خاطره اي از علي عباسي

کد خبر: ۱۱۸۸۱۲
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۳۹ - 08August 2008
گفت « شهرداري اروميه . »
فرداش رفتم شهرداري ديدم در اتاق شهردار بازست و دويست سيصد نفر آدم رفته‌اند حلقه زده‌اند دور ميز مهدي . مهدي اصلاً ديده نمي‌شد . رفتم نشستم روي يك صندلي تا سرش خلوت شود . سلام كردم . خسته نباشيد گفتم .
گفت « خيلي وقت‌ست كه اين جايي ؟ »
گفتم « يك ساعتي مي‌شود . »
گفت « ببخش . خودت كه ديدي چي مي‌گفتند . بايد به حرف‌شان گوش مي‌كردم و اگر كاري از دستم … »
بعد پرسيد اصل حالم چطورست و چي كار مي‌كنم و چرا به او سر نمي زنم . گفتم كجا هستم و چي كار مي‌كنم .
گفت « چرا نمي‌آيي با ما كار كني ؟ »
گفتم « كارخانه هست ديگر . »
گفت « نه . اين جا بيشتر به تو نيازست . پاشو بيا با خودمان كار كن ! »
اوايل سال پنجاه و نه بود كه رفتم شهرداري . دو سه نفر از رؤساي ناحيه بازنشسته شده بودند . مهدي آمد مرا معرفي كرد كه « ايشان از اين به بعد بازرس شهرداري هستند . »
هشت ماه آن‌جا كار كردم . حقوق نمي‌گرفتم . سر برج كه مي‌شد مهدي يك برگه از تقويمش مي‌كند ، روش يك نامه مي‌نوشت به امور مالي كه « اگر چنان چه مبلغي از حقوق من باقي مانده معادل دو هزار يا دو هزار و پانصد تومانش را پرداخت كنيد به فلاني . »
مهدي اصلاً آن‌جا خودش را كارفرما و بالادست نمي‌دانست . قرار بود اين خيابان امام را آسفالت كنند . اوايل انقلاب بود . آتش سوزي راه انداخته بودند و خيابان بايد لكه گيري مي‌شد . جنگ هم شروع شده بود و خاموشي بود . مهدي جيپش را آورد آن‌جا ، چراغش را روشن كرد ، به كارگرها گفت در روشنايي نور ماشين او كار كنند . ساعت از دوازده نصف شب گذشت ، كه ديدم كارگرها كارشان تمام شده و از آن منطقه‌ي روشنايي نور جيپ مهدي رد شده‌اند . رفتم ديدم مهدي از زور خستگي همان‌جا روي فرمان جيپ خوابش برده . بيدارش كردم . ديد كارگرها نيستند . گفت « كجا رفتند اين‌ها ؟ »
گفتم « تا تو بالا سرشان هستي دل‌شان نمي‌آيد كار را ول كنند . »
آن شب تا دو سه صبح آن‌جا ماند تا آسفالت خيابان تمام شد .
مرتب مي‌رفت به محله‌هاي پايين شهر ، مثل علي آباد و حسين آباد و كوچه‌هاي خاكي و گلي‌شان را آسفالت مي‌كرد و مي‌نشست با كارگرها چاي مي‌خورد ، غذا مي‌خورد ، حرف مي‌زد ، شوخي مي‌كرد ، تا كارها سريع‌تر و با رغبت‌تر انجام شوند .
اصلاً هم بلد نبود رياست كند . نه در اتاقش بسته مي‌ماند ، نه منشي داشت ، نه بلد بود سخنراني رييس مآبانه كند . يك روز كارمندها را جمع كرده بود توي سالن شهرداري مي‌خواست براشان سخنراني كند . سخنراني خوبي هم كرد . ولي وقتي تمام شد آمد به من گفت « علي ! خيط نكاشتم كه ؟ »
گفتم « نه . خيلي هم خوب بود . »
گفت « دلم را گرم نكن . خودم مي‌دانم اين خجالتي بودنم بالآخره كار دستم مي دهد . چي كار كنيم ديگر . خدا هم ما را اين جوري خلق كرده . »
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین