خاطره اي از عبدالررزاق ميراب -2
رمز هم اين بود كه شاسي بيسيم را فشار بدهيم و پوچ كنيم تا مثلاً ما بفهميم حميد رسيده .
آقا مهدي گفت « به حميد بگو وقتشست . »
گفتم . حميد گفت به جايي كه بايد ميرسيده رسيده و آمادهي شنيدن رمز عملياتست . آقا مهدي با قرار گاه تماس گرفت گفت حميد رسيده و آمادهي هماهنگي يگانها? همجوارند . هماهنگيها صورت گرفت و عمليات شروع شد . آقا مهدي مثل هميشه طاقت نياورد عقب بماند ، رفت عمليات را دوشادوش بچهها فرماندهي كند . با قرار گاه تماس گرفت گفت « ما بايد برسيم به جزيرهي مجنون و از آنجا هلي برد كنيم . »
نشد . هنوز هوا نيروز اطلاع كافي نداشت . حميد تماس گرفت كه منطقه را گرفته و منتظرست نيروها بيايند . هوا نيروز هنوز ميگفت نميتواند . ميگفت « يكي بايد بيايد منطقه را چك كند مشخص بشود كجا بايد برويم ، چطور بايد برويم . »
آقا مهدي و آقاي كاظمي يك هلي كوپتر براي بردن خودشان خواستند و باز هم نشد . تا اينكه به بالاتريها توضيح داده شد و آنها هم دستور را صادر كردند . اولين هلي كوپتري كه به منطقه رفت هلي كوپتري بود كه آقا مهدي و آقاي كاظمي و چند نفر از نيروهاي اطلاعات را برد جزيره . آقا مهدي گفت « عالي شد ديگر . اين جا موقعيت خوبي دارد . سريع يك نفر را هماهنگ كن تا هليبرد انجام شود و عمليات ادامه پيدا كند . »
همان جا يك نفر رابط هوا نيروز شد . تماس گرفته شد . يك هلي كوپتر آمد نيروها را برد . كه بعدش فرار كرد رفت عراق . اول نميدانستيم . به من گفت « به خلبانش بگو نرود . آن طرف عراقست . »
گفتم . گوش نكرد رفت .
نيروها آمادهي رفتن با هلي كوپتر بودند . حميد مدام تماس داشت . خط شكسته شده بود و او منتظر نيرو بود . انتظار داشت عمليات زودتر ادامه پيدا كند . با هلي كوپتر رفتيم پياده شديم داخل يك پاسگاه عراقي ، كه به دست گردان تحت امر حميد تصرف شده بود . كاملاً پاكسازياش كرده بودند . تماس گرفتيم كه « ما وارد جزيره شديم . »
آقا مهدي با حميد تماس گرفت گفت « تو مشغول شو تا ما نيروها را بفرستيم . »
يك گروهان نيرو آمد آنجا . آقا مهدي همانجا مستقرشان كرد تا كمكم بروند جلو ، تا بقيهي گردانها كامل شوند .
آقا مهدي با مرتضي تماس گرفت گفت « گردانهاي امام حسين و علي اكبر را هلي برد كن بيايند جلو ! »
يك گردان با هلي كوپتر آمد ، يك گردان با قايق . همه كه آمدند ، تماس آقا مهدي و حميد برقرار بود و لحظه به لحظه وضع را به هم گزارش ميدادند . آقا مهدي با همين اطلاعات همه را هدايت ميكرد . مثلاً به من ميگفت « بيسيم را بگوش كن كارشان دارم ! »
رمزشان يك رمز معمولي بود . اگر آقا مهدي با حميد كار داشت فقط كافي بود بگويم « حميد حميد مهدي » . يا بر عكس . بعد هم راحت با هم حرف ميزدند . البته به تركي . از ميان همين حرفها بود كه معلوم شد هلي برد به مشكل برخورده و ما نميتوانيم امكانات زيادي به آنها و خودمان برسانيم . مشهدي عبادي و ورمزيار را توجيه كرد تا با هماهنگي قرار گاه عمليات را ادامه بدهند . آمديم رسيديم به جاده ، به همان سه راهي . هيچ كس نبود . به دست همان گردانهايي كه آمده بودند پاكسازي شده بودند . رفتيم رسيديم به يك دوراهي . آنجا عراق يك قرار گاه داشت كه يك گردان از آقاي نظمي با عراقيها درگير بود . سمت راست ما يك جاده بود . آقا مهدي ديد چند تا عراقي براي كمك به قرار گاه دارند ميآيند طرف ما . به بچهها گفت « همه سريع بروند توي نيزار . »
رفتيم . اگر نميرفتيم ، وقتي ميديدندمان ، حتماً قيچيمان ميكردند .گذاشتيم بروند طرف آن سه راهي ، بروند طرف قرار گاه ، حتي بروند توي قرارگاه .
آقا مهدي گفت « آتش ! »
كل آن دو يا سه گردان منهدم شدند . هر كاري كردند نتوانستند قرارگاه را نجات بدهند .
احمد آقا گفت « عجب مغزي داري تو ، مهدي ! اگر يك لحظه ديرتر تصميم ميگرفتي الآن هم ما و هم گردانهاي ديگر … خدا نگهات دارد الهي ! »
دو گردان از لشكر نجف بود و چهار گردان هم داخل و بين پاسگاه و سه راهي . رفتيم رسيديم به شهرك عراقيها ، كه يك شهرك نفتي صنعتي بود و حاصل قرار داد سودان و عراق . آنجا شد قرارگاه تاكتيكي لشكر عاشورا و لشكر نجف . نيروها كم كم ميآمدند توي قرار گاه استراحت ميكردند . شب شده بود .
براي مرحلهي بعدي بود كه آقا مهدي گفت حميد را بگوش كنم . از قرارگاه پيام آمد كه لشكر 27 نتوانسته از طلايه بيايد . به آقا مهدي و احمد آقا دستور دادند از هر لشكر دو گردان ببرند طرف طلايه و عمليات را آنها ادامه بدهند .
آقا مهدي به حميد گفت « همانجا بمان تا ما با اين چهار گردان عمل كنيم . »
به من گفت « تو هم با احمد برو تا اگر بچههامان تركي حرف زدند احمد و بچههاش بتوانند بفهمند آنها چي ميگويند ! »
هيچ كدام از چهار گردان نتوانستند زياد عمل كنند . در حجم آتش عراقيها قيچي شدهاند . آنجا و توي آن منطقه تلفات زيادي داديم .
بعد از اينكه نيروها يك سنگر از شهرك رفتند جلوتر ، آقا مهدي هم مثل هميشه با آنها رفت جلو . آنجا يك سنگر كوچك با چند تا گوني درست كرديم ، بدون سقف ، كه شد سنگر آقا مهدي . وقتي نيروهاي خودمان ( بچههاي اروميه ) از آن جا ميگذشتند ميديدند فرماندهشان آمده جلو دارد عمليات را از آن سنگر ناامن هدايت ميكند ، هم دلگرم ميشدند هم نگران . يكيشان آمد به آقاي سفيدگري گفت « با آقا مهدي صحبت كنيد كه ما بياييم اينجا يك سنگر محكم درست كنيم . او همشهري ماست . دوستش داريم . نميتوانيم ببينيم اينجا بايستد تركش بخورد از دستمان برود . حيفست به خدا . »
بچهها همان شب آمدند يك سنگر درست و حسابي ساختند ، كه بعد شد پاتوق تمام فرمانده لشكرهايي كه توي منطقه بودند .
حالا ديگر محور اصلي ما پل حميد بود . كه بيسيم چياش بگوش كرد گفت « آقاي حميد زخمي شدهاند . زخمش هم خيلي سختست . اگر ميشود بيايند عقب . »
همان وقت عراقيها پاتك زده بودند . نه ميشد امكانات به آنجا رساند ، نه ميشد رفت حميد زخميرا آورد . تا اينكه همان بيسيم چي گفت « آقاي حميد شهيد شده . »
آقا مهدي يكي از بچههاي اطلاعات را فرستاد برود ببيند درست ميگويند يا نه . رفت و آمد گفت « درستست . شهيد شده . الآن هم زير پل مانده . »
آقا مهدي گفت فقط « انالله و انااليه راجعون . خودت دادي خودت هم گرفتي . فقط شكرت ! »
بچههاي اطلاعات اصرار داشتند بروندجنازهاش را بياورند .
آقا مهدي گفت « اگر ميرويد جنازةهمهي بسيجيها را بياوريد ميتوانيد جنازهي حميد مرا هم بياوريد . »
بچهها اصرار كردند . گفت « نميتوانم ببينم چند نفر ديگر هم به خاطر حميد شهيد شوند . »
دليل آوردند . گفتند زن دارد ، بچه دارد ، چشم براهند همهشان . گفت « آنش با من . خودم جوابشان را ميدهم . »
روز سوم يا چهارم عمليات بود و ما خيلي از فرماندهان و نيروهامان را از دست داده بوديم . بايد چارهيي انديشيده ميشد . تمام فرماندهان جمع شده بودند توي همان سنگري كه گفتم . خرازي ، همت ، كاظمي ، داشتند تصميم ميگرفتند چه راهي بايد براي حفظ جزاير پيدا كنند . من بگوش بودم تا اگر پيامي از قرارگاه لشكر رسيد سريع به آقا مهدي برسانم . نزديكاي ظهر قرار گاه شبكهي مرا خواست . خود آقا محسن گفت « مهدي مهدي محسن ! »
گوشي را دادم به آقا مهدي .
آقا محسن گفت « كجايي ؟ »
آقا مهدي وضع را گزارش داد گفت « فقط جاي شما خاليست . »
آقا محسن گفت « امام يك پيامي براي حفظ جزاير داده . ميخواهم آن را از پشت بيسيم بخوانم براي همه . بايد همه بشنوند امام چي گفته و ما چه قولي به امام دادهايم . »
آقا مهدي گفت « بگوش باش ! »
به من گفت « تمام بچههاي خط را بگوش كن تا پيام را بشنوند ! »
همه بگوش شدند . شاسي را فشار دادم . آقا محسن پيام امام را خواند .
پيام كه تمام شد ، همه با هم ، حتي بچههاي خط تكبير بلندي گفتيم . فرياد هم زديم .
تمام فرمانده گردان ها به آقا مهدي گفتند « همان طوري كه قبل از عمليات قول داديم كه مثل حسين بجنگيم و مثل حسين شهيد بشويم باز هم سر حرف خودمان هستيم . مطمئن باشيد جزاير را حفظ ميكنيم . اين جزيره آبروي ايران است ، آبروي اسلامست ، آبروي ماست . »
پاتكها شديدتر شده بودند .
آقا مهدي به من گفت « مرتضي چي شد ؟ »
يك ساعت قبل از پيام به من گفته بود «مرتضي را صدا كن بيايد كارش دارم ! »
بيسيم را بگوش كردم .
مرتضي گفت « چي شده ؟ حميد طوريش شده ؟ »
فهميده بود . گفتم « حميد ؟ نه . آقا مهدي كارت دارد . گوشي . »
آقا مهدي گفت « مرتضي جان ! پاشو بيا جلو كارت دارم ! »
آمد . تارسيد به سنگر ما گفت « به جان خودم وقتي آقا مهدي گفت بيا فهميدم حميد شهيد شده . »
آقا مهدي قبل از پيام امام با مرتضي رفتند از خاكريز بالا ، دست گذاشت روي شانهاش ، منطقه را نشانش داد ، توجيهاش كرد گفت « درست فهميدي . حميد شهيد شده . بايد بروي جايي كه حميد بوده . هر چي هم كه نياز داشتي بگو تا برات بفرستيم . نيرو و هر چي كه خواستي . ميفهمي كه چي ميگويم . »
مرتضي رفت . بعد از دو سه روز همان جا توي همان منطقه مجروح شد . بيسيم بگوش بود . مرتضي در لحظههاي آخر به آقا مهدي گفت « اين جا يك حال و هواي ديگرست . من دارم يك چيزهايي ميبينم كه تا حالا … »
صدا عوض شد . يك نفر ديگر گفت « مرتضي … شهيد شد . »
سريع رفتيم خط ، اما پاتك عراق آنقدر سنگين بود كه نتوانستيم بايستيم . حتي نتوانستيم جنازهي مرتضي را بياوريم عقب .
بچههاي تفحص ، بعد از چند سال ، مرتضي را همان جايي پيدا كردند كه ما بار آخر ديده بوديمش . اما حميد را … چي بگويم ؟
آقا مهدي گفت « به حميد بگو وقتشست . »
گفتم . حميد گفت به جايي كه بايد ميرسيده رسيده و آمادهي شنيدن رمز عملياتست . آقا مهدي با قرار گاه تماس گرفت گفت حميد رسيده و آمادهي هماهنگي يگانها? همجوارند . هماهنگيها صورت گرفت و عمليات شروع شد . آقا مهدي مثل هميشه طاقت نياورد عقب بماند ، رفت عمليات را دوشادوش بچهها فرماندهي كند . با قرار گاه تماس گرفت گفت « ما بايد برسيم به جزيرهي مجنون و از آنجا هلي برد كنيم . »
نشد . هنوز هوا نيروز اطلاع كافي نداشت . حميد تماس گرفت كه منطقه را گرفته و منتظرست نيروها بيايند . هوا نيروز هنوز ميگفت نميتواند . ميگفت « يكي بايد بيايد منطقه را چك كند مشخص بشود كجا بايد برويم ، چطور بايد برويم . »
آقا مهدي و آقاي كاظمي يك هلي كوپتر براي بردن خودشان خواستند و باز هم نشد . تا اينكه به بالاتريها توضيح داده شد و آنها هم دستور را صادر كردند . اولين هلي كوپتري كه به منطقه رفت هلي كوپتري بود كه آقا مهدي و آقاي كاظمي و چند نفر از نيروهاي اطلاعات را برد جزيره . آقا مهدي گفت « عالي شد ديگر . اين جا موقعيت خوبي دارد . سريع يك نفر را هماهنگ كن تا هليبرد انجام شود و عمليات ادامه پيدا كند . »
همان جا يك نفر رابط هوا نيروز شد . تماس گرفته شد . يك هلي كوپتر آمد نيروها را برد . كه بعدش فرار كرد رفت عراق . اول نميدانستيم . به من گفت « به خلبانش بگو نرود . آن طرف عراقست . »
گفتم . گوش نكرد رفت .
نيروها آمادهي رفتن با هلي كوپتر بودند . حميد مدام تماس داشت . خط شكسته شده بود و او منتظر نيرو بود . انتظار داشت عمليات زودتر ادامه پيدا كند . با هلي كوپتر رفتيم پياده شديم داخل يك پاسگاه عراقي ، كه به دست گردان تحت امر حميد تصرف شده بود . كاملاً پاكسازياش كرده بودند . تماس گرفتيم كه « ما وارد جزيره شديم . »
آقا مهدي با حميد تماس گرفت گفت « تو مشغول شو تا ما نيروها را بفرستيم . »
يك گروهان نيرو آمد آنجا . آقا مهدي همانجا مستقرشان كرد تا كمكم بروند جلو ، تا بقيهي گردانها كامل شوند .
آقا مهدي با مرتضي تماس گرفت گفت « گردانهاي امام حسين و علي اكبر را هلي برد كن بيايند جلو ! »
يك گردان با هلي كوپتر آمد ، يك گردان با قايق . همه كه آمدند ، تماس آقا مهدي و حميد برقرار بود و لحظه به لحظه وضع را به هم گزارش ميدادند . آقا مهدي با همين اطلاعات همه را هدايت ميكرد . مثلاً به من ميگفت « بيسيم را بگوش كن كارشان دارم ! »
رمزشان يك رمز معمولي بود . اگر آقا مهدي با حميد كار داشت فقط كافي بود بگويم « حميد حميد مهدي » . يا بر عكس . بعد هم راحت با هم حرف ميزدند . البته به تركي . از ميان همين حرفها بود كه معلوم شد هلي برد به مشكل برخورده و ما نميتوانيم امكانات زيادي به آنها و خودمان برسانيم . مشهدي عبادي و ورمزيار را توجيه كرد تا با هماهنگي قرار گاه عمليات را ادامه بدهند . آمديم رسيديم به جاده ، به همان سه راهي . هيچ كس نبود . به دست همان گردانهايي كه آمده بودند پاكسازي شده بودند . رفتيم رسيديم به يك دوراهي . آنجا عراق يك قرار گاه داشت كه يك گردان از آقاي نظمي با عراقيها درگير بود . سمت راست ما يك جاده بود . آقا مهدي ديد چند تا عراقي براي كمك به قرار گاه دارند ميآيند طرف ما . به بچهها گفت « همه سريع بروند توي نيزار . »
رفتيم . اگر نميرفتيم ، وقتي ميديدندمان ، حتماً قيچيمان ميكردند .گذاشتيم بروند طرف آن سه راهي ، بروند طرف قرار گاه ، حتي بروند توي قرارگاه .
آقا مهدي گفت « آتش ! »
كل آن دو يا سه گردان منهدم شدند . هر كاري كردند نتوانستند قرارگاه را نجات بدهند .
احمد آقا گفت « عجب مغزي داري تو ، مهدي ! اگر يك لحظه ديرتر تصميم ميگرفتي الآن هم ما و هم گردانهاي ديگر … خدا نگهات دارد الهي ! »
دو گردان از لشكر نجف بود و چهار گردان هم داخل و بين پاسگاه و سه راهي . رفتيم رسيديم به شهرك عراقيها ، كه يك شهرك نفتي صنعتي بود و حاصل قرار داد سودان و عراق . آنجا شد قرارگاه تاكتيكي لشكر عاشورا و لشكر نجف . نيروها كم كم ميآمدند توي قرار گاه استراحت ميكردند . شب شده بود .
براي مرحلهي بعدي بود كه آقا مهدي گفت حميد را بگوش كنم . از قرارگاه پيام آمد كه لشكر 27 نتوانسته از طلايه بيايد . به آقا مهدي و احمد آقا دستور دادند از هر لشكر دو گردان ببرند طرف طلايه و عمليات را آنها ادامه بدهند .
آقا مهدي به حميد گفت « همانجا بمان تا ما با اين چهار گردان عمل كنيم . »
به من گفت « تو هم با احمد برو تا اگر بچههامان تركي حرف زدند احمد و بچههاش بتوانند بفهمند آنها چي ميگويند ! »
هيچ كدام از چهار گردان نتوانستند زياد عمل كنند . در حجم آتش عراقيها قيچي شدهاند . آنجا و توي آن منطقه تلفات زيادي داديم .
بعد از اينكه نيروها يك سنگر از شهرك رفتند جلوتر ، آقا مهدي هم مثل هميشه با آنها رفت جلو . آنجا يك سنگر كوچك با چند تا گوني درست كرديم ، بدون سقف ، كه شد سنگر آقا مهدي . وقتي نيروهاي خودمان ( بچههاي اروميه ) از آن جا ميگذشتند ميديدند فرماندهشان آمده جلو دارد عمليات را از آن سنگر ناامن هدايت ميكند ، هم دلگرم ميشدند هم نگران . يكيشان آمد به آقاي سفيدگري گفت « با آقا مهدي صحبت كنيد كه ما بياييم اينجا يك سنگر محكم درست كنيم . او همشهري ماست . دوستش داريم . نميتوانيم ببينيم اينجا بايستد تركش بخورد از دستمان برود . حيفست به خدا . »
بچهها همان شب آمدند يك سنگر درست و حسابي ساختند ، كه بعد شد پاتوق تمام فرمانده لشكرهايي كه توي منطقه بودند .
حالا ديگر محور اصلي ما پل حميد بود . كه بيسيم چياش بگوش كرد گفت « آقاي حميد زخمي شدهاند . زخمش هم خيلي سختست . اگر ميشود بيايند عقب . »
همان وقت عراقيها پاتك زده بودند . نه ميشد امكانات به آنجا رساند ، نه ميشد رفت حميد زخميرا آورد . تا اينكه همان بيسيم چي گفت « آقاي حميد شهيد شده . »
آقا مهدي يكي از بچههاي اطلاعات را فرستاد برود ببيند درست ميگويند يا نه . رفت و آمد گفت « درستست . شهيد شده . الآن هم زير پل مانده . »
آقا مهدي گفت فقط « انالله و انااليه راجعون . خودت دادي خودت هم گرفتي . فقط شكرت ! »
بچههاي اطلاعات اصرار داشتند بروندجنازهاش را بياورند .
آقا مهدي گفت « اگر ميرويد جنازةهمهي بسيجيها را بياوريد ميتوانيد جنازهي حميد مرا هم بياوريد . »
بچهها اصرار كردند . گفت « نميتوانم ببينم چند نفر ديگر هم به خاطر حميد شهيد شوند . »
دليل آوردند . گفتند زن دارد ، بچه دارد ، چشم براهند همهشان . گفت « آنش با من . خودم جوابشان را ميدهم . »
روز سوم يا چهارم عمليات بود و ما خيلي از فرماندهان و نيروهامان را از دست داده بوديم . بايد چارهيي انديشيده ميشد . تمام فرماندهان جمع شده بودند توي همان سنگري كه گفتم . خرازي ، همت ، كاظمي ، داشتند تصميم ميگرفتند چه راهي بايد براي حفظ جزاير پيدا كنند . من بگوش بودم تا اگر پيامي از قرارگاه لشكر رسيد سريع به آقا مهدي برسانم . نزديكاي ظهر قرار گاه شبكهي مرا خواست . خود آقا محسن گفت « مهدي مهدي محسن ! »
گوشي را دادم به آقا مهدي .
آقا محسن گفت « كجايي ؟ »
آقا مهدي وضع را گزارش داد گفت « فقط جاي شما خاليست . »
آقا محسن گفت « امام يك پيامي براي حفظ جزاير داده . ميخواهم آن را از پشت بيسيم بخوانم براي همه . بايد همه بشنوند امام چي گفته و ما چه قولي به امام دادهايم . »
آقا مهدي گفت « بگوش باش ! »
به من گفت « تمام بچههاي خط را بگوش كن تا پيام را بشنوند ! »
همه بگوش شدند . شاسي را فشار دادم . آقا محسن پيام امام را خواند .
پيام كه تمام شد ، همه با هم ، حتي بچههاي خط تكبير بلندي گفتيم . فرياد هم زديم .
تمام فرمانده گردان ها به آقا مهدي گفتند « همان طوري كه قبل از عمليات قول داديم كه مثل حسين بجنگيم و مثل حسين شهيد بشويم باز هم سر حرف خودمان هستيم . مطمئن باشيد جزاير را حفظ ميكنيم . اين جزيره آبروي ايران است ، آبروي اسلامست ، آبروي ماست . »
پاتكها شديدتر شده بودند .
آقا مهدي به من گفت « مرتضي چي شد ؟ »
يك ساعت قبل از پيام به من گفته بود «مرتضي را صدا كن بيايد كارش دارم ! »
بيسيم را بگوش كردم .
مرتضي گفت « چي شده ؟ حميد طوريش شده ؟ »
فهميده بود . گفتم « حميد ؟ نه . آقا مهدي كارت دارد . گوشي . »
آقا مهدي گفت « مرتضي جان ! پاشو بيا جلو كارت دارم ! »
آمد . تارسيد به سنگر ما گفت « به جان خودم وقتي آقا مهدي گفت بيا فهميدم حميد شهيد شده . »
آقا مهدي قبل از پيام امام با مرتضي رفتند از خاكريز بالا ، دست گذاشت روي شانهاش ، منطقه را نشانش داد ، توجيهاش كرد گفت « درست فهميدي . حميد شهيد شده . بايد بروي جايي كه حميد بوده . هر چي هم كه نياز داشتي بگو تا برات بفرستيم . نيرو و هر چي كه خواستي . ميفهمي كه چي ميگويم . »
مرتضي رفت . بعد از دو سه روز همان جا توي همان منطقه مجروح شد . بيسيم بگوش بود . مرتضي در لحظههاي آخر به آقا مهدي گفت « اين جا يك حال و هواي ديگرست . من دارم يك چيزهايي ميبينم كه تا حالا … »
صدا عوض شد . يك نفر ديگر گفت « مرتضي … شهيد شد . »
سريع رفتيم خط ، اما پاتك عراق آنقدر سنگين بود كه نتوانستيم بايستيم . حتي نتوانستيم جنازهي مرتضي را بياوريم عقب .
بچههاي تفحص ، بعد از چند سال ، مرتضي را همان جايي پيدا كردند كه ما بار آخر ديده بوديمش . اما حميد را … چي بگويم ؟
لینک کپی شد
نظر شما
