از نگاه همرزمان

کد خبر: ۱۱۸۸۶۷
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۳ - 10August 2008
همه كارها به خاطر اين بود كه نيروهاي نظامي و دولتي بتوانند در شهر تردد كنند. منطقه نا امن بود . وقتي رسيديم ، در گفتگو با مسئولين و مديران ديديم كه بسياري شان معتقدند ديگر نمي شود اوضاع را به حال عادي بازگرداند .
حميد گفت :
«همه كارمندان دولتي را جمع كنيد . ميخواهم برايشان صحبت كنم .»
همه آمدند. روحيه شان در هم شكسته بود . تقريباً تمام شهر در دست افراد ضد انقلاب ، اشرار و قاچاقچيان بود . يكي يكي آمدند و دور تا دور مسجد نشستند . حميد هم آمد . جلوي روي همه ايستاد و شروع كرد به سخنراني . هنوز كه هنوز است فريادش توي گوشم هست .پرسيد كه چرا اين چنين در هم شكسته هستند و مگر انقلاب نكرده ايم كه از زير يوغ ستمگري و ظلم رهايي يابيم ؟
گفت و گفت و ديدم كه سرها بالا آمد. چهرهها عوض شده بود . حميد گفت :
«برگرديد سركارهايتان . با اقتدار باشيد و بدانيد كه اين انقلاب ، انقلاب رهايي از زير يوغ تمام بندهاست . برويد و خدمتگزار مردم بلوچ باشيد.»
پس از آن صحبت آتشين ، همه رفتند سر كارهايشان .
ساعتي بعد رفتيم تا ببينيم اين سخنراني چه تغييري در چهره شهر به وجود آورده است . باوركردني نبود . قبل از آن ، چون مأمورين دولتي و سازمانها و نهادها منفعل عمل ميكردند ، ضد انقلاب و اشرار بر فشار خود ميافزودند ولي وقتي مأمورين دولتي با سينه جلو داده و گردن برافراشته در شهر قدم گذاشتند ، آنان مجبور به عقب نشيني شدند.
حميد در برخورد با سران گروهها نيز قدرتمندانه عمل ميكرد. او با مولوي عبدالعزيز نيز رابطه بسياري داشت و در بحثهايي كه با هم داشتند،ايشان حميد را به عنوان يك عنصر فكري قبول كرده بود .
يك بار حميد در استان نبود . تماس گرفت و پرسيد:
«شنيده ام مولوي در سخنراني خود طوري صحبت كرده كه بعضي ها آن را دال بر تأئيد موضعگيري عربستان عليه ايران دانسته اند؟»
«بله!»
«مطلبي را كه ميگويم بنويس و آن را عيناًبه ايشان منتقل كن .»
تمام گفته ايش را ادله قرآني همراه بود . گفت :
«بنويس در قرآن داريم ؛كساني كه ايمان ندارند و كساني كه مشرك هستند نبايد پشتشان به كفار گرم باشد . ما مسلمانان بايد حرف خودمان را بزنيم .»
همان روز گفتهاش را به مولوي عبدالعزيز منتقل كردم و تأثير خوبي هم داشت .
حميد درباره سالمسازي و امنيت منطقه طرحهاي مختلفي داشت . او ميگفت:
«بايد كساني راكه محور قدرت هستند ، سرجايشان نشاند و اجازه تحريك عليه مصالح نظام را به آنان نداد.»
او روش جديدي را به همره خود به استان آورد. مرتب با سران و خوانين بحث و گفتگو ميكرد . يكي از آنان محمد خان مير لاشاري بود . حميد با ايرانشهر رفت و قرار شد به ملاقات او برود . وقتي برگشت ديدم خوشحال و سر حال است . گقت :
«بلند شو برويم !»
با هم به استخر رفتيم . در راه پرسيدم :
«نتيجه ملاقات چه شد ؟ خوب بود؟»
«وقتي رسيدم احساس كردم كه بايد عزت اسلام را پياده كنم . غرور و تكبري كه يك فرد مسلمان بايد در برابر شخصيتي كه در مقابل نظام ايستاده نشان دهد، نشان دادم .»
پرسيدم:
«چه كاري كردي؟»
«ديدم محمد خان با غرور نشسته و منتظر صحبت من است . من هم سينه سپر كردم و روبه رويش نشستم و نگاه به آسمان كردم . او ميخواست من چيزي بگويم ولي هيچ يز نگفتم. بيشتر از نيم ساعت فقط آسمان را نگاه كردم . ميخواستيم همديگر را از رو ببريم . رقيب كه اين چنين ديد،چهار زانو نشست و شروع به صحبت كرد .من هم سه ربع يك ساعت رجز خواندم . از قدرت خودمان گفتم و قدرت سلاحمان و اينكه چطور انقلاب كرديم . گفتم شما در برابر قدرت ملت هيچ هستيد...»
حميد آن روز محمد خان را شكست داد زيرا پيروزي تنها در برتري نظامي نيست . حميد با قدرت فكر و ايمانش پشت او را برخاك ماليد .
او در ابعاد مختلف اخلاقي معلوم خوب ما بود . درسهايي كه گاه فكر ميكنم تا پايان عمر از شخص ديگري نخواهم آموخت . يك روز گفتم :
«ميخواهم با شما صحبت كنم .»
«باشه، بگو .»
«در بعضي از عملكردهاي شما اشتباه ميبينم .»
اين را كه گفتم ، دستم را گرفت و نشاندم روزي زمين و گفت :
«هر چه ديدي بگو ؛ از سير تا پياز.»
شروع به صحبت كرديم . هرچه در دل داشتم واگفتم و او شروع به صحبت كرد . چيزهايي گفت كه به آنها توجهاي نكرده بودم . او آن روز دنياي ديگري را نشانم داد .
حميد با آقايان جعفر سبحاني و صديقي رفاقت صميمانهاي داشت . گاه مي گفت :
«كاش به جاي بحثهاي بي مورد و قيل و قال زمانه ميتوانستم با اينان كه عالم به فقه هستند مينشستم و گفتگو ميكردم.»
در آخرين سفرمان به تهران ، متوجه اختلاف بين بعضي ازمسئولين نظام شديم . حميد تا اين را شنيد ،گفت :
«اگر ما منسجم باشيم زمينه ظهور حضرت صاحب الزمان پيش ميآيد ولي الان اختلاف ميبينم . اين جداييها چيزي نيست جز خواهش نفساني .اگر اينان دچار اختلاف شوند ، وضعيت خطرناكي پيش ميآيد . انقلاب احتياج به وحدت كلمه دارد .»
حميد ميگفت :
«كسي كه شهادتين را بر زبان آورد ، ولايت ائمه اطهار را قبول داردو معتقد به ولايت همه جانبه امام زمان است ، نبايد با ديگر همفكران اختلاف داشته باشد . بايد متحد شد براي انجام كار و پيشرفت امور اسلام و مسلمين ...»
آن روز حميد با بغض حرف ميزد. سپس يا علي گويان برخاست و گفت :
«من احتياج به نماز دارم . من بايد نماز بخوانم.»
حميد يك بهشتي كوچك بود . او مدير، مدبر و قاطع بود. صراحت لهجه داشت و انتقاد پذير بود. شهيد بهشتي عمر پنجاه سالهاش را صرف كسب فضايل كرده بود ولي حميد به هنگام شهادت تنها بيست و يك سال داشت .در سال 1360 به پايگاه ايرانشهر آمد. مردم جمع شدند و او جلوي روي آنان قرار گرفت و شروع به صحبت كرد . از عظمت خداوند گفت و اشك ريخت . يك ساعت از بزرگي و جلال و جبروت خداوند سخن گفت و مانند طفلي مادر از دست داده گريست .
ماجراي ديگري را بازگويم كه در گفتنش ترديد دارم. پرسيدم:
«حميد! چطور با اين سن كم، سوادت خوب است و سابقه مبارزاتي خوبي هم داري؟!»
اين پرسشي بود كه ذهنم را مشغول داشته بود . اول جوابي نداد ولي وقتي اصرار كردم ، گفت :
«بعضي ها براي وصل شدن به ذات حق راه طولاني را ميروند ولي من راه كوتاه را انتخاب كردم كه همان توسل به ائمه اطهار است .»
يك بار ديگر ديدم كه احاديث ائمه را از روي كتاب ميخواند و ترجمه مي كرد . با تعجب نگاه به كتاب انداختم . در زير احاديث ، ترجمه آن نوشته نشده بود . ميدانستم دل خوشي از دستور زبان عربي ندارد و بارها از آن ناليده بود! پرسيدم :
«حميد !زبان عربي را كي ياد گرفتي ؟!»
گفت :
«داستان طولاني است . يك روز در حرم حضرت معصومه نشسته بودم . يك كتاب توي دستم بود كه موضوعش احاديث ائمه در باب عرفان بود . با خودم گفتم چقدر خوب ميشد ميتوانستم احاديث ائمه را كه به عربي است ميخواندم و معنايش را هم متوجه ميشدم . توي اين فكر بودم كه كتاب را باز كردم . برايم تعجب آور بود . مي توانستم كلام معصومين را بخوانم و معنايش را دريابم . از خوشحالي در دلم افتاد كه حميد ! تو هم به زبان عربي آشنا بودي و خودت نميدانستي !؟»
دوباره نگاه به كتاب كردم . نميتوانستم كلام ائمه را معنا كنم. فهميدم آن چيزي كه از ذهنم گذشت ، كلام شيطاني بود . از خداوند طلب استغفار كردم . نماز خواندم و گريستم . دوباره كه لاي كتاب را باز كردم ، سخنان امام صادق را در دل معنا كردم . باز پيش خود گفتم شايد بار قبل فراموشي به من دست داده است كه نتوانستم كلام را معنا كنم . دوباره شيطان دروني ام نگذاشت كلام حق را معنا كنم . استغفار كردم و به التماس افتادم و از خداوند طلب عفو و بخشش كردم . پس از آن،نميتوانم ادعا كنم كه عربي بلد هستم ولي هر چه از كلام ائمه ميخوانم ، ميتوانم در دل معنا كنم .»
سواد حميد بيشتر از سنش بود . اين جمله معروفي است از امام درباره شهيد رجايي. اين گفته در مورد مورد حميد هم صادق است . در آن روزها ، دكتر محمدي استاندار سيستان و بلوچستان بود . او بدون مشورت با حميد هيچ كار عمده سياسي در استان انجام نمي داد و اين براي يك جوان بيست و يك ساله بزرگترين افتخار است .
در زمان فاجعه هفتم تير ، مسئول اطلاعات منطقه ششم سپاه پاسداران بود .روز ششم تير ماه به ايرانشهر آمد . در آن زمان ، ايرانشهرمركز شرارت و پايگاه گروهكهاي ضد انقلاب و قاچاقچي ها به شمار ميرفت . وقتي رسيد ،گفت :
«بيا سوابق را بررسي كنيم »
پرونده سوابق گروهكها و فعاليتهايشان را آوردم .پرسيد:
«پيشنهاد تو چيست ؟»
«نظرم اين است كه همه شان را دستگير كنيم .»
« نه! صبر كن تا كار اطلاعاتي بيشتري بكنيم و مدارك كامل شود . اول بايد ارتباط هايشان را كشف كنيم و سپس همشان را دستگير كنيم .»
آن شب ، تا دير وقت نشست و پروندهها را مطالعه كرد . تا ساعت دو و سه نيمه شب نشستيم و پس از آن خوابيديم . نماز صبح را كه خواند ، باز هم دراز كشيد . من هم خوابيدم . در خواب و بيداري بودكه كه صداي باز شدن در را شنيدم . يكي از همكاران بود . گريه مي كرد . با تعجب نيم خيز شدم .پرسيد:
«خبر را شنيدي؟»
گفتم :
«نه!»
« دفتر حزب جمهوري اسلامي را منفجر كردند . يك عده هم شهيد شدند .»
حميد تا اين خبر را شنيد ، برخاست .پرسيد :
«بهشتي هم در بين شان بوده ؟»
همكارمان گفت :
«يك دفعه گفتند هست ، يك دفعه هم چيزي نگفتند.»
راديو را آورديم . نيم ساعتي مارش عزا زد و قرآن خواند . ساعت هفت و هشت بود كه اعلام كرد بهشتي هم جزءشهيدان افنجار حزب جمهوري اسلامي است. حميد تا خبر را شنيد ضجه اي كشيد و غش كرد . دويديم آب آورديم و به صورتش زديم تا به هوش آمد. نيم ساعت تمام زار زار گريست . بعد هم رفت صورتش را شست ، وضو گرفت و آمد . پس از آن دستور دستگيري ضد انقلاب را در تمام استان صادر كرد .
حميد سعي ميكرد حساب مردم را از اشرلر جدا كند . او گروهها را تقسيم بندي ميكرد و ميگفت :
«بعضيها انگيزه سياسي دارند ، بعضي مادي و برخي هم به دليل درگيري هاي قبيلهاي فراري شدهاند.»
او با هر دسته به يك صورت صحبت ميكردو بدين طريق بسياري را به دامان اسلام بازگرداند. كساني كه حق الناس برگردنشان بود و خوني ريخته بودند ، وادار ميكرد از ولي دم رضايت بگيرند. او به عنوان يك عضو سپاه داراي افكار نظامي صرف نبود ،بلكه با افكار سياسي و تاكتيكهاي ويژه عمل ميكرد.
جذابيت او همه را تحت الشعاع خود قرار داده بود . يادم ميآيد تعدادي از خوانين و اشرار ميخواستند تأمين بگيرند . نامه بايد از سوي رئيس قوه قضائيه امضاءميشد. وقتي آنان در جريان قرار گرفتند ، همهشان يكصدا گفتند:
«نه ! آقاي قلنبر بايد نامهمان را امضاءكند . اگر شما ميگوييد زير نامه امضاي رئيس باشد ، قبول ولي آقاي قلنبر هم روي يك تكه كاغذ بنويسد و حرف آقاي رئيس را تأييد كند . آن وقت همه چيز قبول !»
حميد قلنبر جواني بود برومند ، رشيد و داراي افكار بلند و همت عالي . انقلاب كه پيروز شد ، كمتر همت بست و به ديار سيستان و بلوچستان هجرت كرد تا به ياري مظلومين و محرومين و مستضعفين بشتابد . چهره سراسر از طمأنينه و اطمينان او باعث شد تا شماري ديگري از جوانان انقلابي به دورش جمع شوند .
حميد نمونه يك زاهد شب و شير ميدان نبرد بود . روزي كه در زاهدان سخنراني ميكرد ، نميتوانست هق هق گريه هايش را پنهان كند. وقتي از اميرمؤمنان سخن ميگفت ، ديدم كسي كه در ميدان رزم آنگونه ميخروشيد ،چگونه ميگريد و زار ميزند.
اگر مي شنيد كه در منطقهاي به مردم ظلم شده ، بي محابا به ميدان ميشتافت . يك بار ديدم كه سرش را تراشيد و رفت به ياري مردمي كه اشرار بر سرشان مسلط شده بودند . اين در حالي است كه همين روحيه خشن و مردانه ، بسياري از شبها در زير نخلستانها زار زار ميگريست . هنوز هم گفتهاش در گوشم طنين ميافكند.
«انسان نبايد از مكر شيطان غافل شود . نبايد هيچ منبعي خير وبركتي را به خود نسبت دهد و بايد همه را از جانب خداوند بداند .»
مدتي كه از آمدنش به استان سيستان و بلوچستان گذشت ، گفت :
«الان گروهكهاي چپ تبليغات ميكنند و ميخواهند سخنانشان را به نحوي القاءكنند كه ما وارد جنگ ناخواسته با خوانين بشويم . آن موقع منطقه نا امن ميشود و مسلماً اين نا امني به ضرر نظام است و بيشترين سود را همين گروهها ميبرند.»
وقتي توضيح بيشتر خواستيم ،ادامه داد:
«در گذشته خوانين به عنوان عوامل رژيم شاهنشاهي عمل ميكردند. آنها از بعد فرهنگي رئيس قبيله هستند. از طرفي وجودشان نامشروع است و از طرف ديگر نميتوان به طور مستقيم با آنها درگير شويم . ما بايد مذاكره كنيم و آنها را تحت شرايطي قرار دهيم كه ديگر در ميان مردم جايي نداشته باشند . اگر حالا با آنها روبه رو شويم ،چون داراي پايگاههاي اجتماعي هستند ، مردم را رو به رويمان قرار ميدهند . در حقيقت ، همان كساني كه ما به خاطرشان جانمان را به خطر مياندازيم ، جلويمان در ميآيند . بايد اين فرصت را از آنها بگيريم و ماهيت شان را در بين مردم روشن كنيم . وقتي مردم از خوانين جدا شدند ، پس از آن ميتوان طرحهاي مبارزه مستقيم را اجرا كرد .»
با همين تحليل شروع به كار كرد . البته در آن روزها مذاكره با خانها كار سخت و دشواري بود .آنان به هنگام مذاكره احتياط را از دست نميدادند و مناطقي را انتخاب مي كردند كه تحت تسلط خودشان باشد . كسيکه كه ميخواست براي مذاكره برود ، بايد شهامت و شجاعت به خطر انداختن جانش را داشت و حميد هميشه در اين راه پيش قدم بود .
در يكي دو مورد از مذاكرات خواستم همراهش بروم . قبول كرد . نحوةبرخورد او جالب بود . آن روز در راه رفتن به استخر چيزهايي تعريف كرد ولي تا وقتي به چشم خود نديدم ، باورد نكردم . در يك طرف خان مقتدري بود كه سالها بر مردم حكومت كرده بود و در سوي ديگر جوان بيست ، بيست و دو ساله اي كه نماينده انقلاب بود . آن هم در موقعي كه انقلاب ، ثبات لازم را پيدا نكرده بود ، كردستان نا امن بود و هزار مشكل ديگر كه در روحيه طرفهاي مذاكره كننده تأثير بسياري داشت .
رسيديم به محل مذاكره . يك خان شصت هفتاد ساله قوي هيكل رو به رويمان بود . حميد قبلاً گفته بود :
«در آنجا نبايد ابتدا ما سر صحبت را باز كنيم . اگر ما شروع كنيم ، معنايش اين است كه خواهان مذاكره هستيم . بايد اول آنها شروع به صحبت كنند و در خواستهايشان را بيان كنند.»
حميد با او دست داد و رو به روي هم نشستند اما هيچ كدام چيزي نگفتند . ما كه دور تا دور جلسه نشسته بوديم ، نگاه به آنها داشتيم و جيك نميزديم . نيم ساعت به همين منوال طي شد .جنگ پنهاني در ميان بود و برنده آن ، برنده نهايي اين مذاكره بود . نگاه به لبهاي دوخته شده خان داشتم كه به يكباره از هم باز شد و شروع به صحبت كرد .گفت :
«برادر حميد ! ما از عشاير هستيم. شنيديم كه شما هم از عشاير هستيد . به همين خاطر احساس مي كنيم كه دلسوز ما هستي ...»
ميخواست حساب حميد قلنبر را از حساب نظام جمهوري اسلامي جدا كند . اولين تير تركش خان رها شد . همه منتظر بوديم تا جواب حميد را بشنويم .گفت:
«من ،حميد قلنبر،نماينده نظامي جمهوري اسلامي هستم . افتخار هم ميكنم كه از خانواده عشاير هستم ولي الان به عنوان نماينده يك انقلاب رو به روي شما قرار گرفتم ...»
حميد در مقابل دوستان خدا نرمش و ملايمت داشت و در برابر دشمنان انقلاب سرسخت و مقاوم بود . روزهايي را داشتيم كه در چهار راه رسولي شهر زاهدان ، گروهكها و قاچاقچيان آزادانه اسلحه خريد و فروش ميكردند. اگر فردي سلاح ميخريد، همان جا فشنگ گذاري ميكرد و براي امتحان رو به آسمان ماشه را ميچكاند . نرخ سلاحها هم مشخص بود .
در چنين اوضاعي، گروهكها قصد راهپيمايي داشتند . قصد داشتند به طرف مقر سپاه حركت كنند. آن روز حميد با لباس شخصي و با دمپايي راه افتاد طرف چهار راه . هر چه كرديم تا نگذاريم برود ، گفت :
«من بايد خودم برويم و ببينم چه خبر است .»
اطمينان داشت كه ديگران بروند و غائله تازه اي به پا نكنند. رفت .منتظرش مانديم . برگشت و چند نفر را برداشت و دوباره به راه افتاد . رفتند تا رو به روي مهمانسراي ژاندارمري. در آن موقع صف تظاهر كنندگان به سر خيابان رسيده بود . برگشت . جمعيت هر لحظه نزديكتر ميشد. حميد سه نفر را فرستاد روي پشت بام و تأكيد كرد دست به اقدامي نزنند مگر اينكه دستور بدهد .رفت رو به روي جمعيت ايستاد. عدهاي مردم را تحريك ميكردند كه با زور وارد شوند. حميد گفت :
«اينجا پايگاه سپاه پاسداران است . سپاه متعلق به خود شماست ، هر كس مي خواهد ، بيايد داخل .»
گفت كه در را باز كنند و خودش ايستاد كنار . تعارف كرد :
«بفرماييد تو !»
عده اي از مردم برگشتند رفتند و فقط تعدادي از تحريك كنندگان با شعار دادن و كف زدن داخل شدند. توي محوطه پر شد از جمعيت ، حميد گفت :
«بنشينيد روي زمين . هر كس ديگر هم مي خواهد ، بيايد تو.»
تنها عاملين اصلي تحريك مردم ماندند .چند دختر هم بين شان حضور داشت . حميد گفت :
«دختر خانمها ازصف جمعيت جدا شوند و بروند آن طرف. آنها نامحرم هستند.»
سپس شروع كرد به صحبت . شايد پنج شش دقيقه حرف زد. تمام كساني كه وسط حياط نشسته بودند ، تنها دو سه نفر ماندند . حميد باز با آنان صحبت كرد ، از مشكلات كشور گفت و اميد به آينده داد . آنها باز هم سر و صدا كردند . حميد گفت :
«اين چند نفر عامل اصلي هستند . همهشان را دستگير كنيد .»
دو سه روز گذشت . يك روز از زندان پيغام آمد كه دستگير شدگان ميگويند حاضر به هرگونه همكاري هستيم؛ اشتباه كرده ايم و ... حميد با اين حركت ، نقشه ضد انقلاب و گروهكها را نقش بر آب كرد .
بگذاريد از حادثه ديگري بگويم كه اگر حميد نبود ، چه بسا ضد انقلاب منطقه را به آشوب ميكشيد.
يكي از اعضاي دولت موقت مهندس بازرگان براي سركشي به استان آمده بود . در خلال برنامه بازديد ، ناخودآگاه جريانات ديگري نيز پيش آمده بود . عدهاي از مردم در عيدگاه تجمع كرده بودند . اين بازديد همزمان با عيد سعيد فطر بود . مردم اهل سنت هر سال نماز عيد را در اين محل ، عيدگاه، برگزار مي كردند .
مرتب خبر ميرسيد كه گروهكها در حال سازماندهي مردم هستند . حميد به اتفاق دو نفر ديگر به محل تجمع مردم رفت . عدهاي از افراد خود فروخته و مسلح در اطراف عيدگاه ايستاده بودند. حميد برگشت و گفت :
«بايد يك فكري بكنيم و گرنه اوضاع از دستمان خارج ميشود .»
جلسه فوري در استانداري تشكيل شد. بحث شد و مذاكرات به نتيجه مشخصي نرسيد.
حميد ازجلسه بيرون آمد. جلوي در ، اتاقك مركز تلفن بود . رفت وضو گرفت و آمد توي آن اتاق . يكي زيرانداز انداخت و حميد گفت :
«نمي خواهد.»
نمازش را خواند و برخاست . فرمانده منطقه را صدا زد و گفت :
«بايد بنشينيم و تصميم بگيريم .»
نتيجه آن شد كه عدهاي از نيروهاي سپاه به طور مخفيانه در اطراف عيدگاه پخش شوند تا اگر گروههاي مسلح دست به اقدامي زدند ، بتوانند جلويشان را بگيرند . حميد گفت :
«مهمتر از همه حفظ جان مولوي عبدالعزيز است . اينها مي خواهند به ايشان آسيب برسانند و منطقه را به آشوب بكشند.»
برخاست . دو سه نفر از روحانيون اهل سنت را كه با او ارتباط داشتند برداشت ، توجيه شان كرد و گفت :
«مولوي عبدالعزيز كه ميخواهد داخل شود ، اطرافش را داشته باشيد . حواستان باشد !نماز كه تمام شد ، بلافاصله او را از محل خارج كنيد. »
نماز تمام شد.آدم هاي مسلح سر برآوردند .آن چند نفر كه دور مولوي را گرفته بوند ، دست به دست كردند . وضعيت خطرناكي بود . حميد رفت جلو و مولوي عبدالعزيز را هل داد و كشاندش توي ماشين تند از محل خارج شدند .سپس برگشت به منطقه و همه افراد مسلح را دستگير كرد . بدين ترتيب ، با اين كار آتش غائله ديگري را خاموش كرد .
او با همين روش توانست حاكميت نظام را در استان تثبيت كند. نميدانم اگر حميد در سيستان و بلوچستان هجرت نميكرد ، چه اتفاقات نا خوشايندي كه روي مي داد .
حميد موهبت الهي اين انقلاب بود .

مهدي امينيان
محسن مقدس زاده
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین