خاطره اي از كاظم ميرولد 2

کد خبر: ۱۱۸۷۹۷
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۴۳ - 08August 2008
در سكوت و آرام و خوددار بلند شدم سوپ را خوردم . سرما يواش يواش از تنم آمد بيرون و جان گرفتم . ما در خوابگاه شمس تبريزي بوديم و من محبت دست‌هاي گرم مهدي را براي اولين بار آن‌جا چشيدم . حالم كه بهتر شد شبي رفتم به اتاقش . تنها بود . نشستيم به حرف زدن .
پيوند دوستي‌مان در آن شب در بحث دو نفره‌مان شكل گرفت . او اوايل از بحث سياسي پرهيز مي‌كرد ، به دليل شناختي كه از من نداشت ، اما بعد حتي مرا هم به بحث و كارهاي سياسي وارد كرد . او آن شب حرف‌هاي زيادي زد . از آن سال ، سال سياه پنجاه و دو و آينده‌ي تاريكش ، نكته‌ها گفت . گفت « اين راه را رفتن كار سختي‌ست . براي رفتن بايد توشه برداريم . اين توشه جز دين و ديانت و آدم سازي چيز ديگري نيست . »
معتقد بود « كار سياسي‌مان نبايد فقط به دانشگاه محدود شود . »
چون ديده بود عده‌يي فقط در دانشگاه و در زمان دانشجويي‌شان كار سياسي مي‌كردند و بعد كه مي‌رفتند سر كار و زندگي‌شان سياست را هم فراموش مي‌كردند .
مي‌گفت « كار سياسي يك كار دايمي‌ست و خداوند متعال يك تطور دايمي را از بنده‌اش مي‌خواهد . پس بايد به آن مسيري فكر كنيم كه به آن‌جا برسيم . »
در آن بحث‌هاي دو نفره به اين نتيجه رسيديم كه با اين وضع نمي‌شود توي خوابگاه بود . مهدي رفت يك خانه پيدا كرد ، در انتهاي يك كوچه ، كه دو اتاق داشت و سقفش خيس و نمور بود . رفتيم آن‌جا . دو تا پتو انداختيم به جاي فرش و يك پوستين هم روي آن‌ها . همان جا بود كه ديدم مهدي چطور به خود‌سازي‌اش مي‌انديشد و مي‌پردازد . اول يك مسير مطالعاتي مشخص را شروع كرد . در كنارش به خود واقعي خودش مي‌پرداخت . به من هم البته ياد مي‌داد . مثلاً وقت غذا هيچ وقت دو تا ژتون نمي‌گرفتيم و با هم غذا مي‌خورديم . يا اگر هم ژتون مي‌گرفتيم غذامان را نصفه مي‌خورديم . يا مثلاً مي‌گفت « فردا هر جا بوديم فقط نان بخوريم . »
و فردا فقط نان مي‌خورديم . سير هم مي‌شديم .
يا مي‌گفت « روزه بگيريم برويم كوه . »
مي‌رفتيم . هم ورزش بود هم عبادت . مي‌دانستم مهدي دارد روي تقويت اراده‌ي خودش براي پيمودن اين راه سخت كار مي‌كند . همين كارها بود كه مهدي را از اين دنيا جدا كرد . اين اواخر ديگر هيچ وابستگي به دنيا نداشت . نمازش كامل و مرتب بود . روي انس به قرآن خيلي تأكيد داشت . و همين طور عشق به ائمه . و در نهايت اطاعت از امام ، كه ما آن روزها به ايشان مي‌گفتيم آقا . مهدي از بنيانگذاران اين تفكر در دانشگاه تبريز بود . اولين جايي كه نام امام را در تظاهرات بردند در همين دانشگاه تبريز بود . و بيشترش با هماهنگي‌هاي پنهان مهدي .
مهدي همين‌طور روي خودش كار مي‌كرد . مي‌رفت اروميه و در باغچه‌يي كه داشتند صبح تا شب كار مي‌كرد و ناهار هم فقط يك كم نان و ماست مي‌خورد .
دانشگاه كه تمام شد مانده بوديم در محيط دانشگاه بمانيم يا برويم . به اين نتيجه رسيديم كه روابط دانشگاهي مزاحم كارهاي ماست . زديم بيرون . با اين كه مهدي واقعاً دانشجوي با استعدادي بود و در رشته‌ي خودش آينده‌ي درخشاني داشت . سربازي يك فاصله‌ي شش ماهه بين ما به وجود آورد . بالأخره هم با هم افتاديم يك جا . آمديم تهران . خانه گرفتيم و ماندگار شديم .
مهدي افسر وظيفه شده بود . ماهي هزار و پانصد تومان حقوق مي‌گرفت . ما باز به خودمان سختي مي‌داديم . ماه رمضان كه مي‌شد يك تومان يخ مي‌خريديم براي دم افطار و افطار هم نان و انگور مي‌خورديم .
فراموش نمي‌كنم كه زمستان آن سال هيچ وقت توي آن خانه نفت نيامد .
مهدي گفت « مي‌سازيم . يعني بايد بسازيم . »
فهميدم اين سختي‌ها ادامه‌ي همان سختي‌هايي‌ست كه در تبريز داشتيم ، ادامه‌ي همان روزه‌ها و كوه رفتن‌ها و كاركردن‌ها و فقط با نان و ماست گذراندن‌ها . ما تا سال پنجاه و هفت اصلاً گوشت نخريديم . اگر هم پيش مي‌آمد بخريم نمي‌خريديم .
مهدي مي‌گفت « لازم نيست فعلاً . »
فقط وقتي لازم شد برود خريد كه من مريض شدم .
سال پنجاه و هفت قرار شد مهدي برود اسلحه تهيه كند . رفتن و برگشتنش چهل روزي طول كشيد . آمد به من گفت « نشد ، كاظم . »
تمام آن سختي‌چهل روزه را فقط در همين يك كلمه خلاصه كرد تا من هميشه مطمئن باشم كه اگر هر جا قرار باشد حرفي از مهدي باشد ، حتي اگر سخت‌ترين سختي‌ها روي دوشش بوده ، اولين كسي كه اسمش خط خواهد خورد خود مهدي خواهد بود . مهدي فقط گفت نشد ، تا من چيز ديگري نپرسم و او هم چيزي نگويد ، مبادا از حرمت سختي‌ها كاسته شود و به غرور و خودخواهي و چيزهاي مادي و زميني ديگر كشيده شود .
مهدي هميشه مي‌گفت « ما بايد جواب اين سؤال‌ها را با خودمان حل كنيم كه چرا مي‌خوريم ، چرا مي‌خوابيم ، چرا مي‌خوانيم ، چرا ورزش مي‌كنيم ، چرا … »
مهدي با همين چراهاي پرسشگرش فلسفه‌ي زندگي‌اش را پيدا كرد .
فهميد يك آدم خيلي معمولي و عادي‌ست و همين آدم معمولي و عادي مي‌تواند با خودشناسي به خداشناسي برسد .
هيچ كس نديد وقتي مهدي از عمليات مي‌آيد ، با تمام خستگي و تشنگي و گشنگي ، از كسي آب خنك بخواهد يا بگيرد . حميد هم همراه مهدي بود . و اصلاً در كنار او بود كه حميد شد . من با چشم خودم مي‌ديدم كه حميد چطور دارد قدم به قدم مي‌رود جلو ، اول با ژسه مي جنگد ، بعد با آرپي‌جي ، بعد به جايي مي‌رسد كه ديگر آتش در مقابلش هيچ‌ست .
الآن اگر از من بپرسند كه مهدي در مقابل فلان اتفاق سياسي چه كاري مي‌كرد يا چه حرفي مي‌زد كاملاً مي‌توانم حدس بزنم . و اين معني‌اش اين‌ست كه من هنوز با مهدي زندگي مي‌كنم و تمام وجودم غرق در خاطرات و ياد اوست . اگر يك ذره آدميت پيدا كردم ، يا يك جو همت دفاع از انقلاب و اسلام ، همه از وجود مهدي‌ست . همين الآن هم مهدي مرا كمك مي‌كند . هيچ وقت بعد از شهادتش تنهام نگذاشته . يا بام حرف زده يا برام پيغام گذاشته . از خطاهام هم گفته . و اين كه بايد چي كار كنم و كجاها چي بگويم و چطور .
من هنوز پتوي مهدي را ، ضبط صوت مهدي را پيش خودم نگه داشته‌ام . بچه‌ي كوچكم گاهي كه از تلويزيون فيلم مي‌بيند مي‌آيد شخصيت‌ها را با شخصيت مهدي مقايسه مي‌كند . حتي گاهي شباهت‌هايي از مهدي پيدا مي‌كند و از كشفش خوشحالي مي‌كند .
او دنبال اين نشانه‌ها در من هم هست . نمي‌داند كه فاصله‌ي من با مهدي از زمين تا آسمان‌ست . اين را خودم وقتي فهميدم كه در تبريز درگيري شد و ساواك چند نفر از بچه‌هايي را كه با مهدي رابطه داشتند شهيد كرد . آن شب من خيلي ترسيدم . اولين بار بود كه رودررو شده بودم . مهدي اصلاً باكي نداشت . صبح من ترسيدم برو م از خانه بيرون و مهدي خيلي خونسرد رفت بيرون ، نان خريد برگشت ، با اين كه مي‌دانست خانه تحت نظرست‌. من همان موقع بود كه فاصله را فهميدم . يا آن روز كه مجروح شده بود و من نمي‌دانستم . تلفن كردم . گفتم « چرا اين جوري حرف مي‌زني ؟ طوري شدي ؟ »
گفت « نه . صبح سرم گيج رفت ، لبم خورد به در اتاق . »
بعدها خانمش گفت مجروح بوده كه نتوانسته حرف بزند . يا آن‌بار كه گلوله خورده بود به مچ پاش .
گفتم « چرا مي‌لنگي ، مهدي ؟ »
گفت « سر نيزه‌ام ناغافل خورد به پام زخمش كرد . چيزي نيست . »
نمي‌گفت گلوله خورده به پاش . مي‌گفت سرنيزه خورده تا هيچ وقت خودش براي خودش مهم نباشد . او اين حرف‌ها را حتي به من ، به مني كه سال‌ها با او بودم و از تمام كارهاي هم خبر داشتيم مي‌زد . يا مثلاً وقت كار كردن . مهدي اوايل انقلاب دادستان انقلاب اروميه بود . از صبح تا شب كار مي‌كرد . خستگي نمي‌شناخت . هميشه ساعت دو يا سه‌ي صبح وقت مي‌كرد بخوابد .
يك‌بار گفتم « چرا اين طور كار مي‌كني ؟ مي‌افتي مي‌ميري‌آ . »
عادتش شده بود كه دو سه هفته شبانه روز كار كند ، دو روز مريض شود ، باز بلند شود و همان طور كار كند . بگويد « فرصت نيست . »
انگار بداند فرصت دنيا فرصت كوتاهي‌ست و ممكن‌ست زود از دست برود . از حدود يك ماه قبل از شهادتش ما فقط با هم ارتباط تلفني داشتيم .
من بندرعباس بودم . آمدم تهران . زنگ زدم به يكي از بستگان . سراغ ابوالحسن آل‌اسحاق را گرفتم .
گفت « مگر نمي‌داني شهيد شده ؟ »
گفتم « نه . »
گفت « او از وقتي كه مهدي شهيد شد درواقع شهيد شده بود.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین