از نگاه همسر

کد خبر: ۱۱۸۸۷۰
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۸ - 10August 2008
تلاشم را مي کنم و ازحميدم مي خواهم تا به کمکم بيايد . بيايد و دوباره بازگرديم به آن روزها و دست در دست يکديگر همه چيز را از نو شروع کنيم. اي کاش که چنين مي شد!
حميد من در پنجم مرداد ماه 1339در شهر ري به دنيا آمد؛ روزي که خورشيد بي امان مي تابيده و زمين در آتش آمدن او مي سوخته است. از همان کودکي بچه شلوغي بوده است . هر کس را ديده ام از خاطرات آن روزها مي گويد و جست و خيزهاي بي امان حميد و زباني هايش. مي فرستندش به مکتب خانه تا هم قرآن بياموزد و هم کمي آرامتر شود. قرآن را خوب مي آموزد ولي حتي ذره اي هم از شلوغي هايش کم نمي شود. حميد ، همان حميد سابق بوده است .
به دبستان مي رود. درس خوان بوده و از شاگردان ممتاز مدرسه . از کلاس سوم دبستان شروع به شعر گفتن مي کند.خودش مي گفت آن شعرها چندان هم شعر نبوده اند ولي تشويق ديگران باعث مي شود تا آن را دنبال کند.
سيزده چهارده سالش بوده که زندگي اش تغيير مي کند . صفر نعيمي (1) حميد را مي کشاند به سوي مسجد؛ معبود و عبادت و معنويات. پس از آن شروع به خواندن رساله مي کند و فراگيري احکام شرعي خودش. اين اولين حرکت حميد در راه انقلابي شدن است . به انجام واجبات و مستحبات مي پردازد و از مکروهات و محرمات دوري مي کند. پس به خواندن کتاب مفاتيح جنان و ادعيه ديگر مي پردازد اما اينها ارضاء کننده روح سرکش او نيستند. به خواندن نهج البلاغه اميرمؤمنان علي عليه السلام مي پردازد و همه آمال و آرزوهايش را در آن مي يابد . اين کتاب دوست جداناشدني او تا پايان عمر اندکش مي شود. کتاب نهج البلاغه او را هنوز پيش خودم دارم . کهنه شده و بر اثر خواندن زياد برگه هايش ورق ورق شده اند اما هنوز بوي حميد را مي دهد.
اول بار اين کتاب را موقعي که در کلاس اول نظري درس مي خواند ،ديدم. رفته بودم به خانه شان. کتاب نهج البلاغه را گوشه تاقچه گذاشته بودند. برش داشتم . متعجب نگاهش کردم و آن را ورق زدم . معلوم بود که چندين بار خوانده شده است . درهمان جا بود که از زبان خانواده اش شنيدم مي گفتند:
«خورد و خوراک و خواب بچه شده اين کتاب . خواندن هم حدي دارد ؛ يک بار، دوبار، سه بار، نه هزار بار . يا نهج البلاغه مي خواند يا قرآن ...»
آنجا بود که فهميدم حميد از جنس ديگري است ؛ از جنس مرداني که در ميان اهل آسمان آشناتر از اهل زمين هستند.
در همين موقع شروع به تدرس قرآن مي کند. به همين بهانه، زمينه مخالفت با رژيم را در ميان کوچکترها که در کلاس حاضر مي شدند، ايجاد مي کند. تصميم مي گيرد که برود به حوزه علميه قم . خانواده اش مخالفت مي کنند . حميد سرسختي مي کند و دل خانواده براي رفتن او نرم مي شود که شرايط سفر و ماندگار شدن در قم فراهم نمي شود اما تا پايان عمر از تحصيل علوم ديني دست بر نداشت. در اين باره صحبت بسياري دارم که خواهم گفت. کلاسهاي تدريس قرآن و نهج البلاغه ادامه پيدا مي کند و هر روز به تعداد شاگردان معلم جوان افزوده مي شود.
در سال 1354هسته اوليه « گروه توحيدي بدر » شکل مي گيرد. نيروهاي اوليه به مطالعات گروهي مي پردازد. در بعضي از مسجدها، کتابخانه تأسيس مي شود و آنان به مطالعه جدي روي مي آورند . حميد مدتي به کلاس عربي مي رود. با توجه به علاقه اش به علوم حوزوي، با جديت يادگيري زبان را دنبال مي کند اما بنا به ضرورت به فعاليت هاي سياسي رو مي آورد . اخبار روز را دنبال مي کند و باتوجه به بينش عميقش به تحليل مسائل مي پردازد . خودش مي گفت:
«من از همين دروغهايي که در روزنامه ها مي نويسند ، سعي مي کنم مسائل را تحليل کنم.»
در بسياري از موارد ، پيش بيني هايش درست از آب در مي آمد ؛ از جمله پيش بيني او در مورد آينده کشور افغانستان . طبق پيش بيني او در سال هاي 56 و 57 ، رژيم نور محمد ترکي از بين رفت و ببرک کارمل روي کار آمد.
خانواده من و خانواده حميد از طريق پسرهايشان با هم آشنا شدند . حميد و برادران من با هم دوست بودند و همين موجب رابطه و رفت و آمد بين دو خانواده شد . اين نزديکي از سال 1352 آغاز شد . حميد در آن زمان سيزده ساله بود . از همان رفت و آمدهاي اوليه او خود را نشان داد. نه اينکه خودنمايي بپردازد بلکه اعمال و رفتار و کردارش او را در بين سايرين برجسته مي کرد . اعمال مذهبي اش را مرتب انجام مي داد. غذاي پخته هفته اي دو يا سه بار بيشتر نمي خورد . دو سه روز در هفته روزه مي گرفت و غذايش نان و پنير و خرما بود و ... حميد يک انقلابي بود و تمرين رياضت و انقلابي بودن را مي کرد . اين را در همان برخوردهاي محدود در يافتم.
گاهي در منزلشان با برادرخودش يا يا برادران من به بحث مي پرداخت . گفته هايش لرزه براندامم مي انداخت .چيزهايي مي گفت که هيچ کس توان ابراز بيانش را نداشت . به مخالفت با رژيم مي پرداخت ، از آينده رژيم شاهنشاهي مي گفت و سرنگوني آن و روي کار آمدن حکومت اسلامي . در آن زمان اين حرفها بيشتر جنبه نمادين و خيال انگيز داشت تا واقعيت ملموس در جامعه.
خوب يادم هست. شهريور 1357 بود . مردم از هر نقطه کشور عليه رژيم شاه به پا خواسته بودند و خواستار برچيدن شدن رژيم شاهنشاهي بودند . در همان روزهاي آتش و خون و قيام ، من و عده اي ديگر از خواهران ، با سرپرستي و سازماندهي حميد ، مشغول تعليم شديم و شروع به کار کرديم. هفته اي يک بار کلاس داشتيم. در کلاسها موضوع هاي متنوعي در رابطه با مسائل روز و ايدئولوژي اسلامي مطرح مي شد . براي اولين بار بود که درچنين کلاس هايي شرکت مي کردم تا اسلام را از همه ابعادش بشناسم؛ نه فقط در حد يک عقيده و آرمان نظري.
کلاس هاي حميد کلاس تزکيه بود . او با رفتار و کردارش به ما درس مي آموخت . هيچ وقت يادم نمي رود . دور تا دور مي نشستيم و حميد سر به زير مي انداخت و با ما صحبت مي کرد . حتي يک بار هم نشد که سر بالا بگيرد و نگاه توي صورتمان بيندازد .
ما در آن کلاس احساس راحتي مي کرديم . صاحبخانه هميشه به شوخي مي گفت:
«آقا حميد تمام نقشه قالي را از بر کرده است . حتي سر بالا نمي آورد که ما ببينيم لااقل چه شکلي است !»
براي همه ما روبه رو شدن با چنين آدمي تازگي داشت . اغلب روزه بود و چاي يا چيز ديگري که مي آوردند نمي خورد . با دقت به پرسشهايمان گوش مي کرد و به آنها پاسخ مي داد. از اخبار و جريانات روز مي گفت و همه مان را به رياضت انقلابي دعوت مي کرد.
با اوج گيري انقلاب و سخت گيري ساواک، تشکيل چنين جلساتي بسيار مشکل بود ؛ مخصوصاً اينکه عده اي از خواهران با چادر مشکي جلسه مي آمدند و رفت و آمد آن تعداد آدم ، ديگران را مشکوک مي کرد.رژيم در واپسين روزهاي نفس کشيدنش همه جا و همه چيز را تحت نظر داشت . تعداد افراد جلسه مان زياد شده بود و از لحاظ مخفي کاري و تشکيلات زير زميني قابل کنترل نبود . تصميم گرفتيم که عده اي با چادرهاي معمولي به جلسه بياييم. باز هم نمي شد. حميد کلاسها را تعطيل اعلام کرد و سپس عده اي از ما را انتخاب کرد و در جاي ديگري کلاسها دوبار تشکيل شد .
حميد درس انقلابي بودن و همچون ابوذر و عمار و سميه وزينب بودن را به ما مي آموخت . مسائل کاري در کلاسها مطرح نمي شد . در خارج از کلاس ، توسط رابط ها ، کارهاي مربوط به حر کت مردمي انقلاب را انجام مي داديم؛ تايپ اعلاميه ، تکثير آنها و ...
کارمان را با وسايل تکثير دستي انجام مي داديم. مقداري چوب، اژگاترا، جوهر و يک غلتک وسايل کارمان بود . براي اين کار احتياج به خانه تيمي نبود . با رعايت اصول مخفي کاري ، همه کارها را در اتاقي که متعلق به من و خواهرم بود انجام مي داديم .
در اين زمان ، فعاليت هاي ديگري نيز انجام مي داديم؛ دوختن لباس ، فروش آنها توسط برادران براي تأمين درآمد ، بافندگي توسط خواهراني که ماشين بافندگي داشتند، نوشتن پلاکارد ، پخش اعلاميه در مدارس، جمع کردن لباس و وسايل ديگر براي مستضعفين که برادران آنها را به روستاها مي بردند و به اين وسيله تبليغ مي کردند و هزار فعاليت جور واجور ديگر . نه شب داشتيم و نه روز . همه مان يکپارچه آتش بوديم ؛ آتشي که مي خواست کاخهاي ظلم و ستم دو هزار و پانصد ساله را به آتش بکشد . شب و روز در تکاپو بوديم و کلاسهاي درس حميد به همه مان انرژي مي داد و قوت و روحيه براي يک عمر مبارزه با نفس دروني و بيروني.
آبان يا آذرماه بود که حميد به بلوچستان رفت و با دست پر برگشت . او براي شليک تير خلاص به پيشاني رژيم سلاح و مهمات تهيه کرده و آورده بود . پس از آن ، او را مرتب در مسافرت مي ديديم. شهر به شهر مي رفت و به جوانان درس مبارزه مي آموخت و آنان را مهياي مبارزه با رژيم مي کرد . وقتي در تهران بود ، به ما طرز ساخته سه راهي و کوکتل مولوتف را ياد داد . اسلحه آورد و گفت که چگونه نشانه برويم و چگونه تيراندازي کنيم . خودش هم در به آتش کشيدن مراکز حساس رژيم و مراکز فساد شرکت فعال داشت.
همه سرمايه معنوي که حميد اندوخته بود، براي خرج کردن در آن روزها بود . به واسطه رفت و آمد خانوادگي مي ديدم که چه بي تاب شده است . او در واقعه هفدهم شهريور شرکت فعال داشت . روز قبل کفش نو خريده بود ؛ از اين کفشهاي بارويه مخمل کبريتي که سبک باشد و بتواند بهتر کار کند . هفدهم شهريور صبح زود راه مي افتد به سوي ميدان ژاله . کفش به پايش تنگ بوده است . تيراندازي سربازان گارد شروع مي شود و حميد تا شب زخمي ها و شهيدان را جابه جا مي کرده است . خودش مي گفت :
«کفشها به پايم تنگ بودند . مقداري که اين طرف و آن طرف رفتم، عاصي شدم .کفشها را در آوردم و انداختم دور. نفس راحتي کشيدم . عصر هم از طريق جوي آب از آنجا خارج شدم. ميدان را بسته بودند و بني بشري را زنده نمي گذاشتند ...»
در تظاهرات روز عاشورا و اربعين نيز نقش فعالي داشت . بعد از تظاهرات روز عاشورا ، يکي از خواهران مرتبط دستگير شد . مثل اينکه از سوي همسايه ها يا افراد فاميل لو رفته بود ؛ ساواک ريخت به خانه شان . خيلي از وسايل کارمان از جمله : جوهر استنسيل ، جزوات تعليمي براي ساختن وسايل آتش زا و کتابهاي زيادي از دکتر شريعتي و ديگران توي خانه شان بود ولي هيچ کدام لو نرفت . او را يک شب نگه داشتندو سپس آزاد شد.
حميد روي خواهران حساسيت زيادي داشت . پس از دستگيري خيلي ناراحت بود .وقتي شنيد که آن خواهر آزاد شده و طي اين مدت شکنجه اش هم نکرده اند ، خيلي خوشحال شد . انگار دنيا را به او داده بودند .
بهمن ماه بود .همه خبرها حکايت از آن داشت که امام بزودي به ايران تشريف مي آورد. آن روز همه مردم تهران توي خيابانهاي بودند ؛ دوازدهم بهمن را مي گويم . همان روز هم بود که امام فرياد کشيد :
«من توي دهن اين دولت مي زنم.»
عصر روز دوازدهم بهمن با حميد کلاس داشتيم .حميد در آن روز ملتهب بود . مطالب درسي را گفت وشروع به خواندن شعري که براي امام سروده بود کرد .اشک در چشمانش حلقه زده بو د و کلمات همچون دانه هاي بلور از دهانش بيرون مي آمدند . گفته هاي آن روز جلسه مان ضبظ شده است ؛وهمچون شعرخواني حميد ، هنوز هم که هنوز است وقتي دلم مي گيرد نوار را توي ضبط مي گذارم و به گفته هايش گوش مي کنم . آن وقت آرام آرام اشک مي ريزم . اي کاش انسان مي توانست همه زندگي اش را بدهد و حتي لحظه اي از آن روزها دوباره تکرار شود ، بگذريم .
روز پيروزي انقلاب روز ديگري بود . در شهر ري ، آرامگاه رضا شاه بود که مردم مي خواستند آن را به تصرف درآوردند ، درگيري هاي راديو و تلويزيون ، قصر فيروزه و ... حميد در همه آن درگيري ها شرکت داشت .
پس از اعلام آغاز درگيري در هر يک از اين نقاط ، به وسيله موتور بلافاصله خودش را به آنجا مي رسانيد. در آن چند روز گمان نمي کنم که حتي يک لحظه هم چشم بر هم گذاشته باشد.
پس از به وجود آمدن غائله تبريز ، بلافاصله حرکت کرد به سوي آن ديار . روزي از تبريز تلفن زدند که حميد قلنبر شهيد شده است. عجيب روزي بود آن روز . همه در التهاب و در پي گرفتن خبر بودند. بعدها فهميديم که خبر اشتباه بوده است . حميد يک زخمي را به بيمارستان مي رساند و چون غرق خون بوده ، از اين رو فکر مي کنند که شهيد شده و به تهران خبر مي دهند.
وقتي از تبريز بازگشت ، خوشحال بود . مي گفت :
«اي کاش شهيد شده بودم .چه لذتي مي بردم وقتي که به سويم تيراندازي مي کردند .چند بار تامرز شهادت پيش رفتم اما خدا نخواست.»
حميد تعريف مي کرد:
«در آنجا زن و شوهري را ديدم که با هم شهيد شدند . درست مثل زمان پيامبر شده بود . رجز مي خوانديم و الله اکبر مي گفتيم . يکي را ديدم که با تير زدندش . نگاهش کردم که او را به رگبار بستند و هما جا در خون خودش غلتيد.»
پس از ماجراي غائله تبريز ، فعاليتش را در کميته شهر ري ادامه داد .در آن زمان موضوع ائتلاف گروههاي انقلابي و اسلامي مطرح بود . همزمان با آن ، حزب جمهوري اسلامي پرسشنامه هايي را در سطح جامعه پخش کرد . از حميد درباره پر کردن پرسشنامه ها سوال کردم . گفت :
«فعلاً قرار است گروه ديگري تشکيل شود .»
سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي را مي گفت که با ائتلاف هفت گروه انقلابي ودرخط امام تشکيل شد.
موضوع ازدواج بين من و حميد توسط خانم برادر او مطرح شد . طبيعي است درکي که جامعه و خانواده ها از ازدواج دارند و قبل از هرچيز به تحصيلات ، شغل ، خانه شخصي و ... توجه مي کنند، در مورد من و حميد نيز مطرح بود . موانع يکي دو تا نبود ؛ در ابتداي پيروزي انقلاب بي هيچ تشکيلاتي ، بدون حقوق، منزل و ترس از اينکه هر روز بيم آن مي رفت که حميد به نحوي شهيد شود . اگر همه اينها را مي توانستم به نوعي حل کنم ، مي ماند ديدگاههاي حميد راجع به نوع زندگي و مراسم ازدواج ، او معتقد بود که وسايل زندگي بايد در حد سطح پايين جامعه باشد ؛ يخچال و گاز و فرش نبايد زندگي انسان را آلوده کند .
