خاطرات - کمال پارسايي
حميد هيچ گاه از لحاف و تشک استفاده نمي کرد . هميشه روي فرش مي خوابيد. سعي مي کرد بين زندگي خود و فقيرترين افراد تناسب ايجاد کند . يک شب با اينکه فصل زمستان بود ، مثل هميشه زير آب سرد رفته بود . آن شب حالت عجيبي داشت . از سرما مي لرزيد و با خودش حرف مي زد .ما دو تا پتو داشتيم از او خواستم براي گرم شدن پتوها را رويش بيندازد . اجاره نداد و در همان حال گفت : الان خيلي ها هستند که توي همين شهر اين دو تا پتو را هم ندارند . آنگاه عبايش را به دوش کشيد و تمام شب را با آن بسر برد .
همسر شهيد
همسر شهيد
لینک کپی شد
نظر شما
