خاطرات - كريم حرمتي

کد خبر: ۱۱۸۷۸۷
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۰۷ - 08August 2008
نه مي‌شد گفت آره ، نه مي‌شد گفت نه . سكوت كرديم .
گفت « اگر دل‌تان را يكدله كرديد و يادتان افتاد كه فقط براي خدا داريد كار مي‌كنيد ، هر وقت منور زدند ، يا موانع كاشتند ، يا سگ‌هاشان آمدند طرف‌تان ، پيشاني‌تان را مي‌گذاريد روي خاك و فقط از خدا كمك مي‌خواهيد ، نه از من باكري كه كلاهم پس معركه‌ست . »
ما در مرحله‌ي دوم عمليات والفجر چهار بوديم ، در پنجوين ، و قرار بود لشكر عاشورا در كله‌قندي عمليات كند . عراق بو برده بود مرحله‌ي دومي هم هست . آمده بود جلو مواضع پدافندي خودش ، خيلي نامنظم ، مين كاشته بود . كمين‌هاش را گذاشته بود جاهايي كه امكان شناسايي مي‌رفت . سگ‌هاي تربيت شده‌اش را آورده بود توي منطقه و تا ردمان را مي‌زدند سر و صدايي راه مي‌انداختند كه بند دل آدم را پاره مي‌كرد .
منورها پشت سر هم روشن مي‌شدند و دست و پاي ما را براي شناسايي بسته بودند .
چند شب رفتيم و نشد . مجبور شديم برگرديم به آقا مهدي بگوييم . كه اين طوري جواب‌مان را داد . هر چي مي‌گفتيم مين‌ها نامنظم هستند ، نمي‌شود پيش‌بيني‌شان كرد ، يا همين ديشب چند نفر رفتند روي مين و اصلاً معلوم نيست پا روي مين مي‌گذاريم يا زمين ، گوشش بدهكار نبود .حرف خودش را مي‌زد . مي‌گفت « با من حرف نزنيد . از من چيزي نخواهيد . فقط خدا . »
كار هم نبايد روي زمين مي‌ماند . رفتيم . به حرف آقا مهدي گوش كرديم . تا منور مي‌زدند ، يا سگ‌هاشان صدا مي‌كردند ، يا از بودن و نبودن ميني سر درگم مي‌مانديم ، پيشاني مي‌گذاشتيم روي خاك ، خدا را صدا مي زديم مي‌گفتيم « فقط بايد خودت كمك‌مان كني ! »
آن شب ما توانستيم تمام مواضع و موانع عراقي‌ها را شناسايي كنيم برويم تا عمق ، تا پشت خط اصلي‌شان . حتي سه نفر از بچه‌ها رفتند كله قندي را شناسايي كردند برگشتند ، يك زخم هم بر نداشتند . كار ما اصلاً همين بود . كه از مكان و مواضع و موانع و تسليحات و هر چي كه لازم‌ست صورت برداري كنيم ، برويم تحويل فرمانده‌مان بدهيم تا وقت عمليات ، با طراحي دقيق عمليات ، هم از تلفات نيروها كاسته شود ، هم سرعت پيشروي بيشتر . يكي از افتخارات ما بچه‌هاي شناسايي اين‌ست كه از اولين نيروهايي بوديم كه از فرمانده لشكرمان مأموريت عمليات بعدي را مي‌گرفتيم .
خاطرم هست آقا مهدي قبل از عمليات خيبر آمد چند نفر از بچه‌ها را جدا كرد ، با يك آمبولانس برد تحويل‌شان داد به منطقه‌ي آموزشي شط علي . حتي مسئول اطلاعات نمي‌دانست نيروهاش را دارند كجا مي‌برند .
آقا مهدي گفت « فقط من و شما مي‌دانيم داريم كجا مي‌رويم . »
تأكيد كرد دل بسپاريم به آموزش ، حتي اگر سخت باشد ، و آماده باشيم براي شناسايي عمليات بعدي ، كه خيبر بود و بدر . به خاطر ويژگي خاص مناطق زير پوشش بايد آموزش طاقت فرساي غواصي و بلمراني را تحمل مي‌كرديم . كه كرديم . چون مي‌دانستيم باز از اولين نفراتي خواهيم بود كه آقا مهدي تنهامان نمي‌گذارد . مي‌دانستيم سنگر بچه‌هاي شناسايي تنها سنگري‌ست كه او تا مدتي در آن با ما زندگي مي‌كند و سؤال‌ها مي‌كند و جواب‌ها مي‌خواهد .
بعد از عمليات خيبر در منطقه‌ي پاسگاه زيد بوديم . آن‌جا هم دشت بود و فاصله‌ي نيروهاي عراقي خيلي كم ، از چهار صد تا هزار و دويست متر . اين فاصله انباشته از موانع بود : سيم خاردار ، مين ، سنگر كمين ، و انواع كانال . كانال‌هايي عميق و عريض و انباشته از آب تا تانك نتواند عبور كند . هر شب مي‌رفتيم شناسايي و دست‌مان زياد پر نبود . گاهي خودمان گزارش مي‌داديم ، گاهي خود آقا مهدي مي‌آمد توي خط و توي سنگر ديدگاه و مي‌گفتيم از چه راهي رفته‌ايم و چه موانعي بوده . و اگر نتوانسته‌ايم در شب و در اين فاصله‌ي زماني برويم برگرديم به خاطر همين موانع بوده كه … كه آقا مهدي خط قرمزي كشيد روي نقشه و روي محل شناسايي ما . گفت « من اين حرف‌ها سرم نمي‌شود . شما بايد همين امشب برويد آن‌جا را شناسايي كنيد . اگر نتوانستيد نبايد برگرديد . مي‌فهميد چي مي‌گويم ؟ »
سكوت‌مان گفت نمي‌دانيم .
دست گذاشت روي خط قرمز . گفت « اين جا محل شهادت شماست . يا مي‌رويد با دست پر مي‌آييد ، يا مي‌مانيد شهيد مي‌شويد . »
ما بايد آن‌جا را شناسايي مي‌كرديم ، هر چند كه شهيد مي‌شديم . اين ابلاغ رسمي آقا مهدي بود ، كه وقت گفتنش دوست و آشنا و رفيق چندين و چند ساله بودن كارساز نبود . بايد مي‌رفتيم و رفتيم . هر دو گروه از دو محور رفتيم . چون آخر راه هم برامان مشخص شده بود دلشوره و نگراني نداشتيم . با اطمينان و ايمان بيشتري كار كرديم ، بدون اين كه حتي اتفاقي بيفتد . از آن گروه فقط يك نفرمان آن‌قدر جلو رفت كه در معبري دوستان ديگرش را جا گذاشت و از سيم خاردارها و موانع رد شد رفت مواضع را شناسايي كرد . چون دير شده بود و صبح هم ، رفت توي سنگر مخروبه مخفي شد و شب برگشت . چرا ؟ چون مي‌دانست آقا مهدي حجت را بر او و بچه‌هاي گروهش تمام كرده و اگر دست خالي برگردد تمام گروهش شرمنده خواهند شد . چون مي‌دانست نمي‌تواند با اطلاعات ناقص برگردد . چون مي‌دانست اگر هم اطلاعات ناقص را به اسم اطلاعات كامل بياورد بالأخره يك روز آقا مهدي مچش را باز مي‌كند . همان‌طور كه مچ مرا در عمليات بدر باز كرد .
يادم هست نزديك سيل بند عراقي‌ها دشت بود و پر از آب . نمي‌شد با بلم يا حتي غواصي ازش رد شد رفت شناسايي . شب مهتابي آن‌جا هر تحركي را لو مي‌داد . به آقا مهدي گزارش داديم كه مكان خاصي براي پنهان شدن و شناسايي نيست و نمي‌شود رفت .
صبح عمليات ، بعد از تصرف مواضع اوليه‌ي عراق ، آقا مهدي آمد روي سيل بند . همين‌طور كه داشت از آن‌جا پدافند روي مواضع دوم عراق را هدايت مي‌كرد برگشت آب را نگاه كرد ديد در همان جايي كه ما گفته بوديم راه شناسايي ندارد پوششي هست كه مي‌توانسته كمك خوبي براي ما در شب باشد و حتي مي‌توانسته ما را به سيل بند برساند . برگشت به من گفت « الله بنده‌سي ! تو كه گفتي اين‌جا دشت‌ست و پوشش ندارد . پس اين چيه اين‌جا ؟ »
حساس بود . اصلاً گزارش‌ها و كم‌كاري‌ها يادش نمي‌رفت . و بخصوص كم كاري‌ها . توي همين عمليات بدر سمت راست لشكرمان چند تا از تانك‌هاي عراقي محاصره شده بودند و چاره‌يي نداشتند جز اين كه يا بمانند يا بروند طرف روستايي به اسم همايون . كه مي‌رفتند . در صورتي كه مي‌شد جلوشان را گرفت .
آقا مهدي سريع با بي‌سيم تماس گرفت . و به فرمانده گردان آن نقطه گفت « چرا مي‌گذاري اين تانك‌ها از كنارت رد شوند ؟ بزن ناكارشان كن ! اين‌ها اگر فرار كنند فردا تك‌تك‌شان صد تا صد تا بسيجي از مامي‌گيرند . »
فرمانده گردان گفت « آخر من نيرو ندارم ، آقا مهدي . فقط بي‌سيم‌چي مانده و خودم . »
آقا مهدي گفت « آرپي‌جي زن بفرست ! »
فرمانده گردان گفت « گفتم كه . كسي نمانده . فقط من و … »
آقا مهدي گفت « تو فرمانده گرداني و مي‌گويي من نيرو ندارم ؟ »
فرمانده گردان گفت « وقتي ندارم يعني ندارم . »
آقا مهدي گفت « حالا كه اين‌طور شد من ديگر فرمانده نمي‌خواهم . از الآن به عنوان يك نيروي آزاد مي‌روي آر‌پي‌جي برمي‌داري خودت تانك‌ها را مي‌زني . مفهوم شد ؟ »
به وقتش مي‌ديدي فرمانده گردان مي‌شد آرپي‌جي زن ، مي‌شد تكاور ، مي‌رفت با آرپي‌جي جلو تانك‌هاي فراري را مي‌گرفت و حتي شهيد مي‌شد . به وقتش مي‌ديدي پيشاني نيروهاي فعال بوسيده مي‌شد و اجرش به خدا سپرده مي‌شد . به وقتش نيروي خاطي سيلي مي‌خورد ، بازداشت مي‌شد ، يا اگر فرمانده بود عزل مي‌شد . و واي به وقتي كه كسي از بچه‌ها شهيد مي‌شد و آقا مهدي از كنارش مي‌گذشت و مي‌ديدش . من بارها ديدمش كه چطور ايستاد آن شهيد را نگاه كرد و چيزي زير لب گفت و همين طور نگاهش كرد . يا بارها ديدم از پشت بي‌سيم خبرهاي ناگوار شنيد و تا چند دقيقه نتوانست حرف بزند و وقتي هم كه زد بغض را مي‌شد از صداش شنيد . مي‌گويند اين بغض را بعد از شهادت حميد هم داشته و هيچ كس نديده كه تبديل بشود به گريه .
در خيبر من هم بودم . معمولاً بعد از عمليات‌ها مأموريت من اين بود كه نيروهاي تازه نفس را ببرم به منطقه . يعني مدام بين خط و قرار گاه تاكتيكي رفت و آمد مي‌كردم . قرار گاه تاكتيكي آقا مهدي يك سنگر كوچك آهني بود ، كنار شهرك شركت نفت ، كه فاصله‌اش تا خط فقط پانصد ششصد متر بود . مرا صدا زد ، گفت « اين بچه‌ها را بردار ببر برسان به حميد ، كنار پل ! »
رفتم و ماندگار شدم . مجروح هم همان‌جاشدم ، كه به زور منتقلم كردند عقب و همان‌جا خبر شهادت حميد را شنيدم . چهر‌ه‌ي آقا مهدي بعد از رفتن حميد عوض شد . ديگر آن آدم قبلي نبود . در بدر كاملاً مشخص بود . در بي‌پروايي‌هاش و جلو رفتن‌هاش و از گلوله نترسيدن‌هاش . آن روز وقتي خاكريز بعد از سيل بند را ديد و فهميد نه دست ماست نه دست عراق ، خودش تنها رفت جلو و بچه‌ها هم پشت سرش . از دجله هم كه رد شد خودش پل را زد ، خودش رفت كنار نيروهاش . روي همين دجله بود كه جلو چشم نيروهاش تكه‌تكه شد . مي‌دانيد ؟ هميشه اين‌طور مواقع كه مجبور مي‌شوم از آقا مهدي حرف بزنم ، بعد ناراحت مي‌شوم به خودم مي‌گويم « آقا مهدي اين طوري نبود كه من گفتم . »

 

 

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین