خاطرات - وظيفه انساني

کد خبر: ۱۱۸۸۴۹
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۸:۱۰ - 09August 2008
در اورژانس آن هم در گرماگرم عمليات هر قطره خون ارزشي حياتي داشت . با اين حال چند نفر از رزمندگان بسيجي بلافاصله آستين هايشان را بالا زدند و به پزشكان گفتند : « هر چقدر خون براي نجات آن عراقي لازم باشد ما اهدا مي كنيم . » ناگهان ديديم بعثي اسير با فارسي دست و پا شكسته اي گفت : « شما مجوس ... شما فارس ... خون شما را نمي خواهم . »
يكي از بچه ها كه خيلي توي ذوق اش خورده بود با دلخوري آستين پيراهنش را پايين زد و به سايرين گفت : « شنيديد كه چي مي گه حالا كه اين طوره بذاريد به حال خودش باشه تا بميره » در همين لحظه فرمانده لشكر آقا « مهدي باكري » وارد اورژانس شد. مستقيم آمد بالاي سر آن اسير بعثي بدقلق و چگونگي حالش را از پزشكان پرسيد. وقتي به آقا مهدي گفتند كه بعثي ناكس جواب معرفت بچه ها را چه جوري داده خنديد و گفت : « خودتان مي گوييد بعثي است خوب چه كارش كنيم بگذاريم جلوي چشم ما بميرد اگر دين و مليت ما را هم قبول ندارد باز وظيفه انساني به ما حكم مي كند به او رسيدگي كنيم . »
آقا مهدي دستور داد ـ ولو به اجبار هم شده ـ اول به او خون تزريق كنند و بعد هم بلافاصله او را براي عمل جراحي با هلي كوپتر به بيمارستان برسانند.
سيدمهدي حسيني
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین