خصوصيات شهيد - کوکب پنجم

کد خبر: ۱۱۸۹۲۹
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۴ - 10August 2008
دشمن در تلاش است تا سر پل به دست آمده را در اين سوي آب ،از عاشورا پس گيرد و الحق که ياران عاشورا ،اميد دشمن را به يأس تبديل کرده اند .بارها از آغاز عمليات – مثل همين لحظه – تانک ها به راه افتاده و سعي کرده اند تا عاشورا را از درشتي وضخامت آهنين و خشونت صداي آن ها بترسد و جا خالي کند .براي دشمن اما گويي نکته اي مبهم مانده است ؛«مقاومت سر سختانة دو – سه گردان عاشورا .»
به نظر من ،دشمن از جمع بندي اطلاعاتش از عمليات ،دانسته است که در نوک پيکان عاشورا ،مردي قرار گرفته است حماسه ساز و فاقد هر گونه انگيزة مادي و دنيايي ؛ مردي سر شار از نشاط براي جنگ با متجاوز ؛مردي که تنها چشم به تکليف دارد . شايد دشمن نداند که اين مرد ،نامش آقا مهدي باکري است . شايد نداند که اين مرد ،جثه اي استخواني و صورتي جذاب دارد شايد نداند که اين مرد ،نگاهي نافذ و کلامي بس تأثير گذار دارد .شايد نداند که اين مرد ،فراسوي خاک را مي بيند و در قاموس و جغرافياي نظر و عمل او ،ترس معنايي ندارد .
شايد نداند که اين مرد شايد هم بداند ،اما به نظر من اين نکته حتمي است که دشمن قطعاً مي داند در نوک پيکان عاشورا ،فرمانده اي بي نظير ،هدايت جنگ را بر عهده گرفته است .اين نکته را دشمن شايد از تحرک فوق العادة خط و مقاومت تحسين بر انگيز کساني در يافته باشد که از دجله عبور کرده اند . از رفتار بعثي ها معلوم است که تنها يک راه چاره براي درمان کلافگي و سر در گمي پيش آمده در ميان نيرو ها يشان ،توسط ژنرال هاي عراقي طراحي شده است ؛«تمام آتشبارها و سلاح ها بايد بر روي منطقه کوچکي به نام رود خانه ،ثبت تير شوند .»
آتش ،
آتش ،
آتش .
بر شيطان لعنت !سؤا ل سؤا لي برايم پيش آمده است .سؤالي آزار دهنده و مزاحم .وسوسه اي براي ادامة مأموريت يا رها کردن آن . از خودم مي پرسم :«اگر آقا مهدي برگردد ،گردان ها چه طوري بايد به مقاومت خود ادامه بدهند ؟»
درمانده از پاسخ به اين سؤال ،براي غالب شدن بر وسوسه اي که در وجودم سر بر آورده است ،تلاش مي کنم و به اين نتيجه مي رسم :«براي من ،فقط رسيدن به روستا ،يافتن آقا مهدي و رساندن پيام قرار گاه ،عمل کردن به تکليف است .»
به روستا نزديک تر شده ايم ؛و هر چند ثانيه ،انفجار خمپاره اي ،توپي ،کاتيو شايي و صداي زنگدار انفجار و موج آن ،رزمنده اي را يک قدم تا وفاي عهدش نزديک تر مي کند . در چند ساعت گذشته ،يکي از دغدغه هايم اين بود که آيا ترس ،باعث تأخير در مأموريت من بوده يا چيزي ديگر ؟حالا هم کم و بيش اين مسئله در ذهنم موج مي زند اگر چنين است که شدت و سنگيني عمليات و پاتک دشمن ،موضوعي براي ترسيدن من است ،پس چه شده است که حميد ،بدون ترس در کنار من مي آيد و مي جنگد و هنوز هم بي خيال و شايد بي خبر از آنچه در درون پر غو غاي من مي گذرد ،مشغول انجام کار خويش است ؟
نمي دانم . اصلاًبه من چه مربوط که ديگران مي ترسند يا نمي ترسند . بايد بترسند يا نبايد بترسند .من ساعتي قبل مي ترسيدم و اکنون روحيه ام تغيير کرد و حالا مي دانم که بايد به تکليف عمل کرد و اين لحظه نيز شبيه لحظات عادي زندگي است که در آن جا نيز بايد به تکليف عمل کرد .به همين سادگي و رواني و راحتي .به هر حال ،
سؤا لي در ذهن من وجود دارد .
-اصلي ترين عامل تغيير روحيه ام چيست ؟
در ميان اين دشت پر از آتش و زير آسماني آبي که بر پهنه اش گلوله هاي گدازان و براق و نوراني سلاح هاي قوسي را مي بيني که مثل ستاره هاي دنباله دار ،کش مي آيند و پرواز مي کنند تا هر جايي که خداوند مقدر فرموده ،به هدف اصابت کنند ،نکته اي ذهن من را مشغول کرده است . چرا ناگهان در ميان رخوت و سستي و ايضاًترس و سرمايي که مرا در بر گرفته بود ،دفعتاً يا تدريجاً عزت نفس و يا هر ا سم ديگري که بايد روي آن گذاشت ،در وجودم پيدا شد ؟چرا ديگر به اورکت حميد نيازي ندارم ؟چرا ديگر اثري از رخوت و ترس در وجودم نيست ؟
به نظر من آقا مهدي عامل اصلي اين تغيير است . او انساني است عجيب . اصلاً با هر بني بشري فرق مي کند . آدم چقدر بايد انسان باشد که با وجود مخالفت قرارگاه و فرماندهان ديگر با حضورش در خط مقدم ،به خاطر بسيجي هايي مثل خودش ،زندگي اش را وقف کند و بزند به آب .آيا اين مسئله کوچکي است ؟آقا مهدي چه قدر بايد جگر داشته باشد که وقتي من و حميد از هر رزمندة عشورا مي پرسيم :«آقا مهدي کجاست ؟»بي استثنا مي گويند :«جلو .نزديک عراقي ها .»
نکند همين مسئله ،يافتن آقا مهدي را براي همه سخت جلوه مي دهد ؟
در چنين شرايطي است که آدم يک مرتبه سر حساب مي شود و مي بيند ترس از وجود آقا مهدي دست و پايش را جمع کرده و پريده است به شاخة عدم .آيا اين مسئله روي نفس لا کتاب آدم تأثير نمي گذارد ؟
تدارکات حميد ،هميشه قوي است و کنسرو ماهي اش به راه .در خانة ويران يک کنسرو ماهي کتابي را که با سر نيزة حميد حلال شد ه است ،بدون نان و افزودني هاي مجاز ،سق مي زنيم .در بين غذا خوردن ،مزاحم پيدا مي شود و صداي مشکوکي ،حميد را آرام مي کشاند به طرف پنجرة فرو ريخه خانه .حالا ديگر صداي برادران مزدور عراقي کاملاً واضح به گوش مي رسد .حميد با دو انگشت عدد دو را نشان مي دهد .به عربي دارند چيز ها يي را به مقرشان گزارش مي دهند . اگر نزديک هم حرکت کنند ،يک نارنجک مي تواند آرامش را به کلبه و سفرة محقر ما بر گرداند .از شانس من و حميد ،عراقي ها همين خانه را هم براي اتراق يا ديده باني انتخاب کرده اند و با سرعت طرف ما مي دوند . ضامن نارنجک را کشيدم .رهايش کردم و .. تمام شد .يعني ،خداوند در کار ما گشايشي ايجاد خواهد کرد ؟ سورة حمد را هم خواندم براي سلامتي آقا امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و آقا مهدي خودمان .بعد شروع کردم به تمام کردن ته ماندة کنسرو .
حميد فقط خورة دوربين است و کشته مردة ديد زدن مواضع دشمن . گاهي هم با اسلحةدوربين دارش نشانه اي مي رود و .. شليک . طفلکي زياد در کار من دخالت نمي کند .کم حرف است و پر جگر . خواستيم حرکت کنيم . از کنار خانة در هم شکسته اي که درون آن پناه داشتيم ،صداي پا و حرف و حديث آمد .حميد بلا فاصله بيرون رفت .دو امدادگر که يک مجروح را با برانکار به سمت ساحل مي بردند وارد خانه شدند ؛لحظه اي استراحت . مجروح را در نگاه اول شناختم ،محمد ميانجي بود ،از اهالي محترم عاشورا .پرسيدم :«چي شده اخوي .»
يکي از امداد گر ها گفت :«چيزي نيست ،يک پايش تير خورده .»
جلو رفتم . سر گذاشتم روي سينه اش ؛شهيد شده بود .ترکش ريزي جمجمه اش را شکافته بود ،به سختي ديده مي شد . يادش بخير محمد که به سروي تناور مي مانست در ميان جنگلي از درختان سر به فلک کشيده . آيا مي توان مهابت جنگل هاي نا شناخته را حتي تصور کرد ؟
روشني شرق ، خبر از نزديکي طلوع مي داد . رزمنده هاي عاشورا ،با در هم شکستن خطوط دفاعي دشمن به پيش مي رفتند . تنها در يک محور ،هنوز خط دشمن شکسته نشده بود . با بي سيم ،محمد را خواستند .
- بگوشم .
صداي آقا مهدي از آن سوي خط گفت :
- گوش کن محمد جان !دو تا خط کش بيست و چهار ،دوازده و دو تا عينک بردار و با علي حرکت کن بيا ششصد و بيست و شش. مفهوم بود ؟
- مفهومه حاجي !
محل قرار از پيش هماهنگ شده بود . اين روش ثابت آقا مهدي در عمليات مختلف تحت فرمان او بود . محمد بايد قبل از طلوع خورشيد حرکت مي کرد .وسايل لازم را برداشت . علي را پيدا نکرد . خودش با تويو تا به سمت محل قرار حرکت کرد . حوالي محل قرار ،تو يو تا را متوقف کرد .اين نقطه ،نزديک ترين محل به منطقه در گيري نيروهاي خودي با دشمن بود . از خود رو پياده شد .اطراف را ديد زد ،اما از آقا مهدي خبري نبود .راهي جز تماس با آقا مهدي نيافت .
-مهدي !مهدي !محمد .
صداي آقا مهدي از پشت خط بي سيم بلند شد :«محمد جان ّبگوشم .»
-من گم شده ام آقا مهدي !کجايي ؟
-تو کجايي مؤمن خدا ؟
-اول جاده .
به طرف درخت هاي رو به رويت بيا . ان شا ءالله همديگر را مي بينيم .
يک مرتبه بگو بيام با عراقي ها دست بدم و راحت !
به آرامي و با احتياط حرکت کرد .نيم خيز به درخت ها نزديک شد .در کنار درخت ها ،دشتي نه چندان وسيع قرار داشت . محمد به تدريج ارزش اين ديدگاه را در يافت . دشت زير آتش دو طرف بود و انفجار توپ و خمپاره ،زمين را شخم مي زد . آقا مهدي به همراه رزمنده اي ديگر ،با چهره ها يي شسته از عرق مخلوط با گرد و خاک در ميان دشت ،جان پناه داشتند .
محمد با ديدن آقا مهدي خو شحال شد .رزمندة ديگر هم علي بود .آقا مهدي که غرق تحرکات و جا به جايي دشمن بود ،به اشارة علي متوجه آمدن محمد شد . از جا بر خاست و به سوي ا و آمد و گفت :«بالأخره اومدي »
محمد که حواسش به اطراف بود ،نا خواسته گفت :«ولي آقا مهدي !اين جا که »
صداي سوتي کلامش را بريد و او را محکم بر زمين چسباند . آقا مهدي کمي خودش را خم کرد .و آتشبار هاي دشمن با شدت منطقه را مي کوبيد .از اين ديدگاه ،آمد و شد خودرو هاي دشمن به خوبي ديده مي شد .
محمد گفت :«اين جا که زير آتش دشمنه !»
آقا مهدي گفت :«اين جا زير آتشه ، اما براي ما خيلي مهمه . نقطةالحاق رزمنده ها براي ادامة عمليات و محل تقسيم آن ها روي خط دشمنه .يه مقدار توجيه لازم بود . قبلاً هما هنگ کردم ،ولي دست آخر دلم رضا ندا د . خودم آمدم که به محض رسيدن رزمنده ها ،شخصاً بلدشان باشم .از طرفي ،از اين منطقه تمام تحرکات دشمن براي پاتک ،زير ديد ماست .»بعد نقطه اي را به محمد و علي نشان داد و گفت :«آن جا را مي بينيد ؟»
محمد که به ستون زرهي دشمن چشم دوخته بود ،گفت :«آره آقا مهدي! ديدم .»
علي هم با اشارة سر تصديق کرد .
آقا مهدي گفت :«اين نقطه جاي خوبيه . روي کرة زمين جايي بهتر از اين جا پيدا نمي شه .»
در همين حال ،صداي نزديک شدن موتور سيکلت ،از طرف خط خودي به سمت ديدگاه مي آمد .چند لحظه بعد ،وقتي موتور سوار توقف کرد و گرد و خاک فرو نشست ،احمد از موتور پياده شد .نگران بود و مضطرب .
-محور سي و هشت – چهل و دو ،گره خورده . دشمن در حال کامل کردن محاصره است . بايد فوراً براي نجات گردان هاي مستقر در منطقه کاري کرد .
آقا مهدي از جا بلند شد و گفت :«علي آقا و احمد ،در ديدگاه مي مانند .من و محمد بايد قبل از اين که محاصرةدشمن کامل بشه ،برسيم به محور .
محمد گفت :«در مسير محور سي وهشت – چهل و دو ،نمي شه جم خورد ،داره شخم مي زنه بي انصاف .»
آقا مهدي گفت :«روشن کن بريم .»
موتوسيکلت از جا کنده شد و خاک و سنگ ريزه از زير چرخ هاي آن به هوا پريد .با سرعت ،جادةخاکي و باريک را پشت سر مي گذاشتند .چيزي نگذشت ،تا به جايي رسيدند که مي بايستي به طرف دشت سرازير شوند . صداي انفجار خمپاره و آتشبار هاي ديگر ،لحظه اي قطع نمي شد . محمد سرعت موتور را کم کرد و سرازيري تپه را با احتياط ،به طرف دشت پايين رفت .در چند لحظه ،سه خمپاره در اطراف آنان به زمين خورد .محمد ناگهان جهت را عوض کرد .
آقا مهدي گفت :«چه کار مي کني محمد ؟»
محمد در حالي که با دست ،دود و خاکي را نشان مي داد که در نقطة اصابت خمپاره ها به هوا بلند شده بود ،گفت :«دور مي زنم .نبايد بي جهت بي احتياطي کرد .»
آقا مهدي گفت :«بي جهت کدومه مؤمن خدا ؟نجات چند گردان به رفتن ما بستگي داره .آن وقت تو از چهار ترقه که دور و برت مي ترکه ،هول برت داشته ؟مگه اون چندتا گردان،حدود يک کيلومتر از ما جلوتر نيستن ؟پس اونها بايد چه کار کنن؟»
محمد دوباره دور زد ،اما معطل ماند .
آقا مهدي گفت :«معطل چه هستي ؟بريم ديگه .»
محمد که هنوز مردد بود ،گفت :«ترکش مي خوريم بابا !جون سا لم بدر نمي بريم .»
آقا مهدي گفت :«محمد آقا نترس !پر دل برو ،ان شا الله طوري نمي شه .»
محمد گفت :«من نترسيدم آقا مهدي !»
آقا مهدي گفت :«فکرش را بکن ،اگه همين الآن ،يکي از اولياءو انبياءبه جاي ما به جبهه آمده بود ،تسليم خوف و ترس مي شد ؟سرخم ميکرد ؟از وسط راه بر مي گشت ؟يا اين که با توکل به خدا مستقيم مي رفت جلو ؟»
محمد با شنيدن حرف هاي آقا مهدي ،اعتماد عجيبي در خودش احساس کرد . موتوسيکلت بر روي چرخهايش تعادل يافت و حرکت کرد . ديگر چيزي نمانده بود تا رابطة رزمنده هاي پيشتاز بر اثر گرفتار شدن در حلقه محاصره با لشکر عاشورا قطع شود .موتوسيکلت در ميان دود و آتش و خاک، پيش مي رفت. پس از پيدا شدن جاي امني براي موتور،آقا مهدي با سرعت کارش را شروع کرد. حدود ده دقيقه با دوربين روي خط دشمن کار کرد، بعد گفت:«محمد! با قرارگاه تماس بگير.»
چند لحظه بعد، قرارگاه منتظر شنيدن صداي آقا مهدي بود.
آقا مهدي گفت:«يک راه کار عالي براي حمله به دشمن. به اميد خدا شروع کنيد»
سپس، با دقت راه کار را و مشخصات آن را براي قرارگاه شرح داد. از زمين و زمان آتش مي باريد. آقا مهدي نگاهي به محمد کرد و سرش را نزديک گوش او بردو گفت:«وقتي زير آتش دشمن هستيم، نبايد بترسيم و الا عقبه که ترس ندارد،دارد؟»
در راه بازگشت، فراز و نشيب ها مثل برق از مقابل چشم محمد مي گذشتند.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین