خاطرات - گروگان
با توجه به اينکه جاده پر پيچ و خم و سنگلاخي بود ما قادر به حرکت سريع نبوديم . توقف کرديم و اين خيلي براي ما غير منتظره بود . بعد معلوم شد که سه نفر ديگر هم در سمت چپ جاده هستند . هيچ راه گريزي نبود و ناچاري بايد به خواسته هاي آنها که نمي دانستيم چيست عمل مي کرديم . اولين خواست آنها پياده شدن از ماشين بود . آمديم پايين و آنها شروع به گشتن ماشين کردند. دنبال اسلحه بودند . آن دو نفر بلوچ را هم که سوار کرده بوديم بازجويي کردند .بارشان داخل يک خورجين بود آن را باز کردند، دو جفت کفش کتاني بود . کتاني ها را برداشتند .کفشهاي کهنه خود را در آوردند و کتاني ها را که اتفاقاً اندازه پاي شان هم بود پوشيدند . اين واقعه براي ما اولين بار رخ مي داد، ولي با اوضاع منطقه آشنا بوديم . يک هفته قبل از ما يکي از برادران جهادسازندگي ، توسط اشرار دستگير و به شدت مورد ضرب و شتم قرار گفته بود .متوجه شديم رئيسي دارند که به اينها امر و نهي مي کند . با هم مشورت مي کردند و ما حدوده ده دقيقه يک ربع پشت يک صخره بزرگ ايستاده بوديم . حميد مرتب به گروگانگيرها مي گفت که ما داشنجو هستيم ، ما فرزندان امام خميني هستيم ، ما براي اينکه شما را از محروميت نجات بدهيم از تهران بلند شديم آمديم اينجا، مي خواهيم کار بکنيم ، حالا که مي خواهيم کار بکنيم اين رسم مهمان نوازي است ؟آيا مردم بلوچ از مهمان اينگونه پذيرايي مي کنند؟ رئيس آنها که از نصايح و اندرزهاي حميد عصباني شده بود ، فرياد زد :«ساکت باشيد».آنگاه آمدند، ما را بازديد بدني کردند و گفتند که شما انقلابي هستيد . منظور از انقلابي پاسدار بود . گفتيم که نه ، ما دانشجو هستيم . به هر حال بعد از مدتي معطلي تصميم گرفتند که ما را پياده ببرند. حدود ساعت نه بود که ما را از جاده نيکشهر به سمت کوهها حرکت دادند . قريب دو ساعت راهپيمايي کرديم . در طول راه مرتب تأکيد مي کرديم که ما دانشجو هستيم . ما فرزند امام خميني هستيم و قصد خدمت داريم و اين درست نيست که شما با ما چنين رفتار مي کنيد . ولي آنها به حرفهاي ما اعتنا نمي کردند . بعد از دو ساعت راهپيمايي ، استراحت کوتاهي دادند و ازجايي که قبلاً شناسايي کرده بودند حدود چهل سانت زمين را کندند و آب بيرون آمد . با استفاده از برگ يک گياه کويري شبيه به نخل ظرفي درست کردند که با آن به راحتي مي شد آب خورد . براي ما اين صحنه جالب بود. در آنجا تصميم گرفتند آن دو نفر بلوچ را رها کنند و ما را ببرند . آنها را بشدت تهديد کردند که موضوع را نبايد به کسي بگويند . بلوچ ها آزاد شدند و ما همراه اشرار در دل کوهستان پيش رفتيم . حدود ظهر متوقف شديم .کپري( اتاقکي است که در بلوچستان از تنه و برگ درختان خرما مي سازند)داشتند که مقداري ميوه در آنجا پنهان کرده بودند . غذا تهيه کردند و ما هم براي اولين بار گوشت آهو خورديم . تا آن لحظه برخوردشان باما آرام بود . فقط به حرف ما گوش نمي دادند . راه مستقيم نمي رفتيم بلکه دور خودمان مي چرخيديم . حميد در طول راه با من مشورت مي کردو مي گفت بايد نقشه اي بکشيم و من مي گفتم که بهترين نقشه درگير شدن و فرار کردن است . گفت :«امکان ندارد ، چون ما دو نفريم و اينها پنج مرد مسلح و بزرگ شده کوهستان اند و از ما هم قبراق تر و ورزيده تر هستند». تازه گيريم که موفق به فرار شويم از کجا معلوم که راه را پيدا کنيم . بنابر اين بايد با اينها مسافتي را طي کنيم تا ببينيم که خدا چه مي خواهد .
کمالي : همرزم شهيد
شهيد قلنبر در گزارشي که از گروگانگيري براي مقامات مسئول تهيه کرده است بقيه داستان را خود اينگونه شرح مي دهد:
من و برادر ديگرمان تصميم گرفتيم هر طور شده از نظر روحي در آنها نفوذ کنيم . لذا در باب مسائل مختلف از قبيل اسلام و ديانت ، قوميت بلوچ، مردانگي و غيرت ، عاطفه ، زندگي راحت و غيره حرف زديم . نهايتاً براي جلوگيري از کشته شدن ، مجبور شديم پيشنهاد کنيم يکي از ما را نگه داشته و ديگري برود مبلغ قبال توجه اي پول بياورد .اين مطلب مؤثر افتاد و قرار شد آزاد شوم تا پول بياورم ، اما ناگهان آنها مرا شناختند که به قول خودشان آدم عشايري بزرگي هستم .لذا تصميم گرفتند من را نگه دارند و دوستم را آزاد کنند تا مبلغ پانصد هزار تومان براي آزادي من در محلي در نزديکي نيک شهر بياورد .مهلت دو روز بود که قرار بود در اين مدت مرا نزد رئيس شان ببرند و چون او را مي شناختم ، مي دانستم او نيز مرا خواهد شناخت و حتماً مرا خواهد کشت .لذا مدت قرار را به يک روز تقليل دادم . ضمناً با دوستم قرار گذاشتم تا زماني که مرا تحويل نگرفته ، پول را ندهد . به علت کمي فرصت ، اشرار مجبور بودند مرا به سمت نيک شهر ببرند که همين طور هم شد .در طول روز باقي مانده ، با آنها گفتگو کردم ؛ در مورد امام ، انقلاب ،اسلام ، دولت و ... . نهايتاً آنها را آدمهاي بد بختي يافتم که از ناچاري دست به شرارت مي زنندو از همين رو راه جديدي در تأمين امنيت منطقه به رويم باز شد که اين را از رحمت الهي تصور کردم. برحسب اتفاق، دوستم در سر قرار حاضر نشد و من براي مدت سه روز ديگر در دست اشرار باقي ماندم و اين فرصت خوبي بود تا اطلاعات زيادي راجع به عاملين فجايع ، قتل، سرقت و شرارتهاي گذشته ، نقش پاکستان در آنها ، نقش عراق ، نحوه عمل اشرار، نحوه مقابله با آنها به دست بياورم . ضمناً نماز و دعاهاي من تأثير فراواني بر آنها نهاده بود. به طوري که بارها شعار هاي زير را همراه با من تکرار مي کردند :
«الله اکبر ، خميني رهبر»«ما همه سرباز تو ييم خميني ، گوش به فرمان توييم خميني» و اين اواخر امام را به امام خميني و حضرت آيت الله خميني نام مي بردند و نسبت به ايشان مي گفتند او تقصيري ندارد ، او پير مردي است که دعا و نماز مي خواند و دين خدا پياده ميکند ، تقصير به گردن انقلابي هاست ( پاسداران ) . بعد از توضيحاتي که مي دادم مي گفتند :پاسدار ها هم تقصيري هم ندارند . ما دزدي مي کنيم ، آنها هم مجبورند ما را تعقيب نمايند. براي روز چهارم ، که از دوستم خبري نشد ، ناگهان هليکوپتري در آسمان ديده شد . گمان کردند هليکوپتر براي تعقيب آنها آمده ، لذا تصميم گرفتند مرا بکشند و فرار کنند . وقتي مي خواستند اين کار را بکنند، با مشاهده دو نفر مسلح که از دوستان شان بودند ، موقتاً منصرف شدند تا با آنها نيز تبادل نظر کنند. من هم از اين فرصت استفاده کردم و يکي از تازه واردين که مرا شناخته بود ، به آنها گفت :اين مرد براي بلوچستان خيلي خدمت کرده ، او را آزاد کنيد . هر چه بخواهيد به شما مي دهم .آنها به جز رهبرشان همگي موافق بودند و من که با امتناع رهبرشان رو به رو شدم ، حدود يک ساعت از خدا و پيغمبر و خدماتي که براي بلوچها کرده ام و مي خواهم بکنم ، صحبت کردم و قول دادم در صورت نداشتن سابقه قتل در پرونده برايشان عفو بگيرم و فرداي آن روز هم با مبلغ پانصد هزار تومان برگردم . بالاخره بر همين اساس و اعتماد به قول و قسم ، من را آزاد کردند و من هم فرداي آن روز با مقداري غذا و ميوه و مبلغ هشتاد هزار تومان پول به محل قرار رفتم . آنها از ديدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفتند و گريه کردند. همان جا ، طبق رسومات بلوچي، خود را غلام من کردند و من شدم پيرک ( رهبر) آنها . گفتم که خميني پيرک همه ماست و آنها شدند غلام امام خميني و گفتند ما حاضريم همين الان با تو بياييم و اسلحه مان را تحويل بدهيم و عفو بگيريم . گفتم اول برايتان عفو مي گيرم و بعد شما سلاح هايتان را تحويل دهيد. آنها پولها را به من دادند و گفتند حالا که تو اينقدر مردانگي داشتي، و در حالي که مکان اختفاء ما را مي شناختي و مي توانستي با پاسدارها جهت دستگيري ما بيايي، نيامدي و مي توانستي به قولت عمل نکني ولي کردي،ما هم پول را بر نمي داريم . من گفتم اين پولها را از جانب امام خميني به شما مي دهم و به اصرار زياد ، آنها قبول کردند . بعداً که به زاهدان آمدم ، در شوراي تأمين استان ، برايشان عفو گرفتم و قرار شد روز پنجشنبه که برگشتيم زاهدان ، برايشان عفو بگيرم . به دنبال اين عمل ، از نقاط مختلف استان پيغام فرستادند اشرار ديگر هم مي خواهند با من ملاقات کرده و پس از اثبات نداشتن سابقه قتل، مورد عفو بگيرند.
حميد قلنبر 18/9/59
شهيد قلنبر در گزارشي که از گروگانگيري براي مقامات مسئول تهيه کرده است بقيه داستان را خود اينگونه شرح مي دهد:
من و برادر ديگرمان تصميم گرفتيم هر طور شده از نظر روحي در آنها نفوذ کنيم . لذا در باب مسائل مختلف از قبيل اسلام و ديانت ، قوميت بلوچ، مردانگي و غيرت ، عاطفه ، زندگي راحت و غيره حرف زديم . نهايتاً براي جلوگيري از کشته شدن ، مجبور شديم پيشنهاد کنيم يکي از ما را نگه داشته و ديگري برود مبلغ قبال توجه اي پول بياورد .اين مطلب مؤثر افتاد و قرار شد آزاد شوم تا پول بياورم ، اما ناگهان آنها مرا شناختند که به قول خودشان آدم عشايري بزرگي هستم .لذا تصميم گرفتند من را نگه دارند و دوستم را آزاد کنند تا مبلغ پانصد هزار تومان براي آزادي من در محلي در نزديکي نيک شهر بياورد .مهلت دو روز بود که قرار بود در اين مدت مرا نزد رئيس شان ببرند و چون او را مي شناختم ، مي دانستم او نيز مرا خواهد شناخت و حتماً مرا خواهد کشت .لذا مدت قرار را به يک روز تقليل دادم . ضمناً با دوستم قرار گذاشتم تا زماني که مرا تحويل نگرفته ، پول را ندهد . به علت کمي فرصت ، اشرار مجبور بودند مرا به سمت نيک شهر ببرند که همين طور هم شد .در طول روز باقي مانده ، با آنها گفتگو کردم ؛ در مورد امام ، انقلاب ،اسلام ، دولت و ... . نهايتاً آنها را آدمهاي بد بختي يافتم که از ناچاري دست به شرارت مي زنندو از همين رو راه جديدي در تأمين امنيت منطقه به رويم باز شد که اين را از رحمت الهي تصور کردم. برحسب اتفاق، دوستم در سر قرار حاضر نشد و من براي مدت سه روز ديگر در دست اشرار باقي ماندم و اين فرصت خوبي بود تا اطلاعات زيادي راجع به عاملين فجايع ، قتل، سرقت و شرارتهاي گذشته ، نقش پاکستان در آنها ، نقش عراق ، نحوه عمل اشرار، نحوه مقابله با آنها به دست بياورم . ضمناً نماز و دعاهاي من تأثير فراواني بر آنها نهاده بود. به طوري که بارها شعار هاي زير را همراه با من تکرار مي کردند :
«الله اکبر ، خميني رهبر»«ما همه سرباز تو ييم خميني ، گوش به فرمان توييم خميني» و اين اواخر امام را به امام خميني و حضرت آيت الله خميني نام مي بردند و نسبت به ايشان مي گفتند او تقصيري ندارد ، او پير مردي است که دعا و نماز مي خواند و دين خدا پياده ميکند ، تقصير به گردن انقلابي هاست ( پاسداران ) . بعد از توضيحاتي که مي دادم مي گفتند :پاسدار ها هم تقصيري هم ندارند . ما دزدي مي کنيم ، آنها هم مجبورند ما را تعقيب نمايند. براي روز چهارم ، که از دوستم خبري نشد ، ناگهان هليکوپتري در آسمان ديده شد . گمان کردند هليکوپتر براي تعقيب آنها آمده ، لذا تصميم گرفتند مرا بکشند و فرار کنند . وقتي مي خواستند اين کار را بکنند، با مشاهده دو نفر مسلح که از دوستان شان بودند ، موقتاً منصرف شدند تا با آنها نيز تبادل نظر کنند. من هم از اين فرصت استفاده کردم و يکي از تازه واردين که مرا شناخته بود ، به آنها گفت :اين مرد براي بلوچستان خيلي خدمت کرده ، او را آزاد کنيد . هر چه بخواهيد به شما مي دهم .آنها به جز رهبرشان همگي موافق بودند و من که با امتناع رهبرشان رو به رو شدم ، حدود يک ساعت از خدا و پيغمبر و خدماتي که براي بلوچها کرده ام و مي خواهم بکنم ، صحبت کردم و قول دادم در صورت نداشتن سابقه قتل در پرونده برايشان عفو بگيرم و فرداي آن روز هم با مبلغ پانصد هزار تومان برگردم . بالاخره بر همين اساس و اعتماد به قول و قسم ، من را آزاد کردند و من هم فرداي آن روز با مقداري غذا و ميوه و مبلغ هشتاد هزار تومان پول به محل قرار رفتم . آنها از ديدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفتند و گريه کردند. همان جا ، طبق رسومات بلوچي، خود را غلام من کردند و من شدم پيرک ( رهبر) آنها . گفتم که خميني پيرک همه ماست و آنها شدند غلام امام خميني و گفتند ما حاضريم همين الان با تو بياييم و اسلحه مان را تحويل بدهيم و عفو بگيريم . گفتم اول برايتان عفو مي گيرم و بعد شما سلاح هايتان را تحويل دهيد. آنها پولها را به من دادند و گفتند حالا که تو اينقدر مردانگي داشتي، و در حالي که مکان اختفاء ما را مي شناختي و مي توانستي با پاسدارها جهت دستگيري ما بيايي، نيامدي و مي توانستي به قولت عمل نکني ولي کردي،ما هم پول را بر نمي داريم . من گفتم اين پولها را از جانب امام خميني به شما مي دهم و به اصرار زياد ، آنها قبول کردند . بعداً که به زاهدان آمدم ، در شوراي تأمين استان ، برايشان عفو گرفتم و قرار شد روز پنجشنبه که برگشتيم زاهدان ، برايشان عفو بگيرم . به دنبال اين عمل ، از نقاط مختلف استان پيغام فرستادند اشرار ديگر هم مي خواهند با من ملاقات کرده و پس از اثبات نداشتن سابقه قتل، مورد عفو بگيرند.
حميد قلنبر 18/9/59
کمالي : همرزم شهيد
شهيد قلنبر در گزارشي که از گروگانگيري براي مقامات مسئول تهيه کرده است بقيه داستان را خود اينگونه شرح مي دهد:
من و برادر ديگرمان تصميم گرفتيم هر طور شده از نظر روحي در آنها نفوذ کنيم . لذا در باب مسائل مختلف از قبيل اسلام و ديانت ، قوميت بلوچ، مردانگي و غيرت ، عاطفه ، زندگي راحت و غيره حرف زديم . نهايتاً براي جلوگيري از کشته شدن ، مجبور شديم پيشنهاد کنيم يکي از ما را نگه داشته و ديگري برود مبلغ قبال توجه اي پول بياورد .اين مطلب مؤثر افتاد و قرار شد آزاد شوم تا پول بياورم ، اما ناگهان آنها مرا شناختند که به قول خودشان آدم عشايري بزرگي هستم .لذا تصميم گرفتند من را نگه دارند و دوستم را آزاد کنند تا مبلغ پانصد هزار تومان براي آزادي من در محلي در نزديکي نيک شهر بياورد .مهلت دو روز بود که قرار بود در اين مدت مرا نزد رئيس شان ببرند و چون او را مي شناختم ، مي دانستم او نيز مرا خواهد شناخت و حتماً مرا خواهد کشت .لذا مدت قرار را به يک روز تقليل دادم . ضمناً با دوستم قرار گذاشتم تا زماني که مرا تحويل نگرفته ، پول را ندهد . به علت کمي فرصت ، اشرار مجبور بودند مرا به سمت نيک شهر ببرند که همين طور هم شد .در طول روز باقي مانده ، با آنها گفتگو کردم ؛ در مورد امام ، انقلاب ،اسلام ، دولت و ... . نهايتاً آنها را آدمهاي بد بختي يافتم که از ناچاري دست به شرارت مي زنندو از همين رو راه جديدي در تأمين امنيت منطقه به رويم باز شد که اين را از رحمت الهي تصور کردم. برحسب اتفاق، دوستم در سر قرار حاضر نشد و من براي مدت سه روز ديگر در دست اشرار باقي ماندم و اين فرصت خوبي بود تا اطلاعات زيادي راجع به عاملين فجايع ، قتل، سرقت و شرارتهاي گذشته ، نقش پاکستان در آنها ، نقش عراق ، نحوه عمل اشرار، نحوه مقابله با آنها به دست بياورم . ضمناً نماز و دعاهاي من تأثير فراواني بر آنها نهاده بود. به طوري که بارها شعار هاي زير را همراه با من تکرار مي کردند :
«الله اکبر ، خميني رهبر»«ما همه سرباز تو ييم خميني ، گوش به فرمان توييم خميني» و اين اواخر امام را به امام خميني و حضرت آيت الله خميني نام مي بردند و نسبت به ايشان مي گفتند او تقصيري ندارد ، او پير مردي است که دعا و نماز مي خواند و دين خدا پياده ميکند ، تقصير به گردن انقلابي هاست ( پاسداران ) . بعد از توضيحاتي که مي دادم مي گفتند :پاسدار ها هم تقصيري هم ندارند . ما دزدي مي کنيم ، آنها هم مجبورند ما را تعقيب نمايند. براي روز چهارم ، که از دوستم خبري نشد ، ناگهان هليکوپتري در آسمان ديده شد . گمان کردند هليکوپتر براي تعقيب آنها آمده ، لذا تصميم گرفتند مرا بکشند و فرار کنند . وقتي مي خواستند اين کار را بکنند، با مشاهده دو نفر مسلح که از دوستان شان بودند ، موقتاً منصرف شدند تا با آنها نيز تبادل نظر کنند. من هم از اين فرصت استفاده کردم و يکي از تازه واردين که مرا شناخته بود ، به آنها گفت :اين مرد براي بلوچستان خيلي خدمت کرده ، او را آزاد کنيد . هر چه بخواهيد به شما مي دهم .آنها به جز رهبرشان همگي موافق بودند و من که با امتناع رهبرشان رو به رو شدم ، حدود يک ساعت از خدا و پيغمبر و خدماتي که براي بلوچها کرده ام و مي خواهم بکنم ، صحبت کردم و قول دادم در صورت نداشتن سابقه قتل در پرونده برايشان عفو بگيرم و فرداي آن روز هم با مبلغ پانصد هزار تومان برگردم . بالاخره بر همين اساس و اعتماد به قول و قسم ، من را آزاد کردند و من هم فرداي آن روز با مقداري غذا و ميوه و مبلغ هشتاد هزار تومان پول به محل قرار رفتم . آنها از ديدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفتند و گريه کردند. همان جا ، طبق رسومات بلوچي، خود را غلام من کردند و من شدم پيرک ( رهبر) آنها . گفتم که خميني پيرک همه ماست و آنها شدند غلام امام خميني و گفتند ما حاضريم همين الان با تو بياييم و اسلحه مان را تحويل بدهيم و عفو بگيريم . گفتم اول برايتان عفو مي گيرم و بعد شما سلاح هايتان را تحويل دهيد. آنها پولها را به من دادند و گفتند حالا که تو اينقدر مردانگي داشتي، و در حالي که مکان اختفاء ما را مي شناختي و مي توانستي با پاسدارها جهت دستگيري ما بيايي، نيامدي و مي توانستي به قولت عمل نکني ولي کردي،ما هم پول را بر نمي داريم . من گفتم اين پولها را از جانب امام خميني به شما مي دهم و به اصرار زياد ، آنها قبول کردند . بعداً که به زاهدان آمدم ، در شوراي تأمين استان ، برايشان عفو گرفتم و قرار شد روز پنجشنبه که برگشتيم زاهدان ، برايشان عفو بگيرم . به دنبال اين عمل ، از نقاط مختلف استان پيغام فرستادند اشرار ديگر هم مي خواهند با من ملاقات کرده و پس از اثبات نداشتن سابقه قتل، مورد عفو بگيرند.
حميد قلنبر 18/9/59
شهيد قلنبر در گزارشي که از گروگانگيري براي مقامات مسئول تهيه کرده است بقيه داستان را خود اينگونه شرح مي دهد:
من و برادر ديگرمان تصميم گرفتيم هر طور شده از نظر روحي در آنها نفوذ کنيم . لذا در باب مسائل مختلف از قبيل اسلام و ديانت ، قوميت بلوچ، مردانگي و غيرت ، عاطفه ، زندگي راحت و غيره حرف زديم . نهايتاً براي جلوگيري از کشته شدن ، مجبور شديم پيشنهاد کنيم يکي از ما را نگه داشته و ديگري برود مبلغ قبال توجه اي پول بياورد .اين مطلب مؤثر افتاد و قرار شد آزاد شوم تا پول بياورم ، اما ناگهان آنها مرا شناختند که به قول خودشان آدم عشايري بزرگي هستم .لذا تصميم گرفتند من را نگه دارند و دوستم را آزاد کنند تا مبلغ پانصد هزار تومان براي آزادي من در محلي در نزديکي نيک شهر بياورد .مهلت دو روز بود که قرار بود در اين مدت مرا نزد رئيس شان ببرند و چون او را مي شناختم ، مي دانستم او نيز مرا خواهد شناخت و حتماً مرا خواهد کشت .لذا مدت قرار را به يک روز تقليل دادم . ضمناً با دوستم قرار گذاشتم تا زماني که مرا تحويل نگرفته ، پول را ندهد . به علت کمي فرصت ، اشرار مجبور بودند مرا به سمت نيک شهر ببرند که همين طور هم شد .در طول روز باقي مانده ، با آنها گفتگو کردم ؛ در مورد امام ، انقلاب ،اسلام ، دولت و ... . نهايتاً آنها را آدمهاي بد بختي يافتم که از ناچاري دست به شرارت مي زنندو از همين رو راه جديدي در تأمين امنيت منطقه به رويم باز شد که اين را از رحمت الهي تصور کردم. برحسب اتفاق، دوستم در سر قرار حاضر نشد و من براي مدت سه روز ديگر در دست اشرار باقي ماندم و اين فرصت خوبي بود تا اطلاعات زيادي راجع به عاملين فجايع ، قتل، سرقت و شرارتهاي گذشته ، نقش پاکستان در آنها ، نقش عراق ، نحوه عمل اشرار، نحوه مقابله با آنها به دست بياورم . ضمناً نماز و دعاهاي من تأثير فراواني بر آنها نهاده بود. به طوري که بارها شعار هاي زير را همراه با من تکرار مي کردند :
«الله اکبر ، خميني رهبر»«ما همه سرباز تو ييم خميني ، گوش به فرمان توييم خميني» و اين اواخر امام را به امام خميني و حضرت آيت الله خميني نام مي بردند و نسبت به ايشان مي گفتند او تقصيري ندارد ، او پير مردي است که دعا و نماز مي خواند و دين خدا پياده ميکند ، تقصير به گردن انقلابي هاست ( پاسداران ) . بعد از توضيحاتي که مي دادم مي گفتند :پاسدار ها هم تقصيري هم ندارند . ما دزدي مي کنيم ، آنها هم مجبورند ما را تعقيب نمايند. براي روز چهارم ، که از دوستم خبري نشد ، ناگهان هليکوپتري در آسمان ديده شد . گمان کردند هليکوپتر براي تعقيب آنها آمده ، لذا تصميم گرفتند مرا بکشند و فرار کنند . وقتي مي خواستند اين کار را بکنند، با مشاهده دو نفر مسلح که از دوستان شان بودند ، موقتاً منصرف شدند تا با آنها نيز تبادل نظر کنند. من هم از اين فرصت استفاده کردم و يکي از تازه واردين که مرا شناخته بود ، به آنها گفت :اين مرد براي بلوچستان خيلي خدمت کرده ، او را آزاد کنيد . هر چه بخواهيد به شما مي دهم .آنها به جز رهبرشان همگي موافق بودند و من که با امتناع رهبرشان رو به رو شدم ، حدود يک ساعت از خدا و پيغمبر و خدماتي که براي بلوچها کرده ام و مي خواهم بکنم ، صحبت کردم و قول دادم در صورت نداشتن سابقه قتل در پرونده برايشان عفو بگيرم و فرداي آن روز هم با مبلغ پانصد هزار تومان برگردم . بالاخره بر همين اساس و اعتماد به قول و قسم ، من را آزاد کردند و من هم فرداي آن روز با مقداري غذا و ميوه و مبلغ هشتاد هزار تومان پول به محل قرار رفتم . آنها از ديدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفتند و گريه کردند. همان جا ، طبق رسومات بلوچي، خود را غلام من کردند و من شدم پيرک ( رهبر) آنها . گفتم که خميني پيرک همه ماست و آنها شدند غلام امام خميني و گفتند ما حاضريم همين الان با تو بياييم و اسلحه مان را تحويل بدهيم و عفو بگيريم . گفتم اول برايتان عفو مي گيرم و بعد شما سلاح هايتان را تحويل دهيد. آنها پولها را به من دادند و گفتند حالا که تو اينقدر مردانگي داشتي، و در حالي که مکان اختفاء ما را مي شناختي و مي توانستي با پاسدارها جهت دستگيري ما بيايي، نيامدي و مي توانستي به قولت عمل نکني ولي کردي،ما هم پول را بر نمي داريم . من گفتم اين پولها را از جانب امام خميني به شما مي دهم و به اصرار زياد ، آنها قبول کردند . بعداً که به زاهدان آمدم ، در شوراي تأمين استان ، برايشان عفو گرفتم و قرار شد روز پنجشنبه که برگشتيم زاهدان ، برايشان عفو بگيرم . به دنبال اين عمل ، از نقاط مختلف استان پيغام فرستادند اشرار ديگر هم مي خواهند با من ملاقات کرده و پس از اثبات نداشتن سابقه قتل، مورد عفو بگيرند.
حميد قلنبر 18/9/59
لینک کپی شد
نظر شما
