خاطره اي از مصطفي مولوي

کد خبر: ۱۱۸۸۰۲
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۵۰ - 08August 2008
گفتم « هوي ! با توام ! خاموش كن اين قارقاركت را ! »
خونسرد گفت « تو هم بيا كمك ! جاي دوري نمي‌رود . »
گفتم « نه بابا ؟ »
عصبي گفتم « كم‌تر بخور ، برو براي خودت نوكر بگير . تو راننده‌يي نه من . وظيفه‌ي خودت‌ست كه بارت را خالي كني . »
ناراضي برگشتم توي جلسه ، ديدم ده دقيقه بعد آرام آمد نشست توي جلسه ، بدون اين‌كه حرفي بزند . نشناختمش . فكر كردم شايد راننده‌ي يكي از فرمانده‌ها باشد . ديگر بهش فكر نكردم . جلسه تمام شد و رفتيم درگير عمليات شديم . مأموريت ما در تنگه‌ي زليجان بود ، در تپه‌ي 182 ، كه عراق فشار آورد و ما مجبور شديم برگرديم عقب . داشتم به احمد كاظمي مي‌گفتم چه اتفاقي افتاده ، كه شنيدم احمد با لهجه‌ي تركي حرف زد . گفت « شماها سرباز امام زمانيد . مقاومت كنيد . من هم الآن خودم را مي‌رسانم . »
تعجب كردم كه چرا احمد تركي حرف زده . فشار عراق زيادتر شد . داشتيم برمي‌گشتيم كه ديدم يك بي‌سيم‌چي دارد مي‌آيد طرف‌مان . گفت « كجا ؟ »
گفتم « مگر نمي‌بيني خودت ؟ »
گفت « برگرديد . بايد مقاومت كنيد . »
برگشتيم رفتيم با يك خط آتش ايستاديم جلو عراقي‌ها و من همه‌اش فكر مي‌كردم او كي مي‌تواند باشد كه به جاي احمد حرف زده و حالا هم آمده به ما امر و نهي مي‌كند . عصر همان روز ديدم نشسته پيش احمد . تازه شستم خبردار شد كه جانشين تيپ‌ست . آشنايي من با مهدي از همين جا شروع شد . بعد هم كه همه‌اش با هم بوديم . حتي وقتي رفت لشكر عاشورا . هميشه به شوخي ، در هر كاري كه گره مي‌خورد ، به من مي‌گفت « ديدي بالاخره كم خوردم و نوكر گرفتم ؟ … حالا نوبت توست كه معلوم كني چند مرده حلاجي . »
خودش از هيچ كاري كم نمي‌آورد . با اين كه مهندس بود هرگز نشنيدم مهندس بودنش را به رخ كسي بكشد . من هم حتي بعد از شهادتش فهميدم ليسانس دارد و مهندس مكانيك‌ست .
در عملياتي در بَمو زياد با طرح مهندس‌هاي سپاه موافق نبود ، كه مي‌خواستند آب را از پايين ارتفاع بمو برسانند به بالا . مهندس‌ها اصرار داشتند كه اين كار بايد انجام شود و مهدي مي‌گفت « نمي‌شود . اين پمپ قدرت ندارد شب تا صبح كار كند . بايد يك مخزن ديگر گذاشت . »
مهندس‌ها گفتند « شما چه سر در مي‌آوري از اين كارها ؟ »
مهدي گفت« اصلش هيچي . فقط كارگري كرده‌ام ، مكانيكي كرده‌ام ، تجربه دارم مي‌دانم اين كار شما شدني نيست . »
با تمام وجودش با همين عمليات بمو مخالف بود ، به خاطر راهكارهاي خطرناك و مشكلات زياد . حتي با من آمد شناسايي و از نزديك ديد كه چه جاي سختي‌ست . من هم شك داشتم . از مهدي پرسيدم « به نظرت مي‌شود كاري كرد ؟ »
گفت « نه . ولي نظر فرمانده اين‌ست كه ما بايد تا آخرش پاي كار باشيم . »
و بود . با تمام توانش بچه‌ها و امكانات را برداشت برد توي منطقه‌ي عملياتي ، توي آن صخره‌هاي خطرناك و غير قابل عبور ، و منتظر ماند تا تصميم اصلي گرفته شود . محل گذر چهار گردان ما حفره‌يي بود كه بايد از آن مي‌آمديم بالا و از پنجاه متري پايين محل عراقي‌ها مي‌گذشتيم تا برويم برسيم به هدف‌هاي بعدي . اين كار بايد بي‌صدا انجام مي‌گرفت و بدون عقبه و بدون تداركات . چون هلي‌كوپتر نمي‌توانست بيايد آن‌جا . من به عنوان نيروي اطلاعات كار مي‌كردم و توي جلسه‌ها با حميد از راه‌ها مي‌گفتيم و راهكارها و بعد مي‌گفتيم « نمي‌شود . »
مهدي مي‌گفت « حميد ! تو يادداشت كن كه نمي‌شود ! »
حميد مي‌گفت « من توي دلم يادداشت مي‌كنم و پيش خدا ، كه به شما چي گفته‌ام . اين عمليات شدني نيست ، ولي ما تكليف‌مان را بلديم و اداش مي‌كنيم . »
آن عمليات پا نگرفت . يك روز قبلش لغو شد و ما رفتيم كه براي والفجر دو آماده شويم .
حالا شما فكرش را بكنيد كه يك عده تمام زندگي‌شان را رها كرده بودند نشسته بودند پشت اين دو برادر حرف درمي‌آوردند . آن هم پشت سر كساني كه براي دنيا يك پشيز هم قايل نبودند . چه برسد به اين كه مثلاً فكرهايي داشته باشند براي رسيدن به قدرت يا مقام يا هر چيز پست ديگري . همين مهدي كسي بود كه اگر مي‌خواست از تبريز با ماشين سپاه برود قم به خانواده‌ي حميد سر بزند به من مي‌گفت « يادت باشد اين مسير را حساب كنم پولش را بدهم به سپاه . »
يا اگر مشكلي توي شناسايي‌ها به وجود مي‌آمد خودش پا مي‌شد مي‌رفت شناسايي . در منطقه‌ي والفجر مقدماتي قرار بود عمليات سريع انجام شود . زمان محدود بود و امكانات كم و ما بايد خيلي فشرده شناسايي مي‌كرديم . فقط يك دوربين « ديد در شب » داشتيم و نوبتي ازش استفاده مي‌كرديم . بايد اول مواظب خط كمين عراق مي‌بوديم كه متحرك بود . يك روز اين تپه بود و يك روز آن تپه و يك روز هم جاي ديگر . هدف ما جاده‌يي بود ، با كپه‌يي خاك روي آن ، كه برويم شناسايي‌اش و براي عمليات ازش استفاده كنيم . از چند محور نفر فرستاديم . نتوانستند بروند . منطقه آلوده بود . رفتم از مهدي اجازه گرفتم كه خودم بروم . گفت « فقط مواظب خودت باش . »
رفتيم چند تا كمين گذاشتيم و درگير شديم . دو نفرمان توي آن محور جا ماندند . نتوانستم بدون آن‌ها برگردم . ماندم توي منطقه و تمام سعي‌ام را كردم كه دست كم بقيه را بياورم عقب . روم نمي‌شد برگردم به آقا مهدي بگويم شناسايي‌مان مثلاً با اين مختصات‌ست و دو تا اسير هم داده‌ايم . سر خودم را آن ‌قدر به شناسايي و اين طرف و آن طرف گرم كردم كه بچه‌ها برگشتند . درگيري ما را ديده بودند . تصميم گرفته بودند روز را همان‌جا بخوابند و از تاريك شب استفاده كنند برگردند . خوشحال از برگشتن بچه‌ها رفتم به آقا مهدي گفتم چي ديده‌ايم و چه سختي‌ها كشيده‌ايم .
گفت « حالا كه اين طور‌ست من هم با شما مي‌آيم . »
سه نفر شديم و بعد از نماز صبح حركت كرديم . رفتيم به قسمتي كه عراق ديد داشت . جايي كه كمين‌هاي متحرك را جا به جا مي‌كرد . به مهدي گفتم « ما فقط توانستيم تا اين جلو بياييم . »
گفت « خب برويم . چرا معطلي ؟ »
گفتم « فرمانده لشكر كه نبايد بيايد جلو . وظيفه‌ي ماست كه برويم . شما فقط بيا چك كن . »
گفت « حرفش هم نزن . من و تو معني ندارد توي اين جنگ . اگر هم مي‌بيني اسم و رسم درست كرده‌اند براي ما فقط براي راحتي كارست . وگرنه من و تو و آن بسيجي يكي هستيم . »
يك ميدان مين جلومان بود ، كه عراق زياد آن‌جا ديد نداشت . با مهدي رفتيم شروع كرديم به خنثي كردن مين‌ها ، تا كانال سوم و نزديك خود كانال ، يعني خط عراق .
مهدي گفت « الله بنده‌سي . اين هم از اين . بعدش كجا رفتيد ؟ »
گفتم « آن‌جا ديگر نمي‌شود رفت . خيلي خطرناك‌ست . »
خطر را بزرگ كردم تا مهدي نيايد . حقيقتش خودم هم ترسيده بودم ، اما قصدم اين بود كه مهدي را منصرف كنم خودم بيايم بروم شناسايي .
گفت « هر جا برويم با هم مي‌رويم ، چه عقب چه جلو . »
گفتم « حالا برويم عقب … يا جلو ؟ »
گفت « جلو ! »
مين‌هاي سنگر كمين را هم خنثي كرديم رفتيم تا سنگر ديده‌باني و كمين‌شان .
مهدي گفت« مي‌تواني از اين‌جا يك نگاهي بكني ببيني چه خبرست ؟ »
گفتم « شدن كه مي‌شود . ولي اگر درگير شويم و شما اين جا … »
گفت « خيلي خوب . زبان نريز . شماها برويد جلو ، من اين جا مي‌ايستم تأمين‌تان . »
رفتم برگشتم گفتم « عراقي‌ها داشتند پاسور بازي مي‌كردند . مي‌خنديدند . خبري نبود . »
برگشتيم و فردا باز مأمور شديم برويم يك محور ديگر را شناسايي كنيم . شناسايي‌ها را با هم انجام داديم . عمليات شروع شد . آتش آن‌قدر سنگين بود كه من همان اول مجروح شدم . شرحش را در جاي ديگر گفته‌ام كه چي سر همه‌مان آمد . حتي خيبر را هم گفته‌ام . تا آن‌جا كه هلي‌كوپترمان تعادلش را از دست داد افتاديم توي نيزار و توي آب هور ، وسط عراقي‌ها . شهيد نداشتيم . اما مجروح چرا . آتش با آب هور خاموش شد . شيشه‌هاي هلي‌كوپتر را شكستيم آمديم از هلي‌كوپتر بيرون . ديديم فقط پره‌هاي هلي‌كوپتر از آب آمده بيرون . مجروح‌ها را زود در آورديم رفتيم هلي‌كوپتر را استتار كرديم . تيرها هنوز از لاي ني‌ها مي‌آمدند . راستش هنوز نمي دانستيم كجا افتاده‌ايم و آن نيروها خودي‌اند يا عراقي .
كمك خلبان گفت « من مي‌روم اسير شوم . نمي‌توانم اين‌جا بمانم . »
هر چه مي‌گفتيم الآن مي‌آيند نجات‌مان مي‌دهند اصرار مي‌كرد بايد برود اسير شود . همه‌مان روي سقف هلي كوپتر بوديم و او راضي نمي‌شد . رفت از خلبان اجازه گرفت . خلبان گفت « خودت مي‌داني . »
كمك خلبان رفت افتاد توي آب . آب سرد بود و پر از بنزين و نتوانست برود . مجبور شديم برويم بياوريمش بيرون و به فكر بي‌سيم بيفتيم كه با آن تماس بگيريم بگوييم كجاييم . رفتيم توي هلي‌كوپتر . دستگاه‌هاي صوتي‌اش از كار افتاده بود . بي‌سيم را پيدا كرديم . شانس آورديم كه كار مي‌كرد . اسلحه و مهمات هم برداشتيم آورديم كه اگر درگيري پيش آمد كم نياوريم . بي‌سيم را روشن كرديم ديديم بچه‌ها تركي حرف مي‌زنند . خوشحال شديم . حالا هلي‌كوپترهاي عراقي بودند كه مي‌آمدند . بعدها فهميديم كه از طرف طلايه مي‌آيند داخل جزيره را مي‌زنند . هر بار كه صداي هلي‌كوپتر مي‌آمد ، پيش خودمان مي‌گفتيم « اين دفعه ديگر آمده‌اند سراغ ما . »
جزيره را ، نمي‌دانم با چي ، مثل روز روشن كرده بودند .
مهدي را با بي‌سيم پيدا كردم . گفت « كجاييد شما ؟ »
گفتم « جايي كه دست شما به ما نمي‌رسد . »
نمي‌فهميد چي مي‌گويم .
رك‌تر گفتم .
گفت « جاتان … جاتان را نمي‌تواني بگويي كجاست ؟ »
هر چي سعي كردم مختصات خودمان را حدس بزنم نتوانستم . مجبور شدم جامان را نسبت به آتشي كه در جزيره مي‌سوخت شرح بدهم .
مهدي گفت نگران نباشم . الآن به بچه‌ها مي‌گويد خودشان را برسانند . خلبان روحيه‌ي خوبي داشت . حتي او بود كه براي اولين بار آمد با بچه‌ها حرف زد و از جنگ گفت و از شهادت و از اسارت . گفت « هر كس خودش را پيدا كند كه اسير نمي‌شود . اگر مَردند بيايند اسيرمان كنند . با همين‌ها جلوشان مي‌ايستيم . »
من هم به چند نفر از بچه‌ها گفتم اگر آمدند بگيرندمان نبايد بگوييم پاسداريم . يك عده همان جا لباس‌هاشان را كندند انداختند توي آب ، با زيرپوش نشستند روي هلي‌كوپتر . داشتيم خودمان را آماده مي‌كرديم كه چند روز آن‌جا بمانيم . از آن طرف هم مطمئن بوديم كه اگر طلايه وا شود مي‌توانيم خودمان را به يك جايي برسانيم . قرار شد يك عده از بچه‌ها از مجروح‌ها پرستاري كنند و بقيه هم مواظب تحرك‌هاي نيزار باشند و تمام اين كارها را روي همان سقف كوچك هلي كوپتر انجام بدهيم . غذا هم از داخل هلي‌كوپتر آورديم . بين بچه‌ها پخش‌شان كرديم و باقي‌اش را هم جيره بندي كرديم براي بعدي كه نمي‌دانستيم چقدر ممكن‌ست طول بكشد .
به خلبان گفتم « اگر بخواهند اسيرمان كنند چطوري مي‌خواهند بيايند ببرندمان ؟ »
گفت « با هلي كوپتر . مي‌آيند درش را باز مي‌كنند و مي‌كشندتان بالا . » نشستيم فكر كرديم كه چي كار كنيم . قرار شد دو نفر از بچه‌هاي قد بلند ، اگر هلي‌كوپتر عراقي‌ها آمد ، با نارنجك ساقطش كنند .
حدود ساعت پنج و شش عصر سه تا هلي‌كوپتر از دور آمدند و آرايش جنگي گرفتند . شبيه هلي كوپترهاي خودي بودند . يك فروند جنگي و دو فروند 214 . از خوشحالي داشتيم گريه مي‌كرديم . اول كمك خلبان و مجروح‌ها را فرستاديم و بعد خودمان ، همان‌طور كه خلبان گفته بود ، با در بازشده‌ي هلي‌كوپتري كه خيلي پايين آمده . زخمي‌ها نعره مي‌زدند و تا آخرين نفر را ، با كمك خلبان ، فرستاديم توي هلي كوپتر و همه‌مان با هم برگشتيم عقب . شب رسيديم بيمارستان اهواز ، كه بغل همان موتوري خودمان بود . فرارم را هم كه گفته‌ام . و اين كه چه بلايي در جزاير سر ما و حميد آمد . حميد را هم رفتم ديدم چطور تركش خورده به سر و سينه‌اش .
عراق هنوز آن‌ور پل بود . مطمئن نبود بتواند بيايد . چون بايد اول القرنه را خاموش مي‌كرد ، بعد طلايه را تثبيت مي‌كرد مي‌آمد سراغ ما . كه فرداش شروع كرد آمد داخل جزيره . نتوانستيم آن‌جا خاكريز بزنيم . حميد و بچه‌ها را هم نمي‌شد روز آورد . به فكر شب بوديم . آمديم به مهدي گفتيم كه بچه‌ها نمي‌توانند اين فاصله‌ي سيصد متري را بروند و بيايند . بايد دور مي‌زديم و اين طوري عراق حساس مي‌شد . دور زدن هم يعني دور شدن و حساس شدن آتش عراق . از آن گوشه هم كه مي‌رفتيم ، تمركز آتش روي ما بود و تلفات صد در صد . بعد هم اين كه ما نه نيرو داشتيم ، نه اسلحه و مهمات ، نه توان ايستادن . بزرگ‌ترين سلاح ما آرپي‌جي بود . از روز چهارم توپخانه آمد ، هاوركرافت آمد ، نيرو آمد . توپخانه را مستقر كردند توي همين جزيره‌ي جنوبي . نيرو هم رسيد . اما فشار آن‌قدر زياد بود كه تلفات‌مان بيشتر شد . مجبور شديم بِكِشيم بياييم توي همان ضلع مركزي و همان خاكريزي كه زديم . تمام نيروهاي الغدير و القرنه تخليه شدند آن‌جا و ما در يك آن چهار پنج تا لشكر در جزيره داشتيم . پل‌هاي خيبري خيلي بعد زده شدند . يك هفته بعد گمانم .
داخل جزيره يك سنگر داشتيم . سنگر كه چه عرض كنم . داخل كانال يك نيم هلالي بود ، كه سه چهار تا گوني گذاشته بوديم ، مثلاً شده بود سنگر . سه نفر از فرمانده لشكرها توي همين سنگرها بودند . مهدي و احمد و همت . براي بي‌سيم‌چي‌هاشان حتي جا نبود . از آن طرف هم عباس كريمي ، در ضلع شرقي جزيره ، تماس گرفت گفت عراق نفوذ كرده آمده دورمان زده . بعد از شهيد شدن مرتضي ، از شرق جزيره ، فشار عراقي‌ها بيشتر شد . طوري كه حتي تير كلاش‌شان مي‌آمد مي‌خورد به همين سنگري كه گفتم . به مهدي گفتم « چرا نشسته‌ايد اين جا ؟ مي‌خواهيد اسير شويد ؟ بلند شويد برويم آن سنگر عقبي كه ما ساخته‌ايم ! »
احمد به مهدي گفت « وخي وخي ، مهدي ! »
به من گفت « چرا اين طوري شده ؟ »
خودش گفت « شايد موج زده‌اش ! »
بلندش كرد بردش . هنوز صد متر نرفته بود كه دو سه تا خمپاره آمد خورد توي همان سنگر .
عراق روزها پاتك مي‌زد و ما شب‌ها تك . منطقه را آن‌قدر حفظ كرديم تا عراق آمد آن‌جا را بست به آب . شايد به خاطر همين بود كه قرار گاه براي عمليات بدر تصميم گرفت فقط يك يگان توي جزيره باشد و همه را تحت پوشش قرار بدهد و ديگر تمام نيروها نيايند توي جزيره .
قرعه افتاد به نام لشكر ما . از لشكر ما هم قرعه افتاد به نام من كه كارها را پيگير باشم . شناسايي‌ها را آقاي حرمتي انجام مي‌داد و آقا مهدي چك مي‌كرد . بدر هم از همين جزيره شروع شد . محور ما جلو پد شش بود . يعني پد پنج قرارگاه‌مان بود . خط شكن‌ها دو گردان بودند . خط‌ها شكسته شد . من توي خط اول بودم . چون بعد از خيبر خانواده‌مان تصادف كرده بود مهدي نمي‌گذاشت من بروم جلو . شب به من گفت بمانم قرارگاه لشكر 28 كردستان ارتش ، كه با هم ادغام شده بوديم . صبح كه عمليات شروع شد ديگر مهدي را نديدم ، تا كنار دجله . من با يك گردان ديگر رفتم ، فكر كنم با شهيد احدي و با گردان علي اصغر . همان جا بود كه سراغش را گرفتم . هنوز از دجله نگذشته بود . شايد همزمان با هم رسيديم . بعد هم نيروها آمدند . موج موج مي‌رسيدند .
مهدي مي‌گفت « نيروهاي امام زمان كه پشت خاكريز نمي‌ايستند . برويد ! »
زير آتش عراقي‌ها و با قايق رفتيم آن طرف و رسيديم به كيسه‌يي .
اولين گروه نيرويي كه از دجله رد شد ما بوديم . مي‌خواستيم سر پل را گسترش بدهيم ، تيپ سيف الله با لشكر 8 نجف آمد رد شد . فشار اصلي روي آن‌ها بود . براي ما خطري نبود . براي اين كه جاي پامان محكم شود مهدي آمد گفت « اين كيسه‌يي بايد مين گذاري شود . »
دفترچه‌اش را در آورد ، نقشه‌ي آن جا را كشيد ، علامت زد گفت « اين جا بايد انفجار بشود ، اين جا مين كاري . اين جا هم بايد نفرات باشند و همان جا بايد منفجر بشود . »
منفجر هم شد . جلو آن هم محل شهادت مهدي بود . همان‌جا كه خودش ، با دست خودش ، توي نقشه‌ي خودش كشيد . اين را من از زبان جمشيد نظمي شنيدم . من يك لحظه تنهاش نمي‌گذاشتم و كنارش بودم .
تا اين كه اصغر قصاب و علي تجلايي شهيد شدند . نزديكاي صبح مهدي بي‌تابي كرد خواست برود آن طرف . گفتم « اگر امر هست بگو من مي‌روم . چرا شما ؟ »
گفت « نه ! من خودم بايد بروم . ديگر اين ور كاري ندارم . »
رفت . من هم نزديكاي ظهر رفتم پهلوش . گفتم « از قرارگاه مي‌گويند بايد برگردي . »
گفت « من خودم بهتر مي‌دانم بايد چي كار كنم . فعلاً مي‌خواهم پيش بچه‌ها باشم . »
به من گفت « مگر من به تو نگفتم نيا اين ور ؟ برو فقط براي ما نيرو و مهمات برسان ! برو اين جا نايست مرا نگاه كن ! »
ما آن‌جا يك پل نفر رو زده بوديم . از آن‌جا غفار رستمي مسئول رساندن مهمات و نيرو به مهدي بود . كه آن هم زياد دوامي نداشت . يا با تيراندازي زميني يا با تيراندازي هواپيماها حفاظتش به خطر افتاده بود .
از قرارگاه باز تماس گرفتند گفتند « به مهدي بگوييد بيايد عقب ! »
بي فايده بود .
به من گفتند بروم به آقاي بشر دوست بگويم برامان از سليمانجاه بفرستند . سليمانجاه موشك « تاو » داشت و از ارتش بود . رفتم قرارگاه كه موشك‌ها را بگيرم براي شكار تانك . نتوانستم . گفتند چون آتش زيادست نمي‌آيند . نه اين كه نتوانند بيايند ، نه ، نيامدند . آتش هم آن‌قدر سنگين شد كه همه براي مهدي به دلشوره افتاده بودند . بخصوص قرارگاه . دست آخر متوسل شدند به احمد كاظمي ، كه رابطه‌اش با مهدي نزديك‌تر بود . من وسط بودم و پيام‌ها را مي‌شنيدم .
احمد مي‌گفت « مهدي ! كجايي ؟ »
مهدي مي‌گفت « اگر بداني … اگر بداني كجا نشسته‌ام و پيش كي‌ها نشسته‌ام . »
احمد مي‌گفت « پاشو بيا ، مهدي ! »
مهدي مي‌گفت « اگر بداني دارم چه چيزها مي‌بينم . »
احمد مي‌گفت « مي‌دانم مي‌دانم . ولي دليل نمي‌شود كه بلند نشوي بيايي . »
مهدي مي‌گفت « اگر اين چيزها را كه من مي‌ديدم تو هم مي‌ديدي يك لحظه آن جا نمي‌ماندي . »
احمد مي‌گفت « يعني نمي‌خواهي بلند … »
مهدي مي‌گفت « احمد ! پاشو بيا ! بيا اين جا تا هميشه با هم باشيم . »
احمد مي‌گفت « باشد . آمدم . فعلاً خداحافظ . »
شايد ربع ساعت بيشتر طول نكشيد ، كه ديدم احمد آمد ، از همان جايي كه اسكله بود . رفتم گفتم « كجا ؟ »
گفت « مي‌خواهم بروم پيش مهدي . »
گفتم « از اين جا نه . بيا از اين ور با هم برويم ! »
گفت « مگر جاي ديگر هم اسكله هست ؟ »
گفتم « بيا حالا ! … بيا اين جاحالا!»
كشيدم بردمش يك جاي امن نشاندمش .
گفت « چي شده ، مصطفي ؟ چرا نمي‌گذاري بروم پيش مهدي ؟ »
سعي كردم خودم را كنترل كنم . به كيسه‌يي نگاه كردم گفتم « ديگر لازم نيست . »
احمد همان جا زانو زد و بغضش تركيد . و من خيلي آني يادم به سفر مشهد مهدي افتاد ، قبل از بدر ، كه براي اولين بار برام سوغاتي آورد ، سوغاتي عجيب دو حبه قند و كمي نمك و يك جانماز . نمكش را همان روز زديم به آبگوشت ناهارمان و ديدم مهدي حال هميشگي‌اش را ندارد . رفتم قسمش دادم كه « تو را خدا از ضامن آهو چي خواستي ، مهدي ، كه اين طور شده‌اي ؟ »
گفت « فقط يك چيز . »
گفتم « چي ؟ »
گفت « ديگر نمي‌توانم بمانم . مصطفي . باور كن نمي‌توانم . همين را به امام رضا گفتم . گفتم واسطه شو اين عمليات عمليات آخر مهدي باشد . »
نمي‌شد همان لحظه اين چيزها را به احمد گفت . گذاشتم توي حال خودش باشد و رفتم يك جاي خلوت‌تر براي خودم پيدا كردم . اين طوري راحت‌تر بودم .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین