از نگاه همسنگر
اولين بار حميد قلنبر را همان جا ديدم. طوري با حرارت و جذاب صحبت ميكرد كه نگاه هر چهارنفرمان به او جلب شد . از يكي پرسيدم:
«اين كيه ؟»
با غرور جواب داد :
«قلنبر؛ حميد قلنبر. از بچههاي ماست.»
با اين صحبت مشتاق شدم كه او را از نزديك ببينم . ميخواستم ببينم او چطور آدمي است كه وقتي كسي ميخواهد نامش را بر زبان بياورد، غرور همه وجودش را ميگيرد.
فرداي آن روز ديدمش. معرفي شديم به هم و او خوشحال پرسيد:
«شما بچه تهران هستيد ؟!»
«بله ! با تعدادي ديگر آمدهايم براي كارهاي فرهنگي.»
اظهار خوشحالي و خشنودي كرد و گفت :
«به منطقه خوبي آمدهايد . به جايي آمديد كه مردمش بسيار محروم هستند. براي توسعه و رفع محروميت اين مردم بايد عرق بريزيد . اينجا مشكل زياد است و حالا حالاها مردم با آن دست به گريبان هستند ولي با حضور بچههايي كه گروه گروه ميآيند ، ان شاءالله مشكلاتشان تا حدودي رفع شود.»
سپس راه افتاد كه برود . گفت :
«تعدادي از عناصر ضد انقلاب را دستگير كرديم .الان هم دنبال كار آنان هستم . اينها در جريان فعاليتهاي فرهنگي منطقه را به آشوب كشيدند كه موفق نبودند. خدماتي كه در اين مدت انجام شده طوري بوده كه مردم آن را با گوش و پوست خود لمس كردهاند . به همين خاطر آنها نتوانستند بين مردم و نهادهاي انقلابي و مسئولين جدايي بيندازند.»
قدم زنان كه مي رفتيم ، راجع به درگيري و مسائل فرهنگي و خدمات انجام شده صحبت كرد . در آخر گفت :
«بهتر است شما هم بياييد و منطقه را از نزديك ببينيد و اوضاع سياسي را بررسي كنيد.»
به اتفاق هم رفتيم به بازداشتگاه . كساني كه دستگير شده بودند، با گردنهاي كج ، شانه به شانه هم ايستاده بودند . حميد نشاندشان روي زمين و شروع كرد به صحبت با آنان . در مورد عقايدشان ميپرسيد و با آنان صحبت ميكرد و باخوشرويي جوابشان را ميداد . همان جا بود كه متوجه شدم از نظر فكري و اعتقادي مطالعات خوبي داشته است و در مقايسه با همسن و سالهاي خودش بسيار جلوتر است.
آن روز، با مشاده برخوردهايش ، لحظه به لحظه بيشتر به او علاقهمند شدم ؛علاقهاي كه تا آخرين لحظات زندگياش در اين دنياي خاكي ادامه داشت و هنوز كه هنوز است بر آن ميبالم و به آن افتخار ميكنم. بگذريم!
شروع به كار كرديم . من و امينيان فعاليتمان در امور فرهنگي بود . در آن مدت، با قلنبر نيز رابطه داشتيم و اگر لازم ميشد ، با او به گفتگو مينشستيم . كم كم اين رابطهها حسنه وصميمانه شد . حتي به جلسات خصوصي نيز دعوتمان ميكرد و ما به جان و دل ميپذيرفتيم و ميرفتيم .
در يكي از همين جلسات بود كه پيشنهاد كرد به گروه ايشان كه در استان فعاليت سياسي ميكردند ، بپيونديم . پذيرفتيم و فعاليت ما در امور سياسي شكل گرفت و آغاز شد .
پس از آن ، ارتباطمان با حميد بيشتر شد و بهتر توانستم با خصوصيات جمعي و فردياش آشنا شوم. هر چه زمان بيشتر ميگذشت، علاقهام به او نيز بيشتر ميشد .نميدانستم پايان كارمان به كجا خواهد كشيد.
يكي از خصوصيات بارز حميد ، صرف نظر از مطالعات زياد و مفيد، انسجام فكري و نظم تشكيلاتي او بود . همان جا بود كه فهميدم قبل از انقلاب به گروههاي مبارز تشكيلاتي وفادار به انقلاب و امام پيوسته و اين نوع زندگي را تجربه كرده است.
خصوصيات ديگر او كه زبانزد خاص و عام بود ، و حتي كساني كه به ايشان نظر مثبتي نداشتند آن را بازگو ميكردند، استعداد فوق العادهاش در جذب افراد بود . اگر غريبهاي براي اولين بار با او روبه رو ميشد، چان برخورد ميكرد كه آن فرد تصور ميكرد سالهاست با هم آشنا هستند . ابتدا كه وارد زاهدان شديم ، تصور ميكردم ، به خاطر اينكه ما اهل تهران هستيم ، اين برخورد را با ما كرد و ما به او علاقهمند شديم ولي بعدها متوجه شدم اين برخوردش براي همه يكسان است و بقيه هم عكس العمل يكساني در برابر او دارند! دوستش ميدارند و اين را از ته دل حس ميكنند.
پس از روي آوردن به فعاليتهاي جديد، به اتفاق حميد سفرهاي متعددي به شهرهاي مختلف استان رفتيم. در يكي از سفرها در حالي كه به سوي ايرانشهر ميرفتيم ، موتورسواري را ديديم كه كنار جاده ايستاده و چيزي را تكان ميدهد . نزديك شديم . دبه اي را در دست گرفته بود و تكان تكان دادنش نشان از آن داشت كه تقاضاي بنزين ميكند.حميد ماشين را نگه داشت . پياده شديم . شيلنگ برداشت و از ماشينمان بنزين كشيد و به او داد . وقتي خواستيم راه بيفتيم ، رو به آن بلوچ كرد و گفت :
«ما كه اين كار را كرديم ، فرزندان امام خميني هستيم و قصد خدمت به شما را داريم ، تا لحظهاي هم كه در اين استان و اين منطقه باشيم ، خدمتگزار مردم بلوچ خواهيم بود .»
اين را گفت ،سوار شديم و راه افتاديم .
حميد با رفتارش به ما ميآموخت كه بايد خادم مردم باشيم . هيچگاه حرفي نزد كه خود به آن عمل نكرده باشد . او با رفتارش از ما هم ميخواست همين رويه را دنبال كنيم و هنوز هم كه هنوز است شاگردانش در استان و جاهاي ديگر ، گفتههاي او را خوب به ياد دارند .
بگذاريد از يك سفر ديگر بگويم. چند روزي كه هيچگاه نتوانستهام و نخواستهام حتي يك لحظهاش را فراموش كنم.
بيست و يكم آبان ماه 1359بود . ساعت هفت صبح ، از مقر سپاه چابهار حركت كرديم به سوي نيك شهر . وسيله نقليهمان يك لندور بود . هر دومان لباس بلوچي بر تن داشتيم . همان اول راه پرسيدم:
«چه لزومي ميدارد اين لباسها را بپوشيم ؟»
گفت :
«منطقه ناامن است . احتمال دارد در بين راه مسألهاي پيش بيايد.»
از پاسگاه مومان كه در كنار جاده انحرافي راه كنارك است ،گذشتيم . پس از بيست دقيقه،از اين جاده پر پيچ و خم و سنگلاخي رد شديم . جلوتر،دونفر بلوچ كنار جاده ايستاده بودند و دست تكان ميدادند. ميخواستند كه سوارشان كنيم . حميد جلوي رويشان ترمز كرد و گفت كه سوار شوند. هميشه همين طور بود . در راه اگر كسي را كنار جاده در انتظار ماشين ميديد،سوار مي كرد . هيچگاه از كنار پيادهاي بيتفاوت نميگذشت.
آن دو وسايلي همراه داشتند. حميد پياده شد و كمكشان كرد تا اثاثيه همراهشان را سوار ماشين كنند.سپس با احترام گفت بفرماييد و آنها را صندلي عقب ماشين نشستند.
ماشين راه افتاد. كمي جلوتر ، به يكباره از سمت راست سه نفر مسلح هجوم آوردند طرف جاده و راه را بستند . يكي شان نشست و به طرفمان نشانه گرفت و دو نفر ديگر تهديدكنان دست تكان دادند كه بايستيم . جاده پر پيچ و خم و سنگلاخي بود . نمي دانستيم سريع حركت كنيم و بگريزيم . حميد ماشين را جلوي رويشان ايستاند . نگاه به او انداختم . با تعجب به جلوي رويش نگاه مي كرد و به سه نفري كه امر مي كردند پياده شويم . انگار كارمان ساخته بود. شنيدم كه زير لب گفت :
«توكلت علي الله»
اولين بار بود كه براي من چنين اتفاقي ميافتاد ولي حميد كار تشكيلاتي و مبارزاتي كرده بود و تجربه آن را داشت؛دلم را به اين خوش كردم . اميدم به تجربه حميد بود . نگاهم را دور گرداندم . دورتر، سه نفر مسلح ديگر ايستاده بود . هيچ راه گريزي نبود . ناچار ميبايست به درخواستهايشان عمل ميكرديم . يكيشان فرياد كشيد :
«بياييد پايين.»
آمديم پايين . مواظبمان بودند. دستهايمان را گذاشتيم روي ماشين.
ما را گشتند و سپس شروع كردند به زير و رو كردن ماشين . دنبال اسلحه بودند. اين بار هيچ كدام اسلحه به همراه نياورده بوديم . در دل خدا را شكر كردم . ميدانستم اگر اسلحهاي پيدا كنند ، وضعمان از اين هم كه هست خرابتر ميشود.
مطمئن شدند كه اسلحهاي همراهمان نيست. از آن دو نفر بلوچ كه در بين راه سوارشان كرده بوديم، بازجويي كردند . وسايل همراهشان را آوردند پايين و شروع كردند به گشتن. اموالشان داخل يك خورجين بود . آن را خالي كردند . دو كفش كتاني بود و مقداري خرت و پرت ديگر . كفشها را برداشتند و دو نفرشان كفشهاي خودشان را درآوردند و آنها را پوشيدند . اندازهشان بود.
سه نفر روي تپه رو به رو بودند . يكي شان راه افتاد و آمد پايين.از طرز صحبت كردن و امر و نهي كردنش فهيدم كه رئيس شان است . كمي داد و بيداد كرد و سپس آن سه را برد دورتر و شروع كردند به مشورت كردن . يك هفته قبل از آن ، يكي از بچه هاي جهاد سازندگي در راه توسط اشرار دستگير شده بود . او را به شدت كتك زده بودند و سپس توسط ريش سفيدان منطقه و تلاش شيخ حسن رضايي آزاد شد .
خودم را براي يك كتك مفصل آماده كردم . دور و بر را نگاه كردم . چوبي نديدم. خدا را شكر كردم . زير مشت و لگد بيشتر ميشد طاقت آورد! ما را پشت يك تخته سنگ بزرگ نگه داشتند . حميد دائم ميگفت :
«ما دانشجو هستيم. ما فرزندان امام خميني هستيم. ما براي اينكه اينجا را از محروميت نجات دهيم ، از تهران آمديم . حالا اين رسم ميهمان نوازي است ؟! رسم بلوچ نيست كه از ميهمانانش اينگونه پذيرايي كند ...»
گروگانگيرها از صبحتهاي حميد ناراحت بودند . پس از اينكه او با دونفرشان شروع به صحبت كرد ، رئيسشان ناراحت شد و فرياد كشيد :
«ساكت باش. نمي خواهد حرف بزني.»
دوباره ما را بازديد بدني كردند . يكيشان پرسيد:
«شما انقلابي هستيد ؟»
كردم آنجا به پاسداران ، انقلابي ميگفتند. گفتيم:
«نه ! دانشجو هستيم. »
مرتب اين جمله را تكرار مي كردم . كمي صبر كردند و تصميم گرفتند ما را پياده همراه خودشان ببرند . ساعت نه صبح بود . حركتمان دادند به سمت كوهها. ميرفتيم به آنجا كه فقط در ديدمان كوههاي سخت و صخره اي بودند؛ بيهيچ نشاني از يك شهر يا روستا . در دل كوهستان پيش رفتيم .
دو ساعتي راه رفته بوديم . هر چهار نفرمان توي يك ستون بوديم . در طول راه همهاش ميگفتيم كه دانشجو هستيم و براي خدمتگزاري به اين مردم آمدهايم و درست نيست كه با ما چنين رفتاري بكنيد . آنان هيچ اعتنايي به گفته هايمان نميكردند . اين حرفها برايشان اهميتي نداشت .
دستور دادند بايستيم . ايستاديم . در جايي كه بلد بودند ، زمين را كندند . نيم متري گود كردند تا آب در آمد . با استفاده از گياهان بياباني كه به نخل ميماند ،ظرفي درست كردند كه از توي آن به راحتي ميشد آب خورد .اولين بار بود كه چنين چيزي ميديدم . اول آن گياه را كندند ، برگهايش را جدا كردند و سپس آن را روي آتش خشك كردند و به هم بافتند . برايم جالب بود . آنان مرد كوه و كوهستان وبيابان بودند ؛ درست مثل آن چيزي كه قبلاً توي فيلمها ديده بودم .
ظرف را پر آب كردند و تعارفمان كردند. مشغول نوشيدن شديم و آنان دوباره دور هم جمع شدند و شروع كردند به گفتگو . ميدانستم كه ميخواهند تصميم تازهاي بگيرند .
جمع شان از هم پاشيد و رئيس شان آمد به طرفمان . آن دو مرد بلوچ را بلند كرد و گفت كه تصميم گرفتهاند آزادشان كنند .سپس شروع كرد به داد و بيداد كردن و تهديد. گفت كه مبادا مطلبي از گروگان گيري به كسي بگويند و اگر چفت دهانشان باز شود ، چه بلايي كه بر سرشان نخواهند آورد . سپس راهشان انداخت تا بروند . آنها خورجين هايشان را روي دوش انداختند و راه افتادند و رفتند.
با نگاهم آنان را آنقدر دنبار كردم تا پشت يك صخره گم شدند. حالا متوجه شده بودم كه ماجراي گروگانگيري ما با يك كتك زدن خشك و خالي پايان نميگيرد . خوب ميدانستم كه روزهاي پرماجرايي را در پيش رو خواهم داشت .
دوباره به راه افتاديم . تا ظهر رفتيم تا رسيديم به كپري كه آنان قبلاً درست كرده بودند ؛ سايه باني بود و مقداري خرت و پرت زير سايه آن. رسيديم و از خستگي افتاديم روي زمين . مقداري ميوه آنجا پنهان كرده بودند و آهويي كه نيم خورده بود . شروع كردند به برافروختن آتش و كباب كردن گوشت آهو . اولين بار بود كه گوشت آهو ميخوردم . تعريفش را شنيده بودم و حالا با آن وضعيت و آيندهاي مبهم ، گوشت كباب شده را به نيش ميكشيدم.
تا آن لحظه بر خوردشان با ما خوب بود و فقط همه جا مرتب ميگفتند تندتر حركت كنيم . بعدها كه از روي نقشه نگه كردم ، متوجه شدم كه ما را دور خود ميچرخاندند و علتش اين بود كه مي خواستند متوجه نشويم به كجا ميرويم و نتوانيم فرار كنيم .
دوباره راه افتاديم . حميد همهاش در اين فكر بود كه چگونه از دستشان فرار كنيم . گفت:
«بايد يك نقشه بكشيم.»
«بهترين راه اين است كه با آنها درگير شويم.»
«امكان ندارد.»
«چرا؟»
«اولاً آنها مسلح هستند .ثانياً اينها شش نفرند و ما دو نفر. آنها قبراق تر از ما و مرد كوهستان هستند. تازه اگر هم موفق شويم ،معلوم نيست كه بتوانيم راه را پيدا كنيم . در آن صورت توي اين كوه و بيابان تلف ميشويم .»
نگران و پرسان نگاهش كردم . گفت :
«بايد يك مسيري را همراهشان برويم تا ببينيم اصلاً كجا هستيم و به كجا ميتوانيم فرار كنيم. »
حميد دائم در فكر و انديشه بود .با آنها صحبت ميكرد و ميخواست كه از گروگان گيري منصرف شوند. گفتم كه ،از خصوصيات بارز حميد جذب افراد بود . با آنان صميمانه صحبت ميكرد و مي گفت كه به رئيس شان بگويند بيايد تا با او صحبت كند. چند بار رفتند و به او گفتند ولي توجه اي نکرد . مجبور شد خودش برود و با او صحبت کند . او دائم تکرار مي کرد .
« شماها تا حالا نام امام خميني را شنيده ايد؟»
اين نام حتي به گوش آنان نيز نخورده بود . مي پرسيدند:
«امام خميني کيست ؟ براي چه انقلاب در ايران شروع شده ؟»
حميد از انقلاب گفت و از نهضت امام و از ستمي که رژيم گذشته بر مردم منطقه روا داشته بود . سعي مي کرد با گفته هاي خود ، هم آنان را آگاه کند و هم اينکه به نوعي راهي براي نجاتمان بيابد . او به هيچ وجه از موضع ضعف با آنان وارد گفتگو نمي شد . اين هم خصوصيت تازه اي بود که آنجا کشف کردم .بعد ها هم که دقت کردم ، هيچ گاه نديدم در برابر زورگويي ضعفي از خود نشان دهد ؛ حالا از طرف هر کس که مي خواهد باشد .
کم کم هوا تاريک شد . رسيديم به جايي که براي اتراق در نظر گرفته بودند . من و حميد نماز مغرب و عشاء را خوانديم . آن شش فر نماز نخواندند . حميد شروع کرد به صحبت با آنان . گفت :
«مردم بلوچ که ديندار و متعهد هستند ، چرا شما نماز نمي خوانيد ...»
برايشان از نماز صحبت کرد و معنويات و عبادت. حسن کردم که تحت تأثير صحبتهاي حميد و همچنين نماز خواندنمان قرار گرفته اند . اين را از رفتار و برخوردشان با ما دريافتم .
هوا تاريک شده بود . شب زودتر از هر شب ديگر از راه رسيد . مجبور شديم کلوخي را بالش زير سر کنيم و بخوابيم . دراز به دراز افتاديم . آنها نگهبان گذاشته بودند . ساعت به ساعت يکديگر را بيدار مي کردند و جايشان را به نفر بعدي مي دادند . کم کم هوا سرد شد . هواي شب کوير سرد است ؛ سرمايي که تا استخوان آدمي نفوذ مي کند . سرما و ناراحتي روحي ناشي از گروگان گيري باعث شده بود که نيمه هاي شب از خواب بيدار شوم . حميد هم مرتب غلت مي زد. آهسته صدايش زدم . بيدار بود . گفتم :
«حميد ! مثل اينکه بيدارند !»
گفت :
«بگير بخواب. من فردا يک پدري از اينها در بياورم که خودشان بفهمند با کي طرفند . اينها فکر مي کنند با دو تا بچه ساده رو به رو هستند . نمي دانند که ما فرزندان خميني هستيم . فرزند خميني يعني شجاع بودن ، جسور بودن ...»
کمي سر بلند کردم تا بتوانم توي آن تاريکي چهره اش را ببينم . طوري صحبت مي کرد که انگار ما آنها را اسير کرده بوديم . گفت :
«بگير بخواب . پدري از شان در بياورم که حظ کنند.»
در حالي که به گفته هاي او فکر مي کردم ، خوابم برد .
صبح ، زودتر از هر روز برخاستم . نمازمان را خوانديم . صبحانه اي در کار نبود . رئيس شان جلو آمد و گفت :
«ما در قبال آزادي شما پول مي خواهيم .»
نگفت چقدر. رفت و گفته اش ما را به فکر فرو برد . حميد گفت :
«اينها اگر بيست هزار تومان ، سي هزار تومان و حداکثر چهل هزار تومان بخواهند ، مي دهيم و جاي نگراني نيست ، ولي هنوز که نگفته اند چقدر.»
گفتم :
«حالا چقدر پول مي خواهيد ؟ مقدارش را نگفتيد .»
رئيس شان گفت :
«پانصد هزار تومان !»
از شنيدن پول درخواستي شان چشمانم گرد شد . در سال 1359 پانصد هزار تومان پول زيادي بود . حميد محکم و قاطع گفت :
«اصلاً ، ابدا . غير ممکن است .»
آنها يک کلام مي گفتند همان مقدار که گفتيم . حميد گفت :
«اولاً من پانصد هزار تومان از کجا بياورم ! ثانيا ً اگر هم داشته باشم و بدهم به شما ، اين همه پول را مي خواهيد چکار کنيد؟ اگر من اين مقدار پول داشتم ، کل اين منطقه را آباد مي کردم . برق مي کشيدم ، لوله کشي آب و ...»
آنها فقط مي گفتند پول . حميد اعتنايي نکرد . آنها هم رفتند و دوباره آمدند و شروع به صحبت کرديم . ما هم براي اينکه حالي شان کنيم حرفايشان روي ما تأثيري نگذاشته ، مثل قبل شروع کرديم به صحبت . رئيس شان که متوجه ترفندمان شده بود ، بلافاصله تفنگ کلاشينکفش را گرفت طرفمان و نشان رفت . مي خواست تهديد کند . گفت :
«سريع اعلام کنيد ، پول را مي آوريد يا نه ؟»
حميد شروع کرد به خنديدن و به شوخي با او برخورد کرد . او بيشتر عصباني شد . گلنگدن را کشيد و ابروانش در هم رفت .حميد گفت :
«مشورت مي کنيم و بعد جوابتان را مي دهيم .»
آرام پرسيدم :
«چه کنيم ؟»
«سپاه پانصد هزار تومان پول را از کجا بياورد و به اينها بدهد ؟»
سپس ادامه داد :
«يکي از ما بايد برود پول را بياورد و يکي پيش اينها بماند . حالا کداممان برويم ؟»
«من مي مانم . تا حالا حتي يک بار هم به نيک شهر نرفته ام و کسي را نمي شناسم . تو با تجربه هستي و ...»
اول قبول نمي کرد ولي بعد گفت :
«ظاهراً راه عاقلانه همين است . توبمان و من مي روم .»
سپس به رئيس آنان گفت :
«من مي روم و پول را مي آورم. »
توي اين فکر بودم که پانصد هزار تومان را از کجا مي آورد.
مي دانستم اگر اين موضوع را به بچه هاي سپاه بگويد ، آنان راضي نمي شوند حتي يک ريال به اين اشرار بدهند چه برسد به پانصد هزار تومان .
حميد ادامه داد :
«اين دوست من پيش شما مي ماند و من مي روم . به او احترام کنيد تا پول را بياورم .»
نمي دانم چه شد که تصميم گرفت به آنان تشر بزند و تهديدشان کند . شايد به خاطر دلسوزي براي من بود که گفت :
«من مي روم و طبق قرارمان بر مي گردم ولي اگر به دوست من آسيبي برسد ، پدر همه تان را در مي آورم .»
شايد آنان متوجه منظور او نشدند . حميد چند بار با قاطعيت گفته اش را تکرار کرد . انگشت اشاره اش را به طرف رئيس گروگانگيران به تهديد تکان مي داد و دايم مي گفت :
«اگر به دوستم آسيبي برسد ، بلايي به سرتان بياورم که بچه هايتان براي درس عبرت آيندگان نقل کنند.»
رئيس شان به فکر فرو رفته بود . حميد آماده شد تا راه بيفتد . با هم خداحافظي کرديم . نمي دانستم بدون او چه اتفاقي خواهد افتاد . بودن او به من قوت قلب مي داد . راه افتاد و براي آخرين بار برگشت و گفت :
«براي بار آخر مي گويم ،مبادا به دوستم آسيبي برسد . اگر برايش اتفاقي بيفتد ، با هليکوپتر به دنبالتان مي آيم . اگر تا آن سر دنيا هم برويد ، گيرتان مي آورم و پدرتان را در مي آورم .»
تا کلمه هليکوپتر را بر زبان آورد ، نگاه وحشت زده همه شان برگشت طرف او . به يکباره رئيس شان جلوي رفتن او را گرفت . زد تخت سينه اش و گفت :
«تو نبايد بروي . تو بمان و دوستت برود .»
حميد از تعجب خشکش زد . فکرش را هم نمي کرد گفته اش چنين کار را خراب کند . گفت :
«نه بابا ! هليکوپتر کجا بود . مگر توي اين بيابان هليکوپتر گير مي آيد ؟»
رئيس شان نا باور گفت :
«نه ! تو اگر از اينجا بروي ، هليکوپتر مي آوري!»
حميد هر چه کرد تا قانع شان کند هليکوپتر نخواهد آورد ، باور نکردند . به ناچار قرار شد من بروم . حميد درآخرين لحظه گفت :
«از طرف من به بچه هاي سپاه نيک شهر بگو پول را حتماً بياورند . درثاني ، به هيچ وجه نسبت به اين مبلغ حساسيت نشان ندهند ، بگو مطمئن باشند اگر حميد زنده باشد نمي گذارد اين پول دست آنها بيفتد.»
صورتش را بوسيدم . لحظه سختي بود ولي ناچار بوديم که از هم جدا شويم . حميد در حالي که در آغوشم گرفته بود ، گفت :
«بهشان بگو مبادا هنگام مبادله پول درگيري پيش بيايد . شما اين اجازه را نداريد که درگير شويد.»
مرا به همراه دو نفر از اشرار به راه انداختند . اسم يکي شان دوشنبه بود . ساعت هشت صبح بود . لحظات سختي بود . آب و آذوقه اي به همراه نداشتيم . در بي راه هم چيزي نبود که بتوانيم از آن استفاده کنيم . تشنگي و گرسنگي قدرت جسمي مرا تحليل برده بود . توان اين را نداشتم تا پابه پاي دو نفر همراهم حرکت کنم . قدم به قدم بايد مي ايستادند تا استراحت کنم و نفسم جابيايد و همپايشان شوم .چند بار گفتم :
«آخر شما به اين منطقه آشنا هستيد يا نه ؟ اينجا آب پيدا نمي شود ؟!»
آنان اشاره به کوهها دور دست کردند و گفتند :
«آن کوهها را مي بيني ؟ آنجا آب هست .»
وقتي نگاهم به کوهها افتاد ، نا اميد شدم . انگار در تهران ايستاده باشم و آنها کوههاي اطراف کرج را نشانم بدهند .
به مسير ادامه داديم . باز هم تشنگي به من فشار آورد . طاقتم تاق شده بود . گفت :
«بالاخره خودتان هم که آب مي خواهيد ، يک راهي پيدا کنيد.»
يکي شان گفت:
«ميان بر بزنيم چيزي پيدا کنيم .»
ديگر نمي توانستم طاقت بياورم . در دل مرتب دعا مي کردم . مي گفتم :
«خدايا ! خودت يک کاري بکن . نمي شود که اينجا از تشنگي هلاک شويم .»
از خود بي خود شده بودم . بي اختيار شروع کردم به خواندن دعاي وحدت که بعد از نماز جماعت مي خوانديم . نمي دانم چه شد که به فکر رسيدم اين دعا را بخوانم . رسيدم به آن قسمت دعا که معنايش اين است :
«اي خدايي که وعده هايت راست و بندگانت را ياري مي کني.»
در دل گفتم :«حالا ديگر وقت آن است که بندگانت را ياري کني و آبي بفرستي.»
شايد يک دقيقه بيشتر نگذشته بود که رسيديم به صخره بزرگي. زير آن صخره ، آب زلال با شدت زيادي جريان داشت . باور نمي کردم . خودم را کشيدم به سوي آن. روي زمين دراز کشيدم و سرم را فرو کردم توي آب. آب خنک بود و دلپذير . گريه ام گرفته بود . تا آنجا که توانستم خوردم . شکمم باد کرده بود .
دوباره راه افتاديم و در طي مسير نماز خواندم و استراحت کرديم . آنقدر رفتيم و رفتيم که هوا تاريک شد . شب شده بود .
آن دو نفر آتش روشن کردند . در سرماي شب کوير ، هرم گرم دلپذير مي نمود . آينده مبهمي در پيش داشتم . نمي دانستم حتي به نيک شهر خواهيم رسيد يا نه ، چه برسد به اينکه براي نجات جان حميد دست به اقدامي بزنم . همه اش به فکر او بودم . حالا او چه مي کرد؟ آيا سالم بود ؟ آيا آن چهار نفر به قولشان وفا مي کردند و تا رسيدن پول به انتظار مي ماندند ؟ هزار هزار سؤال در ذهنم نقش بسته بود که براي هيچ کدامشان جوابي نداشتم .
صبح دوباره راه افتاديم . کوهي جلوي رويمان بود . آن دو مرتب به آن اشاره مي کردند . رفتيم تا به آنجا رسيديم . داخل يک غار کوچک يک ليف خرما پنهان کرده بودند . شروع به خوردن کرديم . دلم ضعف مي رفت .
راه افتاديم و جلوتر به يک جاده رسيديم . يکي شان گفت :
«اين جاده نيک شهر قصرقند است . سمت چپ به طرف نيک شهر مي رود . تو برو و کاري را که مي بايست انجام بده .»
آنان ماندند و من ابتداي مسير را شروع کردم به دويدن . توانايي چنداني نداشتم . نمي توانستم زياد بدوم . با ياد گفته هاي حميد افتادم:
«همين که به جاده نيک شهر رسيدي ، سريع حرکت کن . ممکن است اگر دير به مقصد برسي و نتوانيد مبادله را انجام دهيد، اينها مرا به کوهستانهاي اطراف ببرند.»
شروع کردم به دويدن و دوباره دعاي وحدت را خواندم . بايد زودتر مي رسيدم . نگران حال حميد بودم. هر دعايي را که به ذهنم مي رسيد، خواندم .
يکدفعه متوجه شدم که از روبه رو يک سياهي به طرفم مي آيد . دو نفر موتورسوار بودند . جلويشان را گرفتم . گفتم :
«برگرديد و مرا زودتر به نيک شهر برسانيد.»
آنها تعجب کرده بودند که يک نفر تک و تنها توي بيابان چه مي کند. داشتند مي رفتند قصرقند. اصرار کردم . راضي نمي شدند ولي آنقدر گفتم و التماس کردم که راضي شدند . گفتند:
«بنزين نداريم .»
بنزين کوپني بود . گفتم :
«شما مرا به مقصد برسانيد، هر چقدر بخواهيد بنزين به شما مي دهم .»
سوارم کردند و حرکت کرديم به طرف نيک شهر.
رسيديم به مقر سپاه . گفتم که به موتور سوار بنزين بدهند و راهي اش کنند. يکراست رفتم پيش مرادي؛ فرمانده سپاه نيک شهر. همه چيز را از سير تا پياز بازگو کردم . گفت :
«هر طور شده بايد به زاهدان خبر بدهيم ولي نيک شهر تنها يک مخابرات دارد و ما براي ارسال پيام بايد به آنجا برويم . صداي ما به راحتي توسط اپراتور شنيده مي شود . اگر بخواهيم مطلبي را بيان کنيم ، بومي ها مي فهمند قضيه از چه قرار است . بايد مطلب مان را به طور غير مستقيم انتقال دهيم .»
سپاه چابهار دو روز بود که از من و حميد خبر نداشت و نگران بودند . رفتيم به مخابرات . با زاهدان تماس گرفتيم و به طور غير مستقيم و رمزي گفتيم که چه اتفاقي افتاده است . گفتند:
«ما مي آييم سمت ايرانشهر، شما هم بياييد اينجا.»
حرکت کرديم . سوار ماشيني شدم که راننده اش بومي بود . ساعت دوازده شب رسيديم . دوستانم وقتي ديدند از نظر روحي شرايط مساعدي ندارم ، شروع کردند به شوخي کردن و خنداندن من . در آن لحظه تعجب کردم که چرا در اوج ناراحتي من آنها مي خندند . نمي دانستم که خنده شان براي من است . کبکائيان ، فرمانده سپاه سيستان و بلوچستان ، فرمانده ناحيه پاندارمري و جانثاري آمده بودند آنجا. ماجرا را کامل توضيح دادم و گفتم که آمده ام پانصد هزار تومان ببرم و دو روز است که از حميد جدا شده ام . گفتم :
«قرار است فرداي جدايي پول را برسانم به آنان . حميد هم گفته که بچه ها دست به حرکت تند نزنند و حتماً پانصد هزار تومان را فراهم کنند . گفت نگران پول نباشيد.»
آن سه مشغول جمع آوري پول شدند . يکي شان گفت :
«ما بيشتر از هشتاد هزار تومان نداريم . شما همين مقدار پول را ببر بده ، شايد به نحوي قضيه فيصله پيدا کند. »
«بعيد است قبول کنند.»
در جواب گفت :
«ما همين مقدار پول را داريم . مي خواهد بشود ، مي خواهد نشود.»
ناراحت شدم . گفتم :
«اين پول براي آزادي حميد است.»
در آن زمان حميد مشاور سياسي استانداري بودو از اين نظر موقعيت ممتازي دراستان داشت . طبيعي بود که براي آزادي يک شخصيت سياسي امنيتي تلاش زيادي صورت گيرد . به هر حال ، همان هشتاد هزار تومان بيشتر فراهم نشد . سپاه همين مقدار پول را در دسترس داشت . پول را دادند و گفتند:
«حميد را کجا نگه داشته اند؟»
از روي نقشه توضيح دادم و راه افتادم .
از جايي که آن دو نفر مرا رها کردند ، چند کوه را شناسايي کرده بودم . ساعت ملاقاتمان صبح بود . قبل از حرکت ، بچه ها اظهار نگراني مي کردند . مي گفتند اگر مسلح بروي بهتر است . در جواب گفتم :
«حميد گفته با حالت نظامي وارد منطقه نشوم .»
موقع حرکت ، مرادي يک نارنجک داد دستم گفت :
«حالا اين را همراه خودت ببر. بگذار هر طور که مي خواهد بشود. تو بالاخره بايد يک جوري از خودت دفاع کني.»
نارنجک را گرفتم و به راه افتادم . يک راننده بومي مرا رساند به محل ملاقات . رسيديم به آن چند کوهي که به خاطر سپرده بودم . به راننده گفتم بايستد . پياده شوم و گفتم :
«برو .»
متعجب نگاهم کرد . نمي دانست که چرا وسط بيابان پياده شده ام و مي گويم که بگردد. نگران حالم بود . مي ترسيد.
«من همين جا مي ايستم ، کار دارم .»
قبول نمي کرد برود . محلي که پياده شده بودم ، منطقه آلوده اي بود . بالاخره راضي اش کردم که برگردد. راه افتاد و برگشت . رفتم پشت يک تخته سنگ و خوب به اطراف نگاه کردم . مي خواستم ببينم آنها حميد را آورده اند يا نه . ده دقيقه اي صبر کردم . همه جا ساکت بود . نه ماشين توي جاده تردد مي کرد و نه پرنده اي در هوا پرواز . هيچ چيز را نمي ديدم . بايد به طريقي مي گفتم که من اينجا هستم و به سر قرار آمده ام . با صداي بلند شروع کردم به تکبير گفتن. صدايم توي کوهستان پيچيد. با زهم فرياد کشيدم . تنها پژواک صدايم در کوهستان با من همنوايي مي کردند . نگران شده بودم . به اين فکر افتادم احتمالاً حميد را کشته اند که به سر قرار نيامده اند . نارنجک را محکم توي دستم فشردم . بايد تصميمي مي گرفتم.
نيم ساعتي گذشت تا اينکه از پشت يک صخره فريادي شنيدم .يکي روي آن ايستاده بود و مرا صدا مي زد. رنگ لباسش با رنگ لباس دوشنبه يکي بود . فرياد کشيدم :
«دوشنبه ! تويي؟»
از آن فاصله نمي توانستم چهره اش را خوب ببينم . صدايش آمد:
«بله»
«دوست من کجاست؟»
«همان جا بايست تا بيايد .»
«کي؟»
«صبر داشته باش.»
منتظر شدم . يک ساعت گذشت . خبري نشد . پس از دو ساعت هم خبري از حميد نشد . به اين فکر افتادم که احتمالاً هر چه منتظر بايستم ، حميد را نخواهند آورد و تصميم گرفته اند پول را از من بگيرند وفرار کنند. نمي دانستم آيا بچه هاي سپاه نيک شهر مرا تعقيب کرده اند و دورا دور مواظبم هستند يا نه . يکدفعه نگاهم توي جاده به يک ماشين افتاد که درحرکت بود . راننده اش از بچه هاي سپاه نيک شهر بود. خودم را پشت يک صخره پنهان کردم . حميد گفته بود دست به عمل نظامي نزنيد. نمي خواستم مرا ببيند . آن ماشين چند بار رفت و آمد.
ديگر مطمئن شده بودم که اشرار فکر شومي در سر دارند و نمي خواهند حميد را تحويل دهند . بايد کاري مي کردم . رفتم روي صخره اي ايستادم و چفيه ام را بالاي سر چرخاندم .بچه هاي سپاه مرا ديدند و اشاره کردند کمي دورتر پنهان شده اند. در همين لحظه تيراندازي آغاز شد . يک ربعي تير اندازي شان طول کشيد. دست بردم طرف نارنجکي که مرادي به من داده بود . آن را پيدا نکردم . احتمالاً در آن رفت و آمد ها افتاده بود.
اشرار فرار کردند . همه اميد ما قطع شد . ديگر هيچ تماسي با حميد نداشتيم . به اجبار برگشتيم به نيک شهر.
با محسن مقدس زاده و رضا محمدي به گفتگو نشستيم و نتيجه گرفتيم که بايد از طريق نفوذي هايمان اقدام کنيم .همچنين چند نفر از بزرگان محلي بودند که مي توانستيم از آنان کمک بگيريم .
ابتدا تحقيق کرديم و متوجه شديم که منطقه تحت نفوذ فردي به نام عيسي خان مبارکي است . او فرد شروري بود که با سلطنت طلبان به خصوص بختيار و سرويس اطلاعاتي عراق رابطه داشت و دست به چند مورد آتش سوزي ، کشت و کشتار و آدم ربايي زده بود. رفتيم به سراغش. شب هنگام به در خانه اش رسيديم. در زديم . مستخدمش در را باز کرد . گفتيم عيسي خان را مي خواهيم.
«نيست .»
فرد ديگري به نام بهرام خان شيراني در منطقه بود . چاره اي نداشتيم . بايد به سراغ او مي رفتيم . فرداي آن روز رفتيم به منطقه اي که تحت تسلط و نفوذ او بود . وارد خانه اش شديم . با فردي روبه رو شديم که لباس شيکي به تن داشت . در بين بلوچها کنتر کسي به آن شيکي و مرتبي ديده مي شد . در دل گفتم که او حتماً بهرام خان است .پرسيدم :
«شما چه نسبتي با خان داريد ؟»
«نوکر خان هستم !»
تعجب کردم . باور نمي کردم که او با آن سر و وضع نوکر خان باشد .
«با بهرام خان کار داشتيم .»
«رفته پاکستان.»
آب پاکي روي دستمان ريخت . ديگر به هيچ يک از بزرگان منطقه دسترسي نداشتيم . تنها چاره مان اميد به خدا بود . دوباره در دل شروع به خواندن دعاي وحدت کردم!
اما از آن سوي ماجرا بشنويد. همان دو نفر اشرار که مرا تا سر جاده آورده بودند، مي آيند سر قرار. تصميم شان اين بود که آن دو نفر ساعت نه صبح به محل قرار بيايند و ديگران حميد را دو ساعت ديرتر به آنجا برسانند.در واقع قصدشان بازرسي منطقه توسط آن دو نفر بوده است تا کلکي در کار مانباشد.
در آن مدتي که مرتب مي گفتند همان جا بايست ، حميد الان مي آيد،داشته اند منطقه را بررسي مي کردند.
تردد بچه هاي سپاه نيک شهر آنان را نگران مي کند و با شروع تيراندازي فرار مي کنند و ملحق مي شوند به گروه خودشان . مي گويند کمال رفته و انقلابي ها را آورده است . رئيس شان عصباني مي شود و به حميد پرخاش مي کند چرا دوستت رفته و برخلاف قرارمان انقلابي ها را آورده است و اگر يک هليکوپتر بالاي سرمان بيايد ، تو را به رگبار مي بندم و مي کشم . حميد مي گويد :
«اين کار او نيست . اينجا محل گشت سپاه نيک شهر است . آنها خودشان اقدام کرده اند و ربطي به ما ندارد.»
رئيس شان قانع نمي شود . در همين حين هليکوپتر فرماندهي ناحيه ژاندارمري از بالاي سرشان عبور مي کند . صداي هليکوپتر باعث نگراني اشرار مي شود و رئيس شان اسلحه اش را آماده مي کند تا حميد را به شهادت برساند . حميد تا اين قضيه را مي بيند ، مي گويد:
«يک کم صبر کن . هنوز که اتفاقي نيفتاده ، يک هليکوپتر است که دارد رد مي شود .»
رئيس اشرار مي گويد:
«نه ! اين همان هليکوپتري است که تو درباره اش صحبت مي کردي. دوستت رفته و آن را آورده است.»
هر چه حميد مي گويد ، آنان قبول نمي کنند. حميد بعدها مي گفت:
«من آنجا متوسل به حضرت فاطمه زهرا شدم .»
آماده اجراي حکم اعدام شده بودند که يکي شان مي گويد:
«دست نگه داريد ، دو نفر دارند به اين طرف مي آيند.»
با دوربين نگاه مي کنند. به ناچار مي ايستند تا آنها از راه برسند .نزديکتر مي شوند ، مي بينند بلوچ هستند . حميد گفت :
«به خودم گفتم از خدا چي مي خواستم و چه پيش آمد . از خدا طلب گشايش کردم و حالا دو نفر هم به جمعشان اضافه شد!»
مي بيند همه شان به يک نفر که از نظر سني از ديگران بزرگتر است ، احترام مي گذارند. همان فرد مسن مي پرسد:
«قضيه از چه قرار است ؟»
مي گويند:
«دو نفر را اسير گرفتيم . يکي شان رفته پول بياورد ، انقلابي ها را آورده . هليکوپتر هم فرستاده بالاي سرمان و حالا تحت تعقيب هستيم. بايد او را بکشيم .»
«بايستيد تا با او صحبت بکنم ببينم چطور آدمي است .»
حميد منتظر چنين فرصتي بوده است .شروع به صحبت مي کند ؛ از مردم بلوچستان مي گويد و رسم ورسوم آنان و مهمان نوازي شان . او هم تحت تأثير قرار مي گيرد و بلافاصله رو مي کند به سر دسته اشرار و مي گويد :
« اين آقا را آزاد کن برود .»
«چرا؟»
«اين آدم خوبي است. با اين اخلاقش بايد بلوچ باشد !»
سر دسته اشرار قبول نمي کند او را آزاد کنند. حميد از بحث بين آن دو استفاده مي کند و مي رود سر وقت ديگر گروگانگيران و با آنها صحبت مي کند . مي گويد ما همه برادريم و يک دين و يک مذهب داريم و توي يک کشور زندگي مي کنيم و...
چنان صحبت مي کند که آنها هم مي روند سر وقت سر دسته اشرار و اصرار مي کنند حميد آزاد شود . قبول نمي کند . در اين موقع آن مرد مسن که تازه از راه رسيده بود ، رو مي کند طرف رئيس گروگانگيران و مي گويد :
«پس اين اسلحه مرا بگير و او را آزاد کن .»
در بلوچستان ، داشتن سلاح نشانه عزت و اعتبار است .اگر کسي سلاح نداشته باشد ، انگار چيز مهمي کم دارد . اينکه يک نفر حاضر شود سلاح خودش را بدهد ، نشانه آن است که از مهمترين چيز در زندگي اش گذشته است . سردسته اشرار تا اين صحنه را مي بيند، متعجب نگاه آنان مي کند. ديگران هم به تبعيت اسلحه شان را دراز مي کنند طرف او و مي گويند :
«ما هم اسلحه هايمان را مي دهيم تا او آزاد شود.»
يکدفعه چشمان سر دسته اشرار پر اشک مي شود و بغض کنان مي گويد:
«من هم از او خوشم آمده . نمي خواهم اذيتش کنم . من فقط نگران رفيقش هستم که هليکوپتر و انقلابي ها را آورده تا ما را تعقيب کنند.»
حميد وقتي متوجه نگراني او مي شود ، مي گويد :
«مطمئن باش هيچ کس دنبال شما نيست .»
سپس خودش را معرفي مي کند و مي گويد :
«من حميد قلنبر،پاسدار انقلاب و مشاور سياسي استاندار هستم . من قدرت تام الاختيار دارم به اشرار منطقه تأمين بدهم . اگر هم به صحبتهايم اطمينان نداريد ، کسي را بفرستيد و بپرسيد که حميد قلنبر کيست ؟»
قانع مي شوند و شروع مي کنند به گفتگوي دوستانه با او . مي گويند:
«اگر قرار باشد ما از اين شغل بگذريم ، ديگر منبع درآمدي نداريم .»
حميد مي گويد :
«برايتان شغل فراهم مي کنم . مي برمتان سر کار و مطمئن باشيد وضع زندگي تان خوب خواهد شد .»
قرار مي گذارد که پس از آزادي باز هم آنان را ببيند . آنان مي پرسند :
«حاضري فردا دوباره برگردي پيش ما ؟»
«اين كيه ؟»
با غرور جواب داد :
«قلنبر؛ حميد قلنبر. از بچههاي ماست.»
با اين صحبت مشتاق شدم كه او را از نزديك ببينم . ميخواستم ببينم او چطور آدمي است كه وقتي كسي ميخواهد نامش را بر زبان بياورد، غرور همه وجودش را ميگيرد.
فرداي آن روز ديدمش. معرفي شديم به هم و او خوشحال پرسيد:
«شما بچه تهران هستيد ؟!»
«بله ! با تعدادي ديگر آمدهايم براي كارهاي فرهنگي.»
اظهار خوشحالي و خشنودي كرد و گفت :
«به منطقه خوبي آمدهايد . به جايي آمديد كه مردمش بسيار محروم هستند. براي توسعه و رفع محروميت اين مردم بايد عرق بريزيد . اينجا مشكل زياد است و حالا حالاها مردم با آن دست به گريبان هستند ولي با حضور بچههايي كه گروه گروه ميآيند ، ان شاءالله مشكلاتشان تا حدودي رفع شود.»
سپس راه افتاد كه برود . گفت :
«تعدادي از عناصر ضد انقلاب را دستگير كرديم .الان هم دنبال كار آنان هستم . اينها در جريان فعاليتهاي فرهنگي منطقه را به آشوب كشيدند كه موفق نبودند. خدماتي كه در اين مدت انجام شده طوري بوده كه مردم آن را با گوش و پوست خود لمس كردهاند . به همين خاطر آنها نتوانستند بين مردم و نهادهاي انقلابي و مسئولين جدايي بيندازند.»
قدم زنان كه مي رفتيم ، راجع به درگيري و مسائل فرهنگي و خدمات انجام شده صحبت كرد . در آخر گفت :
«بهتر است شما هم بياييد و منطقه را از نزديك ببينيد و اوضاع سياسي را بررسي كنيد.»
به اتفاق هم رفتيم به بازداشتگاه . كساني كه دستگير شده بودند، با گردنهاي كج ، شانه به شانه هم ايستاده بودند . حميد نشاندشان روي زمين و شروع كرد به صحبت با آنان . در مورد عقايدشان ميپرسيد و با آنان صحبت ميكرد و باخوشرويي جوابشان را ميداد . همان جا بود كه متوجه شدم از نظر فكري و اعتقادي مطالعات خوبي داشته است و در مقايسه با همسن و سالهاي خودش بسيار جلوتر است.
آن روز، با مشاده برخوردهايش ، لحظه به لحظه بيشتر به او علاقهمند شدم ؛علاقهاي كه تا آخرين لحظات زندگياش در اين دنياي خاكي ادامه داشت و هنوز كه هنوز است بر آن ميبالم و به آن افتخار ميكنم. بگذريم!
شروع به كار كرديم . من و امينيان فعاليتمان در امور فرهنگي بود . در آن مدت، با قلنبر نيز رابطه داشتيم و اگر لازم ميشد ، با او به گفتگو مينشستيم . كم كم اين رابطهها حسنه وصميمانه شد . حتي به جلسات خصوصي نيز دعوتمان ميكرد و ما به جان و دل ميپذيرفتيم و ميرفتيم .
در يكي از همين جلسات بود كه پيشنهاد كرد به گروه ايشان كه در استان فعاليت سياسي ميكردند ، بپيونديم . پذيرفتيم و فعاليت ما در امور سياسي شكل گرفت و آغاز شد .
پس از آن ، ارتباطمان با حميد بيشتر شد و بهتر توانستم با خصوصيات جمعي و فردياش آشنا شوم. هر چه زمان بيشتر ميگذشت، علاقهام به او نيز بيشتر ميشد .نميدانستم پايان كارمان به كجا خواهد كشيد.
يكي از خصوصيات بارز حميد ، صرف نظر از مطالعات زياد و مفيد، انسجام فكري و نظم تشكيلاتي او بود . همان جا بود كه فهميدم قبل از انقلاب به گروههاي مبارز تشكيلاتي وفادار به انقلاب و امام پيوسته و اين نوع زندگي را تجربه كرده است.
خصوصيات ديگر او كه زبانزد خاص و عام بود ، و حتي كساني كه به ايشان نظر مثبتي نداشتند آن را بازگو ميكردند، استعداد فوق العادهاش در جذب افراد بود . اگر غريبهاي براي اولين بار با او روبه رو ميشد، چان برخورد ميكرد كه آن فرد تصور ميكرد سالهاست با هم آشنا هستند . ابتدا كه وارد زاهدان شديم ، تصور ميكردم ، به خاطر اينكه ما اهل تهران هستيم ، اين برخورد را با ما كرد و ما به او علاقهمند شديم ولي بعدها متوجه شدم اين برخوردش براي همه يكسان است و بقيه هم عكس العمل يكساني در برابر او دارند! دوستش ميدارند و اين را از ته دل حس ميكنند.
پس از روي آوردن به فعاليتهاي جديد، به اتفاق حميد سفرهاي متعددي به شهرهاي مختلف استان رفتيم. در يكي از سفرها در حالي كه به سوي ايرانشهر ميرفتيم ، موتورسواري را ديديم كه كنار جاده ايستاده و چيزي را تكان ميدهد . نزديك شديم . دبه اي را در دست گرفته بود و تكان تكان دادنش نشان از آن داشت كه تقاضاي بنزين ميكند.حميد ماشين را نگه داشت . پياده شديم . شيلنگ برداشت و از ماشينمان بنزين كشيد و به او داد . وقتي خواستيم راه بيفتيم ، رو به آن بلوچ كرد و گفت :
«ما كه اين كار را كرديم ، فرزندان امام خميني هستيم و قصد خدمت به شما را داريم ، تا لحظهاي هم كه در اين استان و اين منطقه باشيم ، خدمتگزار مردم بلوچ خواهيم بود .»
اين را گفت ،سوار شديم و راه افتاديم .
حميد با رفتارش به ما ميآموخت كه بايد خادم مردم باشيم . هيچگاه حرفي نزد كه خود به آن عمل نكرده باشد . او با رفتارش از ما هم ميخواست همين رويه را دنبال كنيم و هنوز هم كه هنوز است شاگردانش در استان و جاهاي ديگر ، گفتههاي او را خوب به ياد دارند .
بگذاريد از يك سفر ديگر بگويم. چند روزي كه هيچگاه نتوانستهام و نخواستهام حتي يك لحظهاش را فراموش كنم.
بيست و يكم آبان ماه 1359بود . ساعت هفت صبح ، از مقر سپاه چابهار حركت كرديم به سوي نيك شهر . وسيله نقليهمان يك لندور بود . هر دومان لباس بلوچي بر تن داشتيم . همان اول راه پرسيدم:
«چه لزومي ميدارد اين لباسها را بپوشيم ؟»
گفت :
«منطقه ناامن است . احتمال دارد در بين راه مسألهاي پيش بيايد.»
از پاسگاه مومان كه در كنار جاده انحرافي راه كنارك است ،گذشتيم . پس از بيست دقيقه،از اين جاده پر پيچ و خم و سنگلاخي رد شديم . جلوتر،دونفر بلوچ كنار جاده ايستاده بودند و دست تكان ميدادند. ميخواستند كه سوارشان كنيم . حميد جلوي رويشان ترمز كرد و گفت كه سوار شوند. هميشه همين طور بود . در راه اگر كسي را كنار جاده در انتظار ماشين ميديد،سوار مي كرد . هيچگاه از كنار پيادهاي بيتفاوت نميگذشت.
آن دو وسايلي همراه داشتند. حميد پياده شد و كمكشان كرد تا اثاثيه همراهشان را سوار ماشين كنند.سپس با احترام گفت بفرماييد و آنها را صندلي عقب ماشين نشستند.
ماشين راه افتاد. كمي جلوتر ، به يكباره از سمت راست سه نفر مسلح هجوم آوردند طرف جاده و راه را بستند . يكي شان نشست و به طرفمان نشانه گرفت و دو نفر ديگر تهديدكنان دست تكان دادند كه بايستيم . جاده پر پيچ و خم و سنگلاخي بود . نمي دانستيم سريع حركت كنيم و بگريزيم . حميد ماشين را جلوي رويشان ايستاند . نگاه به او انداختم . با تعجب به جلوي رويش نگاه مي كرد و به سه نفري كه امر مي كردند پياده شويم . انگار كارمان ساخته بود. شنيدم كه زير لب گفت :
«توكلت علي الله»
اولين بار بود كه براي من چنين اتفاقي ميافتاد ولي حميد كار تشكيلاتي و مبارزاتي كرده بود و تجربه آن را داشت؛دلم را به اين خوش كردم . اميدم به تجربه حميد بود . نگاهم را دور گرداندم . دورتر، سه نفر مسلح ديگر ايستاده بود . هيچ راه گريزي نبود . ناچار ميبايست به درخواستهايشان عمل ميكرديم . يكيشان فرياد كشيد :
«بياييد پايين.»
آمديم پايين . مواظبمان بودند. دستهايمان را گذاشتيم روي ماشين.
ما را گشتند و سپس شروع كردند به زير و رو كردن ماشين . دنبال اسلحه بودند. اين بار هيچ كدام اسلحه به همراه نياورده بوديم . در دل خدا را شكر كردم . ميدانستم اگر اسلحهاي پيدا كنند ، وضعمان از اين هم كه هست خرابتر ميشود.
مطمئن شدند كه اسلحهاي همراهمان نيست. از آن دو نفر بلوچ كه در بين راه سوارشان كرده بوديم، بازجويي كردند . وسايل همراهشان را آوردند پايين و شروع كردند به گشتن. اموالشان داخل يك خورجين بود . آن را خالي كردند . دو كفش كتاني بود و مقداري خرت و پرت ديگر . كفشها را برداشتند و دو نفرشان كفشهاي خودشان را درآوردند و آنها را پوشيدند . اندازهشان بود.
سه نفر روي تپه رو به رو بودند . يكي شان راه افتاد و آمد پايين.از طرز صحبت كردن و امر و نهي كردنش فهيدم كه رئيس شان است . كمي داد و بيداد كرد و سپس آن سه را برد دورتر و شروع كردند به مشورت كردن . يك هفته قبل از آن ، يكي از بچه هاي جهاد سازندگي در راه توسط اشرار دستگير شده بود . او را به شدت كتك زده بودند و سپس توسط ريش سفيدان منطقه و تلاش شيخ حسن رضايي آزاد شد .
خودم را براي يك كتك مفصل آماده كردم . دور و بر را نگاه كردم . چوبي نديدم. خدا را شكر كردم . زير مشت و لگد بيشتر ميشد طاقت آورد! ما را پشت يك تخته سنگ بزرگ نگه داشتند . حميد دائم ميگفت :
«ما دانشجو هستيم. ما فرزندان امام خميني هستيم. ما براي اينكه اينجا را از محروميت نجات دهيم ، از تهران آمديم . حالا اين رسم ميهمان نوازي است ؟! رسم بلوچ نيست كه از ميهمانانش اينگونه پذيرايي كند ...»
گروگانگيرها از صبحتهاي حميد ناراحت بودند . پس از اينكه او با دونفرشان شروع به صحبت كرد ، رئيسشان ناراحت شد و فرياد كشيد :
«ساكت باش. نمي خواهد حرف بزني.»
دوباره ما را بازديد بدني كردند . يكيشان پرسيد:
«شما انقلابي هستيد ؟»
كردم آنجا به پاسداران ، انقلابي ميگفتند. گفتيم:
«نه ! دانشجو هستيم. »
مرتب اين جمله را تكرار مي كردم . كمي صبر كردند و تصميم گرفتند ما را پياده همراه خودشان ببرند . ساعت نه صبح بود . حركتمان دادند به سمت كوهها. ميرفتيم به آنجا كه فقط در ديدمان كوههاي سخت و صخره اي بودند؛ بيهيچ نشاني از يك شهر يا روستا . در دل كوهستان پيش رفتيم .
دو ساعتي راه رفته بوديم . هر چهار نفرمان توي يك ستون بوديم . در طول راه همهاش ميگفتيم كه دانشجو هستيم و براي خدمتگزاري به اين مردم آمدهايم و درست نيست كه با ما چنين رفتاري بكنيد . آنان هيچ اعتنايي به گفته هايمان نميكردند . اين حرفها برايشان اهميتي نداشت .
دستور دادند بايستيم . ايستاديم . در جايي كه بلد بودند ، زمين را كندند . نيم متري گود كردند تا آب در آمد . با استفاده از گياهان بياباني كه به نخل ميماند ،ظرفي درست كردند كه از توي آن به راحتي ميشد آب خورد .اولين بار بود كه چنين چيزي ميديدم . اول آن گياه را كندند ، برگهايش را جدا كردند و سپس آن را روي آتش خشك كردند و به هم بافتند . برايم جالب بود . آنان مرد كوه و كوهستان وبيابان بودند ؛ درست مثل آن چيزي كه قبلاً توي فيلمها ديده بودم .
ظرف را پر آب كردند و تعارفمان كردند. مشغول نوشيدن شديم و آنان دوباره دور هم جمع شدند و شروع كردند به گفتگو . ميدانستم كه ميخواهند تصميم تازهاي بگيرند .
جمع شان از هم پاشيد و رئيس شان آمد به طرفمان . آن دو مرد بلوچ را بلند كرد و گفت كه تصميم گرفتهاند آزادشان كنند .سپس شروع كرد به داد و بيداد كردن و تهديد. گفت كه مبادا مطلبي از گروگان گيري به كسي بگويند و اگر چفت دهانشان باز شود ، چه بلايي كه بر سرشان نخواهند آورد . سپس راهشان انداخت تا بروند . آنها خورجين هايشان را روي دوش انداختند و راه افتادند و رفتند.
با نگاهم آنان را آنقدر دنبار كردم تا پشت يك صخره گم شدند. حالا متوجه شده بودم كه ماجراي گروگانگيري ما با يك كتك زدن خشك و خالي پايان نميگيرد . خوب ميدانستم كه روزهاي پرماجرايي را در پيش رو خواهم داشت .
دوباره به راه افتاديم . تا ظهر رفتيم تا رسيديم به كپري كه آنان قبلاً درست كرده بودند ؛ سايه باني بود و مقداري خرت و پرت زير سايه آن. رسيديم و از خستگي افتاديم روي زمين . مقداري ميوه آنجا پنهان كرده بودند و آهويي كه نيم خورده بود . شروع كردند به برافروختن آتش و كباب كردن گوشت آهو . اولين بار بود كه گوشت آهو ميخوردم . تعريفش را شنيده بودم و حالا با آن وضعيت و آيندهاي مبهم ، گوشت كباب شده را به نيش ميكشيدم.
تا آن لحظه بر خوردشان با ما خوب بود و فقط همه جا مرتب ميگفتند تندتر حركت كنيم . بعدها كه از روي نقشه نگه كردم ، متوجه شدم كه ما را دور خود ميچرخاندند و علتش اين بود كه مي خواستند متوجه نشويم به كجا ميرويم و نتوانيم فرار كنيم .
دوباره راه افتاديم . حميد همهاش در اين فكر بود كه چگونه از دستشان فرار كنيم . گفت:
«بايد يك نقشه بكشيم.»
«بهترين راه اين است كه با آنها درگير شويم.»
«امكان ندارد.»
«چرا؟»
«اولاً آنها مسلح هستند .ثانياً اينها شش نفرند و ما دو نفر. آنها قبراق تر از ما و مرد كوهستان هستند. تازه اگر هم موفق شويم ،معلوم نيست كه بتوانيم راه را پيدا كنيم . در آن صورت توي اين كوه و بيابان تلف ميشويم .»
نگران و پرسان نگاهش كردم . گفت :
«بايد يك مسيري را همراهشان برويم تا ببينيم اصلاً كجا هستيم و به كجا ميتوانيم فرار كنيم. »
حميد دائم در فكر و انديشه بود .با آنها صحبت ميكرد و ميخواست كه از گروگان گيري منصرف شوند. گفتم كه ،از خصوصيات بارز حميد جذب افراد بود . با آنان صميمانه صحبت ميكرد و مي گفت كه به رئيس شان بگويند بيايد تا با او صحبت كند. چند بار رفتند و به او گفتند ولي توجه اي نکرد . مجبور شد خودش برود و با او صحبت کند . او دائم تکرار مي کرد .
« شماها تا حالا نام امام خميني را شنيده ايد؟»
اين نام حتي به گوش آنان نيز نخورده بود . مي پرسيدند:
«امام خميني کيست ؟ براي چه انقلاب در ايران شروع شده ؟»
حميد از انقلاب گفت و از نهضت امام و از ستمي که رژيم گذشته بر مردم منطقه روا داشته بود . سعي مي کرد با گفته هاي خود ، هم آنان را آگاه کند و هم اينکه به نوعي راهي براي نجاتمان بيابد . او به هيچ وجه از موضع ضعف با آنان وارد گفتگو نمي شد . اين هم خصوصيت تازه اي بود که آنجا کشف کردم .بعد ها هم که دقت کردم ، هيچ گاه نديدم در برابر زورگويي ضعفي از خود نشان دهد ؛ حالا از طرف هر کس که مي خواهد باشد .
کم کم هوا تاريک شد . رسيديم به جايي که براي اتراق در نظر گرفته بودند . من و حميد نماز مغرب و عشاء را خوانديم . آن شش فر نماز نخواندند . حميد شروع کرد به صحبت با آنان . گفت :
«مردم بلوچ که ديندار و متعهد هستند ، چرا شما نماز نمي خوانيد ...»
برايشان از نماز صحبت کرد و معنويات و عبادت. حسن کردم که تحت تأثير صحبتهاي حميد و همچنين نماز خواندنمان قرار گرفته اند . اين را از رفتار و برخوردشان با ما دريافتم .
هوا تاريک شده بود . شب زودتر از هر شب ديگر از راه رسيد . مجبور شديم کلوخي را بالش زير سر کنيم و بخوابيم . دراز به دراز افتاديم . آنها نگهبان گذاشته بودند . ساعت به ساعت يکديگر را بيدار مي کردند و جايشان را به نفر بعدي مي دادند . کم کم هوا سرد شد . هواي شب کوير سرد است ؛ سرمايي که تا استخوان آدمي نفوذ مي کند . سرما و ناراحتي روحي ناشي از گروگان گيري باعث شده بود که نيمه هاي شب از خواب بيدار شوم . حميد هم مرتب غلت مي زد. آهسته صدايش زدم . بيدار بود . گفتم :
«حميد ! مثل اينکه بيدارند !»
گفت :
«بگير بخواب. من فردا يک پدري از اينها در بياورم که خودشان بفهمند با کي طرفند . اينها فکر مي کنند با دو تا بچه ساده رو به رو هستند . نمي دانند که ما فرزندان خميني هستيم . فرزند خميني يعني شجاع بودن ، جسور بودن ...»
کمي سر بلند کردم تا بتوانم توي آن تاريکي چهره اش را ببينم . طوري صحبت مي کرد که انگار ما آنها را اسير کرده بوديم . گفت :
«بگير بخواب . پدري از شان در بياورم که حظ کنند.»
در حالي که به گفته هاي او فکر مي کردم ، خوابم برد .
صبح ، زودتر از هر روز برخاستم . نمازمان را خوانديم . صبحانه اي در کار نبود . رئيس شان جلو آمد و گفت :
«ما در قبال آزادي شما پول مي خواهيم .»
نگفت چقدر. رفت و گفته اش ما را به فکر فرو برد . حميد گفت :
«اينها اگر بيست هزار تومان ، سي هزار تومان و حداکثر چهل هزار تومان بخواهند ، مي دهيم و جاي نگراني نيست ، ولي هنوز که نگفته اند چقدر.»
گفتم :
«حالا چقدر پول مي خواهيد ؟ مقدارش را نگفتيد .»
رئيس شان گفت :
«پانصد هزار تومان !»
از شنيدن پول درخواستي شان چشمانم گرد شد . در سال 1359 پانصد هزار تومان پول زيادي بود . حميد محکم و قاطع گفت :
«اصلاً ، ابدا . غير ممکن است .»
آنها يک کلام مي گفتند همان مقدار که گفتيم . حميد گفت :
«اولاً من پانصد هزار تومان از کجا بياورم ! ثانيا ً اگر هم داشته باشم و بدهم به شما ، اين همه پول را مي خواهيد چکار کنيد؟ اگر من اين مقدار پول داشتم ، کل اين منطقه را آباد مي کردم . برق مي کشيدم ، لوله کشي آب و ...»
آنها فقط مي گفتند پول . حميد اعتنايي نکرد . آنها هم رفتند و دوباره آمدند و شروع به صحبت کرديم . ما هم براي اينکه حالي شان کنيم حرفايشان روي ما تأثيري نگذاشته ، مثل قبل شروع کرديم به صحبت . رئيس شان که متوجه ترفندمان شده بود ، بلافاصله تفنگ کلاشينکفش را گرفت طرفمان و نشان رفت . مي خواست تهديد کند . گفت :
«سريع اعلام کنيد ، پول را مي آوريد يا نه ؟»
حميد شروع کرد به خنديدن و به شوخي با او برخورد کرد . او بيشتر عصباني شد . گلنگدن را کشيد و ابروانش در هم رفت .حميد گفت :
«مشورت مي کنيم و بعد جوابتان را مي دهيم .»
آرام پرسيدم :
«چه کنيم ؟»
«سپاه پانصد هزار تومان پول را از کجا بياورد و به اينها بدهد ؟»
سپس ادامه داد :
«يکي از ما بايد برود پول را بياورد و يکي پيش اينها بماند . حالا کداممان برويم ؟»
«من مي مانم . تا حالا حتي يک بار هم به نيک شهر نرفته ام و کسي را نمي شناسم . تو با تجربه هستي و ...»
اول قبول نمي کرد ولي بعد گفت :
«ظاهراً راه عاقلانه همين است . توبمان و من مي روم .»
سپس به رئيس آنان گفت :
«من مي روم و پول را مي آورم. »
توي اين فکر بودم که پانصد هزار تومان را از کجا مي آورد.
مي دانستم اگر اين موضوع را به بچه هاي سپاه بگويد ، آنان راضي نمي شوند حتي يک ريال به اين اشرار بدهند چه برسد به پانصد هزار تومان .
حميد ادامه داد :
«اين دوست من پيش شما مي ماند و من مي روم . به او احترام کنيد تا پول را بياورم .»
نمي دانم چه شد که تصميم گرفت به آنان تشر بزند و تهديدشان کند . شايد به خاطر دلسوزي براي من بود که گفت :
«من مي روم و طبق قرارمان بر مي گردم ولي اگر به دوست من آسيبي برسد ، پدر همه تان را در مي آورم .»
شايد آنان متوجه منظور او نشدند . حميد چند بار با قاطعيت گفته اش را تکرار کرد . انگشت اشاره اش را به طرف رئيس گروگانگيران به تهديد تکان مي داد و دايم مي گفت :
«اگر به دوستم آسيبي برسد ، بلايي به سرتان بياورم که بچه هايتان براي درس عبرت آيندگان نقل کنند.»
رئيس شان به فکر فرو رفته بود . حميد آماده شد تا راه بيفتد . با هم خداحافظي کرديم . نمي دانستم بدون او چه اتفاقي خواهد افتاد . بودن او به من قوت قلب مي داد . راه افتاد و براي آخرين بار برگشت و گفت :
«براي بار آخر مي گويم ،مبادا به دوستم آسيبي برسد . اگر برايش اتفاقي بيفتد ، با هليکوپتر به دنبالتان مي آيم . اگر تا آن سر دنيا هم برويد ، گيرتان مي آورم و پدرتان را در مي آورم .»
تا کلمه هليکوپتر را بر زبان آورد ، نگاه وحشت زده همه شان برگشت طرف او . به يکباره رئيس شان جلوي رفتن او را گرفت . زد تخت سينه اش و گفت :
«تو نبايد بروي . تو بمان و دوستت برود .»
حميد از تعجب خشکش زد . فکرش را هم نمي کرد گفته اش چنين کار را خراب کند . گفت :
«نه بابا ! هليکوپتر کجا بود . مگر توي اين بيابان هليکوپتر گير مي آيد ؟»
رئيس شان نا باور گفت :
«نه ! تو اگر از اينجا بروي ، هليکوپتر مي آوري!»
حميد هر چه کرد تا قانع شان کند هليکوپتر نخواهد آورد ، باور نکردند . به ناچار قرار شد من بروم . حميد درآخرين لحظه گفت :
«از طرف من به بچه هاي سپاه نيک شهر بگو پول را حتماً بياورند . درثاني ، به هيچ وجه نسبت به اين مبلغ حساسيت نشان ندهند ، بگو مطمئن باشند اگر حميد زنده باشد نمي گذارد اين پول دست آنها بيفتد.»
صورتش را بوسيدم . لحظه سختي بود ولي ناچار بوديم که از هم جدا شويم . حميد در حالي که در آغوشم گرفته بود ، گفت :
«بهشان بگو مبادا هنگام مبادله پول درگيري پيش بيايد . شما اين اجازه را نداريد که درگير شويد.»
مرا به همراه دو نفر از اشرار به راه انداختند . اسم يکي شان دوشنبه بود . ساعت هشت صبح بود . لحظات سختي بود . آب و آذوقه اي به همراه نداشتيم . در بي راه هم چيزي نبود که بتوانيم از آن استفاده کنيم . تشنگي و گرسنگي قدرت جسمي مرا تحليل برده بود . توان اين را نداشتم تا پابه پاي دو نفر همراهم حرکت کنم . قدم به قدم بايد مي ايستادند تا استراحت کنم و نفسم جابيايد و همپايشان شوم .چند بار گفتم :
«آخر شما به اين منطقه آشنا هستيد يا نه ؟ اينجا آب پيدا نمي شود ؟!»
آنان اشاره به کوهها دور دست کردند و گفتند :
«آن کوهها را مي بيني ؟ آنجا آب هست .»
وقتي نگاهم به کوهها افتاد ، نا اميد شدم . انگار در تهران ايستاده باشم و آنها کوههاي اطراف کرج را نشانم بدهند .
به مسير ادامه داديم . باز هم تشنگي به من فشار آورد . طاقتم تاق شده بود . گفت :
«بالاخره خودتان هم که آب مي خواهيد ، يک راهي پيدا کنيد.»
يکي شان گفت:
«ميان بر بزنيم چيزي پيدا کنيم .»
ديگر نمي توانستم طاقت بياورم . در دل مرتب دعا مي کردم . مي گفتم :
«خدايا ! خودت يک کاري بکن . نمي شود که اينجا از تشنگي هلاک شويم .»
از خود بي خود شده بودم . بي اختيار شروع کردم به خواندن دعاي وحدت که بعد از نماز جماعت مي خوانديم . نمي دانم چه شد که به فکر رسيدم اين دعا را بخوانم . رسيدم به آن قسمت دعا که معنايش اين است :
«اي خدايي که وعده هايت راست و بندگانت را ياري مي کني.»
در دل گفتم :«حالا ديگر وقت آن است که بندگانت را ياري کني و آبي بفرستي.»
شايد يک دقيقه بيشتر نگذشته بود که رسيديم به صخره بزرگي. زير آن صخره ، آب زلال با شدت زيادي جريان داشت . باور نمي کردم . خودم را کشيدم به سوي آن. روي زمين دراز کشيدم و سرم را فرو کردم توي آب. آب خنک بود و دلپذير . گريه ام گرفته بود . تا آنجا که توانستم خوردم . شکمم باد کرده بود .
دوباره راه افتاديم و در طي مسير نماز خواندم و استراحت کرديم . آنقدر رفتيم و رفتيم که هوا تاريک شد . شب شده بود .
آن دو نفر آتش روشن کردند . در سرماي شب کوير ، هرم گرم دلپذير مي نمود . آينده مبهمي در پيش داشتم . نمي دانستم حتي به نيک شهر خواهيم رسيد يا نه ، چه برسد به اينکه براي نجات جان حميد دست به اقدامي بزنم . همه اش به فکر او بودم . حالا او چه مي کرد؟ آيا سالم بود ؟ آيا آن چهار نفر به قولشان وفا مي کردند و تا رسيدن پول به انتظار مي ماندند ؟ هزار هزار سؤال در ذهنم نقش بسته بود که براي هيچ کدامشان جوابي نداشتم .
صبح دوباره راه افتاديم . کوهي جلوي رويمان بود . آن دو مرتب به آن اشاره مي کردند . رفتيم تا به آنجا رسيديم . داخل يک غار کوچک يک ليف خرما پنهان کرده بودند . شروع به خوردن کرديم . دلم ضعف مي رفت .
راه افتاديم و جلوتر به يک جاده رسيديم . يکي شان گفت :
«اين جاده نيک شهر قصرقند است . سمت چپ به طرف نيک شهر مي رود . تو برو و کاري را که مي بايست انجام بده .»
آنان ماندند و من ابتداي مسير را شروع کردم به دويدن . توانايي چنداني نداشتم . نمي توانستم زياد بدوم . با ياد گفته هاي حميد افتادم:
«همين که به جاده نيک شهر رسيدي ، سريع حرکت کن . ممکن است اگر دير به مقصد برسي و نتوانيد مبادله را انجام دهيد، اينها مرا به کوهستانهاي اطراف ببرند.»
شروع کردم به دويدن و دوباره دعاي وحدت را خواندم . بايد زودتر مي رسيدم . نگران حال حميد بودم. هر دعايي را که به ذهنم مي رسيد، خواندم .
يکدفعه متوجه شدم که از روبه رو يک سياهي به طرفم مي آيد . دو نفر موتورسوار بودند . جلويشان را گرفتم . گفتم :
«برگرديد و مرا زودتر به نيک شهر برسانيد.»
آنها تعجب کرده بودند که يک نفر تک و تنها توي بيابان چه مي کند. داشتند مي رفتند قصرقند. اصرار کردم . راضي نمي شدند ولي آنقدر گفتم و التماس کردم که راضي شدند . گفتند:
«بنزين نداريم .»
بنزين کوپني بود . گفتم :
«شما مرا به مقصد برسانيد، هر چقدر بخواهيد بنزين به شما مي دهم .»
سوارم کردند و حرکت کرديم به طرف نيک شهر.
رسيديم به مقر سپاه . گفتم که به موتور سوار بنزين بدهند و راهي اش کنند. يکراست رفتم پيش مرادي؛ فرمانده سپاه نيک شهر. همه چيز را از سير تا پياز بازگو کردم . گفت :
«هر طور شده بايد به زاهدان خبر بدهيم ولي نيک شهر تنها يک مخابرات دارد و ما براي ارسال پيام بايد به آنجا برويم . صداي ما به راحتي توسط اپراتور شنيده مي شود . اگر بخواهيم مطلبي را بيان کنيم ، بومي ها مي فهمند قضيه از چه قرار است . بايد مطلب مان را به طور غير مستقيم انتقال دهيم .»
سپاه چابهار دو روز بود که از من و حميد خبر نداشت و نگران بودند . رفتيم به مخابرات . با زاهدان تماس گرفتيم و به طور غير مستقيم و رمزي گفتيم که چه اتفاقي افتاده است . گفتند:
«ما مي آييم سمت ايرانشهر، شما هم بياييد اينجا.»
حرکت کرديم . سوار ماشيني شدم که راننده اش بومي بود . ساعت دوازده شب رسيديم . دوستانم وقتي ديدند از نظر روحي شرايط مساعدي ندارم ، شروع کردند به شوخي کردن و خنداندن من . در آن لحظه تعجب کردم که چرا در اوج ناراحتي من آنها مي خندند . نمي دانستم که خنده شان براي من است . کبکائيان ، فرمانده سپاه سيستان و بلوچستان ، فرمانده ناحيه پاندارمري و جانثاري آمده بودند آنجا. ماجرا را کامل توضيح دادم و گفتم که آمده ام پانصد هزار تومان ببرم و دو روز است که از حميد جدا شده ام . گفتم :
«قرار است فرداي جدايي پول را برسانم به آنان . حميد هم گفته که بچه ها دست به حرکت تند نزنند و حتماً پانصد هزار تومان را فراهم کنند . گفت نگران پول نباشيد.»
آن سه مشغول جمع آوري پول شدند . يکي شان گفت :
«ما بيشتر از هشتاد هزار تومان نداريم . شما همين مقدار پول را ببر بده ، شايد به نحوي قضيه فيصله پيدا کند. »
«بعيد است قبول کنند.»
در جواب گفت :
«ما همين مقدار پول را داريم . مي خواهد بشود ، مي خواهد نشود.»
ناراحت شدم . گفتم :
«اين پول براي آزادي حميد است.»
در آن زمان حميد مشاور سياسي استانداري بودو از اين نظر موقعيت ممتازي دراستان داشت . طبيعي بود که براي آزادي يک شخصيت سياسي امنيتي تلاش زيادي صورت گيرد . به هر حال ، همان هشتاد هزار تومان بيشتر فراهم نشد . سپاه همين مقدار پول را در دسترس داشت . پول را دادند و گفتند:
«حميد را کجا نگه داشته اند؟»
از روي نقشه توضيح دادم و راه افتادم .
از جايي که آن دو نفر مرا رها کردند ، چند کوه را شناسايي کرده بودم . ساعت ملاقاتمان صبح بود . قبل از حرکت ، بچه ها اظهار نگراني مي کردند . مي گفتند اگر مسلح بروي بهتر است . در جواب گفتم :
«حميد گفته با حالت نظامي وارد منطقه نشوم .»
موقع حرکت ، مرادي يک نارنجک داد دستم گفت :
«حالا اين را همراه خودت ببر. بگذار هر طور که مي خواهد بشود. تو بالاخره بايد يک جوري از خودت دفاع کني.»
نارنجک را گرفتم و به راه افتادم . يک راننده بومي مرا رساند به محل ملاقات . رسيديم به آن چند کوهي که به خاطر سپرده بودم . به راننده گفتم بايستد . پياده شوم و گفتم :
«برو .»
متعجب نگاهم کرد . نمي دانست که چرا وسط بيابان پياده شده ام و مي گويم که بگردد. نگران حالم بود . مي ترسيد.
«من همين جا مي ايستم ، کار دارم .»
قبول نمي کرد برود . محلي که پياده شده بودم ، منطقه آلوده اي بود . بالاخره راضي اش کردم که برگردد. راه افتاد و برگشت . رفتم پشت يک تخته سنگ و خوب به اطراف نگاه کردم . مي خواستم ببينم آنها حميد را آورده اند يا نه . ده دقيقه اي صبر کردم . همه جا ساکت بود . نه ماشين توي جاده تردد مي کرد و نه پرنده اي در هوا پرواز . هيچ چيز را نمي ديدم . بايد به طريقي مي گفتم که من اينجا هستم و به سر قرار آمده ام . با صداي بلند شروع کردم به تکبير گفتن. صدايم توي کوهستان پيچيد. با زهم فرياد کشيدم . تنها پژواک صدايم در کوهستان با من همنوايي مي کردند . نگران شده بودم . به اين فکر افتادم احتمالاً حميد را کشته اند که به سر قرار نيامده اند . نارنجک را محکم توي دستم فشردم . بايد تصميمي مي گرفتم.
نيم ساعتي گذشت تا اينکه از پشت يک صخره فريادي شنيدم .يکي روي آن ايستاده بود و مرا صدا مي زد. رنگ لباسش با رنگ لباس دوشنبه يکي بود . فرياد کشيدم :
«دوشنبه ! تويي؟»
از آن فاصله نمي توانستم چهره اش را خوب ببينم . صدايش آمد:
«بله»
«دوست من کجاست؟»
«همان جا بايست تا بيايد .»
«کي؟»
«صبر داشته باش.»
منتظر شدم . يک ساعت گذشت . خبري نشد . پس از دو ساعت هم خبري از حميد نشد . به اين فکر افتادم که احتمالاً هر چه منتظر بايستم ، حميد را نخواهند آورد و تصميم گرفته اند پول را از من بگيرند وفرار کنند. نمي دانستم آيا بچه هاي سپاه نيک شهر مرا تعقيب کرده اند و دورا دور مواظبم هستند يا نه . يکدفعه نگاهم توي جاده به يک ماشين افتاد که درحرکت بود . راننده اش از بچه هاي سپاه نيک شهر بود. خودم را پشت يک صخره پنهان کردم . حميد گفته بود دست به عمل نظامي نزنيد. نمي خواستم مرا ببيند . آن ماشين چند بار رفت و آمد.
ديگر مطمئن شده بودم که اشرار فکر شومي در سر دارند و نمي خواهند حميد را تحويل دهند . بايد کاري مي کردم . رفتم روي صخره اي ايستادم و چفيه ام را بالاي سر چرخاندم .بچه هاي سپاه مرا ديدند و اشاره کردند کمي دورتر پنهان شده اند. در همين لحظه تيراندازي آغاز شد . يک ربعي تير اندازي شان طول کشيد. دست بردم طرف نارنجکي که مرادي به من داده بود . آن را پيدا نکردم . احتمالاً در آن رفت و آمد ها افتاده بود.
اشرار فرار کردند . همه اميد ما قطع شد . ديگر هيچ تماسي با حميد نداشتيم . به اجبار برگشتيم به نيک شهر.
با محسن مقدس زاده و رضا محمدي به گفتگو نشستيم و نتيجه گرفتيم که بايد از طريق نفوذي هايمان اقدام کنيم .همچنين چند نفر از بزرگان محلي بودند که مي توانستيم از آنان کمک بگيريم .
ابتدا تحقيق کرديم و متوجه شديم که منطقه تحت نفوذ فردي به نام عيسي خان مبارکي است . او فرد شروري بود که با سلطنت طلبان به خصوص بختيار و سرويس اطلاعاتي عراق رابطه داشت و دست به چند مورد آتش سوزي ، کشت و کشتار و آدم ربايي زده بود. رفتيم به سراغش. شب هنگام به در خانه اش رسيديم. در زديم . مستخدمش در را باز کرد . گفتيم عيسي خان را مي خواهيم.
«نيست .»
فرد ديگري به نام بهرام خان شيراني در منطقه بود . چاره اي نداشتيم . بايد به سراغ او مي رفتيم . فرداي آن روز رفتيم به منطقه اي که تحت تسلط و نفوذ او بود . وارد خانه اش شديم . با فردي روبه رو شديم که لباس شيکي به تن داشت . در بين بلوچها کنتر کسي به آن شيکي و مرتبي ديده مي شد . در دل گفتم که او حتماً بهرام خان است .پرسيدم :
«شما چه نسبتي با خان داريد ؟»
«نوکر خان هستم !»
تعجب کردم . باور نمي کردم که او با آن سر و وضع نوکر خان باشد .
«با بهرام خان کار داشتيم .»
«رفته پاکستان.»
آب پاکي روي دستمان ريخت . ديگر به هيچ يک از بزرگان منطقه دسترسي نداشتيم . تنها چاره مان اميد به خدا بود . دوباره در دل شروع به خواندن دعاي وحدت کردم!
اما از آن سوي ماجرا بشنويد. همان دو نفر اشرار که مرا تا سر جاده آورده بودند، مي آيند سر قرار. تصميم شان اين بود که آن دو نفر ساعت نه صبح به محل قرار بيايند و ديگران حميد را دو ساعت ديرتر به آنجا برسانند.در واقع قصدشان بازرسي منطقه توسط آن دو نفر بوده است تا کلکي در کار مانباشد.
در آن مدتي که مرتب مي گفتند همان جا بايست ، حميد الان مي آيد،داشته اند منطقه را بررسي مي کردند.
تردد بچه هاي سپاه نيک شهر آنان را نگران مي کند و با شروع تيراندازي فرار مي کنند و ملحق مي شوند به گروه خودشان . مي گويند کمال رفته و انقلابي ها را آورده است . رئيس شان عصباني مي شود و به حميد پرخاش مي کند چرا دوستت رفته و برخلاف قرارمان انقلابي ها را آورده است و اگر يک هليکوپتر بالاي سرمان بيايد ، تو را به رگبار مي بندم و مي کشم . حميد مي گويد :
«اين کار او نيست . اينجا محل گشت سپاه نيک شهر است . آنها خودشان اقدام کرده اند و ربطي به ما ندارد.»
رئيس شان قانع نمي شود . در همين حين هليکوپتر فرماندهي ناحيه ژاندارمري از بالاي سرشان عبور مي کند . صداي هليکوپتر باعث نگراني اشرار مي شود و رئيس شان اسلحه اش را آماده مي کند تا حميد را به شهادت برساند . حميد تا اين قضيه را مي بيند ، مي گويد:
«يک کم صبر کن . هنوز که اتفاقي نيفتاده ، يک هليکوپتر است که دارد رد مي شود .»
رئيس اشرار مي گويد:
«نه ! اين همان هليکوپتري است که تو درباره اش صحبت مي کردي. دوستت رفته و آن را آورده است.»
هر چه حميد مي گويد ، آنان قبول نمي کنند. حميد بعدها مي گفت:
«من آنجا متوسل به حضرت فاطمه زهرا شدم .»
آماده اجراي حکم اعدام شده بودند که يکي شان مي گويد:
«دست نگه داريد ، دو نفر دارند به اين طرف مي آيند.»
با دوربين نگاه مي کنند. به ناچار مي ايستند تا آنها از راه برسند .نزديکتر مي شوند ، مي بينند بلوچ هستند . حميد گفت :
«به خودم گفتم از خدا چي مي خواستم و چه پيش آمد . از خدا طلب گشايش کردم و حالا دو نفر هم به جمعشان اضافه شد!»
مي بيند همه شان به يک نفر که از نظر سني از ديگران بزرگتر است ، احترام مي گذارند. همان فرد مسن مي پرسد:
«قضيه از چه قرار است ؟»
مي گويند:
«دو نفر را اسير گرفتيم . يکي شان رفته پول بياورد ، انقلابي ها را آورده . هليکوپتر هم فرستاده بالاي سرمان و حالا تحت تعقيب هستيم. بايد او را بکشيم .»
«بايستيد تا با او صحبت بکنم ببينم چطور آدمي است .»
حميد منتظر چنين فرصتي بوده است .شروع به صحبت مي کند ؛ از مردم بلوچستان مي گويد و رسم ورسوم آنان و مهمان نوازي شان . او هم تحت تأثير قرار مي گيرد و بلافاصله رو مي کند به سر دسته اشرار و مي گويد :
« اين آقا را آزاد کن برود .»
«چرا؟»
«اين آدم خوبي است. با اين اخلاقش بايد بلوچ باشد !»
سر دسته اشرار قبول نمي کند او را آزاد کنند. حميد از بحث بين آن دو استفاده مي کند و مي رود سر وقت ديگر گروگانگيران و با آنها صحبت مي کند . مي گويد ما همه برادريم و يک دين و يک مذهب داريم و توي يک کشور زندگي مي کنيم و...
چنان صحبت مي کند که آنها هم مي روند سر وقت سر دسته اشرار و اصرار مي کنند حميد آزاد شود . قبول نمي کند . در اين موقع آن مرد مسن که تازه از راه رسيده بود ، رو مي کند طرف رئيس گروگانگيران و مي گويد :
«پس اين اسلحه مرا بگير و او را آزاد کن .»
در بلوچستان ، داشتن سلاح نشانه عزت و اعتبار است .اگر کسي سلاح نداشته باشد ، انگار چيز مهمي کم دارد . اينکه يک نفر حاضر شود سلاح خودش را بدهد ، نشانه آن است که از مهمترين چيز در زندگي اش گذشته است . سردسته اشرار تا اين صحنه را مي بيند، متعجب نگاه آنان مي کند. ديگران هم به تبعيت اسلحه شان را دراز مي کنند طرف او و مي گويند :
«ما هم اسلحه هايمان را مي دهيم تا او آزاد شود.»
يکدفعه چشمان سر دسته اشرار پر اشک مي شود و بغض کنان مي گويد:
«من هم از او خوشم آمده . نمي خواهم اذيتش کنم . من فقط نگران رفيقش هستم که هليکوپتر و انقلابي ها را آورده تا ما را تعقيب کنند.»
حميد وقتي متوجه نگراني او مي شود ، مي گويد :
«مطمئن باش هيچ کس دنبال شما نيست .»
سپس خودش را معرفي مي کند و مي گويد :
«من حميد قلنبر،پاسدار انقلاب و مشاور سياسي استاندار هستم . من قدرت تام الاختيار دارم به اشرار منطقه تأمين بدهم . اگر هم به صحبتهايم اطمينان نداريد ، کسي را بفرستيد و بپرسيد که حميد قلنبر کيست ؟»
قانع مي شوند و شروع مي کنند به گفتگوي دوستانه با او . مي گويند:
«اگر قرار باشد ما از اين شغل بگذريم ، ديگر منبع درآمدي نداريم .»
حميد مي گويد :
«برايتان شغل فراهم مي کنم . مي برمتان سر کار و مطمئن باشيد وضع زندگي تان خوب خواهد شد .»
قرار مي گذارد که پس از آزادي باز هم آنان را ببيند . آنان مي پرسند :
«حاضري فردا دوباره برگردي پيش ما ؟»
لینک کپی شد
نظر شما
