خاطرات - کتاني پاره
خانه برادرم رفته بوديم . دم در کفشها به هم ريخته بود . از ميان آنها کفش کتاني را ديدم که کف اش سوراخ بود . ما با هم خيلي نزديک و صميمي بوديم کتاني را برداشتم و به شوخي گفتم :«کتاني ديگه چيه که کفشم پاره باشه»؛ و او با چهره اي مصمم پاسخ داد : بسياري از مردم پاي برهنه راه مي روند و تو به کتاني من عيب مي گيري .
خواهر شهيد
خواهر شهيد
لینک کپی شد
نظر شما