حميد مي گفت :
«من روي حصير زندگي مي کنم . من مکان ثابتي براي زندگي ندارم . اوضاع ايران که به حال عادي برگشت ،به هر کجا که احساس نياز کنم مي روم؛ فلسطين ، افغانستان ، عراق يا هر کجا که لازم باشد . در اين راه ممکن است هر اتفاقي بيفتد . ممکن است به شهادت برسم »
حميد مي گفت :
«تا زماني که حضرت مهدي ظهور کند و ظلم ريشه کن شود شيعه عزادار است . عزاي همه شهيدان را گرفته است ؛ از شهداي کربلا تا شهداي انقلاب اسلامي ايران .»
حميد مي گفت :
«در مراسم ازدواجمان حتي يک بسته نقل يک توماني هم نمي خرم . شرکت کنندگان در مراسم ازدواج بايد همه از افراد متقي و مومن و معتقد باشند.»
حميد مي گفت :...
بالاخره با مخالفتهاي بسياري که شد، در تاريخ چهاردهم فروردين ماه 1358 مراسم عقد در منزل يکي از برادران برگزار شد . در اين مراسم آسماني به جز مادر حميد ، مادر ، برادر ،عمه ، دختر خاله و خواهر من ، تعدادي از برادران و خواهران نيز شرکت داشتند . حميد به همه گفته هاي قبل از ازدواجش عمل کرد . براي مراسم ازدواج حتي يک بسته نقل نخريد، چه برسد به خريد عروسي و حلقه و چيزهاي ديگر.
چون مراسم ازدواجمان همزمان با عيد نوروز بود ، صاحبخانه با خوراکيها و شيريني هاي عيد از ميهمانان پذيرايي کرد . اين اولين ازدواج در بين دوستان و آشنايان انقلابي پس از پيروزي بود . اين حرکت يعني پايه گذاري يک فرهنگ جديد . مهريه عروس يک عدد کلام الله مجيد بود و همين مهريه پيام زيبايي داشت .پيامي که نشأت گرفته از انقلابمان بود و ما مي خواستيم آن را به همه برسانيم. چه بهتر اينکه خودمان اول بار اين حرکت را به مرحله اجرا در مي آوريم .
ساعت نه شب آماده رفتن به خانه داماد شدم . حميد اتاقي گرفته بود در منزل پدر يکي از برادراني که با هم آشنا بوديم. فرش و پرده اتاق متعلق به صاحبخانه بود و حميد فقط وسايل کمي به عنوان جهيزيه به آن خانه راه داد .
آن شب به يادماندني را از ياد نمي برم. ميهمانان آمدند بيرون از خانه. ماشيني را آماده کرده بودند تا عروس در آن بنشيند ؛ يعني من ! سوار شديم . حميد به عنوان داماد سوار موتور يکي از دوستانش شد . ماشينها راه افتادند به سوي خانه بخت من . همه مي خنديدند و به عروس اين منزل تبريک مي گفتند. چشم به خيابانها دوخته بودم و آدمهايي که مي رفتند و مي آمدند و نمي دانستند که در قلب يک تازه عروس چه مي گذرد. داغ داغ بودم.
حميد ترک موتور دوستش سوار بود . خوشحال بود. مي خنديد و گاه به من نگاه مي کرد . موتور که به ماشين نزديک مي شود ، شروع مي کرد به خواندن:
عروس من که رهايي است
حجله اش صحراست
وبسترش
سنگر من است
و بالشش
ريگهاي بيايان است
و صداقتش
مسلسم
همان طور که مي خواست ازدواج کرديم. به قول خودش چاله اي کنده بود و تمام رسوم و سنتهاي غلط را توي آن ريخته بود .
به منزلي که از آن به بعد بايد در آن زندگي مي کرديم رسيديم. چند نفر ميهمان ، به ميمنت شروع زندگي مشترک من و حميد شام دعوت بودند. به اين ترتيب من و او به عنوان يک زن و شوهر انقلابي زندگي مان را آغاز کرديم . مي دانستم که اين زندگي با زندگي همه مردم فرق خواهد داشت . وقتي توي ماشين نشسته بودم و حميد آن شعرها را مي خواند ، اين موضوع را دريافتم. من وارد زندگي مردي شده بودم که هيچ نشاني در اين کره خاکي نداشت . مردي که سنگر بسترش بود و ريگهاي بيابان بالشش.
مهمترين تأکيد حميد در روز اول ازدواج عدم وابستگي من به او بود . اوهيچ وقت نگذاشت که به او وابسته شوم . حتي همان روز پس از صرف صبحانه به سراغ کارش رفت .
قرار بود روز شانزدهم فروردين 1358 سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي اعلام موضع کند . ما را به عنوان مأمور انتظامات به دانشگاه بردند . يکي از موضوعات اساسي آن روزها بحث ولايت فقيه بود . کار سازمان مجاهدين انقلاب آغاز شد . حميد جزء کادر ايدئولوژي بود . نوارهاي آيت الله مطهري را گوش مي داد و در زمينه فلسفه شناخت ، تحقيق مي کرد . او در آن روزها کتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم را مطالعه مي کرد .
يازدهم ارديبهشت بود که گروهک فرقان آيت الله مطهري را به شهادت رساندند . شايد در آن زمان اي بزرگوار در بين افراد جامعه شناخته شده نبود ولي حميد مي دانست که چه گوهري را از ما گرفتند.مغزمتفکري که پايه هاي اعتقادي انقلاب به نظريات او استوار بود .
پس از شهادت ايشان ،حميد نقش عمده اي در دستگيري و بازجويي از اعضاي گروهک فرقان برعهده داشت . در همان مدت به بازجويي ساواکيها نيز مي پرداخت.
حميد تأکيد بسياري برجامعه توحيدي داشت؛ جامعه اي که جيب من و جيب تو نداشته باشد و مردمانش با هم برابر باشند و برادر. او هميشه به من مي گفت :
«بايد با برادران ديگري که مي خواهند ازدواج کنند ، در خانه اي مشترک زندگي کنيم.»
به همين خاطر، حميد و دوستانش خانه سه طبقه اي را اجاره کردند. ابتدا ما به آن منزل رفتيم و در طبقه سوم که ساده تر از طبقات ديگر بود مستقر شديم . طبقه سوم دو اتاق داشت . دريکي از اتاق ها ما مي نشستيم و در اتاق ديگر يکي از دوستان صميمي حميد و همسرش.
به تدريج دوستان ديگر حميد هم ازدواج کردند و در اتاق هاي طبقات پايين مستقر شدند.
گاهي وقتها براي کساني که جوانتر هستند از آن روزها مي گويم و بيشتر شان فکر مي کنند دارم برايشان از افسانه ها تعريف مي کنم و آنچه مي گويم بافته هاي ذهن من است . من و حميد طوري زندگي کرديم که خدايمان مي خواست . همه اش به ياد علي بوديم و زهرا و مي خواستيم آنگونه باشيم که آنان مي خواهند. حميد من در منزل خيلي مهربان بود ، آنچنان که فکر مي کردم او فرشته اي است که خدا براي من فرستاده است . روحيه شادي داشت . در اوج ناراحتي و غم سعي مي کرد که ديگران را خوشحال کند .او سنگ صبور همه غمداران روزگار بود . هيچ وقت مرا به کاري مجبور نکرد. وقتي صحبت از اجازه گرفتن براي انجام کاري مي کردم ، مي گفت:
«تو هم مانند من يک انساني . خودت بايد تصميم بگيري که چه بکني . اگر مايل بودي با من مشورت کن ؛ آن هم فقط در امور شخصي خودت . کاري که براي خداست ، احتياج به مشورت ندارد ، مگر در مورد عملي که مي خواهي انجام دهي و شک داشته باشي.»
غذاي حميد بسيار ساده بود . از همان اول ازدواج گفت:
«نبايد هر روز که به خانه مي آيم ، بوي غذاي پخته بيايد . تو نبايد همه وقت خودت را صرف غذا پختن و کارهاي خانه بکني. غذاي ما بايد همان غذايي باشد که محرومين جامعه مي خورند.»
بگذاريد يک افسانه برايتان بگويم . مي دانم که باور نمي کنيد. من و حميد شش ماه در تهران بوديم و در اين مدت سه يا چهار بار آبگوشت خورديم و چند باري هم به قول حميد شفته پلو . بقيه اش ماست بود يا پنير و هنداونه و خربزه . توي خانه يخچال يا گاز خوراک پزي نداشتيم . حميد يک يخچال چوب پنبه اي خريده بود . گاهي اوقات يخ مي خريديم و توي آن مي ريختيم . بله ! ما در تهران ، در نزديکي کاخها، اينگونه مي زيستيم چون حميد من مي خواست و خداي حميد مي خواست و همه کساني که به آنها اقتدا کرده بوديم مي خواستند.
از همان اولين روزهاي شروع زندگي مشترکمان ، حميد از شهادت مي گفت و به نحوي اين موضوع را پيش مي کشيد . به عنوان مثال يک روز مي پرسيد:
«اگر امروز به خانه برنگردم و شهيد شوم چه مي کني؟»
و من هر بار به گونه اي جوابش را مي دادم . از يک سو حميد جگر گوشه من بود و حتي نمي توانستم فکرش را بکنم که يک روز بي او باشد ، از سوي ديگر مي ديدم که براي شهادت بال بال مي زند.
مي خواست برود کردستان . تابستان 1358 بود . به قرآن روي آورد و استخاره کرد . هرکاري مي خواست انجام دهد ، به قرآن رجوع مي کرد. آيات آخر سوره آل عمران آمد:
«پس خدا دعاهايشان را اجابت کرد که البته من پروردگارم و عمل هيچ کس از مرد و زن را بي مزد نگذارم . پس آنان که از وطن خود هجرت کردند و از ديار خود بيرون شده و در راه خدا رنج کشيدند و جهاد کردند و کشته شدند، همانا بديهاي آنان (در پرده لطف خود بپوشانم ) و در آورديم آنها را به بهشتهايي که زير درختان آن نهرهاي آب جاري است . اين پاداشي است از جانب خدا و نزد خداست پاداش نيکو»**
درباره اينکه مي خواست مرا تنها بگذارد و برود ، آيه اي آمد مبني بر اينکه بياد آر روزي را که مريم اهلش را گذاشت . در مورد اينکه روزي من چگونه تأمين خواهد شد ، ناراحت بود . از ناراحتي اش گفت . گفتم خياطي باز مي کنم ، استخاره کرد . آيات آخر سوره طه آمد :
«اي رسول ما ، هرگز به متاع ناچيز که به قومي ( کافر و جاهل) در جلوه حيات دنياي فاني براي امتحان داده ايم چشم آرزو مگشا ، و رزق خداي تو بسيار بهتر و پاينده تر است .تو اهل بيت خود را به نماز و اطاعت خدا امر کن و خود نيز بر نماز و ذکر حق صبور باش ، ما از تو روزي کسي را نمي طلبيم بلکه به تو ( و ديگران )روزي مي دهيم و بدان که عاقبت نيکو مخصوص پرهيزکاران و تقوا است»**
از اين بابت هم خيالش راحت شد وگفت :
«روزي را خدا مي دهد . در اين لحظه به خاطر ضعف توکل من بود که خدا اين آيه را نشانم داد و گرنه با توکل به او همه چيز حل مي شود . رازق اصلي خود اوست.»
مرداد ماه بود که تصميم گرفت به افغانستان برود . از عدم قاطعيت دولت بازرگان در قضيه کردستان ناراحت بود و به همين خاطر مي خواست کاري انجام دهد . حميد انرژي متراکمي بود که احتياج به آزاد شدن داشت .
با مسئولين انقلاب مشورت کرد و آنان اجازه دادند که با نهضت اسلامي افغانستان تماس بگيرد . حرکت کرد به سوي آن ديار . بار اول پانزده روز آنجا بود. شناسايي هايي به عمل آورد و نيازهايشان را بررسي کرد .برگشت به ايران و امکانات و مهمات را آماده کرد و دوباره راه افتاد . اين بار دوري او از من يک ماه طول کشيد .
ارتباطش با ايران کاملاً قطع شده بود . تنها جاده ارتباطي مرز به شهر تايباد بود که آن راهم خلقيها از دست مجاهدين افغاني به در آورده بودند . روزهاي سختي بود. همه فکرم به حميد بود .اين اولين بار بود که اينقدر از هم دور مي شديم . قبلاً هم چند بار به شهرهاي مختلف رفته بود ولي هر بار مدت مسافرتش سه چهار روز بيشتر طول نمي کشيد. هنوز چهار ماه بيشتر نبود که با هم ازدواج کرده بوديم و اين دوري ها بيشتر هود را مي نماياند و قلبم را مي آزرد.
بالاخره برگشت . با آمدنش ، روشنايي کلبه کوچک خوشبختي ما دوباره رونق گرفت. حميد تعريف کرد که در آنجا دستگير شده است . آنطور که تعريف مي کرد ، در شهرها حکومت نظامي بوده و اگر مي فهميدند که ايراني است ، بلافاصله او را مي کشتند . به همين خاطر ، بيشتر در روستاها و کوهها فعاليت و شناسايي مي کرده اند و رفت و آمدشان به شهر کم بوده است . يک روز از خانه يک سرباز فراري که خودش را تسليم مجاهدين کرده بود ، به طرف روستا حرکت مي کنند. حميد توي آن خانه مقدار زيادي مهمات و بمب ساعتي گذاشته بود و وقتي راه مي افتند، يک نارنجک هم همراه خود بر مي دارد . در بين راه سوار يک ماشين تو راهي مي شوند. راننده ماشين يکي از افراد خلقي – به اصلاح از افراد امنيتي وابسته به حکومت – بوده . به آن دو مشکوک مي شود و يکراست مي رود تا پاسگاه . حميد توکل به خدا مي کند و نارنجک را مي گذارد زير صندلي ماشين .پياده شان مي کنند و مي برند داخل ساختمان .
در بازجويي، آن سرباز فراري مي گويد که من مرخصي دو روزه گرفته ام و حالا هم داشتم مي رفتم تا خودم را به واحد مربوطه ام معرفي کنم. از آنجا که خدا باحميد بوده ، اين پرسش براي آنان پيش نمي آيد که چرا به عوض حرکت به طرف پادگان ، به سوي روستاي مي رفته است . حتي از او برگه مرخصي هم طلب نمي کنند. حميد هم شروع مي کند به منحرف کردن فکر آنان. مي گويد من ايراني هستم و از حکومت اسلامي به تنگ آمده ام و آمده ام تا به دولت افغانستان پناهنده شوم . خودش را از اعضاي حزب توده معرفي مي کند . آنان سوالاتي راجع به کيانوري و طبري و نظريه مارکسيسم از او مي کنند. حميد مي گفت:
«نتوانستم به سوالات آنان جواب درستي بدهم . اطلاعات آنها بيشتر از من بود.»
ابتدا تصميم مي گيرندکه آن دو را تيرباران کنند . آن شب آنها را توي دو اتاق تو در تو که رئيس پاسگاه در اتاق ديگرش بود زنداني مي کنند.
نيمه هاي شب تصميم مي گيرد که از آنجا فرار کند . از طريق پنجره مي رود بيرون . باغ بزرگي جلوي رويش بوده . از ميان سربازان نگهبان مي گذرد و مي رود تا انتهاي باغ. جلوي رويش ديواري به ارتفاع سه متر و بعداز آنجا هم تا چشم کار مي کرده پشت بام بوده است . سعي مي کند از ديوار بالا رود و بر اثر تلاش و تقلا چند جاي بدنش خراش بر مي دارد و حتي وقتي برگشته بود ، جاي آنها خوب نشده بود . نمي تواند فرار کند و دوباره بر مي گردد توي آن اتاق.
پنج روز نگه اش مي دارند تا ببينند راست مي گويد يا دروغ. مرتب جلوي روي او از جمهوري اسلامي بد مي گويند ونسبت به رهبران انقلاب فحاشي مي کنند . مي گفت :
«همه اش چشم توي چشم من داشتند تا ببينند چه عکس العملي نشان مي دهم.»
حميد با زيرکي با آنان همراه مي شود . مي گويند يک آخوند يک سرباز را با دندانهايش تکه تکه کرده و خورده است . حميد مي پرسد:
«جرمش چي بوده ؟»
آنان در جواب مي گويند :
«داشته عليه حکومت اسلامي اعلاميه پخش مي کرده.»
حميد مي گويد :
«آخ آخ آخ ! عجب کار بدي !»
پنج روز او را در شرايط مختلف آزمايش مي کنند و در آخر مي گويند:
«در کشور خودمان جنگ است و امکانات نداريم . ما از پذيرش پناهنده سياسي معذوريم.»
با معذرت خواهي فراوان حميد را تا مرز مي آورند ، صدو بيست تومان هم به او پول مي دهند و روانه اش مي کنند به سمت ايران . حميد مي گفت :
«اگر توي آن مدت نارنجک را که زير صندلي جاسازي کرده بودم پيدا مي کردند ، حساب و کتابم با کرام الکاتبين بود .»
يکي دو هفته اي در تهران ماند . مي گفت :
«اينجا نيازي به من نيست. »
با مطالعه اوضاع سيستان و بلوچستان تصميم گرفت به اين منطقه فقر زده هجرت کند. يکي دو روز پس از وفات آيت الله طالقاني به زاهدان رفت . ده روزي آنجا ماند و اوضاع را از نزديک بررسي کرد . به تهران آمد و اين بار دو نفري رفتيم و اين آغاز ماجراي ماندن حميد در اين استان بود .
در ابتدا مسئول عمليات سپاه بود و باجهاد سازندگي هم همکاري مي کرد .پس از آنکه کميته امداد امام خميني تشکيل شد ، با اين ارگان هم همکاري مي کرد.
زمستان سال 1358 فرماندهي سپاه ايرانشهر را به عهده حميد گذاشتند . يکي از کارهاي اساسي او ، بها دادن به نيروهاي بومي بود . طي اعلاميه اي از ديپلمه هاي بومي خواست که براي گذراندن دوره آموزشي و استخدام به سپاه مراجعه کنند . عده زيادي ثبت نام کردند . عده اي شان طي مصاحبه و امتحان ورودي رد شدند و بقيه يک ماه ، در زاهدان آموزش ديدند . در پايان دوره ، از اينها هم امتحان گرفتند و سرانجام نود نفرشان باقي ماندند .قرار بود در تهران يک دوره چهار ماهه عقيدتي، سياسي و نظامي ببينند . به دلايل مختلف ، يک ماه بيشتر آموزش نديدند و برگشتند . همين ها بعدها از فرماندهان خوب سپاه در اين استان محروم شدند و عده اي شان نيز به شهادت رسيدند.
حميد من ماندگارديار سيستان و بلوچستان شد . او يک لحظه آرام و قرار نداشت . هر روز در يک شهر بود ؛ خاش ، سراوان ، ايرانشهر، زابل و ... هيچ وقت در يک جا نمي ماند . در تابستان 1359فرماندهي سپاه زابل را نيز برعهده اش گذاشتند و مسئوليت هماهنگي بين سپاه و استانداري را نيز عهده دار شد . در جلسات شرکت مي کرد تا اينکه استاندار وقت پيشنهاد کرد به عنوان مشاور سياسي استانداري با او همکاري کند . حميد قبول کرد و در اين سمت نيز مشغول به کار شد .
حميد تنهايي را دوست داشت ؛به خصوص به تنهايي سفر کردن را . او با اعتقاد به اينکه هر چه خدا بخواهد همان مي شود ، اغلب اوقات بدون سلاح به مسافرت مي رفت .
در آبان 1359 به اتفاق يکي از برادران عضو سپاه در جاده نيک شهر توسط اشرار به گروگان گرفته شدند .آنان کسي را که همراه حميد بود ، آزاد کردند به شرط اينکه پانصد هزار تومان پول برايشان ببرد. برادران سپاه طرحي را آماده اجرا کردند تا اشرار را در همان محل دستگير کنند . موفق نشدند و آنان فرار کردند .پس از اين جريان ارتباط مان با حميد به کلي قطع شد . هيچ خبري از او نداشتم . در آن مدت او را از اين کوه به آن کوه مي بردند و مي رفتند و بر مي گشتند تا راه را گم کند و نتواند فرار کند . هر بار تصميمي مي گيرند؛ يک بار تصميم مي گيرند سر او را ببرند . در بين آنان يک نفر بوده که حميد احساس مي کند مي تواند به او اعتماد کند.با او صحبت مي کند و بالاخره او را آزادمي کنند و نجات مي يابد.
پس از آن جريان ، باز هم در جاده سراوان زاهدان ماشين لندرور آنان چپ مي کند و حميد از ماشين به بيرون پرت مي شود . باز هم خدا او را براي من سالم نگه داشت .
در دي ماه 1359نيز به اتفاق نه تن ديگر با يک ماشين بليزر به سوي مشهد حرکت کردند . ماشين در جاده زابل چپ مي کند و چون حميد در قسمت بار ماشين نشسته بود، بيشتر از ديگران زخم برداشت . سمت چپ بدنش پر از زخم بود ، صورتش جراحت زيادي داشت و چشمش زخمي و کبود شده بود . باز هم به خواست خداوند از اين حادثه جان سالم به در برد .
حميد بي قرار بود . هيچ وقت يک جا بند نمي شد . نمي توانم توصيف کنم که چقدر به مردم اين ديار دل بسته بود .مي رفت و مي آمد و نمي خوابيد و جان مي کند. حميد من ديگر آن حميد سابق نبود .ضعيف شده بود . مي ديدم چطور چشمايش گود نشسته است . آخر من همسر او بودم و جانم به جان او وابسته بود .
مي ديدم حميد آب مي شود . درزاهدان ، يک سال غذاي سپاه را مي خورديم . يادم مي آيد وقتي که فرمانده سپاه زابل بود ، سخت مريض شد . هوا گرم بود و سفرهاي متعدد او را از پا انداخت . درآن چند روز ، دو سه بار مرغ خريدم ،پختم و به خوردش دادم تا تقويت شود .بالاخره صدايش بلند شد . مي گفت :
«مگر همه کپرنشيناي سيستان و بلوچستان مرغ مي خورند که ما مي خوريم ؟»
«حميدم ! من که براي تفنن مرغ بار نگذاشتم . تو مريضي. يک دفعه توي آينه به خودت نگاه کن . شده اي پوست و استخوان ...»
نگذاشت حرفم را ادامه دهم. گفت :
«نمي خواهد درست کني.»
بيشتر وقتها آبگوشت داشتيم يا پلو يا اينکه سيب زميني سرخ مي کرديم و مي خورديم . سفره مان زنگي نداشت اما دلهامان هزار رنگ داشت ؛ هزار رنگ زيبا . در دل من عکس حميد حک شده بود ، عکسي که با رنگ هاي زيبا رنگ آميزي اش کرده بودند.
حميد از لحاف و تشک استفاده نمي کرد. يک شب حال عجيبي داشت . ما دو پتو بيشتر نداشتيم . او با آب سرد حمام کرده بود و زير پتو مثل بيد مجنون مي لرزيد . نگاهم کرد . نمي دانم ، شايد از توي چشمانم چيزي خوانده بود که گفت :
«الان خيلي ها توي شهر هستند که همين دو تا پتو را هم ندارند تا رويشان بکشند.»
حميد آن شب با يک عبا خوابيد!
حميد مشاور استانداري بود تا فروردين ماه 1360 .
جلسه مشترک استانداران و هيأت دولت در سيستان و بلوچستان تشکيل شد و در همين ايام مسئوليت واحد اطلاعات در سطح منطقه ششم سپاه – شامل استانهاي سيستان و بلوچستان ، کرمان و هرمزگان – به او پيشنهاد شد . ابتدا نمي پذيرفت . مي گفت:
«من حال که همه وقتم را تنها براي استان سيستان و بلوچستان گذاشته ام ، اين همه مشکلات وجود دارد ، چه برسد به اينکه يک سوم اين وقت را به استان اختصاص دهم .»
نگران وضعيت استان بود . پس از يکي دوماه اصرار مسئولين ، بالاخره تحت شرايطي اين مسئوليت را پذيرفت .پس از آن بود که پيشنهاد کرد منزلمان در کرمان باشد . مي گفت :
«چون مرکز کارم آنجاست ، شايد در ماه هفت هشت روزي در خانه باشم . برويم آنجا بهتر است.»
رفتم تهران قرار شد خانه اي اجاره کند و من بروم کرمان . خبر داد خانه اي پيدا کرده است و روز بيستم تيرماه 1360 به کرمان رفتم.
قبل از اينکه وقايع را جزيي تر شرح دهم ، بايد چيزهاي ديگري از حميد بگويم . او هميشه روي نفس اماره تأکيد مي کرد . خوب اين مسائل را مي فهميد . هميشه بر خدايي بودن کارها تأکيد داشت و مي گفت بايد در انجام هر امري خالص باشيم .مسأله ريا راخوب درک کرده بود . در آن روزها مي گفتند قلنبر به استان سيستان و بلوچستان آرامش داد و آن را از تبديل شدن به يک کردستان ديگر نجات داد . حميد ازگفتن اين موضوع ناراحت بود . مي گفت : «اگر من کار مهمي انجام دادم و آن را به پاي دگيري نوشتند و من ناراحت نشدم ، حتي خوشحال هم شدم ، اين نهايت خلوص است . اگر حتي ذره اي نارحت شدم ، شرک به خداست . کار فقط و فقط بايد براي رضا ي خدا انجام داد .»
حميد مي گفت :
«بعد از خواندن کتاب گناهان کبيره شهيد دستغيب انقلاب عجيبي در من ايجاد شد ...»
او از آن کتاب و کتابهاي قلب سليم و معراج السعاده تعريف بسياري مي کرد .
رسيدم به کرمان ، شهري که مردمش خونگرم بودند و با صفا و با هزار صفت خوب . فرداي رسيدنم ، حميد مي خواست بروند زاهدان .من هم در آنجا هنوز مقدار کار داشتم . با هم رفتيم و هشت روز مانديم . سپس برگشتيم کرمان . فردايش رفت تهران . دوروز ماند .برگشت ، چند ساعتي ماند ودوباره حرکت کرد سوي زاهدان .برگشت ، دو روز در کرمان ماند و نه روز رفت بندرعباس و برگشت . چهار روز در کرمان ماند و بعد رفت زاهدان . اين سفرش دوازده روز طول کشيد .
همه صحنه هاي آن روزها را خوب به ياد دارم . حميد مرغ سرکنده اي بود که داشت بال بال مي زد و هر لحظه در جايي بود . نيامده راه مي افتاد به سوي شهري ديگر .مرتب ميگفت کار دارم . نمي دانم چرا در آن روزها کمتر توي چشمانم نگاه مي کرد . شايد چيزي مي خواست بگويد و از گفتنش واهمه داشت . اي کاش مي شد ازصورت ملتهبش همه چيز را فهميد .
حميد در زاهدان بود .سه چهار روز پس از رفتن او ، من ويکي ديگر از خواهران هم به سوي آن ديار راه افتاديم . وقتي رسيديم ، گفتند که در چابهار است .آمد . شام ميهمان يکي از برادران بوديم . موقع برگشت ، حميد خيلي مراقب بود . مي گفت :
«جنبشي ها تهديد کرده اند که ترورت مي کنيم .»
پرسيد:
«اگر من شهيد شوم ، چکار مي کني؟»
اول چيزي نگفتم . زبانم بند آمده بود . بعد آرام واگويه کردم :
«هر چه خدا بخواهد .»
فرداي آن روز ، با همان خواهري که به زاهدان آمده بوديم ، برگشتيم کرمان . قرار بود حميد يک هفته ديگر بماندو سپس برگردد ولي کار ضروري در استان پيش آمد و تماس گرفتند که بيايد . نيمه شب روز جمعه رسيد؛ روز سي و يکم مرداد.
خانه اي که در آن زندگي مي کرديم ، از لحاظ امنيتي مناسب نبود . خانه شمالي جنوبي بود. در شمالي به طرف بيابان باز مي شد . منزل تقريباً در بيرون شهر قرار داشت . از همان اول حميد تصميم داشت خانه را عوض کند و مدتي که در کرمان بود ، به دنبال جاي مناسبي مي گشت ولي پيدا نکرد.
شب يکشنبه ، يکم شهريور ، راجع به خانه صحبت کرديم . خانم يکي از برادراني که آنجا بود ، دو روز بعد به تهران مي رفت و من تنها مي شدم . پرسيدم:
«کجا برويم ؟»
«بالاخره يک کارش مي کنم .»
چند روزي که به کرمان آمده بودم ، هم اش بيکار بودم . خانه مان دور از شهر بود و به جايي هم دسترسي نداشتيم . صبح روز يکشنبه در اين باره صحبت کرديم . گفتم :
«کلاسي هم نيست که بروم .»
«بيا با هم صرف و نحو بخوانيم تا اگر بعدها موقعيتي پيش آمد، برويم قم و درس حوزوي بخوانيم .»
علاقه زيادي داشت که به کسوت روحانيت در آيد ولي از صرف و نحو خوشش نمي آمد! با شوخي گفت :«نمي شود صرف و نحو نخوانده مجتهد شوم !؟»
سپس خنده خنده گفت :
«اگر به قم بروم ، وضع اقتصادي خوبي نخواهيم داشت ، تو ناراحت نمي شوي؟»
«نه ! خيلي هم خوب است .»
&laq
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین