خاطره اي از سيد حجت كبيري
ميگفت « شما ولي نعمت من هستيد و من هم نوكر شما هستم . »
اين را در عمل ثابت ميكرد . اگر كسي ميآمد اعتراض ميكرد كه به او غذا نرسيده ، آرام دست از غذا ميكشيد و فقط نان خالي ميخورد . چون مطمئن بود آن نان خالي ، دست كم ، توي گردان پيدا ميشود . يا اگر خود فرمانده گردانها ميآمدند گزارش ميدادند كه غذا نرسيده يا كم رسيده ميگفت « بايد خودت بروي بالاي سر آشپز بايستي . بايد از همين فردا خودت بروي غذا را تقسيم كني بين بچهها تا به همه برسد . »
هميشه تأكيد داشت كه در چادر خودش كسي حق ندارد غذايي به جز غذاي بچههاي لشكر را بياورد .
به من ميگفت « اگر من سر سفره چيزي ببينم كه به بچههاي لشكر از آن ندادهايد از همهتان دلزده ميشوم . »
اگر روزي توي سفرهي چادرش مربا يا تن ماهي ميديد ، سريع و خيلي عصبي ميپرسيد « از اينها به همه دادهايد ؟ »
اگر ميشنيد نه ، جنجالي راه ميانداخت كه نگو . ميگفت « خجالت نميكشيد شما ؟ چطور به خودتان اجازه ميدهيد اين قدر مرا با اين لقمهها عذاب بدهيد ؟ … ببريد ! ببريد كه از خودتان نا اميدم كرديد ! »
به من هم ميگفت . ميگفت « تو خيلي شُلي . بجنب يك كم ، پسر ! »
از بس خودش تند قدم برميداشت از همه همين انتظار را داشت . من جا ماندم . ما جا مانديم . در آن چهار سال حتي به گرد راهش هم نرسيدم . اگر حرفي ميزد فرداش همه ميديدند كه خودش غذا نخورده . يا اگر خورده سفرهاش درست مثل سفرهي آنهاست . يا پيراهنش حتي پر وصلهتر از پيراهن آنهاست . يا راه رفتنش ، دويدنش ، همه جا بودنش ، حتي پشت تويوتا سوار شدنش ، مثل آنهاست . يا در عملياتها بودنش . همه جا بود . توي خط مقدم ، كمين ، ميدان مين ، هر جا كه لازم بود و نبود .
يكي از فرماندهگردانهامان ( صفر حبشي ) ميگفت « بايد ميرفتيم تنگهي رقابيه يكي از كوهها را تصرف ميكرديم . ولي هر چه گشتيم نتوانستيم پيداش كنيم . مانده بوديم مستأصل كه ديديم ساعت چهار صبح يكي آمد دستم را گرفت گفت كجا دارم ميروم . ديدم آقا مهديست . گفتم «شما كجا اين كجا . شما الآن بايد قرارگاه باشيد و عمليات را اداره كنيد ، نه اين كه بلند شويد بياييد اينجا . »
من رييس ستاد مهدي بودم . هميشه بايد قبل و بعد از عمليات را همپاي او ميبودم . خاطرم هست هميشه قبل از عمليات حال عجيبي پيدا ميكرد . ديگر آن مهدي سابق نبود . حتي حرف زدنش جور خاصي ميشد . يا دستور دادنش . ميآمد ميگفت « برويم ببينم كسي خوابيده يا نه . »
ميترسيد مبادا كم كاري كند و پس فردا نتواند جواب خدا را بدهد .
ميگفت « حالا چه وقت خوابيدنست ؟ »
ميگفت « ما اجازه نداريم قبل از عمليات بخوابيم . »
اغلب ما را تا ساعت دو و سه صبح نگه ميداشت و بعد آزاد ميكرد . رفت و برگشت و ديدار از خانواده فقط در عرض دو سه ساعت . روز كه اصلاً اجازه نميداد برويم . فقط شبها . و با اين شرط كه « بعد از نماز صبح بايد برگردي . »
اگر ميگفتيم « آخر چطوري ؟ آن هم با اين راه ز?اد و وقت كم ؟ »
ميگفت « من نميدانم . يا نرويد يا اگر ميرويد بايد بعد از نماز اينجا باشيد . عمليات اين حرفها سرش نميشود . »
قبل از عمليات مسلم بن عقيل كنار بيسيم ديدمش . شب قرار بود عمليات بشود و او ساعتها نخوابيده بود . هي با فرماندههاي تحت امرش حرف ميزد . فرمان عمليات را كه صادر كرد از زور خستگي نشست پاي بيسيم . بعد باز بلند شد سرپا ، داخل تانك ، ايستاد و با بيسيم و با كد رمز حرف زد ، تا خود صبح . اينبار افتاد روي آهن صندلي طوري تانك و نشسته صحبت كرد . تا پيش از ظهر همانطور عمليات را هدايت كرد .
خودتان حتماً ميدانيد كه هدايت عمليات در آن حال و با آن شدت آتش و با آن تلفات زياد چقدر سخت و سنگين است . مهدي با اين حال دل نميكند . نزديكاي ظهر ديگر بدنش خشك شده بود داشت تلوتلو ميخورد . هر آن حدس ميزدم كه الآن ميافتد روي نيمكت . در آن حالت حتي نميتوانست بلند شود سرپا بايستد . مجبور شد دراز بكشد و بگويد . تا اين كه با همان دهان باز چشمهاش بسته شد و بسته ماند . ديگر ناي حرف زدن و بيدار ماندن نداشت .
