خاطره اي از كريم حرمتي - 2
من نيروي شناسايي بودم . وقتي عمليات شروع شد ، يا نيروها را ميبردم ميرساندم به خط ، يا ميآمدم كنار فرماندهي ميايستادم و هر مأموريتي داشتند انجام ميدادم . بيشترين مأموريتم رساندن نيروهاي تازه نفس بود به منطقه . گروهان را بردم برسانم به خط ، به همان نقطهي حساسي كه در تير رس بود ، كه عراقيها بستندمان به رگبار و مجبور شدم بروم اسلحهي چند تا از مجروحين و شهدا را بردارم و جوابشان را بدهم . حميد ما را ميديد . با دست علامت ميداد كه زودتر برويم پيشش . فاصلهي قرار گاه تاكتيكي لشكر تا پل در ديدرس بود . ما بايد از جاده يا همان كانال پر آب ميرفتيم و از آبش ميآمديم بيرون . آن كانال هم ، صد متر مانده به پل ، قطع ميشد ميرفت ميرسيد به خاكريز . كه بايد از آن هم رد ميشديم ميآمديم پشت پل . بيشترين تلفات را ما آنجا ميداديم . چون بايد از خاكريز ميآمديم بالا تا برسيم به خط . آنجا كاملاً در تير رس بود . طوري كه عراقيها هم ميتوانستند بفهمند چند نفر آمدهاند توي خط ، هم ميتوانستند تلفات بگيرند .
با هر جان كندني بود از آن جا رد شديم .
حميد مرا به اسم ميشناخت . گفت « كريم جان ! بچهها را بردار ببر آنجا ! »
عمق آب در آنجا كم بود . امكان داشت عراقي ها نفوذ كنند .
حميد گفت « مسئووليت آنجا با تو و نيروهات . برو ببينم چي كار ميكني ! »
بلند شد دستش را زد به كمرش و با بيسيم چياش رفت در طول سيل بند تا به هر سنگري كه ميرسد با آرامش توصيه كند صبور باشند و هوشيار . از مهمات آنها هم ميپرسيد . و به آنهايي كه نميدانستند عراقيها كجا هستند ميگفت از كجا آمدهاند ، از كجا ممكنست نفوذ كنند ، و آنها از كجا بايد جلوشان بايستند .
عراقيها كه فشار آوردند حميد آمد به من گفت « برو آن طرف پل هر چي نيرو هست بردار بياور. اين پل بايد حفظ بشود . »
رفتم نيروها را آوردم ديدم حميد هي بين پل و مواضع خودي در حركتست ،احوال بچهها را ميپرسد ، دلگرميشان ميدهد ، توصيه ميكند اين پل بايد دست خود ما بماند ، به هر ترتيبي كه هست . اين حرفها را با آرامش ميزد . طوري قدم ميزد ، با آن دستي كه به كمرش ميگذاشت و آن سري كه فقط كمي پايينش ميگرفت ، انگار دارد توي باغ قدم ميزند يا انگار اصلاً تير و تركش را نميبيند . سرش را ، با آن قد بلندش ، فقط كمي خم ميكرد .
شب اول خاكريز دست ما بود . اصلاً شهرك دست ما بود . ما آن طرف پل بوديم ، پشت چند تا خاكريز ، اين پل راه ارتباطي و اصلاً گلوگاه ورودي به جزيرهي جنوبي بود . هر كس اين پل را ميگرفت منطقه هم دست او بود . عراقيها فشار آوردند و ما نتوانستيم بايستيم براي پشتيباني منطقه . بايد ميرفتيم ميرسيديم به كانال . تنها راهش گذشتن از پل بود . پلي با بيست سي متر عرض و در تير رس خمپاره و آرپيجي و تك تيراندازها . اگر فشار بيشتر ميشد راه عقبهمان كور ميشد . حميد مجبور شد نيروها را بكشد آن طرف پل ، ببردشان نزديك شيبي كه وصل ميشد به آب ، بگويد از آنجا پدافند كنند . بقيهي نيروها هم آن ور كانال را ول كردند آمدند اين ور كانال ، كه ضلع جنوبي جزيرهي جنوبي باشد . اين ور پل ما بوديم ، آو رو پل عراقيها . طرف عراقيها يك سنگر پدافند تك لول بود ، كه ميخواستند از آنجا بيايند اين طرف پل و ما نميگذاشتيم . هر دو طرف در ديد بوديم . هر كس ميخواست از پل رد شود در تير رس نيروهاي مقابل بود .
حميد به همهمان گفته بود « همه جا را ول كنيد ، فقط مواظب باشيد عراقيها از پل رد نشوند . »
اين دستور آقا مهدي بود كه گفته بود « اگر بيايند توي جزيره و زياد بشوند عمليات و منطقه به خطر ميافتد . »
تمام نيروها متمركز شده بودند به نزديك پل . چون جاهاي ديگر آب بود و در ديد و تير رس . تنها راه و تنها اميد عراق گذشتن از پل بود . تا حميد زنده بود نتوانست از آن عبور كند .
حميد روي پل شهيد نشد . جاي حميد صد و پنجاه متري غرب جاده بود ، كه روي جاده ديد داشت . حتي روبروي پل نبود . روبروي پل ده دوازده متري جاده بود و بعد خاكريز و بعد سيل بند . بچهها نوك سيل بند را چند تا گوني گذاشته بودند ، به عنوان سنگر ، و با تير بار و نارنجك و آرپيجي مواظب هر تحركي بودند . حميد از سمت چپ پل ديد بهتري داشت . همانجا خمپاره شصتي ميآيد ميخورد كنارش و من يكهو ديدم بيسيم چياش دارد تنها ميآيد پيش ما . گفتم « حميد كو ؟ »
انگشت سكوت گذاشت روي بينياش گفت « نگذار كسي بفهمد . »
گفتم « كجاست ؟ »
گفت « گذاشتيمش توي سنگر خودش . »
رفتم حميد را ديدم . كشيده بودند برده بودندش توي سنگر . سنگر كه چه عرض كنم . يك چالهي كوچك بود توي سيل بند . رفتم جلوتر ديدم يك پتوي سياه كشيدهاند روي جنازهاش ، پوتينهاي گلياش از پتو مانده بيرون به خاطر قد بلندش . محل شهادت حميد همين جا بود . كنار يك نفربر سوختهي عراقي ، حدود صد و پنجاه متري سمت چپ پل .
آن روز روز سوم عمليات بود . بعد از شهادت حميد فقط سه ساعت بي فرمانده بوديم و انفرادي عمل كرديم . همه يا زخمي بوديم يا شهيد . عراقيها از صداي نالهها حدسهايي ميزدند و بيشتر فشار ميآوردند .
حتي آمدند روي پل . به سيل بند هم رسيده بودند . تا اين كه مرتضي ياغچيان آمد خودش را رساند به منطقه . او و همراهانش هم از ديد عراقيها در امان نمانده بودند . با اين كه مجروح شده بود نارنجك انداخت و باعث كشته يا زخمي يا فراري شدن عراقيها شد .
بيشتر بچهها مجروح شده بودند . كساني هم كه آنجا بودند نميتوانستند شهدا و بخصوص حميد را بياورند عقب . مرتضي عصر رسيد . تا شب منطقه را كمي آرام كرد . من همان اول شب مجروح شدم و ناچار منطقه را ترك كردم . بعداً شنيدم كه عراقيها شب با زور بيشتري حمله ميكنند ميآيند پل را ميگيرند و ضلع جنوبي جزيره ميافتد دست آنها . حتي چهار صد متري هم آمده بودند داخل جزيره . يعني تا نزديكي قرار گاه تاكتيكي لشكر .
بعد از رفتن حميد چهرهي آقا مهدي خيلي عوض شد . در هر سكوتش و هر آرامشش آدم احساس ميكرد بر ميگردد به طرفي خيره ميشود كه حميد شهيد شده بود و او نتوانسته بود برود بياوردش
با هر جان كندني بود از آن جا رد شديم .
حميد مرا به اسم ميشناخت . گفت « كريم جان ! بچهها را بردار ببر آنجا ! »
عمق آب در آنجا كم بود . امكان داشت عراقي ها نفوذ كنند .
حميد گفت « مسئووليت آنجا با تو و نيروهات . برو ببينم چي كار ميكني ! »
بلند شد دستش را زد به كمرش و با بيسيم چياش رفت در طول سيل بند تا به هر سنگري كه ميرسد با آرامش توصيه كند صبور باشند و هوشيار . از مهمات آنها هم ميپرسيد . و به آنهايي كه نميدانستند عراقيها كجا هستند ميگفت از كجا آمدهاند ، از كجا ممكنست نفوذ كنند ، و آنها از كجا بايد جلوشان بايستند .
عراقيها كه فشار آوردند حميد آمد به من گفت « برو آن طرف پل هر چي نيرو هست بردار بياور. اين پل بايد حفظ بشود . »
رفتم نيروها را آوردم ديدم حميد هي بين پل و مواضع خودي در حركتست ،احوال بچهها را ميپرسد ، دلگرميشان ميدهد ، توصيه ميكند اين پل بايد دست خود ما بماند ، به هر ترتيبي كه هست . اين حرفها را با آرامش ميزد . طوري قدم ميزد ، با آن دستي كه به كمرش ميگذاشت و آن سري كه فقط كمي پايينش ميگرفت ، انگار دارد توي باغ قدم ميزند يا انگار اصلاً تير و تركش را نميبيند . سرش را ، با آن قد بلندش ، فقط كمي خم ميكرد .
شب اول خاكريز دست ما بود . اصلاً شهرك دست ما بود . ما آن طرف پل بوديم ، پشت چند تا خاكريز ، اين پل راه ارتباطي و اصلاً گلوگاه ورودي به جزيرهي جنوبي بود . هر كس اين پل را ميگرفت منطقه هم دست او بود . عراقيها فشار آوردند و ما نتوانستيم بايستيم براي پشتيباني منطقه . بايد ميرفتيم ميرسيديم به كانال . تنها راهش گذشتن از پل بود . پلي با بيست سي متر عرض و در تير رس خمپاره و آرپيجي و تك تيراندازها . اگر فشار بيشتر ميشد راه عقبهمان كور ميشد . حميد مجبور شد نيروها را بكشد آن طرف پل ، ببردشان نزديك شيبي كه وصل ميشد به آب ، بگويد از آنجا پدافند كنند . بقيهي نيروها هم آن ور كانال را ول كردند آمدند اين ور كانال ، كه ضلع جنوبي جزيرهي جنوبي باشد . اين ور پل ما بوديم ، آو رو پل عراقيها . طرف عراقيها يك سنگر پدافند تك لول بود ، كه ميخواستند از آنجا بيايند اين طرف پل و ما نميگذاشتيم . هر دو طرف در ديد بوديم . هر كس ميخواست از پل رد شود در تير رس نيروهاي مقابل بود .
حميد به همهمان گفته بود « همه جا را ول كنيد ، فقط مواظب باشيد عراقيها از پل رد نشوند . »
اين دستور آقا مهدي بود كه گفته بود « اگر بيايند توي جزيره و زياد بشوند عمليات و منطقه به خطر ميافتد . »
تمام نيروها متمركز شده بودند به نزديك پل . چون جاهاي ديگر آب بود و در ديد و تير رس . تنها راه و تنها اميد عراق گذشتن از پل بود . تا حميد زنده بود نتوانست از آن عبور كند .
حميد روي پل شهيد نشد . جاي حميد صد و پنجاه متري غرب جاده بود ، كه روي جاده ديد داشت . حتي روبروي پل نبود . روبروي پل ده دوازده متري جاده بود و بعد خاكريز و بعد سيل بند . بچهها نوك سيل بند را چند تا گوني گذاشته بودند ، به عنوان سنگر ، و با تير بار و نارنجك و آرپيجي مواظب هر تحركي بودند . حميد از سمت چپ پل ديد بهتري داشت . همانجا خمپاره شصتي ميآيد ميخورد كنارش و من يكهو ديدم بيسيم چياش دارد تنها ميآيد پيش ما . گفتم « حميد كو ؟ »
انگشت سكوت گذاشت روي بينياش گفت « نگذار كسي بفهمد . »
گفتم « كجاست ؟ »
گفت « گذاشتيمش توي سنگر خودش . »
رفتم حميد را ديدم . كشيده بودند برده بودندش توي سنگر . سنگر كه چه عرض كنم . يك چالهي كوچك بود توي سيل بند . رفتم جلوتر ديدم يك پتوي سياه كشيدهاند روي جنازهاش ، پوتينهاي گلياش از پتو مانده بيرون به خاطر قد بلندش . محل شهادت حميد همين جا بود . كنار يك نفربر سوختهي عراقي ، حدود صد و پنجاه متري سمت چپ پل .
آن روز روز سوم عمليات بود . بعد از شهادت حميد فقط سه ساعت بي فرمانده بوديم و انفرادي عمل كرديم . همه يا زخمي بوديم يا شهيد . عراقيها از صداي نالهها حدسهايي ميزدند و بيشتر فشار ميآوردند .
حتي آمدند روي پل . به سيل بند هم رسيده بودند . تا اين كه مرتضي ياغچيان آمد خودش را رساند به منطقه . او و همراهانش هم از ديد عراقيها در امان نمانده بودند . با اين كه مجروح شده بود نارنجك انداخت و باعث كشته يا زخمي يا فراري شدن عراقيها شد .
بيشتر بچهها مجروح شده بودند . كساني هم كه آنجا بودند نميتوانستند شهدا و بخصوص حميد را بياورند عقب . مرتضي عصر رسيد . تا شب منطقه را كمي آرام كرد . من همان اول شب مجروح شدم و ناچار منطقه را ترك كردم . بعداً شنيدم كه عراقيها شب با زور بيشتري حمله ميكنند ميآيند پل را ميگيرند و ضلع جنوبي جزيره ميافتد دست آنها . حتي چهار صد متري هم آمده بودند داخل جزيره . يعني تا نزديكي قرار گاه تاكتيكي لشكر .
بعد از رفتن حميد چهرهي آقا مهدي خيلي عوض شد . در هر سكوتش و هر آرامشش آدم احساس ميكرد بر ميگردد به طرفي خيره ميشود كه حميد شهيد شده بود و او نتوانسته بود برود بياوردش
لینک کپی شد
نظر شما
