گزارش شهيد قلنبر از جريان گروگان گيري

کد خبر: ۱۱۸۸۶۱
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۰:۵۵ - 10August 2008
قرار بود در اين مدت مرا نزد رئيس شان ببرند و چون او را مي شناختم ، مي دانستم او نيز مرا خواهد شناخت و حتماً خواهد کشت .
لذا مدت قرار را از دو روز به يک روز تقليل دادم . ضمناً با دوستم قرار گذاشتم تا زماني که مرا تحويل نگرفته ، پول را ندهد . به علت کمي فرصت ، اشرار مجبور بودند مرا به سمت نيک شهر ببرند که همين طور هم شد .
در طول روز باقي مانده ، با آنها گفتگو کردم ؛ در مورد امام ، انقلاب ،اسلام ، دولت و غيره . نهايتاً آنها را آدمهاي بد بختي يافتم که از ناچاري دست به شرارت مي زنندو از همين رو راه جديدي در تأمين امنيت منطقه به رويم باز شد که اين را از رحمت الهي دانستم.
برحسب اتفاق، دوستم در سر قرار حاضر نشد و من براي مدت سه روز ديگر در دست اشرار باقي ماندم و اين فرصت خوبي بود تا اطلاعات زيادي راجع به عاملين فجايع ، قتل، سرقت و شرارتهاي گذشته ، نقش پاکستان در آنها ، نقش عراق ، نحوه عمل اشرار، نحوه مقابله با آنها به دست بياورم . ضمناً نماز و دعاهاي من تأثير فراواني بر آنها گذاشته بود ، به طوري که با شعار هاي زير را همراه با من تکرار مي کردند :
الله اکبر ، خميني رهبر
ما همه سرباز تو ييم خميني ، گوش به فرمان توييم خميني
اين اواخر امام را به امام خميني و حضرت آيت الله خميني نام مي بردند و نسبت به ايشان مي گفتند تقصيري ندارد ، او پير مردي است که دعا و نماز مي خواند و دين خدا پياده ميکند ، تقصير به گردن انقلابي هاست ( پاسداران ) . با توضيحاتي که دادم ، گفتند :
«پاسدار ها هم تقصيري ندارند . ما دزدي مي کنيم ، آنها هم مجبورند ما را تعقيب نمايند.»
پس از روز چهارم ، که از دوستم خبري نشد ، ناگهان هليکوپتري در آسمان ديده شد . گمان کردند هليکوپتر براي تعقيب آنها آمده ، لذا تصميم گرفتند مرا بکشند و فرار کنند . وقتي مي خواستند اين کار را بکنند، با مشاهده دو نفر مسلح که از دوستان شان بودند ، موقتاً منصرف شدند تا با آنها نيز تبادل نظر کنند. من هم از اين فرصت استفاده کردم و يکي از تازه واردين که مرا شناخته بود ، به آنها گفت :
«اين مرد براي بلوچستان خيلي خدمت کرده ، او را آزاد کنيد . هر چه بخواهيد به شما مي دهم .»
آنها به جز رهبرشان موافق بودند و من که با امتناع رهبرشان رو به رو شدم ، حدود يک ساعت از خدا و پيغمبر و خدماتي که براي بلوچها کرده ام و مي خواهم بکنم ، صحبت کردم و قول دادم در صورت نداشتن پرونده قتل برايشان عفو بگيرم و فرداي آن روز هم با مبلغ پانصد هزار تومان برگردم . بالاخره بر همين اساس و اعتماد به قول و قسم ، من را آزاد کردند و من هم فرداي آن روز با مقداري غذا و ميوه و مبلغ هشتاد هزار تومان پول به محل قرار رفتم . آنها از ديدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفتند و گريه کردند. همان جا ، طبق رسومات بلوچي، خود را غلام من کردند و من شدم پيرک ( رهبر) آنها . گفتم که خميني پيرک همه ماست و آنها شدند غلام امام خميني و گفتند حاضريم همين الان با تو بياييم و اسلحه مان را تحويل بدهيم و عفو بگيريم . گفتم برايتان عفو مي گيرم و بعد شما سلاح هايتان را تحويل دهيد. آنها پولها را به من دادند و گفتند حالا که تو اينقدر مردانگي داشتي، و در حالي که مکان اختفاء ما را مي شناختي و مي توانستي با پاسدارها جهت دستگيري ما بيايي، نيامدي و مي توانستي به قولت عمل نکني ولي کردي،ما هم پول را بر نمي داريم . گفتم اين پولها را از جانب امام خميني به شما مي دهم و به اصرار زياد ، آنها قبول کردند . بعد که به زاهدان آمدم ، در شوراي تأمين استان ، برايشان عفو گرفتم و قرار شد روز پنجشنبه که برگشتيم زاهدان ، برايشان عفو نامه بگيرم . به دنبال اين عمل ، از نقاط مختلف استان پيغام فرستادند اشرار ديگري هم مي خواهند با من ملاقات کرده و پس از اثبات نداشتن سابقه قتل، مورد عفو بگيرند.  
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین