از نگاه دوستان
رفت پاي تخته . معلوم نشست روي صندلي خودش و از روي عينك نگاهي كرد و بيمقدمه پرسيد:
«زرد پي آژيل در كجاي بدن قرار دارد ؟»
نمي دانست.من من كنان نگاه به معلم كرد و سپس برگشت طرف ما . براي يك لحظه چشمانمان به هم دوخته شد. زود دست بردم طرف ساق پا و با اشاره محل زردپي را نشانش دادم . جواب معلم را داد و بايك آفرين نشست سرجايش. همان وقت بود كه برگشت ، لبخندي زد و به نشانه تشكر سرش را تكان داد .
زنگ را كه زدند، برخاست و آمد طرفم . داشتم كتابهايم را جمع مي كردم . باز هم تشكر كرد .سپس دستش را دراز كرد و گفت :
«قلنبر هستم ، حميد قلنبر!»
اين آغاز آشنايي من و او بود .
بعد از آن بيشتر همديگر را مي ديديم و باهم دوست شديم . دانش آموزان دبيرستان خوارزمي بيشتر از يك طبقه خاص جامعه بودند . افرادي متمول و پولدار . اما قانوني وجود داشت مبني بر اينكه دانش آموزان مستعد و درس خوان نيز مي توانستند به آنان راه يابند. افرادي مثل من و او نيز بدين طريق به دبيرستان راه يافته بوديم .
مشخصه بارز حميد تيزهوشي او بود. در همان چند روز اول آشنايي فهميدم او دانش آموزي نيست كه سرش هميشه توي كتاب باشد .با كمترين مطالعه جزءشاگران خوب كلاس بود و هميشه در كلاس ، درس را خوب ميفهميد.
نكته ديگري كه نگاه همه را به سوي حميد جلب كرده بود ، جاذبه و دافعه اش بود . تمام صحبتش نيز بر سر همين موضوع بود . حتي يك بار در كلاس به اين موضوع پرداخت و با استفاده ازكتابها و گفته هاي شهيد مرتضي مطهري – كه در آن موقع در بين مردم ناشناخته بود – مباني آن را مورد بحث قرار داد .
درعيد نوروز همان سال كارت تبريك جالبي درست كرد . براي بعضي ها نوشت : «من به حكم تبري با شما ترك مراوده ميكنم .» و در كارت تبريك عدهاي ديگر نوشت كه به حكم تولي با شما دوستي ميكنم يا ميخواهم ارتباط برقرار كنم . جالب اينكه پس از تعطيلات نوروز كساني كه حميد با آنان قطع رابطه كرده بود ، به شدت در صدد جلب نظر او بودند .
درگفتگو و برخوردها چنان از حقانيت دين اسلام و مذهب تشيع سخن به ميان ميآورد كه ما با تمام وجود احساس ميكرديم قيامت و حساب و كتابي وجود دارد . همين روحيه سبب شد تا بسياري از بچههاي كلاس به مذهب رو بياورند .
از انشاهايي كه مي نوشت متوجه شدم فعاليت هاي پنهاني دارد . يك بار معلم مان موضوعي را كه ميبايست انشاءبنويسيم آزاد گذاشت . انشاءحميد ( كوچ پرستوها ) نام داشت كه در آن از ظلم و بيدادي كه بر ملت مي رفت شكايت شده بود .معلم از كساني بود كه در سلطنت طلبي اش شكي نداشتيم . وقتي انشاءبه پايان رسيد، با صورتي برافروخته و عصباني برخاست و دفترچه حميد را از دستش كشيد ، مچاله كرد و از پنجره انداخت بيرون . همهاش بلند بلند مي گفت :
«نوشته تو با موضوع هماهنگ نيست.»
حميد هم با خونسردي نگاهش كرد ،شانه بالا انداخت و گفت :
«من بلد نيستم بهتر از اين بنويسم . معمولاً نوشته هايم به همين صورت است !»
معلم كه از شدت عصبانيت داشت منفجر ميشد ، گفت :
«بيا جلو بچه .»
رفت جلو و معلم با مشت كوبيد تو صورت او . حميد زهر خندي زد و گفت :
«ديگر كاري نداريد ؟»
معلوم پرخاش كنان گفت :
«فردا والدين خودت را بياور مدرسه و در ضمن موضوع بهتري براي انشايت انتخاب كن .»
به من خيلي برخورد . حميد كه سرجايش نشست ، آرام گفتم :
«بروم بزنم توي گوشش...»
نگذاشت ادامه دهم . در حالي كه اشك ميريخت گفت :
«نه!»
در همان حال خودكار برداشت و روي ورقه اي نوشت :
«ع ل ي به خاطر دين شهيد شد . ح س ي ن به خاطر دين شهيد شد .ح م ي د هم بايد در راه دين شهيد شود.»
وقتي اين جمله را خواندم ، مو بر تنم سيخ شد .در همان حال به ذهنم رسيد كه حميد قلنبر در چه دنيايي سير ميكند و من در چه دنيايي غوطه ور هستم؛ بين آنها فاصلهاي بود از زمين تا آسمان.
هنوز هم چك نويس يكي از انشاءهاي او را دارم :
«خورشيد زرين آزادي اندك اندك به غروبگاه خاموشي نزديك ميشد و مرغ تيز پرواز «شدن» آهسته آهسته در دامن كثيف «بودن» گرفتار. خانه عدالت به چوب ظلم ويران و مرد عدالت به گوشه خلوت رانده ميشد .گويي فردا ديگر خورشيدي روشنگر عدالتخانه نخواهد بود ؛ كه ظلم كتاب قانون به كف دارد .گويي ديگر پرنده اي پريدن نخواهد توانست، كه جهان هم يك قفس است .ليك آن هنگام كه شمشيرها به نام زكات – كه به رويشان آيات جهادنقش بسته بود . هستي مان را غارت مي كردند و معاويه ها پيشاپيش ابوذرها به نماز ميايستادند و خورشيد، به تير شب ،در روز به خاموشي ميگراييد، خوني ديگر ريگهاي تفتيده بيابان را به رنگ سرخ در آورد و صدايي ديگر ديگر ، نه از دارالخلافه عثمان و نه ازكاخ سبز دمشق ،كه ازخانه گلين فاطمه برخاست .
پيكر غرق به خون هزاران اباذر در قامت سرخ حسين بپا ميخيزد و هزاران فرياد در گلو خفته ، از حنجره تندر آساي زينب بر ميآيد و هزاران دامن فاطمه، زينب ميپرورد و دستان علي ، حسين ميآورد كه اين خانه مهد انقلاب است .
علي پدر انقلاب ، زهرا دامن پرورنده عصيان و حسين خود انقلاب است و زينب آوازگر اين نهضت . حسين تشنه مي ميرد تا به آزادگان هشدار دهد كه اين آغاز رنج شيعه بودن است .در پيكر جوانش ،علي اكبر ،هزاران جوان آزاده تاريخ را كه در رويارويي با ظلم ، باخون خويش وضو ساختند و بر سجاده مرگ نماز آزادي خواندند ، به نقش در ميآورد . و در خون كودكش، معاني پريدن را مينماياند. درميان خون به نماز مي ايستد ،كه شيعه از اينه پس به خون پيوند ميبايد .فرزندش در زندان نيز به يگانگي خدا شهادت مي دهد ؛ كه تا ظلم نميرد ، نماز شيعه جز به خون رنگ نمي گيرد . آن گاه صورت خويش ميآرايد و در راه شهادت گام مينهد؛ كه شهادت شيعه ، عيد اوست و آنگاه كه خورشيد عاشورا غروب ميكند ،حسين فرياد برميآورد كه آيا ياوري هست ؟
هزاران صدا پاسخ داد ، آري . و او گويي از پس قرون صداي گرم ياران را ميشنود . آنگاه خورشيد ميگريد و انسان تكامل مييابد كه شهادت آخرين حد تكامل است . و در پس آن ،زينب فرياد حسين را به گوشها ، كه بر دلها مي رساند . زينب فرياد مي زند : «آگاه باشيد ،سراسر زمين كربلاست و همه ماهها محرم . آنان كه رفتند و شجاعت رفتن را داشتند ، حسيني بودندو آنان كه مي مانند بايد زينبي باشند و گرنه يزيدي هستند. »
پس از اين واقعه متوجه شدم كه او داراي فعاليت تشكيلاتي بر ضد رژيم است و اين براي يك جوان يا نوجوان هفده ساله بسيار زود بود .رژيم بيشترينتلاش خود را براي سركوبي اين گونه حركتها و نهضتها انجام ميداد و همه ميدانستند كه در صورت دستگيري يكي شان ، چه شكنجه ها كه نخواهند شد .
يك روز ديدم كه خسته است ؛ بسيار خسته .پرسيدم:
«چي شده ؟ اتفاقي افتاده ؟»
«نه ديشب رفتم توي حمام تنگ و تاريك منزلمان و تا صبح همان جا بودم .»
با تعجب پرسيدم:
«چرا ؟ براي چي!؟»
« مي خواستم بيبينم آيا ميتوانم انفراديها وسلولهاي رژيم و ساواك را تحمل كنم يا نه .»
يك روز ديگر ديدم كه دستش را بسته است . وقتي دليل آن را پرسيدم ، گفت :
«ديشب تمرين مي كردم ببينم ميتوانم آتش جهنم راتحمل كنم يا نه .رژيم هم همين طور آدم را ميسوزاند.»
سپس ادامه داد:
«آدم بايد يا خوب و درست و حسابي به بهشت برود يا به جهنم.بايدتكليف خودمان را با دين روشن كنيم ؛ يا رومي روم يا زنگي زنگ ، بعضي ها بد به جهنم ميروند . اعتقادي به دين دارند ولي اعتقادشان كارساز و راهگشا نيست . نماز ميخوانند، اهل لهو و لعب هم هستند . عبادت مي كنند ولي اهل خلاف و خطا هم هستند؛ اينها ميروند جهنم . اگر بنا است برويم بهشت ، به فكر باشيم كه خوب برويم.»
در آن روزها ماركسيست به عنوان يك تفكر علمي مطرح بود و خيلي ها سعي مي كردند كمبود شخصيت خود را با آن حرفها جبران كنند.در دبيرستان هم چند نفري داشتيم كه بدين گونه بودند . روزي به آنان گفت :
« بياييد با مرام شما جلو ، ببينيم كه به كجا خواهيم رسيد ؛ به نان ،مسكن و آزادي . شما براي اينها مبارزه ميكنيد. حالا اگر در اين گير و دار كشته شويد ، به كجا ميرسيد ؟ به آخر خط . در مكتب ماركسيست كشته شدن پايان راه است . حالا ميآييم توي مكتب ما . داد ميزني و شعار ديني خود را مطرح ميكني، دشمنان دين جلوي تو ميايستند و تو با تمامشان مقابله ميكني كه براي هر حركت و عملت اجر ميبري. وقتي هم كشته شدي، مي روي به آن دنيا . در كلاسي را مي زني كه آقا امام حسين معلم آن است. در را باز مي كني و ميگويي سلام عليكم . آنجا ابتداي يادگيري و معرفت است.»
حميد اين حرفها را در سال 1355 مي زد ؛ در روزگاري كه مردم فقط دنبال دنياي خودشان بودند . در آن روزهاي پر از فساد و تباهي ، حميد بهشت و جهنم را باور كرده بود . جالب اينكه هميشه تكرار ميكرد:
«بعضي ها خدا را از ترس جهنم عبادت ميكنند . آقا امير المؤمنين مي گويد اين خدا پرستي آدمهاي ترسو و بزدل است . بعضي به خاطر بهشت و لذائذ آن به عبادت ميپردازند كه اين هم نوعي رويكرد غلط است . يك عده هم فقط به خاطر خدا برمي خيزند و مردم را به توحيد و آزادگي فرا ميخواندند، عبادت درست و واقعي اين است .»
پس ازآن ،از بندرعباس اسلحه خريد و به شهر ري آورد . يك دستگاه تكثير هم تهيه كرده بود . اطلاعيه هاي جسورانه اي مي نوشت . در يكي شان نوشته بود نبايد به هيچ يك از مأموران رژيم رحم كرد . گفتم :
«حميد ! شايد اين نوشتها با حرف امام سنخيت نداشته باشد . نظر ايشان نيست كه با مأمورين نظام كه مثلاًسرچهار راه ها ايستاده اند ، برخورد كنيم .»
درجواب گفت:
«نمي خواهيم با آنها برخورد مسلحانه بكنيم ولي بايد عوامل تثبيت رژيم را بترسانيم . همين حركت موجب مي شود كه پايه هاي نظام سست شود و ...»
تهراني يكي از دوستان حميد بود . او در رشته كارشناسي شيمي تحصيل مي كرد . حميد به او گفته بود كه برو طرز ساخت مواد منفجره راتهيه كن . سپس تعداد زيادي سه راهي خريدند . تهراني گفت :
«نارنجك ها تكه تكه هستند.»
رفتند با دستگاههاي آهنگري ، روي سه راهي ها شيار انداختند كه وقتي منفجر مي شود ،به قطعات بسياري تبديل شود . همه اينها مقدمه حركت بر ضد رژيم بود .
او در هر زمينه كه ميخواست مطالعه كند ، چند كتاب مرجع را با يك موضوع خاص تهيه مي كرد و همزمان به خواندن و فيش برداري مي پرداخت . يك بار مي خواست در زمينه اقتصاد به تحقيق بپردازد . رفت همه كتابهايي كه به اين موضوع پرداخته بوند ،گردآوري كرد . حدود ده كتاب شد . سپس شروع به خواندن كرد . پس از مدتي، هيچ مرجعي نبود كه آن را مطالعه نكرده باشد . از آن پس ، در گفتگوها آخرين تئوري و نظريات متفكرين اين حوزه را شاهد مثال ميآورد .بي اغراق مي توانم بگويم كه از صفحه به صفحه كتاب شهيد صدر و يا كتابهاي شهيد مرتضي مطهري مثال مي آورد .
يكي ازبزرگان تعبيري دارد مبني بر اينكه بعضي ها يك اقيانوس هستند ؛ اما به عمق يك وجب . ولي حميد اقيانوس بسيار عميق بود . انقلاب كه پيروز شد ، به او گفتم :
«آقا اميرالمؤمنين مي فرمايد د رجامعه مي بايستي متعادل زندگي كنيد ، اين وظيفه من است كه خود را به سطح پايين ترين قشر جامعه در آورم ، من امام مسلمين هستم و مردم كه به من نگاه ميكنند بايد بدانند كه من هم مانند آنان هستم . حميد ! پس من هم بايستي از حداقل امكانات بهره مند شوم .»
تا اين حرف از دهانم خارج شد ، او پرخاش كنان گفت :
« يك عده از راه حرام پول در مي آورند ،حرام هم مي خوردند . عده اي ديگر هم از راه حلال بدست ميآورند ،زحمت ميكشند و خمس و زكات مي دهند . تو بايد از دسته دوم باشي ؛ مي فهمي !»
بهتر است سخنان حسين فدايي را كه از دوستان نزديك حميد است نقل كنم . آنان از اعضاي اوليه گروه توحيدي بدر بودند . او مي گفت :
«آشنايي ام با او بر مي گردد به سال 1355 . از طريق شهيد طاهر نژاد با هم آشنا شديم . در آن زمان فعاليتهاي سياسي داشتم؛ در يك گروه سياسي كه به رهبري روحانيت و براي استقرار حكومت تحت رهبري ولي امر مسلمين و با مشي مسلحانه فعاليت داشت .»
هسته اوليه اين گروه ازفعاليتي كه در هيأتهاي مذهبي داشتيم شكل گرفت. در ابتدا پايه و اساس ارتباط از طريق فعاليت در هيأتهاي مذهبي بود . پس از آن ،ديدم كه فضاي يك هيأت جوابگوي فعاليت سياسي نيست . ساواك هم مرتب دردسر درست مي كرد كه لازم بود به فعاليتهاي مخفي رو آوريم .
دوستانمان و از جمله حميد گفتند براي هر حركتي بايد حجت شرعي داشته باشيم . از اين رو ، معتقد بودند كه بايد تحت رهبري ولي امر مسلمين و فقيه جامع الشرايط انجام وظيفه كنيم . در همان برخوردها ، حميد را مملو از عشق به حضرت ولي عصر (عج) يافتم . عشق و علاقه به حضرت مهدي درچهره اش نمود داشت.
بعد از تصميم به مبارزه مخفيانه ،اولين جلسه تشكيل شد . در آن جلسه به فلسفه انتظار و اين فرهنگ غني در شيعه پرداختيم . بحث بر سر آن بود كه انتظار چيست و منتظر واقعي چه نشانه اي دارد .در آن جلسه حميد موضوع مرجعيت امام را مطرح كرد .در زماني كه به زبان آوردن نام امام جرم بود ،نوجواني كه پانزده سال بيشتر نداشت به اين نتيجه رسيده بود كه بايد رهبري ايشان بر رأس هرم تشكيلات باشد .
هيچ وقت از يادم نمي رود. او كه به دنبال مرجع و امامي براي خود بود ، همه را يكجا در وجود رهبر در هجرت ديد. حميد به اين نتيجه رسيده بوده كه راه و صول به رضايت حضرت مهدي ، تبعيت از مرجعي است كه با ظلم مبارزه كرد ، در صحنه بود ،امر به معروف و نهي از منكر كرد ودر اين راه سالها دور از وطن زيست .
ضمن اينكه مشي مسلحانه را پذيرفته بوديم ولي هيچ گاه از بعد فرهنگي و فكري غافل نشديم . در طرحهاي عملياتي نيز تا حجت شرعي برماتمام نمي شد ،عمل نمي كرديم . خاطرم هست چندين بار طرحهايي را بررسي كرديم و آماده عمل شديم . همه وسايل كار نيز مهيا شد ولي چون اعتقاد داشتيم كارهايمان بايد مورد رضايت مرجع و اماممان باشد ، با شهيد آيت الله شاه آبادي كه رابط ما بود ،تماس گرفتيم و ايشان گفتند:
«حضرت امام موافق با اين كار نيست .»
جوانان پر شور و انقلابي همچون حميد ، آماده يك حركت بوند كه در لحظات آخر مطلع شدند و دست از كار كشيدند.
در پانزدهم خرداد 1356 برنامه ريزي كرديم براي افنجار بزرگي روبروي ميدان بهارستان . باز وقتي از نظر امام مطلع شديم ، دست از كار كشيديم .
من و عده اي ديگر از دوستان دستگير شديم . حميد درزندان به ديدارمان آمد . در آن سالها ، جريان چپ تلاش مي كرد كه حركتهاي انقلابي را منحصر به خود كند و نيروهاي مذهبي را عناصري مرتجع معرفي مي كرد . فضا چنان آلوده بود كه تشخيص مسير صحيح مبارزه انقلابي دشوار بود ؛ مخصوصاً اينكه در محيطهاي روشنفكري و دانشگاهي تلاش بسياري مي شد تا به اين تفكر دامن بزنند كساني كه اعتقاد به مرجعيت و روحانيت دارند ،اهل مبارزه نيستند.اگر كسي در آن شرايط با تكيه بر فقه و رساله و روحانيت و مرجعيت مبارزه را شروع مي كرد ، كار سنگين و دشوار و البته ارزشمندي را پيش رو داشت . حميد اين كار دشوار را خوب و عالي آغاز كرد و به پايان رساند.
در زندان كه بوديم ، يك بار كه به ملاقاتمان آمد چند سوال فكري كرد . وضعيت طوري نبود كه بتوانيم با هم صحبت كنيم ولي گفتم همه را بسيج كند و بامحور قرار دادن كتابهاي آيت الله مطهري ، مطالعات گسترده اي را آغاز كنند .مخصوصاً سفارش كردم كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم را خوب مطالعه كند . بعدهاشنيدم كه كتابهاي آيت الله مطهري چه نقشي بزرگي درحركت تكاملي گروه توحيدي بدر داشته است.
وقتي امام به پاريس عزيمت كردند ، توسط شهيد بهشتي و آيت الله مطهري پيغام دادند گروههايي كه فعاليت سياسي ميكنند با هم يكي شوند . در همان زمان ، بعضي از بزرگان انقلاب تلاش كردند تا اين گروهها را به هم مرتبط كنند. وقتي از زندان آزاد شديم ، گفتند اين گروهها جمع شدند و مايل هستند شماهم باشيد . استقبال كرديم و گروه توحيدي بدر كه محور فعاليتش بيشتر در شهرهاي ري و اراك و قم بود ،به بقيه گروهها پيوست .
قرار شد سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي اعلام موجوديت كند . در مباحثات فكري جلسات اوليه ، مسأله اوليه ، مسأله مهم بحث بر سر موضوع ولايت فقيه بود . در خلال بحثها ، يكي از افراد گفت :
«همان گونه كه امام و هر فقيه ديگري ده سال ، بيست سال و سي سال مي رود تلاش مي كند ودر مسائل فقهي متخصص ميشود ، من هم زحمت كشيدهام و در مسائل سياسي مجتهد و اعلم هستم .»
حميد تا اين حرفها را شنيد ، به شدت با آن فرد برخورد كرد و گفت :
«مگر دين از سياست جداست و اصلاً مگر ميتوانيم ولايت فقيه را منحصر كنيم ...»
در آن چند جلسه ناظر بودم كه چگونه در برابرجريانهاي انحرافي مي ايستد.
حميد جنب و جوش بسياري داشت و نمي توانست يك لحظه آرام بگيرد . از همان روزها دلش براي آزادي قدس ميتپيد . حركتهايي كه در كشورهاي همجوار به نام اسلام شروع شد ، توجه اش را جلب كرد . پس از آن بود كه به اتفاق چند نفر ديگر به ياري مسلمانمان در افغانستان شتافت . در آنجا دريافت كه حركتهاي ديگر كشورها به بلوغ نرسيده است .
غائله سيستان و بلوچستان كه آغاز شد ، به همراه تعداد ديگري از نيروهاي انقلاب به اين ديار عزيمت كرد . حميد باز هم در آنجا محور حركتها بود.باتحليل خوب و عميق نسبت به اوضاع و احوال منطقه توانست در قلوب مردم جاباز كند و با هوشياري و درايت او توطئه ها خنثي شد . همين حضور صميمانه باعث شد كه جريانات سياسي سعي در حذف او داشته باشند.
موقعي كه مردم از يك پاسبان ترس و وحشت داشتند ، پسر بچه پانزده ساله اي از كنار حرم عبدالعظيم سر برآورد و محور حركت مردمي شد . او حميد قلنبر بود ؛ كسي كه ديارمان تا ابد به وجودش افتخار خواهد كرد . ما نياز به اين مردان بزرگ داريم . بايدآنها را بشناسيم و به ديگران بشناسانيم تا همه بدانندمردان اين ديار بزرگ چگونه بوده اند . همه بايد تلاش كنيم .ّ
عليرضا محمودي
«زرد پي آژيل در كجاي بدن قرار دارد ؟»
نمي دانست.من من كنان نگاه به معلم كرد و سپس برگشت طرف ما . براي يك لحظه چشمانمان به هم دوخته شد. زود دست بردم طرف ساق پا و با اشاره محل زردپي را نشانش دادم . جواب معلم را داد و بايك آفرين نشست سرجايش. همان وقت بود كه برگشت ، لبخندي زد و به نشانه تشكر سرش را تكان داد .
زنگ را كه زدند، برخاست و آمد طرفم . داشتم كتابهايم را جمع مي كردم . باز هم تشكر كرد .سپس دستش را دراز كرد و گفت :
«قلنبر هستم ، حميد قلنبر!»
اين آغاز آشنايي من و او بود .
بعد از آن بيشتر همديگر را مي ديديم و باهم دوست شديم . دانش آموزان دبيرستان خوارزمي بيشتر از يك طبقه خاص جامعه بودند . افرادي متمول و پولدار . اما قانوني وجود داشت مبني بر اينكه دانش آموزان مستعد و درس خوان نيز مي توانستند به آنان راه يابند. افرادي مثل من و او نيز بدين طريق به دبيرستان راه يافته بوديم .
مشخصه بارز حميد تيزهوشي او بود. در همان چند روز اول آشنايي فهميدم او دانش آموزي نيست كه سرش هميشه توي كتاب باشد .با كمترين مطالعه جزءشاگران خوب كلاس بود و هميشه در كلاس ، درس را خوب ميفهميد.
نكته ديگري كه نگاه همه را به سوي حميد جلب كرده بود ، جاذبه و دافعه اش بود . تمام صحبتش نيز بر سر همين موضوع بود . حتي يك بار در كلاس به اين موضوع پرداخت و با استفاده ازكتابها و گفته هاي شهيد مرتضي مطهري – كه در آن موقع در بين مردم ناشناخته بود – مباني آن را مورد بحث قرار داد .
درعيد نوروز همان سال كارت تبريك جالبي درست كرد . براي بعضي ها نوشت : «من به حكم تبري با شما ترك مراوده ميكنم .» و در كارت تبريك عدهاي ديگر نوشت كه به حكم تولي با شما دوستي ميكنم يا ميخواهم ارتباط برقرار كنم . جالب اينكه پس از تعطيلات نوروز كساني كه حميد با آنان قطع رابطه كرده بود ، به شدت در صدد جلب نظر او بودند .
درگفتگو و برخوردها چنان از حقانيت دين اسلام و مذهب تشيع سخن به ميان ميآورد كه ما با تمام وجود احساس ميكرديم قيامت و حساب و كتابي وجود دارد . همين روحيه سبب شد تا بسياري از بچههاي كلاس به مذهب رو بياورند .
از انشاهايي كه مي نوشت متوجه شدم فعاليت هاي پنهاني دارد . يك بار معلم مان موضوعي را كه ميبايست انشاءبنويسيم آزاد گذاشت . انشاءحميد ( كوچ پرستوها ) نام داشت كه در آن از ظلم و بيدادي كه بر ملت مي رفت شكايت شده بود .معلم از كساني بود كه در سلطنت طلبي اش شكي نداشتيم . وقتي انشاءبه پايان رسيد، با صورتي برافروخته و عصباني برخاست و دفترچه حميد را از دستش كشيد ، مچاله كرد و از پنجره انداخت بيرون . همهاش بلند بلند مي گفت :
«نوشته تو با موضوع هماهنگ نيست.»
حميد هم با خونسردي نگاهش كرد ،شانه بالا انداخت و گفت :
«من بلد نيستم بهتر از اين بنويسم . معمولاً نوشته هايم به همين صورت است !»
معلم كه از شدت عصبانيت داشت منفجر ميشد ، گفت :
«بيا جلو بچه .»
رفت جلو و معلم با مشت كوبيد تو صورت او . حميد زهر خندي زد و گفت :
«ديگر كاري نداريد ؟»
معلوم پرخاش كنان گفت :
«فردا والدين خودت را بياور مدرسه و در ضمن موضوع بهتري براي انشايت انتخاب كن .»
به من خيلي برخورد . حميد كه سرجايش نشست ، آرام گفتم :
«بروم بزنم توي گوشش...»
نگذاشت ادامه دهم . در حالي كه اشك ميريخت گفت :
«نه!»
در همان حال خودكار برداشت و روي ورقه اي نوشت :
«ع ل ي به خاطر دين شهيد شد . ح س ي ن به خاطر دين شهيد شد .ح م ي د هم بايد در راه دين شهيد شود.»
وقتي اين جمله را خواندم ، مو بر تنم سيخ شد .در همان حال به ذهنم رسيد كه حميد قلنبر در چه دنيايي سير ميكند و من در چه دنيايي غوطه ور هستم؛ بين آنها فاصلهاي بود از زمين تا آسمان.
هنوز هم چك نويس يكي از انشاءهاي او را دارم :
«خورشيد زرين آزادي اندك اندك به غروبگاه خاموشي نزديك ميشد و مرغ تيز پرواز «شدن» آهسته آهسته در دامن كثيف «بودن» گرفتار. خانه عدالت به چوب ظلم ويران و مرد عدالت به گوشه خلوت رانده ميشد .گويي فردا ديگر خورشيدي روشنگر عدالتخانه نخواهد بود ؛ كه ظلم كتاب قانون به كف دارد .گويي ديگر پرنده اي پريدن نخواهد توانست، كه جهان هم يك قفس است .ليك آن هنگام كه شمشيرها به نام زكات – كه به رويشان آيات جهادنقش بسته بود . هستي مان را غارت مي كردند و معاويه ها پيشاپيش ابوذرها به نماز ميايستادند و خورشيد، به تير شب ،در روز به خاموشي ميگراييد، خوني ديگر ريگهاي تفتيده بيابان را به رنگ سرخ در آورد و صدايي ديگر ديگر ، نه از دارالخلافه عثمان و نه ازكاخ سبز دمشق ،كه ازخانه گلين فاطمه برخاست .
پيكر غرق به خون هزاران اباذر در قامت سرخ حسين بپا ميخيزد و هزاران فرياد در گلو خفته ، از حنجره تندر آساي زينب بر ميآيد و هزاران دامن فاطمه، زينب ميپرورد و دستان علي ، حسين ميآورد كه اين خانه مهد انقلاب است .
علي پدر انقلاب ، زهرا دامن پرورنده عصيان و حسين خود انقلاب است و زينب آوازگر اين نهضت . حسين تشنه مي ميرد تا به آزادگان هشدار دهد كه اين آغاز رنج شيعه بودن است .در پيكر جوانش ،علي اكبر ،هزاران جوان آزاده تاريخ را كه در رويارويي با ظلم ، باخون خويش وضو ساختند و بر سجاده مرگ نماز آزادي خواندند ، به نقش در ميآورد . و در خون كودكش، معاني پريدن را مينماياند. درميان خون به نماز مي ايستد ،كه شيعه از اينه پس به خون پيوند ميبايد .فرزندش در زندان نيز به يگانگي خدا شهادت مي دهد ؛ كه تا ظلم نميرد ، نماز شيعه جز به خون رنگ نمي گيرد . آن گاه صورت خويش ميآرايد و در راه شهادت گام مينهد؛ كه شهادت شيعه ، عيد اوست و آنگاه كه خورشيد عاشورا غروب ميكند ،حسين فرياد برميآورد كه آيا ياوري هست ؟
هزاران صدا پاسخ داد ، آري . و او گويي از پس قرون صداي گرم ياران را ميشنود . آنگاه خورشيد ميگريد و انسان تكامل مييابد كه شهادت آخرين حد تكامل است . و در پس آن ،زينب فرياد حسين را به گوشها ، كه بر دلها مي رساند . زينب فرياد مي زند : «آگاه باشيد ،سراسر زمين كربلاست و همه ماهها محرم . آنان كه رفتند و شجاعت رفتن را داشتند ، حسيني بودندو آنان كه مي مانند بايد زينبي باشند و گرنه يزيدي هستند. »
پس از اين واقعه متوجه شدم كه او داراي فعاليت تشكيلاتي بر ضد رژيم است و اين براي يك جوان يا نوجوان هفده ساله بسيار زود بود .رژيم بيشترينتلاش خود را براي سركوبي اين گونه حركتها و نهضتها انجام ميداد و همه ميدانستند كه در صورت دستگيري يكي شان ، چه شكنجه ها كه نخواهند شد .
يك روز ديدم كه خسته است ؛ بسيار خسته .پرسيدم:
«چي شده ؟ اتفاقي افتاده ؟»
«نه ديشب رفتم توي حمام تنگ و تاريك منزلمان و تا صبح همان جا بودم .»
با تعجب پرسيدم:
«چرا ؟ براي چي!؟»
« مي خواستم بيبينم آيا ميتوانم انفراديها وسلولهاي رژيم و ساواك را تحمل كنم يا نه .»
يك روز ديگر ديدم كه دستش را بسته است . وقتي دليل آن را پرسيدم ، گفت :
«ديشب تمرين مي كردم ببينم ميتوانم آتش جهنم راتحمل كنم يا نه .رژيم هم همين طور آدم را ميسوزاند.»
سپس ادامه داد:
«آدم بايد يا خوب و درست و حسابي به بهشت برود يا به جهنم.بايدتكليف خودمان را با دين روشن كنيم ؛ يا رومي روم يا زنگي زنگ ، بعضي ها بد به جهنم ميروند . اعتقادي به دين دارند ولي اعتقادشان كارساز و راهگشا نيست . نماز ميخوانند، اهل لهو و لعب هم هستند . عبادت مي كنند ولي اهل خلاف و خطا هم هستند؛ اينها ميروند جهنم . اگر بنا است برويم بهشت ، به فكر باشيم كه خوب برويم.»
در آن روزها ماركسيست به عنوان يك تفكر علمي مطرح بود و خيلي ها سعي مي كردند كمبود شخصيت خود را با آن حرفها جبران كنند.در دبيرستان هم چند نفري داشتيم كه بدين گونه بودند . روزي به آنان گفت :
« بياييد با مرام شما جلو ، ببينيم كه به كجا خواهيم رسيد ؛ به نان ،مسكن و آزادي . شما براي اينها مبارزه ميكنيد. حالا اگر در اين گير و دار كشته شويد ، به كجا ميرسيد ؟ به آخر خط . در مكتب ماركسيست كشته شدن پايان راه است . حالا ميآييم توي مكتب ما . داد ميزني و شعار ديني خود را مطرح ميكني، دشمنان دين جلوي تو ميايستند و تو با تمامشان مقابله ميكني كه براي هر حركت و عملت اجر ميبري. وقتي هم كشته شدي، مي روي به آن دنيا . در كلاسي را مي زني كه آقا امام حسين معلم آن است. در را باز مي كني و ميگويي سلام عليكم . آنجا ابتداي يادگيري و معرفت است.»
حميد اين حرفها را در سال 1355 مي زد ؛ در روزگاري كه مردم فقط دنبال دنياي خودشان بودند . در آن روزهاي پر از فساد و تباهي ، حميد بهشت و جهنم را باور كرده بود . جالب اينكه هميشه تكرار ميكرد:
«بعضي ها خدا را از ترس جهنم عبادت ميكنند . آقا امير المؤمنين مي گويد اين خدا پرستي آدمهاي ترسو و بزدل است . بعضي به خاطر بهشت و لذائذ آن به عبادت ميپردازند كه اين هم نوعي رويكرد غلط است . يك عده هم فقط به خاطر خدا برمي خيزند و مردم را به توحيد و آزادگي فرا ميخواندند، عبادت درست و واقعي اين است .»
پس ازآن ،از بندرعباس اسلحه خريد و به شهر ري آورد . يك دستگاه تكثير هم تهيه كرده بود . اطلاعيه هاي جسورانه اي مي نوشت . در يكي شان نوشته بود نبايد به هيچ يك از مأموران رژيم رحم كرد . گفتم :
«حميد ! شايد اين نوشتها با حرف امام سنخيت نداشته باشد . نظر ايشان نيست كه با مأمورين نظام كه مثلاًسرچهار راه ها ايستاده اند ، برخورد كنيم .»
درجواب گفت:
«نمي خواهيم با آنها برخورد مسلحانه بكنيم ولي بايد عوامل تثبيت رژيم را بترسانيم . همين حركت موجب مي شود كه پايه هاي نظام سست شود و ...»
تهراني يكي از دوستان حميد بود . او در رشته كارشناسي شيمي تحصيل مي كرد . حميد به او گفته بود كه برو طرز ساخت مواد منفجره راتهيه كن . سپس تعداد زيادي سه راهي خريدند . تهراني گفت :
«نارنجك ها تكه تكه هستند.»
رفتند با دستگاههاي آهنگري ، روي سه راهي ها شيار انداختند كه وقتي منفجر مي شود ،به قطعات بسياري تبديل شود . همه اينها مقدمه حركت بر ضد رژيم بود .
او در هر زمينه كه ميخواست مطالعه كند ، چند كتاب مرجع را با يك موضوع خاص تهيه مي كرد و همزمان به خواندن و فيش برداري مي پرداخت . يك بار مي خواست در زمينه اقتصاد به تحقيق بپردازد . رفت همه كتابهايي كه به اين موضوع پرداخته بوند ،گردآوري كرد . حدود ده كتاب شد . سپس شروع به خواندن كرد . پس از مدتي، هيچ مرجعي نبود كه آن را مطالعه نكرده باشد . از آن پس ، در گفتگوها آخرين تئوري و نظريات متفكرين اين حوزه را شاهد مثال ميآورد .بي اغراق مي توانم بگويم كه از صفحه به صفحه كتاب شهيد صدر و يا كتابهاي شهيد مرتضي مطهري مثال مي آورد .
يكي ازبزرگان تعبيري دارد مبني بر اينكه بعضي ها يك اقيانوس هستند ؛ اما به عمق يك وجب . ولي حميد اقيانوس بسيار عميق بود . انقلاب كه پيروز شد ، به او گفتم :
«آقا اميرالمؤمنين مي فرمايد د رجامعه مي بايستي متعادل زندگي كنيد ، اين وظيفه من است كه خود را به سطح پايين ترين قشر جامعه در آورم ، من امام مسلمين هستم و مردم كه به من نگاه ميكنند بايد بدانند كه من هم مانند آنان هستم . حميد ! پس من هم بايستي از حداقل امكانات بهره مند شوم .»
تا اين حرف از دهانم خارج شد ، او پرخاش كنان گفت :
« يك عده از راه حرام پول در مي آورند ،حرام هم مي خوردند . عده اي ديگر هم از راه حلال بدست ميآورند ،زحمت ميكشند و خمس و زكات مي دهند . تو بايد از دسته دوم باشي ؛ مي فهمي !»
بهتر است سخنان حسين فدايي را كه از دوستان نزديك حميد است نقل كنم . آنان از اعضاي اوليه گروه توحيدي بدر بودند . او مي گفت :
«آشنايي ام با او بر مي گردد به سال 1355 . از طريق شهيد طاهر نژاد با هم آشنا شديم . در آن زمان فعاليتهاي سياسي داشتم؛ در يك گروه سياسي كه به رهبري روحانيت و براي استقرار حكومت تحت رهبري ولي امر مسلمين و با مشي مسلحانه فعاليت داشت .»
هسته اوليه اين گروه ازفعاليتي كه در هيأتهاي مذهبي داشتيم شكل گرفت. در ابتدا پايه و اساس ارتباط از طريق فعاليت در هيأتهاي مذهبي بود . پس از آن ،ديدم كه فضاي يك هيأت جوابگوي فعاليت سياسي نيست . ساواك هم مرتب دردسر درست مي كرد كه لازم بود به فعاليتهاي مخفي رو آوريم .
دوستانمان و از جمله حميد گفتند براي هر حركتي بايد حجت شرعي داشته باشيم . از اين رو ، معتقد بودند كه بايد تحت رهبري ولي امر مسلمين و فقيه جامع الشرايط انجام وظيفه كنيم . در همان برخوردها ، حميد را مملو از عشق به حضرت ولي عصر (عج) يافتم . عشق و علاقه به حضرت مهدي درچهره اش نمود داشت.
بعد از تصميم به مبارزه مخفيانه ،اولين جلسه تشكيل شد . در آن جلسه به فلسفه انتظار و اين فرهنگ غني در شيعه پرداختيم . بحث بر سر آن بود كه انتظار چيست و منتظر واقعي چه نشانه اي دارد .در آن جلسه حميد موضوع مرجعيت امام را مطرح كرد .در زماني كه به زبان آوردن نام امام جرم بود ،نوجواني كه پانزده سال بيشتر نداشت به اين نتيجه رسيده بود كه بايد رهبري ايشان بر رأس هرم تشكيلات باشد .
هيچ وقت از يادم نمي رود. او كه به دنبال مرجع و امامي براي خود بود ، همه را يكجا در وجود رهبر در هجرت ديد. حميد به اين نتيجه رسيده بوده كه راه و صول به رضايت حضرت مهدي ، تبعيت از مرجعي است كه با ظلم مبارزه كرد ، در صحنه بود ،امر به معروف و نهي از منكر كرد ودر اين راه سالها دور از وطن زيست .
ضمن اينكه مشي مسلحانه را پذيرفته بوديم ولي هيچ گاه از بعد فرهنگي و فكري غافل نشديم . در طرحهاي عملياتي نيز تا حجت شرعي برماتمام نمي شد ،عمل نمي كرديم . خاطرم هست چندين بار طرحهايي را بررسي كرديم و آماده عمل شديم . همه وسايل كار نيز مهيا شد ولي چون اعتقاد داشتيم كارهايمان بايد مورد رضايت مرجع و اماممان باشد ، با شهيد آيت الله شاه آبادي كه رابط ما بود ،تماس گرفتيم و ايشان گفتند:
«حضرت امام موافق با اين كار نيست .»
جوانان پر شور و انقلابي همچون حميد ، آماده يك حركت بوند كه در لحظات آخر مطلع شدند و دست از كار كشيدند.
در پانزدهم خرداد 1356 برنامه ريزي كرديم براي افنجار بزرگي روبروي ميدان بهارستان . باز وقتي از نظر امام مطلع شديم ، دست از كار كشيديم .
من و عده اي ديگر از دوستان دستگير شديم . حميد درزندان به ديدارمان آمد . در آن سالها ، جريان چپ تلاش مي كرد كه حركتهاي انقلابي را منحصر به خود كند و نيروهاي مذهبي را عناصري مرتجع معرفي مي كرد . فضا چنان آلوده بود كه تشخيص مسير صحيح مبارزه انقلابي دشوار بود ؛ مخصوصاً اينكه در محيطهاي روشنفكري و دانشگاهي تلاش بسياري مي شد تا به اين تفكر دامن بزنند كساني كه اعتقاد به مرجعيت و روحانيت دارند ،اهل مبارزه نيستند.اگر كسي در آن شرايط با تكيه بر فقه و رساله و روحانيت و مرجعيت مبارزه را شروع مي كرد ، كار سنگين و دشوار و البته ارزشمندي را پيش رو داشت . حميد اين كار دشوار را خوب و عالي آغاز كرد و به پايان رساند.
در زندان كه بوديم ، يك بار كه به ملاقاتمان آمد چند سوال فكري كرد . وضعيت طوري نبود كه بتوانيم با هم صحبت كنيم ولي گفتم همه را بسيج كند و بامحور قرار دادن كتابهاي آيت الله مطهري ، مطالعات گسترده اي را آغاز كنند .مخصوصاً سفارش كردم كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم را خوب مطالعه كند . بعدهاشنيدم كه كتابهاي آيت الله مطهري چه نقشي بزرگي درحركت تكاملي گروه توحيدي بدر داشته است.
وقتي امام به پاريس عزيمت كردند ، توسط شهيد بهشتي و آيت الله مطهري پيغام دادند گروههايي كه فعاليت سياسي ميكنند با هم يكي شوند . در همان زمان ، بعضي از بزرگان انقلاب تلاش كردند تا اين گروهها را به هم مرتبط كنند. وقتي از زندان آزاد شديم ، گفتند اين گروهها جمع شدند و مايل هستند شماهم باشيد . استقبال كرديم و گروه توحيدي بدر كه محور فعاليتش بيشتر در شهرهاي ري و اراك و قم بود ،به بقيه گروهها پيوست .
قرار شد سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي اعلام موجوديت كند . در مباحثات فكري جلسات اوليه ، مسأله اوليه ، مسأله مهم بحث بر سر موضوع ولايت فقيه بود . در خلال بحثها ، يكي از افراد گفت :
«همان گونه كه امام و هر فقيه ديگري ده سال ، بيست سال و سي سال مي رود تلاش مي كند ودر مسائل فقهي متخصص ميشود ، من هم زحمت كشيدهام و در مسائل سياسي مجتهد و اعلم هستم .»
حميد تا اين حرفها را شنيد ، به شدت با آن فرد برخورد كرد و گفت :
«مگر دين از سياست جداست و اصلاً مگر ميتوانيم ولايت فقيه را منحصر كنيم ...»
در آن چند جلسه ناظر بودم كه چگونه در برابرجريانهاي انحرافي مي ايستد.
حميد جنب و جوش بسياري داشت و نمي توانست يك لحظه آرام بگيرد . از همان روزها دلش براي آزادي قدس ميتپيد . حركتهايي كه در كشورهاي همجوار به نام اسلام شروع شد ، توجه اش را جلب كرد . پس از آن بود كه به اتفاق چند نفر ديگر به ياري مسلمانمان در افغانستان شتافت . در آنجا دريافت كه حركتهاي ديگر كشورها به بلوغ نرسيده است .
غائله سيستان و بلوچستان كه آغاز شد ، به همراه تعداد ديگري از نيروهاي انقلاب به اين ديار عزيمت كرد . حميد باز هم در آنجا محور حركتها بود.باتحليل خوب و عميق نسبت به اوضاع و احوال منطقه توانست در قلوب مردم جاباز كند و با هوشياري و درايت او توطئه ها خنثي شد . همين حضور صميمانه باعث شد كه جريانات سياسي سعي در حذف او داشته باشند.
موقعي كه مردم از يك پاسبان ترس و وحشت داشتند ، پسر بچه پانزده ساله اي از كنار حرم عبدالعظيم سر برآورد و محور حركت مردمي شد . او حميد قلنبر بود ؛ كسي كه ديارمان تا ابد به وجودش افتخار خواهد كرد . ما نياز به اين مردان بزرگ داريم . بايدآنها را بشناسيم و به ديگران بشناسانيم تا همه بدانندمردان اين ديار بزرگ چگونه بوده اند . همه بايد تلاش كنيم .ّ
عليرضا محمودي
لینک کپی شد
نظر شما