با همين اخلاقش بارها شد كه از جيپ يا موتوري كه سوارش بود افتاد و رانندهاش و خودش متوجه افتادنش نشدند . اين خستگيها را فقط با دو ساعت استراحت رد ميكرد و بعد باز بلند ميشد ميرفت دنبال كاري كه در آن دو ساعت از آن باز مانده بود . در همين عمليات مسلم بن عقيل درگيري خيلي شديد شده بود . شهيد و زخمي زياد داشتيم . توپ و تانك هم شوخي نداشت. مهدي با چند تا گردان طرف بود . بايد به همهشان دستور ميداد . يا اين كه مثلاً قانعشان ميكرد . و اگر كمبودي پيش مي آمد و فرمانده گرداني عصباني ميشد ميگفت كجايي تو پس ، چرا نميآيي به ما سر بزني . ميگفت « تو كه ميداني ، الله بنده سي ، كه من هيچ وقت تنهاتان نميگذارم . »
و وقتي سرش داد ميزدند كه فلان عزيز هم شهيد شده به من ميگفت « چي كار كنم ، سيد ؟ بروم يعني ؟ »
خودش به خودش جواب ميداد « اگر بروم آنجا بچههاي ديگر را چي كار كنم ؟ آنها هم خب با ما با من كار دارند . چطور پيدام كنند ؟ »
هر چي به خودش و به من دلداري ميداد ميديد نميشود . بلند ميشد ميرفت پيششان ، پيش تكتكشان ، به همهشان دست ميداد ، دلداريشان ميداد ، باز برميگشت ميآمد ميرفت پيش گردانهاي ديگر و همين كارها را با آنها هم ادامه ميداد . و كيه كه نداند در لحظهي شهادتش كنار بچهها بوده و با آنها نارنجكها ميانداخته و تير ميزده و آرپيجي هم و با آنها و كنار آنها شهيد شده ؟
من آن موقع ، در بدر ، اين طرف دجله بودم . به دستور خودش اجازه نداشتم بروم كمك . هميشه افسوس ميخورم كه چرا از دستورش سر پيچي نكردم نرفتم آن طرف دجله .
به من گفت « تو بايد همين طرف دجله بماني . دو تا قايق بيشتر نداريم . با همينها برامان مهمات و تداركات بفرست . »
نزديكاي صبح ديديم بچههاي گردان ، آن طرف دجله ، دارند يكييكي شهيد ميشوند . وضع بد و تأسف باري بود . بچهها در ده غريبه بودند كه عمليات قرار بود از آنجا ادامه پيدا كند . تعدادشان انگشت شمار شده بود . همهشان در محاصره بودند . يكي از آنها مهدي بود . چند بار زنگ زدم . به بيسيمچياش ( اكبر كاملي ) پيغام دادم كه « آقا محسن ميخواهد باش صحبت كند . »
اكبر گفت « سيد ! آقا مهدي اجازه نميدهد باش حرف بزنم . وضع حساس شده . بچهها بيشترشان شهيد شدهاند . آقا مهدي نميتواند بيايد با … »
گفتم « گوشي را بدهيد به علي موسوي ! »
گفت « نميشود . آقا مهدي گفته الآن فقط وقت كارست ، نه چاق سلامتي . »
آقا محسن اصرار داشت حتماً بايد با مهدي حرف بزند . من هم در فشار بودم و مجبور به تماس مجدد . اين بار خيلي جديتر با اكبر حرف زدم . گفتم « اين يك دستورست . »
گفت « ميروم از آقا مهدي بپرسم . »
رفت و برگشت . گفت « آقا مهدي به من هم گفت بيسيم را بگذارم كنار بروم اسلحه دست بگيرم . گفت الآن ديگر وقت حرف زدن با بيسيم نيست . بايد جواب آتش را با آتش داد . گفت به بالاييها هم همينرا بگو . »
بعدها قنبرلو آمد برام تعريف كرد كه آقا مهدي ميآيد كنار دجله و هر چي كارت شناسايي داشته پاره ميكند ميريزد توي آب . قنبرلو كسيست كه وقتي مهدي مجروح ميشود برش ميدارد ميآورد ميگذاردش توي قايق ، با هم و چند نفر ديگر راهي ميشوند براي آمدن به اين طرف دجله ، همان طرفي كه ما بوديم .
من شهادت مهدي را به چند مرحله تقسيم ميكنم . يعني معتقدم او چند بار شهيد شده .
قنبر لو ميگفت « آقا مهدي ميگفت الحمدللهالذي … »و شليك ميكرد .
آيهيي كه هميشه قبل از سخنرانيهاش ميگفت . يك دفعه ديدم آقا مهدي پرت شد افتاد عقب . رفتم جلو ديدم تير خورده توي سرش . تا رفتم برش دارم حس كردم نفس آخرش را كشيد و در دم شهيد شد . به خودم گفتم حالا چي كار كنم توي اين بيكسي و تنهايي . به بچهها گفتم« بلند شويد برويم عقب .» آقا مهدي را بلند كردم بردم رساندم به قايقي كه آنجا بود .
من اين را اولين مرحلهي شهادت مهدي ميدانم ، كه به سرش تير خورد .
قنبرلو ميگفت « آقا مهدي را گذاشتيم توي قايق ، زديم به دجله ، حركت كرديم رفتيم پيش . به قايق و ما و آب از همه طرف تير ميزدند . آرپيجي هم ميزدند . ما هيچ كاري از دستمان بر نميآمد ، جز دعا . وسط دجله بوديم كه يك آرپيجي آمد خورد به قايق منفجرش كرد . از انفجار چيزي يادم نميآيد . فقط يك دفعه ديدم توي آبم و از قايق و بقيه خبري نيست . »
من اين را دومين مرحلهي شهادت مهدي ميدانم ، كه به جنازهاش آرپيجي زدند .
قنبرلو ميگفت « خودم را از آب كشيدم بيرون ديدم قايق دارد در آب ميسوزد . علتش هم آن باك پشت قايق بود و بنزيني كه داشت . پس قايق و آن جنازهها هم حتماً از آن آتش سوختهاند . »
من اين را سومين مرحلهي شهادت مهدي ميدانم ، كه جنازهاش را با آتش سوزاندند . و چهارمين مرحلهي شهادتش وقتي بود كه جنازهاش توي دجله غرق شد . درست شبيه غواصهايي كه جنازههاشان را آب با خودش برد و هرگز نياورد . مهدي از هيچ كدام از نيروهاش ، حتي از شهيدهاش ، عقب نماند . تير خورد ، آرپيجي خورد ، آتش گرفت ، غرق شد ، و جنازهاش به دست خانوادهاش نرسيد . اين واقعهييست كه واقعاً عجيبست و بايد به آن فكر كرد . مهدي ديگر نميتوانست بماند ، نميتوانست زنده بماند . در خيبر حميد را از دست داده بود و در بدر بهترين دوستان و بهترين فرماندهانش را : تجليها ، قصابها ، اشتريها ، رستميها .
به من ميگفت « جواب بچهها را چطوري بدهم ؟ »
يك بار كه رفت آن طرف دجله ، يكي از بچهها باش تماس گرفت گفت « آقا مهدي ! شما نبايد ميرفتي آن طرف . بايد زودتر برگردي . جاي شما اينجاست . شما بايد … »
مهدي گفت « من ديگر با چه رويي برگردم ؟ ديگر كسي برام نمانده كه برگردم . مگر من ميتوانم برگردم ، آن هم با آن همه شهيدي كه دادهام ؟ »
نزديك پنج شش ساعت به شهادتش هنوز نرفته بود آن طرف دجله .
هر سه گرداني كه ميفرستاديم آن طرف ، بعد از حملهي عراق ، و بعد از تمام زخميها و شهداشان ، با پيشنهاد مهدي و با وجود خستگيهاشان ميشدند يك گردان جديد ديگر و باز ميايستادند ميجنگيدند . ديگر كسي نمانده بود . مهدي مجبور شد خودش برود جلو . به واحدهاي ديگر ، به لجستيك و ديگران ، سفارشهايي كرد و به من گفت بايد مستقر بشوم همانجا و تداركات و مهمات برسانم به آن طرف دجله . معتقد بود كه مهمات و غذا كمتر از چيزهاي ديگر نيست . من و ديگران بارها باش تماس گرفتيم گفتيم برگردد .
گفت « به آقاي بشر دوست بگوييد يا بايد كار اينها را تمام كنم برگردم … يا بايد خودم هم مثل بچههاي خودم شهيد شوم . »
كه شد .
همان موقع قنبرلو و نظمي و چند نفري آمدند اين طرف . از آنها فقط قنبرلو زنده ماند و كسي به اسم لطفي ، عليرضا لطفي گمانم . قايق را لطفي ميراند ، تا اين كه آن آرپيجي ميآيد و …
توي قرارگاه عزا بود . همه گريه ميكردند . آقا رحيم و آقاي بشر دوست و همه . لشكر احساس يتيمي ميكرد . همينطور كه من الآن احساس يتيمي ميكنم . دلم بيشتر به خاطر اين ميسوزد كه ساده و بيخيال از كنارش گذشتم . از كنار شاديها و دستورها و خندهها و خونسرديها و حتي خشمش .
فراموش نميكنم . يك بار خيلي عصباني شد از دست يكي از رانندههاي كمپرسي ، كه چند تا والور اضافي پشت ماشينش جا مانده بود و يكي از آنها را كمپرس كرده بود . به من گفت « برو بياورش اينجا كارش دارم ! »
رفتم راننده را آوردم .مهدي سرخ شد گفت « هيچ ميداني چي كار كردي ، مومن خدا ؟ »
دست بلند كرد كه بزند . اصلاً به قيافهاش نميآمد . اما دل شير ميخواست آدم جرأت كند خيره شود توي چشمهاش . گفت « اين كارت ، ميداني ، پا گذاشتن روي خون بچههاست . »
راننده گفت « معذرت . »
مهدي گفت « از من معذرت نخواه . مگر من كيام كه بخواهم اشتباه تو را ببخشم ؟ »
راننده گفت « به خدا ديگر تكرار نميشود . به بزرگواري خودت ببخش . »
مهدي گفت « اگر اينقدر به بزرگواري من اطمينان داشتي ، به بزرگواري بچهها و خونشان احترام ميگذاشتي و هيچ وقت آن والور را بر نميداشتي كه حالا بخواهي التماسش را به من بكني . »
آن رانندهي گريان ، با آن هيكل تنومندش ، آنقدر در جنگ ماند تا زخمي شد برگشت عقب .
در عوض وقتي قرار ميشد مهدي كسي را تشويق كند از هيچ چيز كم نميگذاشت . اول اين كه تشويقش با تشويقهاي ديگر فرق داشت . مثلاً اگر كسي توي عمليات لياقت نشان ميداد ، توي عمليات بعدي ميشد فرمانده دسته ، يا فرمانده گروهان ، يا فرمانده گردان ، و همينطور الي آخر ، بسته به رتبهيي كه در عمليات پيش داشته بوده . كسي كه مقام ميگرفت يك مرحله به شهادت نزديكتر ميشد . اين بهترين هديه براي بچهها بود .
البته تشويقهاي ديگر هم بود . مثلاً گرداني را كه خوب كار كرده بود ميفرستاد بروند مشهد . ولي در نهايت هر كس كه دست محبت مهدي بر سرش كشيده ميشد احساس ميكرد دنيا را بهش دادهاند . احساس ميكرد با همان لبخند مهدي رفتنش تضمين شده . ما هميشه به اين جور آدمهاي خندان ميگفتيم فلاني ! امضا شد ديگر . تضمين صد در صد . برو خودت را آماده كن براي مرحلهي بعدي كه ديگر قبول شدي . خندهي مهدي امضاي شهادت نيروهاش بود .
در اين ميان كساني هم بودند كه نميتوانستند حرفهاي مهدي را خوب هضم كنند . مثل بعضي از فرماندههاش ، توي عملياتهاي سخت ، كه وقتي نيروهاشان شهيد ميشدند و از مهدي نيرو ميخواستند ميگفت « بايد خودت بروي جلو كار را تمام كني ! »
خب اين نيروها اگر ميآمدند عقب اغلب ناراحتي نشان ميدادند . حتي ميرفتند مدتي نميآمدند . اما وقتي عمليات ديگري شروع ميشد و به گوش آنها هم ميرسيد كه شروع شده ، دوستان را واسطه ميكردند كه باز برگردند لشكر .
مهدي هم ميگفت « درِ اين لشكر به روي همه بازست . بخصوص بچههاي قديمي عصبي مزاجش . بهشان بگوييد قدمشان روي چشمهاي مهدي جا دارد . زودتر بلند شوند بيايند . »
هم آنها هم مهدي ميدانستند كه ناراحتي كردن سودي ندارد . چون مطمئن بودند تا چند وقت ديگر يا خودشان يا مهدي شهيد خواهند شد .همانطور كه شدند . اما اين حس آگاهي از شهادت هيچ وقت دليل نميشد كه از ابتكار عمل يا طراحيهاي هوشمندانه در جنگ غافل بمانند . بخصوص مهدي . كه تحصيلات عاليه داشت ، مهندس بود ، سابقهي كار در شهرداري داشت ، و مديري قوي بود . او در طراحي عمليات و طرحهاي فني نقش مهمي داشت . مثلاً براي عبور از اروند طرح داشت . يا براي حفظ نارنجك از آب . يا طريق صحيح بردن اسلحه در آب . يا طريق صحيح استفاده از توپ و تانك و خمپاره . كه چطور آتش كند و كجا قرار بگيرد . من خودم گاهي ميگفتم « مهدي دارد تنهايي لشكر را اداره ميكند . »
واقعاً هم همينطور بود . يعني تا وقتي كه حميد و بقيه نيامده بودند ، مهدي مغز متفكر و دست اجرايي لشكر ما بود و اين كم چيزي نبود .
مهدي كسي بود كه حتي براي سرعت ماشينهاي لشكرش حد مشخص كرده بود . روي كيلومتر شمار تمام ماشينها داده بود علامت قرمزي زده بودند كه هيچ كس حق ندارد بيشتر از نود كيلومتر سرعت داشته باشد ، چه بسيجي چه سپاهي . براي هر كاري نوشته ميداد و اصلاً از اين كارش احساس كمبود نميكرد .
يادم هست يك بار كنار چادر يكي از فرماندهگردانها چند تا حبهي قند پيدا كرد . رفت با دست لرزانش قندها را برداشت ، خاكهاش را فوت كرد ، بردشان پيش فرمانده گردان . گفت « فلاني ! حق دارم بزنم تو سرت يا نه ؟ »
فلاني گفت « آخر چرا ، آقا مهدي ؟ چي شده مگر ؟ كسي خلافي … »
آن چند حبه قند را گرفت جلو چشم فلاني گفت « اينها پشت چادر تو چي كار ميكند ؟ »
فلاني گفت « اينها را … من … »
مهدي گفت « ميدانم چي كارت كنم . »
همانجا رفت يك دستنويس بلند بالا نوشت ، داد به تمام فرمانده گردانها ، ملزمشان كرد كه رعايتش كنند .
آن نوشته اين بود « مواظب باشيد خون دوست شهيدتان را با اسراف لگد نكنيد ! »
اين را در عمل ثابت ميكرد . اگر كسي ميآمد اعتراض ميكرد كه به او غذا نرسيده ، آرام دست از غذا ميكشيد و فقط نان خالي ميخورد . چون مطمئن بود آن نان خالي ، دست كم ، توي گردان پيدا ميشود . يا اگر خود فرمانده گردانها ميآمدند گزارش ميدادند كه غذا نرسيده يا كم رسيده ميگفت « بايد خودت بروي بالاي سر آشپز بايستي . بايد از همين فردا خودت بروي غذا را تقسيم كني بين بچهها تا به همه برسد . »
هميشه تأكيد داشت كه در چادر خودش كسي حق ندارد غذايي به جز غذاي بچههاي لشكر را بياورد .
به من ميگفت « اگر من سر سفره چيزي ببينم كه به بچههاي لشكر از آن ندادهايد از همهتان دلزده ميشوم . »
اگر روزي توي سفرهي چادرش مربا يا تن ماهي ميديد ، سريع و خيلي عصبي ميپرسيد « از اينها به همه دادهايد ؟ »
اگر ميشنيد نه ، جنجالي راه ميانداخت كه نگو . ميگفت « خجالت نميكشيد شما ؟ چطور به خودتان اجازه ميدهيد اين قدر مرا با اين لقمهها عذاب بدهيد ؟ … ببريد ! ببريد كه از خودتان نا اميدم كرديد ! »
به من هم ميگفت . ميگفت « تو خيلي شُلي . بجنب يك كم ، پسر ! »
از بس خودش تند قدم برميداشت از همه همين انتظار را داشت . من جا ماندم . ما جا مانديم . در آن چهار سال حتي به گرد راهش هم نرسيدم . اگر حرفي ميزد فرداش همه ميديدند كه خودش غذا نخورده . يا اگر خورده سفرهاش درست مثل سفرهي آنهاست . يا پيراهنش حتي پر وصلهتر از پيراهن آنهاست . يا راه رفتنش ، دويدنش ، همه جا بودنش ، حتي پشت تويوتا سوار شدنش ، مثل آنهاست . يا در عملياتها بودنش . همه جا بود . توي خط مقدم ، كمين ، ميدان مين ، هر جا كه لازم بود و نبود .
يكي از فرماندهگردانهامان ( صفر حبشي ) ميگفت « بايد ميرفتيم تنگهي رقابيه يكي از كوهها را تصرف ميكرديم . ولي هر چه گشتيم نتوانستيم پيداش كنيم . مانده بوديم مستأصل كه ديديم ساعت چهار صبح يكي آمد دستم را گرفت گفت كجا دارم ميروم . ديدم آقا مهديست . گفتم «شما كجا اين كجا . شما الآن بايد قرارگاه باشيد و عمليات را اداره كنيد ، نه اين كه بلند شويد بياييد اينجا . »
من رييس ستاد مهدي بودم . هميشه بايد قبل و بعد از عمليات را همپاي او ميبودم . خاطرم هست هميشه قبل از عمليات حال عجيبي پيدا ميكرد . ديگر آن مهدي سابق نبود . حتي حرف زدنش جور خاصي ميشد . يا دستور دادنش . ميآمد ميگفت « برويم ببينم كسي خوابيده يا نه . »
ميترسيد مبادا كم كاري كند و پس فردا نتواند جواب خدا را بدهد .
ميگفت « حالا چه وقت خوابيدنست ؟ »
ميگفت « ما اجازه نداريم قبل از عمليات بخوابيم . »
اغلب ما را تا ساعت دو و سه صبح نگه ميداشت و بعد آزاد ميكرد . رفت و برگشت و ديدار از خانواده فقط در عرض دو سه ساعت . روز كه اصلاً اجازه نميداد برويم . فقط شبها . و با اين شرط كه « بعد از نماز صبح بايد برگردي . »
اگر ميگفتيم « آخر چطوري ؟ آن هم با اين راه ز?اد و وقت كم ؟ »
ميگفت « من نميدانم . يا نرويد يا اگر ميرويد بايد بعد از نماز اينجا باشيد . عمليات اين حرفها سرش نميشود . »
قبل از عمليات مسلم بن عقيل كنار بيسيم ديدمش . شب قرار بود عمليات بشود و او ساعتها نخوابيده بود . هي با فرماندههاي تحت امرش حرف ميزد . فرمان عمليات را كه صادر كرد از زور خستگي نشست پاي بيسيم . بعد باز بلند شد سرپا ، داخل تانك ، ايستاد و با بيسيم و با كد رمز حرف زد ، تا خود صبح . اينبار افتاد روي آهن صندلي طوري تانك و نشسته صحبت كرد . تا پيش از ظهر همانطور عمليات را هدايت كرد .
خودتان حتماً ميدانيد كه هدايت عمليات در آن حال و با آن شدت آتش و با آن تلفات زياد چقدر سخت و سنگين است . مهدي با اين حال دل نميكند . نزديكاي ظهر ديگر بدنش خشك شده بود داشت تلوتلو ميخورد . هر آن حدس ميزدم كه الآن ميافتد روي نيمكت . در آن حالت حتي نميتوانست بلند شود سرپا بايستد . مجبور شد دراز بكشد و بگويد . تا اين كه با همان دهان باز چشمهاش بسته شد و بسته ماند . ديگر ناي حرف زدن و بيدار ماندن نداشت .
با همين اخلاقش بارها شد كه از جيپ يا موتوري كه سوارش بود افتاد و رانندهاش و خودش متوجه افتادنش نشدند . اين خستگيها را فقط با دو ساعت استراحت رد ميكرد و بعد باز بلند ميشد ميرفت دنبال كاري كه در آن دو ساعت از آن باز مانده بود . در همين عمليات مسلم بن عقيل درگيري خيلي شديد شده بود . شهيد و زخمي زياد داشتيم . توپ و تانك هم شوخي نداشت. مهدي با چند تا گردان طرف بود . بايد به همهشان دستور ميداد . يا اين كه مثلاً قانعشان ميكرد . و اگر كمبودي پيش مي آمد و فرمانده گرداني عصباني ميشد ميگفت كجايي تو پس ، چرا نميآيي به ما سر بزني . ميگفت « تو كه ميداني ، الله بنده سي ، كه من هيچ وقت تنهاتان نميگذارم . »
و وقتي سرش داد ميزدند كه فلان عزيز هم شهيد شده به من ميگفت « چي كار كنم ، سيد ؟ بروم يعني ؟ »
خودش به خودش جواب ميداد « اگر بروم آنجا بچههاي ديگر را چي كار كنم ؟ آنها هم خب با ما با من كار دارند . چطور پيدام كنند ؟ »
هر چي به خودش و به من دلداري ميداد ميديد نميشود . بلند ميشد ميرفت پيششان ، پيش تكتكشان ، به همهشان دست ميداد ، دلداريشان ميداد ، باز برميگشت ميآمد ميرفت پيش گردانهاي ديگر و همين كارها را با آنها هم ادامه ميداد . و كيه كه نداند در لحظهي شهادتش كنار بچهها بوده و با آنها نارنجكها ميانداخته و تير ميزده و آرپيجي هم و با آنها و كنار آنها شهيد شده ؟
من آن موقع ، در بدر ، اين طرف دجله بودم . به دستور خودش اجازه نداشتم بروم كمك . هميشه افسوس ميخورم كه چرا از دستورش سر پيچي نكردم نرفتم آن طرف دجله .
به من گفت « تو بايد همين طرف دجله بماني . دو تا قايق بيشتر نداريم . با همينها برامان مهمات و تداركات بفرست . »
نزديكاي صبح ديديم بچههاي گردان ، آن طرف دجله ، دارند يكييكي شهيد ميشوند . وضع بد و تأسف باري بود . بچهها در ده غريبه بودند كه عمليات قرار بود از آنجا ادامه پيدا كند . تعدادشان انگشت شمار شده بود . همهشان در محاصره بودند . يكي از آنها مهدي بود . چند بار زنگ زدم . به بيسيمچياش ( اكبر كاملي ) پيغام دادم كه « آقا محسن ميخواهد باش صحبت كند . »
اكبر گفت « سيد ! آقا مهدي اجازه نميدهد باش حرف بزنم . وضع حساس شده . بچهها بيشترشان شهيد شدهاند . آقا مهدي نميتواند بيايد با … »
گفتم « گوشي را بدهيد به علي موسوي ! »
گفت « نميشود . آقا مهدي گفته الآن فقط وقت كارست ، نه چاق سلامتي . »
آقا محسن اصرار داشت حتماً بايد با مهدي حرف بزند . من هم در فشار بودم و مجبور به تماس مجدد . اين بار خيلي جديتر با اكبر حرف زدم . گفتم « اين يك دستورست . »
گفت « ميروم از آقا مهدي بپرسم . »
رفت و برگشت . گفت « آقا مهدي به من هم گفت بيسيم را بگذارم كنار بروم اسلحه دست بگيرم . گفت الآن ديگر وقت حرف زدن با بيسيم نيست . بايد جواب آتش را با آتش داد . گفت به بالاييها هم همينرا بگو . »
بعدها قنبرلو آمد برام تعريف كرد كه آقا مهدي ميآيد كنار دجله و هر چي كارت شناسايي داشته پاره ميكند ميريزد توي آب . قنبرلو كسيست كه وقتي مهدي مجروح ميشود برش ميدارد ميآورد ميگذاردش توي قايق ، با هم و چند نفر ديگر راهي ميشوند براي آمدن به اين طرف دجله ، همان طرفي كه ما بوديم .
من شهادت مهدي را به چند مرحله تقسيم ميكنم . يعني معتقدم او چند بار شهيد شده .
قنبر لو ميگفت « آقا مهدي ميگفت الحمدللهالذي … »و شليك ميكرد .
آيهيي كه هميشه قبل از سخنرانيهاش ميگفت . يك دفعه ديدم آقا مهدي پرت شد افتاد عقب . رفتم جلو ديدم تير خورده توي سرش . تا رفتم برش دارم حس كردم نفس آخرش را كشيد و در دم شهيد شد . به خودم گفتم حالا چي كار كنم توي اين بيكسي و تنهايي . به بچهها گفتم« بلند شويد برويم عقب .» آقا مهدي را بلند كردم بردم رساندم به قايقي كه آنجا بود .
من اين را اولين مرحلهي شهادت مهدي ميدانم ، كه به سرش تير خورد .
قنبرلو ميگفت « آقا مهدي را گذاشتيم توي قايق ، زديم به دجله ، حركت كرديم رفتيم پيش . به قايق و ما و آب از همه طرف تير ميزدند . آرپيجي هم ميزدند . ما هيچ كاري از دستمان بر نميآمد ، جز دعا . وسط دجله بوديم كه يك آرپيجي آمد خورد به قايق منفجرش كرد . از انفجار چيزي يادم نميآيد . فقط يك دفعه ديدم توي آبم و از قايق و بقيه خبري نيست . »
من اين را دومين مرحلهي شهادت مهدي ميدانم ، كه به جنازهاش آرپيجي زدند .
قنبرلو ميگفت « خودم را از آب كشيدم بيرون ديدم قايق دارد در آب ميسوزد . علتش هم آن باك پشت قايق بود و بنزيني كه داشت . پس قايق و آن جنازهها هم حتماً از آن آتش سوختهاند . »
من اين را سومين مرحلهي شهادت مهدي ميدانم ، كه جنازهاش را با آتش سوزاندند . و چهارمين مرحلهي شهادتش وقتي بود كه جنازهاش توي دجله غرق شد . درست شبيه غواصهايي كه جنازههاشان را آب با خودش برد و هرگز نياورد . مهدي از هيچ كدام از نيروهاش ، حتي از شهيدهاش ، عقب نماند . تير خورد ، آرپيجي خورد ، آتش گرفت ، غرق شد ، و جنازهاش به دست خانوادهاش نرسيد . اين واقعهييست كه واقعاً عجيبست و بايد به آن فكر كرد . مهدي ديگر نميتوانست بماند ، نميتوانست زنده بماند . در خيبر حميد را از دست داده بود و در بدر بهترين دوستان و بهترين فرماندهانش را : تجليها ، قصابها ، اشتريها ، رستميها .
به من ميگفت « جواب بچهها را چطوري بدهم ؟ »
يك بار كه رفت آن طرف دجله ، يكي از بچهها باش تماس گرفت گفت « آقا مهدي ! شما نبايد ميرفتي آن طرف . بايد زودتر برگردي . جاي شما اينجاست . شما بايد … »
مهدي گفت « من ديگر با چه رويي برگردم ؟ ديگر كسي برام نمانده كه برگردم . مگر من ميتوانم برگردم ، آن هم با آن همه شهيدي كه دادهام ؟ »
نزديك پنج شش ساعت به شهادتش هنوز نرفته بود آن طرف دجله .
هر سه گرداني كه ميفرستاديم آن طرف ، بعد از حملهي عراق ، و بعد از تمام زخميها و شهداشان ، با پيشنهاد مهدي و با وجود خستگيهاشان ميشدند يك گردان جديد ديگر و باز ميايستادند ميجنگيدند . ديگر كسي نمانده بود . مهدي مجبور شد خودش برود جلو . به واحدهاي ديگر ، به لجستيك و ديگران ، سفارشهايي كرد و به من گفت بايد مستقر بشوم همانجا و تداركات و مهمات برسانم به آن طرف دجله . معتقد بود كه مهمات و غذا كمتر از چيزهاي ديگر نيست . من و ديگران بارها باش تماس گرفتيم گفتيم برگردد .
گفت « به آقاي بشر دوست بگوييد يا بايد كار اينها را تمام كنم برگردم … يا بايد خودم هم مثل بچههاي خودم شهيد شوم . »
كه شد .
همان موقع قنبرلو و نظمي و چند نفري آمدند اين طرف . از آنها فقط قنبرلو زنده ماند و كسي به اسم لطفي ، عليرضا لطفي گمانم . قايق را لطفي ميراند ، تا اين كه آن آرپيجي ميآيد و …
توي قرارگاه عزا بود . همه گريه ميكردند . آقا رحيم و آقاي بشر دوست و همه . لشكر احساس يتيمي ميكرد . همينطور كه من الآن احساس يتيمي ميكنم . دلم بيشتر به خاطر اين ميسوزد كه ساده و بيخيال از كنارش گذشتم . از كنار شاديها و دستورها و خندهها و خونسرديها و حتي خشمش .
فراموش نميكنم . يك بار خيلي عصباني شد از دست يكي از رانندههاي كمپرسي ، كه چند تا والور اضافي پشت ماشينش جا مانده بود و يكي از آنها را كمپرس كرده بود . به من گفت « برو بياورش اينجا كارش دارم ! »
رفتم راننده را آوردم .مهدي سرخ شد گفت « هيچ ميداني چي كار كردي ، مومن خدا ؟ »
دست بلند كرد كه بزند . اصلاً به قيافهاش نميآمد . اما دل شير ميخواست آدم جرأت كند خيره شود توي چشمهاش . گفت « اين كارت ، ميداني ، پا گذاشتن روي خون بچههاست . »
راننده گفت « معذرت . »
مهدي گفت « از من معذرت نخواه . مگر من كيام كه بخواهم اشتباه تو را ببخشم ؟ »
راننده گفت « به خدا ديگر تكرار نميشود . به بزرگواري خودت ببخش . »
مهدي گفت « اگر اينقدر به بزرگواري من اطمينان داشتي ، به بزرگواري بچهها و خونشان احترام ميگذاشتي و هيچ وقت آن والور را بر نميداشتي كه حالا بخواهي التماسش را به من بكني . »
آن رانندهي گريان ، با آن هيكل تنومندش ، آنقدر در جنگ ماند تا زخمي شد برگشت عقب .
در عوض وقتي قرار ميشد مهدي كسي را تشويق كند از هيچ چيز كم نميگذاشت . اول اين كه تشويقش با تشويقهاي ديگر فرق داشت . مثلاً اگر كسي توي عمليات لياقت نشان ميداد ، توي عمليات بعدي ميشد فرمانده دسته ، يا فرمانده گروهان ، يا فرمانده گردان ، و همينطور الي آخر ، بسته به رتبهيي كه در عمليات پيش داشته بوده . كسي كه مقام ميگرفت يك مرحله به شهادت نزديكتر ميشد . اين بهترين هديه براي بچهها بود .
البته تشويقهاي ديگر هم بود . مثلاً گرداني را كه خوب كار كرده بود ميفرستاد بروند مشهد . ولي در نهايت هر كس كه دست محبت مهدي بر سرش كشيده ميشد احساس ميكرد دنيا را بهش دادهاند . احساس ميكرد با همان لبخند مهدي رفتنش تضمين شده . ما هميشه به اين جور آدمهاي خندان ميگفتيم فلاني ! امضا شد ديگر . تضمين صد در صد . برو خودت را آماده كن براي مرحلهي بعدي كه ديگر قبول شدي . خندهي مهدي امضاي شهادت نيروهاش بود .
در اين ميان كساني هم بودند كه نميتوانستند حرفهاي مهدي را خوب هضم كنند . مثل بعضي از فرماندههاش ، توي عملياتهاي سخت ، كه وقتي نيروهاشان شهيد ميشدند و از مهدي نيرو ميخواستند ميگفت « بايد خودت بروي جلو كار را تمام كني ! »
خب اين نيروها اگر ميآمدند عقب اغلب ناراحتي نشان ميدادند . حتي ميرفتند مدتي نميآمدند . اما وقتي عمليات ديگري شروع ميشد و به گوش آنها هم ميرسيد كه شروع شده ، دوستان را واسطه ميكردند كه باز برگردند لشكر .
مهدي هم ميگفت « درِ اين لشكر به روي همه بازست . بخصوص بچههاي قديمي عصبي مزاجش . بهشان بگوييد قدمشان روي چشمهاي مهدي جا دارد . زودتر بلند شوند بيايند . »
هم آنها هم مهدي ميدانستند كه ناراحتي كردن سودي ندارد . چون مطمئن بودند تا چند وقت ديگر يا خودشان يا مهدي شهيد خواهند شد .همانطور كه شدند . اما اين حس آگاهي از شهادت هيچ وقت دليل نميشد كه از ابتكار عمل يا طراحيهاي هوشمندانه در جنگ غافل بمانند . بخصوص مهدي . كه تحصيلات عاليه داشت ، مهندس بود ، سابقهي كار در شهرداري داشت ، و مديري قوي بود . او در طراحي عمليات و طرحهاي فني نقش مهمي داشت . مثلاً براي عبور از اروند طرح داشت . يا براي حفظ نارنجك از آب . يا طريق صحيح بردن اسلحه در آب . يا طريق صحيح استفاده از توپ و تانك و خمپاره . كه چطور آتش كند و كجا قرار بگيرد . من خودم گاهي ميگفتم « مهدي دارد تنهايي لشكر را اداره ميكند . »
واقعاً هم همينطور بود . يعني تا وقتي كه حميد و بقيه نيامده بودند ، مهدي مغز متفكر و دست اجرايي لشكر ما بود و اين كم چيزي نبود .
مهدي كسي بود كه حتي براي سرعت ماشينهاي لشكرش حد مشخص كرده بود . روي كيلومتر شمار تمام ماشينها داده بود علامت قرمزي زده بودند كه هيچ كس حق ندارد بيشتر از نود كيلومتر سرعت داشته باشد ، چه بسيجي چه سپاهي . براي هر كاري نوشته ميداد و اصلاً از اين كارش احساس كمبود نميكرد .
يادم هست يك بار كنار چادر يكي از فرماندهگردانها چند تا حبهي قند پيدا كرد . رفت با دست لرزانش قندها را برداشت ، خاكهاش را فوت كرد ، بردشان پيش فرمانده گردان . گفت « فلاني ! حق دارم بزنم تو سرت يا نه ؟ »
فلاني گفت « آخر چرا ، آقا مهدي ؟ چي شده مگر ؟ كسي خلافي … »
آن چند حبه قند را گرفت جلو چشم فلاني گفت « اينها پشت چادر تو چي كار ميكند ؟ »
فلاني گفت « اينها را … من … »
مهدي گفت « ميدانم چي كارت كنم . »
همانجا رفت يك دستنويس بلند بالا نوشت ، داد به تمام فرمانده گردانها ، ملزمشان كرد كه رعايتش كنند .
آن نوشته اين بود « مواظب باشيد خون دوست شهيدتان را با اسراف لگد نكنيد ! »
لینک کپی شد
نظر شما
