنم . رفتم يقهاش را گرفتم گفتم تو را به ابوالفضل بيا برو عقب . دستم را كشيد پس ، گفت ما اينجا آمدهايم بجنگيم ، نه اين كه همهاش به برگشتن فكر كنيم . فهميدي ؟ هر چي اصرار كردم قبول نكرد . قايق رسيد . همان موقع بود كه يك تير آمد خورد به پيشاني آقا مهدي . فقط همان لحظه توانستيم برش گردانيم عقب . برديم گذاشتيمش توي قايق . من نشستم نوك قايق و آقا مهدي عقبتر . دستش را به حالت دعا گرفته بود بالا ، زير لب دعا ميخواند . يك چيزي مثل « الله ، الله ، الحمدلله » . گلولهي آرپيجي در همين لحظه آمد خورد به قايق . موجش مرا پرت كرد انداخت توي آب و قايق را آتش زد . سرنشينهاش را هم . هيچ كاري نميتوانستم بكنم . نه كمكي نه چيزي . نيم ساعت تمام تير ميخورد به دور و برم . دستم از همه جا كوتاه بود . فقط ميرفتم زير آب ، ميآمدم بالا نفس تازه ميكردم ، باز ميرفتم زير آب . تا آمدم خودم را رساندم اين طرف . »
گفت « ما فقط سه نفر بوديم . من و آقا مهدي و تندروي سكاندار . آنها رفتند و فقط من ماندم . »
بعد از شهيد شدن آقا مهدي همهمان با مشكل مواجه شديم . عراقيها از پشت آمدند و عبور بچهها را از دجله مشكل كردند . آنهايي كه توانستند بيايند طرف ما ، آقاي نظمي و چند نفر ديگر ، شبانه آمدند و مخفيانه . از شهيد شدن آقا مهدي فقط چند نفر خبر داشتند و مجبور بودند توي خودشان نگه دارند . و من حالا از همه بيشتر ميدانستم . بغض ولم نميكرد . نميدانستم چي كار كنم . رفتم پيش آقاي مولوي گفتم « من بايد حتماً بروم آقا مهدي را پيدا كنم بياورم . »
خودم را ملعون ميدانستم . فرماندهام در چند قدميام شهيد شده بود و جنازهاش هم مانده بود و آن وقت من … باور كنيد … به خودم ميگفتم اگر پيداش نكنم ملعونم .
آقاي مولوي گفت « نميشود . الآن نميشود . »
نه ميشد گريه كرد ، به خاطر روحيهي بقيه ، نه ميشد رفت دنبال جنازه . آقاي مولوي ديد چه حالي دارم . خودش هم دست كمي از من نداشت . براي دلجويي از من و خودش گفت « شب بچههاي عمليات را ميفرستم بروند پيداش كنند . اگر خواستي تو هم باهاشون برو ! »
گفتم « چطوري بفهمم كه شب ميروند ؟ »
گفت « ميفرستم دنبالت . »
رفتم توي سنگر خودم و از خستگي و بغض گلوم و سوزش چشمهام خوابم برد . يك آن ديدم خوابم برده . بلند شدم رفتم پيش آقاي مولوي گفتم « نرفتهاند بچهها كه ؟ »
گفت « رفتند . »
گفتم « چرا مرا … »
گفت « قايق را پيدا نكردند . آقا مهدي را هم . »
گفتم « خب شايد آقا مهدي … »
گفت « همه چيز خاكستر شده بود . اصلاً چيزي نمانده كه بروند بياورند . »
گفتم « حالا پس چي كار بايد … »
گفت « تكليف اينست كه برگردي . ديگر ماندن فايده ندارد . »
بيحال و ناراضي رفتم سوار موتور شدم . عمدي از جاهايي رفتم كه تير و تركشش بيشتر بود ، بلكه تركشي بيايد بخورد به من و من بدون آقا مهدي بر نگردم تبريز . حتي وقتي هواپيماي عراقي آمد توي آسمان منطقه رفتم ايستادم روي دژ كه راحت بزندم . زد . حتي زمين هم خوردم . اما طوريم نشد . فقط پام سوخت . بلند شدم رفتم رسيدم به پد پنج و به ايران زاد و كبيري . تا ديدمشان ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم . حرف زدن كه نه . فقط گريه ميكردم . باور كنيد يك ساعت تمام فقط گريه ميكردم ، بدون اين كه قدرت حرف زدن داشته باشم .
آقا مهدي گفت « از كنار خط برو كه يك ديدي هم به عراقيها بيندازيم . »
روي موتور بلند شده بود ، زير آتش ، تا ببيند وضع خط چطورست . رسيديم به سنگر خودمان ، كه قبلش سنگر توپخانهي عراقيها بود . آن سنگر سنگر من بود و دكتر جبارزاده و آقاي هدايتي . آمديم يك پتو انداختيم كف سنگر و به آقا مهدي تعارف كرديم . در كمال ناباوري ديديم رفت خوابيد . ظهر كه شد فكر كرديم شايد گرسنه باشد . معمول كم ميديديم غذا بخورد . بعد هم اين كه مانده بوديم براي ناهار بيدارش كنيم يا نه . سفره را انداختيم و بيدارش كرديم . توي سفره تن ماهي گذاشته بوديم ، رنگينتر از هميشه ، و تعارفش كرديم .
گفت « باشد بعد . »
بلند شد رفت وضو گرفت آمد نمازش را خواند . از فرصت استفاده كرديم رفتيم به او اقتدا كرديم .
گفت « چرا با من نماز خوانديد ؟ من گناهم زيادست . نمازتان مقبول نميافتد . »
آخرش آمد سر سفره . اگر بگوييد دست به تن ماهي زد نزد . فقط چند تكه نان خشك برداشت خورد . خيلي اصرار كرديم بخورد و نخورد . معمول اين بود كه بپرسد « همه از همين غذا ميخورند ؟ » كه البته نپرسيد . اصرار ما هم اثر نكرد .
بعد وقتي خوشحال شديم ، كه وسط آتش جنگ ، ديديم كاملي آمد سراغمان گفت « آقا مهدي چاي خواسته ازتان . داريد ؟ »
گفتم « كلك ! نكند براي خودت ميخواهي كه اسم آقا مهدي را آوردهاي ؟ »
گفت « نه به جان عزيزت . »
گفتم « آخر آقا مهدي هيچ وقت از اين درخواستها … »
گفت « به خدا خودش گفت برو پيش طيب ، خودش گفت بگو چاي ، خودش گفت اگر دارد ازش بگير بياور. »
رفتم يك كتري چاي دم كردم و با يك سري استكانهاي ظريف عراقي تميز دادمش به كاملي كه ببرد . گفتم « من كه باور نميكنم آقا مهدي از من … »
گفت « مهمان دارد ، طيب جان . براي مهمانش ميخواهد . »
گفتم « كي هست ؟ »
گفت « امين آقاست ، شريعتي . »
چاي را برد و بعد پرسيدم « چي شد ؟ چي گفت ؟ »
گفت « آقاي مهدي به امين آقا گفت ببين اين نيروهاي ما چه بهداشتياند . استكان به اين خوشگلي و تميزي ديده بودي تا حالا ؟ »
فرداش آقا مهدي را نميديديم . چون رفته بود جلو ميجنگيد . خدا رحمت كند نظرزاده را ، بعدها برام تعريف كرد كه « تانكهاي عراقي از شكاف لشكر نجف آمده بودند طرف ما . آقا مهدي تا ديدشان اسلحه برداشت ، نارنجك برداشت ، به ما گفت سرباز امام زمان كه نبايد بايستد نگاه كند . يا علي . و خودش دويد رفت طرف تانك و ما هم به دنبالش . »
با همين چند نفر بود كه ميجنگيد ، نه حتي با گردانهاي خودش .ميگفتند جنگ تن به تن هم كرده . آن هم زير آن آتش و در آن محاصرهيي كه ميتوانست راه نجاتي داشته باشد . خيلي از بچههاي قرارگاه رفتند برش گردانند . آقاي كاظمي هم رفت نتوانست بياوردش عقب . من از بيسيم ميشنيدم كه يكي از فرماندههاي عصباني ( نفهميدم كي ) سر آقا مهدي داد زد گفت « كي گفته تو بروي آنجا ؟ زود برگرد بيا عقب ! »
وقتي آقا مهدي خونسرد گفت چشم ، با لحني آرام گفت بايد برود با فلاني هماهنگ كند و اصلاً او بگويد آقا مهدي چي كار كند . كه طاقت نياورد . عصباني شد گفت « آقا ما خودمان وارديم چي كار كنيم . احتياجي به هماهنگي كسي نداريم . به آن آقا هم بگو از لطفش ممنونيم . »
هيچ كس ياد نداشت ببيند آقا مهدي اينطور عصباني شود ، اينطور حرف بزند .
صدا گفت « من تكليف ميكنم بيايي عقب . »
آقا مهدي گفت « تكليف من اينست كه همينجا پيش بچههام پيش نيروهام بمانم . تمام . »
نيم ساعت مانده بود به شهادتش كه خودش با من تماس گرفت . گفت « برو سراغ مصطفي . بگو سريع با قاشقهاي آقاي گرجي براي ما شيپور بياورد . »
يعني با قايقهاي آقاي گرجي سريع مهمات آرپيجي ببرند . رفتم دنبال آقا مصطفي و نتوانستم پيداش كنم . به آقاي تندرو گفتم آقا مهدي چي خواسته و « آقا مصطفي هم آب شده رفته توي زمين . »
آقاي تندرو گفت « من حلش ميكنم . »
خودش آرپيجي را برد .
با آقا مهدي تماس گرفتم گفتم « دارند ميآيند . شما هم پيراهن سرخها را بگذاريد توي قاشقها . »
يعني مجروحها را . يك كم گذشت . از هيچ كدامشان خبري نشد . وضع خيلي مشكوك بود . آمدم ديدم قنبرلو ( خدا رحمتش كند ) كه پيش آقا مهدي بود آمده طرف ما نشسته پيش دكتر جبارزاده و ايران نژاد ، جانشينش . از نگاههاشان بو بردم اتفاقي افتاده كه ميخواهند از من پنهان كنند . آمدن قنبرلو شكام را بيشتر كرد . رفتم رك بهشان گفتم « آقا مهدي شهيد شده ؟ »
گفتند « نه . »
اصلاً زير بار نرفتند . دليل هم ميآوردند . من هم زير بار نرفتم . نشاني دادم گفتم چيها شنيدهام و چيها ديدهام .
قنبرلو گفت « صداش را در نياور! بچهها روحيهشان ممكنست … »
گفتم « خيالت تخت . »
و قرار شد بعد بگويد آقا مهدي چطور شهيد شده .
گفت « ما جلو بوديم . آقا مهدي چند نفر را جمع كرد ، با هم رفتيم زديم به تانكها . اسير هم گرفتيم . باور نميكني . ولي آقا مهدي ، وسط آن آتش ، قمقمهاش را در آورده بود داشت به همهشان آب ميداد . نتوانستم تحمل كنم . رفتم يقهاش را گرفتم گفتم تو را به ابوالفضل بيا برو عقب . دستم را كشيد پس ، گفت ما اينجا آمدهايم بجنگيم ، نه اين كه همهاش به برگشتن فكر كنيم . فهميدي ؟ هر چي اصرار كردم قبول نكرد . قايق رسيد . همان موقع بود كه يك تير آمد خورد به پيشاني آقا مهدي . فقط همان لحظه توانستيم برش گردانيم عقب . برديم گذاشتيمش توي قايق . من نشستم نوك قايق و آقا مهدي عقبتر . دستش را به حالت دعا گرفته بود بالا ، زير لب دعا ميخواند . يك چيزي مثل « الله ، الله ، الحمدلله » . گلولهي آرپيجي در همين لحظه آمد خورد به قايق . موجش مرا پرت كرد انداخت توي آب و قايق را آتش زد . سرنشينهاش را هم . هيچ كاري نميتوانستم بكنم . نه كمكي نه چيزي . نيم ساعت تمام تير ميخورد به دور و برم . دستم از همه جا كوتاه بود . فقط ميرفتم زير آب ، ميآمدم بالا نفس تازه ميكردم ، باز ميرفتم زير آب . تا آمدم خودم را رساندم اين طرف . »
گفت « ما فقط سه نفر بوديم . من و آقا مهدي و تندروي سكاندار . آنها رفتند و فقط من ماندم . »
بعد از شهيد شدن آقا مهدي همهمان با مشكل مواجه شديم . عراقيها از پشت آمدند و عبور بچهها را از دجله مشكل كردند . آنهايي كه توانستند بيايند طرف ما ، آقاي نظمي و چند نفر ديگر ، شبانه آمدند و مخفيانه . از شهيد شدن آقا مهدي فقط چند نفر خبر داشتند و مجبور بودند توي خودشان نگه دارند . و من حالا از همه بيشتر ميدانستم . بغض ولم نميكرد . نميدانستم چي كار كنم . رفتم پيش آقاي مولوي گفتم « من بايد حتماً بروم آقا مهدي را پيدا كنم بياورم . »
خودم را ملعون ميدانستم . فرماندهام در چند قدميام شهيد شده بود و جنازهاش هم مانده بود و آن وقت من … باور كنيد … به خودم ميگفتم اگر پيداش نكنم ملعونم .
آقاي مولوي گفت « نميشود . الآن نميشود . »
نه ميشد گريه كرد ، به خاطر روحيهي بقيه ، نه ميشد رفت دنبال جنازه . آقاي مولوي ديد چه حالي دارم . خودش هم دست كمي از من نداشت . براي دلجويي از من و خودش گفت « شب بچههاي عمليات را ميفرستم بروند پيداش كنند . اگر خواستي تو هم باهاشون برو ! »
گفتم « چطوري بفهمم كه شب ميروند ؟ »
گفت « ميفرستم دنبالت . »
رفتم توي سنگر خودم و از خستگي و بغض گلوم و سوزش چشمهام خوابم برد . يك آن ديدم خوابم برده . بلند شدم رفتم پيش آقاي مولوي گفتم « نرفتهاند بچهها كه ؟ »
گفت « رفتند . »
گفتم « چرا مرا … »
گفت « قايق را پيدا نكردند . آقا مهدي را هم . »
گفتم « خب شايد آقا مهدي … »
گفت « همه چيز خاكستر شده بود . اصلاً چيزي نمانده كه بروند بياورند . »
گفتم « حالا پس چي كار بايد … »
گفت « تكليف اينست كه برگردي . ديگر ماندن فايده ندارد . »
بيحال و ناراضي رفتم سوار موتور شدم . عمدي از جاهايي رفتم كه تير و تركشش بيشتر بود ، بلكه تركشي بيايد بخورد به من و من بدون آقا مهدي بر نگردم تبريز . حتي وقتي هواپيماي عراقي آمد توي آسمان منطقه رفتم ايستادم روي دژ كه راحت بزندم . زد . حتي زمين هم خوردم . اما طوريم نشد . فقط پام سوخت . بلند شدم رفتم رسيدم به پد پنج و به ايران زاد و كبيري . تا ديدمشان ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم . حرف زدن كه نه . فقط گريه ميكردم . باور كنيد يك ساعت تمام فقط گريه ميكردم ، بدون اين كه قدرت حرف زدن داشته باشم .
لینک کپی شد
نظر شما
