خاطره اي از غلامحسين شيشه گري 2

کد خبر: ۱۱۸۸۱۰
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۳۵ - 08August 2008
رفتيم يك زره گذاشتيم وسط شناور ، طوري كه سنگيني‌اش يكسان باشد ، بعد بتون ريزي كرديم و دوشكا را جا انداختيم . براي تمرين هر چي تيراندازي كرديم كمانه كرد و هيچ مشكلي به وجود نيامد . سريع چند تا از آن ها براي خط شكني ساختيم و من تا آخرين لحظه‌هاي بدر مشغول آن‌ها بودم ، البته با نظارت مستقيم آقا مهدي .
من آقا مهدي را يك روز قبل از عمليات ديدم ، توي ماشين و در سه راهي خرمشهر . چراغ زدم كه نگه دارد . نگه داشت آمد پايين . با هم حرف زديم . حس كردم مثل هميشه‌اش نيست و يك حال خاصي دارد كه گفتني نيست . از شناورها هم پرسيد . براش گفتم داريم چي كار مي‌كنيم . گفت « اگر نتوانستيد اين آخري را تا دوازده شب برسانيد ديگر نفرستيدش آن‌جا . »
ما سه شيفته كار مي‌كرديم . اين آخري را تا نه شب آماده كرديم و فرستاديمش . خودم هم رفتم . شناور را انداختيم روي آب .
دوشكاچي‌ها سوار شدند . دوشكاها را سوار كردند رفتند جلو . وقتي رسيدم ديدم آقا مهدي توي قرار گاه شناور خودش نيست و رفته جلو . به ما گفتند « همين‌جا بمانيد تا خبرتان كنيم . »
شب عمليات شد . هر جوري بود ، يك روز قبل از شهادت آقا مهدي ، با تماس‌هاي زياد بالأخره توانستم راضي‌اش كنم بروم پهلوش . رفتم آن دست آب ، رسيدم به سنگرشان . دوربين عكاسي‌ام را هم برده بودم . چند تا عكس از آن‌ها و از آن‌جا گرفتم .
آقا مهدي گفت « مي‌داني براي چي صدات كرده‌ام ، غلامحسن ؟ »
گفتم « نه . »
گفت « بچه‌ها آن طرف دجله‌اند . نياز به پل دارند . مي‌خواهم بروي پل‌هاي خيبري را بفرستي بيايند اين‌جا . يك جرثقيل هم از هر جا كه توانستي بياوريد و پل خودرو بزنيد كه بتوانند بيايند داخل كيسه‌يي . »
رفتم آن‌جا ديدم فقط يك پل نفربر هست . ديگر نمي‌توانستم تابع احساسات باشم كه بايد حتماً توي خط بمانم بجنگم . چون آن‌جا واقعاً به يك پل خودرو احتياج داشت . برگشتم آمدم چند تا از آن پل‌ها را تا ساعت يازده شب فراهم كردم . چند تا خشايار هم پيدا كرديم كه پل‌ها را با آن‌ها يدك بكشيم ببريم آن طرف دجله . مي‌خواستيم تا صبح بارشان بزنيم كه آمدند گفتند « نرويد آن طرف ! »
گفتيم « چرا ؟ »
گفتند « دستورست كه هيچ قايقي نبايد برود . »
از كجا مي‌دانستم كه چه بلايي سر آقا مهدي آمده و اين دستور هم …
گاهي خيلي دلم براي آقا مهدي تنگ مي‌شود . سه سال با او بودم . اين سه سال از بهترين دوران زندگي‌ام بود . بخصوص وقتي سر سفره از زبان خودش مي‌شنيدم « اگر نياز نبود انرژي داشته باشم وقت خودم را صرف غذا خوردن نمي‌كردم مي‌رفتم سراغ كار بچه‌هام . »
شما اگر بوديد دلتنگ همچو مردي نمي‌شديد ؟

 

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین