خاطره اي از نعمت سليماني

کد خبر: ۱۱۸۸۰۱
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۴۸ - 08August 2008
مرا برداشت برد توي باغي پر از درخت‌هاي انگور و عجب باغ قشنگي هم ! پيرمردي آن‌جا بود ، نشسته ، كه سيگار مي‌كشيد . در بساطش چاي هم پيدا مي‌شد . دشداشه‌ي عربي تنش بود و چفيه‌يي دور سرش . فارسي را به زور حرف مي‌زد .
مهدي گفت « اين هم آن بمبي كه مي‌گفتم . »
گفتم « اين كه بلد نيست فارسي حرف بزند . »
خنديد گفت « مگر من بلدم ؟ »
آن‌جا مدام خمپاره مي‌خورد به درخت‌ها و كنار بساط پير مرد و او بي‌خيال بود و سيگارش را مي‌كشيد و با لهجه‌ي غليظ عربي به ما تعارف مي‌كرد چاي‌مان را بخوريم تا سرد نشده . جاي پير مرد نزديك قبضه‌ي مهدي بود و عراق مدام آن اطراف را مي‌كوبيد و اين براي پير مرد ممكن بود خطرآفرين باشد . گفتم « با اين همه سرو صدا ، توي اين همه آتش ، چرا ول نمي‌كني بروي ؟ »
به عربي گفته بودم .
گفت « كجا بروم ؟ اين همه گاو و گوسفند و بز را چي كار كنم ؟ اين باغ را چي كار كنم ؟ مي‌توانم ببرم‌شان ؟ يكي بايد باشد كه آن‌ها هم باشند . مگر نه ؟ »
گفتم « ولي اين خمپاره‌ها خيلي كورند . نمي‌فهمند به كي مي‌خورند به كي نمي‌خورند . »
گفت « مگر آن‌ها نمي‌خواهند ما برويم كه اين جا خالي بماند ؟ »
گفتم « خب شايد ما بتوانيم … »
ديگر ادامه ندادم . به آرامشش نگاه كردم و حصير زير پايش و بخار چاي در دستش و صورت پر چروكش و آتش سيگارش . ديد به سيگارش نگاه مي‌كنم . انگشت‌هاش را دراز كرد طرفم ، با سيگار روشني ميان‌شان ، و گفت « بگير يك پك بزن خستگي‌ات در بيايد ! »
چايش بيشتر از سيگارش مزه داد . و مهدي تمام اين چيزها را مي‌دانست . گفت « ديدي گفتم شايد بمب عمل نكرده باشد . »
يك بار هم خاطرم هست كه داشتيم جبهه‌ها را نشان آقاي هاشمي مي‌داديم . سه چهار تا ماشين ارتش هم پشت سرمان مي‌آمدند . آخر از همه رفتيم پيش خمپاره‌ي مهدي .
مهدي گفت « الله بنده‌سي ! اين‌جا زير آتش‌ست . جاي ما را مشخص كرده‌اند . چرا آورديش اين‌جا ؟ »
گفتم « مي‌خواستند … »
گفت « فقط زودتر . »
يك ارتشي ( معاون ستاد جنگ ) داشت براي آقاي هاشمي چيزهايي را توضيح مي‌داد و همه دورشان جمع شده بودند . دويست نفري مي‌شدند . آن هم زير آتش .
آقاي هاشمي پرسيد « اين ثبت تيرست ؟ »
گفتم « بله اگر شما بزنيد مي‌رود مي‌خورد به عراقي‌ها . آماده‌ست . »
مهدي خواست چيزي بگويد . حتي گفت . ولي صداش در آن شلوغي به كسي نرسيد .
مي‌گفت « نزنيد ! الآن اين جا را مي‌زنند . همان‌طور كه ما ثبت تير آن‌ها را داريم آن‌ها هم ثبت تير ما را دارند . »
آقاي هاشمي گفت « يك گلوله بزنيم ببينيم چه مي‌شود ! »
يك ارتشي ضامن را كشيد و رها كرد و آتش عراق شديد شد . پشت سر هم گلوله مي‌آمد . گلوله‌يي آمد رفت افتاد پنجاه متري آن‌جا ، در يكي از جوي‌ها . همه خوابيدند . دور آقاي هاشمي را گرفته بودند نگذاشته بودند خيز برود . من نيم خيز شده بودم و آقاي هاشمي ، همان طور ايستاده ، كنار من بود . جا نبود خيز برود . تركش‌ها هم از كنارش رد مي‌شدند مي‌رفتند .
مهدي فرياد زد « بياوريدش توي سنگر ! »
سريع برديمش توي سنگر . جا نبود همه بروند آن‌جا . ما ايستاديم بيرون . كسي طوريش نشده بود .
مهدي گفت « بار آخرت باشد آ . »
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین