خاطرات - صمد قدرتي
نميشناختمش . زياد هم برام مهم نبود . فقط دلم ميخواست بروم خط . سال شصت و دو بود و از تبريز آمده بودم گيلانغرب و براي آموزش فرمانده دسته . از آنجا بردندمان تهران براي آموزش فرمانده گروهان و بعد هم مستقيم آمديم منطقه براي عمليات ، كه بعد از تقسيم نيروها نگذاشتند من بروم . تنها كه ماندم يك نفر با ماشين آمد سراغم گفت « نگران نباش ! »
حميد بود .
گفتم « من بايد با بچههاي … »
گفت « كار مهمتري هست كه تشخيص دادهاند فقط تو از عهدهاش برميآيي . »
گفتم « چي هست ، حالا اين كار مهم ؟ »
گفت « تو از اين لحظه به بعد پيك فرمانده لشكري . »
شب پيش حميد ماندم . صبح آقا مهدي آمد . مرا بهش معرفي كردند .
آمد صورتم را بوسيد ، نامهيي نوشت ، دادش به من گفت « سريع برو از تداركات يك موتور تحويل بگير بيا ! »
انگار پدرم دستورم داده باشد گفتم « چشم ! »
رفتم موتور را تحويل گرفتم و سريع برگشتم . موتور را گذاشتيم پشت ماشين و همه با هم رفتيم قرارگاه نجف ، در منطقهي والفجر چهار ، براي مرحلهي اول عمليات . فرمانده لشكر نجف ، آقاي كاظمي ، پيك ميخواست . كسي نبود . ناچار مرا فرستادند بروم پيك گردان بياورم . رفتم آوردم . عمليات شروع شد . يك جا غنيمت خيلي زيادي بود و داشت حواس بچهها را پرت ميكرد .
آقا مهدي به مرتضي ياغچيان گفت « كسي حق ندارد دست به اينها بزند . »
درگيري خيلي شديد بود . يكي از گروهانها ( با فرماندهي طيب خيراللهي ) سه روزي ميشد كه توي محاصره بود . آقا مهدي و آقاي عليپور ( مسئول پدافند ) دست به كار شدند . يكي ديدهباني ميكرد ، آن يكي آتش ميفرستاد . آنقدر ادامه دادند تا محاصره شكسته شد .
من از همان عمليات و بعد از آن بود كه آقا مهدي را شناختم و مطمئن شدم اشتباه نكردهام كه حس كردم او به ما و بخصوص به من به چشم فرزندش نگاه ميكند .
شبي قبل از عمليات خيبر آمدند يك پيام به من دادند گفتند « بايد خيلي زود برسد به دست آقا مهدي . »
با موتور از نزديكي خرمشهر كوبيدم آمدم اهواز . رفتم دم در خانهشان . زنگ زدم . صداي آقا مهدي از بالكن آمد كه « كيه ؟ »
در تاريك روشناي شب حس كردم پيژامهاش سبزست . گفتم « منم صمد . »
گفت « آمدم ، صمد جان . »
انتظار داشتم با لباس راحتي خانه ببينمش . وقتي آمد در را باز كرد ديدم با لباس نظامي و گِتر كرده آمد پيشوازم . پيام را خواند گفت « تو برو استراحت كن ، من خودم ميروم . »
خسته بودم ، اما گفتم « با هم ميرويم . »
گفت « پس صبح زود اينجا باش ! »
گفتم « چشم . »
حس كردم به خاطر خستگي من اين حرف را زده . همين هم بود . چون بعدها ديدم خيلي مراعات بچهها را ميكند . بخصوص آنها كه زخمياند و بخصوص آنها كه … فكر كنم آن روز آقا مهدي داشت نماز ميخواند كه يكي آمد يقهاش را گرفت و داد زد « چرا به من مرخصي نميدهي ؟ بزنم له و لوردهات كنم ؟ »
من هم آنجا بودم . رفتم يقهي طرف را گرفتم كشيدمش كنار و حتي دست بلند كردم . آقا مهدي اشاره كرد كوتاه بيايم و بلند به طرف گفت « تقصير از منست عزيز جان . چي ميخواهي ، قربان شكلت ؟ »
طرف باز مشتش را بلند كرد گفت « ميدهي يا نه ؟ »
آقا مهدي گفت « مرخصي ؟ »
طرف گفت « بزنم باز هم توي دهانت ؟ »
آقا مهدي گفت « مرخصي هم بت ميدهم ، عزيز جان . »
به من گفت « به آقاي حسيني بگو يك مرخصي سفارشي براي اين دوست من بگذارد كنار . خوب شد ؟ »
طرف گفت « دروغ ميگويي … يا بزنم ؟ »
آقا مهدي گفت « دروغم چيه ، الله بندهسي ؟ اصلاً با همين صمد خودم برو. همين الآن هم برو پيش آقاي حسيني . خوب شد ؟ »
طرف باورش نميشد . گفت « راستي راستي بروم ؟ »
آقا مهدي صورتش را بوسيد گفت « راستي راستي برو ، عزيز جان . قارداشت را هم از دعا فراموش نكن ! »
آرام به من گفت« مواظب باش كسي بهش بياحترامي نكند . »
زير لب گفت « خدا لعنت كند اين صدام را كه موجش … »
به طرف گفت « يا علي ! »
همينقدر كه دوستمان داشت ، همانقدر هم مواظبمان بود پامان را كج نگذاريم . دستور داده بود سرعت ماشينها در شب بايد هشتاد كيلومتر باشد و در روز نود . ميگفت « اينها مفت افتادهاند دست ما و ما بايد خيلي مواظبشان باشيم . »
گوش بچههاي حرف گوش نكن را هم به وقتش ميپيچاند . يك بار هم گوش مرا پيچاند . رفته بودم مرخصي . من و غلامحسن رفتيم دور از چشم او دو تا جعبه انار و پرتقال گرفتيم آورديم توي سنگر فرماندهي و پشت وسايل قايمشان كرديم و گاهي دلي از عزا در ميآورديم . آقا مهدي از مرخصي برگشت . سنگر را بازرسي كرد . چشمش افتاد به ميوهها . گفت « اينها چيه ؟ »
گفتم « ميوهست ديگر . »
گفت « من هم كه نگفتم نارنجكست . گفتم اينجا چي كار ميكند ؟ »
گفتم « براي چيزست ديگر … گفتيم شايد شما … »
گفت « من ؟ من آخر كجا بودم كه … »
نگاه سرزنش باري كرد گفت « بار آخرتان باشد كه ميرويد به تداركات تك ميزنيد آ . »
گفتم « چشم . »
گفت « اين قدر هم نگو چشم . سريع با شريك جرمت ميروي اينها را سر نماز بين بچهها تقسيم ميكني . »
گفتم « نه . اين را نه . بچهها دست ميگيرند به ريشمان ميخندند . »
گفت « گاهي لازمست كه بچهها به ريش آدم بخندند … سريع ! »
گفتم « حالا نميشود كه … »
گفت « گفتم سريع ! »
ناراضي جعبهها را برداشتيم و با نگاه التماس كرديم .
گفت « به بچهها بگوييد هر كي خورد صلوات يادش نرود . اينقدر هم خودتان را نزنيد به موش مردگي . زود برويد تا بيشتر از اين عصباني نشدهام ! »
اين را با خنده گفت تا آرام بگيريم . ما هم خنديديم . آرام گرفتيم .
حميد بود .
گفتم « من بايد با بچههاي … »
گفت « كار مهمتري هست كه تشخيص دادهاند فقط تو از عهدهاش برميآيي . »
گفتم « چي هست ، حالا اين كار مهم ؟ »
گفت « تو از اين لحظه به بعد پيك فرمانده لشكري . »
شب پيش حميد ماندم . صبح آقا مهدي آمد . مرا بهش معرفي كردند .
آمد صورتم را بوسيد ، نامهيي نوشت ، دادش به من گفت « سريع برو از تداركات يك موتور تحويل بگير بيا ! »
انگار پدرم دستورم داده باشد گفتم « چشم ! »
رفتم موتور را تحويل گرفتم و سريع برگشتم . موتور را گذاشتيم پشت ماشين و همه با هم رفتيم قرارگاه نجف ، در منطقهي والفجر چهار ، براي مرحلهي اول عمليات . فرمانده لشكر نجف ، آقاي كاظمي ، پيك ميخواست . كسي نبود . ناچار مرا فرستادند بروم پيك گردان بياورم . رفتم آوردم . عمليات شروع شد . يك جا غنيمت خيلي زيادي بود و داشت حواس بچهها را پرت ميكرد .
آقا مهدي به مرتضي ياغچيان گفت « كسي حق ندارد دست به اينها بزند . »
درگيري خيلي شديد بود . يكي از گروهانها ( با فرماندهي طيب خيراللهي ) سه روزي ميشد كه توي محاصره بود . آقا مهدي و آقاي عليپور ( مسئول پدافند ) دست به كار شدند . يكي ديدهباني ميكرد ، آن يكي آتش ميفرستاد . آنقدر ادامه دادند تا محاصره شكسته شد .
من از همان عمليات و بعد از آن بود كه آقا مهدي را شناختم و مطمئن شدم اشتباه نكردهام كه حس كردم او به ما و بخصوص به من به چشم فرزندش نگاه ميكند .
شبي قبل از عمليات خيبر آمدند يك پيام به من دادند گفتند « بايد خيلي زود برسد به دست آقا مهدي . »
با موتور از نزديكي خرمشهر كوبيدم آمدم اهواز . رفتم دم در خانهشان . زنگ زدم . صداي آقا مهدي از بالكن آمد كه « كيه ؟ »
در تاريك روشناي شب حس كردم پيژامهاش سبزست . گفتم « منم صمد . »
گفت « آمدم ، صمد جان . »
انتظار داشتم با لباس راحتي خانه ببينمش . وقتي آمد در را باز كرد ديدم با لباس نظامي و گِتر كرده آمد پيشوازم . پيام را خواند گفت « تو برو استراحت كن ، من خودم ميروم . »
خسته بودم ، اما گفتم « با هم ميرويم . »
گفت « پس صبح زود اينجا باش ! »
گفتم « چشم . »
حس كردم به خاطر خستگي من اين حرف را زده . همين هم بود . چون بعدها ديدم خيلي مراعات بچهها را ميكند . بخصوص آنها كه زخمياند و بخصوص آنها كه … فكر كنم آن روز آقا مهدي داشت نماز ميخواند كه يكي آمد يقهاش را گرفت و داد زد « چرا به من مرخصي نميدهي ؟ بزنم له و لوردهات كنم ؟ »
من هم آنجا بودم . رفتم يقهي طرف را گرفتم كشيدمش كنار و حتي دست بلند كردم . آقا مهدي اشاره كرد كوتاه بيايم و بلند به طرف گفت « تقصير از منست عزيز جان . چي ميخواهي ، قربان شكلت ؟ »
طرف باز مشتش را بلند كرد گفت « ميدهي يا نه ؟ »
آقا مهدي گفت « مرخصي ؟ »
طرف گفت « بزنم باز هم توي دهانت ؟ »
آقا مهدي گفت « مرخصي هم بت ميدهم ، عزيز جان . »
به من گفت « به آقاي حسيني بگو يك مرخصي سفارشي براي اين دوست من بگذارد كنار . خوب شد ؟ »
طرف گفت « دروغ ميگويي … يا بزنم ؟ »
آقا مهدي گفت « دروغم چيه ، الله بندهسي ؟ اصلاً با همين صمد خودم برو. همين الآن هم برو پيش آقاي حسيني . خوب شد ؟ »
طرف باورش نميشد . گفت « راستي راستي بروم ؟ »
آقا مهدي صورتش را بوسيد گفت « راستي راستي برو ، عزيز جان . قارداشت را هم از دعا فراموش نكن ! »
آرام به من گفت« مواظب باش كسي بهش بياحترامي نكند . »
زير لب گفت « خدا لعنت كند اين صدام را كه موجش … »
به طرف گفت « يا علي ! »
همينقدر كه دوستمان داشت ، همانقدر هم مواظبمان بود پامان را كج نگذاريم . دستور داده بود سرعت ماشينها در شب بايد هشتاد كيلومتر باشد و در روز نود . ميگفت « اينها مفت افتادهاند دست ما و ما بايد خيلي مواظبشان باشيم . »
گوش بچههاي حرف گوش نكن را هم به وقتش ميپيچاند . يك بار هم گوش مرا پيچاند . رفته بودم مرخصي . من و غلامحسن رفتيم دور از چشم او دو تا جعبه انار و پرتقال گرفتيم آورديم توي سنگر فرماندهي و پشت وسايل قايمشان كرديم و گاهي دلي از عزا در ميآورديم . آقا مهدي از مرخصي برگشت . سنگر را بازرسي كرد . چشمش افتاد به ميوهها . گفت « اينها چيه ؟ »
گفتم « ميوهست ديگر . »
گفت « من هم كه نگفتم نارنجكست . گفتم اينجا چي كار ميكند ؟ »
گفتم « براي چيزست ديگر … گفتيم شايد شما … »
گفت « من ؟ من آخر كجا بودم كه … »
نگاه سرزنش باري كرد گفت « بار آخرتان باشد كه ميرويد به تداركات تك ميزنيد آ . »
گفتم « چشم . »
گفت « اين قدر هم نگو چشم . سريع با شريك جرمت ميروي اينها را سر نماز بين بچهها تقسيم ميكني . »
گفتم « نه . اين را نه . بچهها دست ميگيرند به ريشمان ميخندند . »
گفت « گاهي لازمست كه بچهها به ريش آدم بخندند … سريع ! »
گفتم « حالا نميشود كه … »
گفت « گفتم سريع ! »
ناراضي جعبهها را برداشتيم و با نگاه التماس كرديم .
گفت « به بچهها بگوييد هر كي خورد صلوات يادش نرود . اينقدر هم خودتان را نزنيد به موش مردگي . زود برويد تا بيشتر از اين عصباني نشدهام ! »
اين را با خنده گفت تا آرام بگيريم . ما هم خنديديم . آرام گرفتيم .
لینک کپی شد
نظر شما
