خاطره اي از محمد جعفر اسدي 2

کد خبر: ۱۱۸۸۱۱
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۳۸ - 08August 2008
دقيق يادم هست كه اولين بار توي قرارگاه ديدمش . همراه سردار كاظمي آمده بود ، متين و كم حرف ، بدون اين كه كسي بشناسدش . اين شناخت را بعدها خودمان به دست آورديم . وقت عمل ، وقت كار ، و بيشتر از همه وقت طراحي عمليات و وقت خود عمليات . شب‌ها بارها و تا دير وقت روي نقشه‌هاي عملياتي بحث مي‌كرديم و نظرهاي مختلف مي‌داديم . يكي از اين جناح راهكار مي‌داد ، يكي از آن جناح ، يكي مي‌گفت بايد هلي‌برد كنيم و يكي مي‌گفت بايد از آب برويم .
و بعد ، بعد از عمليات ، مي‌ديديم معقول‌ترين راهكار را مهدي پيشنهاد كرده بود . چرا ؟ چون خودش با پاي خودش مي‌رفت منطقه را وارسي مي‌كرد و مي‌دانست چي دارد مي‌گويد . چون خودش لباس عربي مي‌پوشيد ، سه روز با يك بلم مي‌رفت شناسايي تا راهكارها را بررسي كند .
توي يكي از شناسايي‌ها من هم باش رفتم . تا اذان ظهر روي ارتفاعات حاج عمران با هم بوديم و بالا و پايين رفتيم تا رسيديم به هدف . نوشتني‌ها را نوشتيم و خواستيم برگرديم ديديم ديگر نمي‌توانيم . بريده بوديم . بايد برمي‌گشتيم . ممكن بود بگيرندمان .
مهدي به من دلداري مي‌داد مي‌گفت « نگران نباش . تا رسيديم خودم مي‌برمت اروميه و آن‌جا سرويس كاملت مي‌كنم . حمام مي‌برم ، غذا مي‌دهم ، شيريني مي‌دهم . تو فقط دعا كن برسيم . من خودم تلافي مي‌كنم . »
مي‌گفتم « تو برو . من الآن مي‌آيم . »
پنج قدم مي‌رفت و مي‌نشست . دو قدم آن‌ورتر من مي‌نشستم . همين طوري رفتيم تا رسيديم . حالا ديگر منطقه را كاملاً مي‌شناختيم و خيلي راحت مي‌توانستيم به والفجر دو فكر كنيم و به پيروزي . آن دو عمليات قبلي ( والفجر مقدماتي و والفجر يك ) خستگي را در تن‌مان نگه داشته بود . قفل كار فقط وقتي باز مي‌شد كه يك عمليات موفق داشته باشيم . والفجر دو همان عمليات موفقي بود كه توي منطقه‌ي حاج عمران و توي خاك خودمان پا گرفت . يعني احساس غرور عراقي‌ها به ما منتقل شد و آن‌ها مجبور شدند دوازده روز تمام با ما بجنگند و از تمام توان نظامي‌شان استفاده كنند و آخرش هم عقب بنشينند . همان جا وقت پيروزي و وقت عمليات بود كه مي‌ديدم مهدي از هميشه سر زنده‌تر و شادتر‌ست . به نيروهاش مي‌گفت « عزيزان من ! رگبار زدن با اسلحه نشانه‌ي ترس‌ست . وقتي مي شود دشمن را با تك تير زد ، با تير بار نبايد نشان بدهيم ترسيده‌ايم . »
مي‌گويند خودش تا لحظه‌ي آخر ضامن اسلحه‌اش روي تك تير بوده . محال بود يك نفر از عراقي‌ها براي بقيه خطر ساز باشد و در تير رس او باشد و نزندش . در عوض روي جنازه‌ي آن‌ها پا نمي‌گذاشت . گاهي پيش مي‌آمد كه توي كانال‌ها پر از جسد بود و ما بايد از آن‌جا عبور مي‌كرديم و آتش هم اجازه نمي‌داد از كانال بياييم بيرون . يا بايد مي‌ريختيم‌شان از كانال بيرون ، يا بايد از روشان رد مي‌شديم . مهدي هيچ‌وقت راضي نشد پا روي جسدها بگذارد و رد شود .
مي‌گفت « هر كدام از اين‌ها عزيز يك خانواد‌ه‌اند . خيلي‌ها به آن‌ها وابسته‌اند . خدا مي‌داند كه زن و بچه‌هاشان يا پدر و مادرهاشان الآن در چه حالي‌اند و چه حالي مي‌شوند وقتي بفهمند ما داريم روي جنازه‌ي عزيزشان راه مي‌رويم . »
مي‌گفت « من نمي‌دانم اين جوان سني‌ست يا شيعه ، بصره‌يي‌ست يا بغدادي ، عرب‌ست يا غير عرب . فقط مي‌دانم آدم‌ست و حالا مرده و ما بايد لااقل به مرده‌اش احترام بگذاريم . »
به مرده‌ي برادرش هم احترام گذاشت . آن هم با نياوردنش .
رفتم گفتم « ممكن‌ست حميد جا بماند ، مهدي . بگذار بروند بياورندش ! »
گفت « حميد ديگر شهيد شده . بايد بماند . آن كسي آن جواني بايد برگردد كه زخمي شده مي‌تواند زنده بماند . »
هر چي اصرارش مي‌كرديم مي‌گفت « حميد خودش هم اين‌طور راضي‌تر‌ست . اين قدر اصرار نكنيد . »
در عوض وقتي مي‌رفت پيش خانواده‌اش ، يا خانواده‌اش را مي‌آورد به شهرهاي جنگي نزديك خودش ، عشق و علاقه و محبت زندگي را كاملاً مي‌شد در او ديد . ماها خب زياد مَحرم زندگي شخصي‌اش نبوديم . اما همين‌قدر كه با هم مي‌رفتيم دم خانه‌اش و او زنگ مي‌زد و از همان پشت در با خانمش حرف مي‌زد ، از همين لحن حرف زدنش معلوم بود كه چه عشق و علاقه‌يي بين آن‌ها وجود دارد .
يا به رفتن . آن‌بار داشتيم همه‌مان مي‌رفتيم خدمت امام . مهدي به احترام من پشت سرم راه مي‌رفت . من رو برگردانده بودم داشتم باش حرف مي‌زدم كه ايزدي به مهدي گفت « آقا مهدي ! يك عزيزي برات يك خوابي ديده . »
مهدي گفت « خير باشد . كي ؟ »
ايزدي گفت فلان شهيد آمده توي خواب برادرش ( يكي از فرمانده‌هاي سپاه پيرانشهر ) او هم به او گفته كه چه خبر و او گفته « دارند توي بهشت كاخ مجللي مي‌سازند كه قرار‌ست باكري بيايد آن‌جا . »
ايزدي گفت « خودت را آماده كن ، مهدي ، كه رفتني شدي . انگار راستي راستي برات خواب ديده‌اند . »
همه‌مان خنديديم .
مهدي گفت « اين بسيجي‌هايي كه من مي‌شناسم اصلاً نمي‌گذارند پاي من به بهشت برسد . مي‌آيند مي‌گويند اين هماني بود كه نه آب داد نه غذا نه مهمات نه نيرو . مي‌آيند مي‌گويند اين هماني بود كه گذاشت ما تير و تركش بخوريم . نشان به آن نشاني كه از همان جا هم برمان مي‌گردانند . »
حالا يك چنين آدمي ، با اين همه نمك و اين همه شيرين زباني ، بايد برود و نماند ؟ آن هم آن جور زخمي و آن‌جور غريب و آن‌جور گم و آن جور بي‌جسد ؟ … هي روزگار … من بعد از آن روزها رفتم شيراز . يادم هست عكس مهدي را پيدا كردم زدم به اتاقم . بعد هم آمدم نيروي زميني چند تا اطلاعيه‌اش را پيدا كردم زدم به ديوار همين اتاقم تا چشمم هر روز توي چشمش باشد و … يادم نرود كه با يك مرد دوست بوده‌ام .

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین