خصوصيات شهيد - کوکب دهم
گويي از وعده اي که دادند تا براي بيچاره اي مثل من خط آتش درست کنند، ياد و ذکري ندارند. صد متر سينه خيز رفتن، کاري نبود که از آن استقبال کنم. به ناچار، کنار بوته هاي بلندي که تا سنگر دوم ادامه داشت،روي زمين خوابيدم و به سرعت سينه خيز رفتم. کنار سنگر دوم، يک گرده ماهي وجود داشت. با يک خيز خودم را از روي آن پرت کردم داخل سنگر. سنگر دوم در يک نگاه، کوچک تر از سنگر اول بود.
اطرافش چند جعبة مهمات و دو قبضه آر پي جي افتاده بود. در همين حال ، چند نفر از افراد تازه نفس به سنگر دوم ملحق شدند. افرادي نيز مشغول دفاع از خطر و دفع شر عراقي ها بودند و در اين ميان آقا مهدي در سنگر نبود. طبق گفتة يکي از عاشورايي ها، سنگر سوم بايد محل استقرار آقا مهدي باشد.
آمدن عاشوراييان تازه نفس، باعث افزايش روحية نشاط و شادابي بين رزمنده ها شده بود. برادري از سنگر سوم با حرکت نيم خيز و سريع ، خودش را به سنگر دوم رساند. بي آن که او را بشناسم يا مقدمه چيني کنم، گفتم:آقا مهدي آن جا بود؟ من دنبال آقا مهدي مي گردم
رزمندة عاشورايي روي زمين نشست. چند لحظه غرق در فکر ساکت ماند. بعد، نگاهي به من کرد و گفت: آقا مهدي خودش دنبال چيز ديگري مي گرده؛ دنبال وصال حق. تو براي چه دنبال آقا مهدي مي گردي؟
ديگر برايم تواني نمانده بود تا به اين برادر عاشورايي جواب بدهم. شايد هم لازم نبود. بايد تا آن جا که مي توانم و به هر ترفندي خودم را سرپا نگه دارم و بکشانم به سنگر سوم. يک لحظه از اين که براي خودم تدبيري مي انديشم و در کوران اين معرکه، آينده را پيش بيني مي کنم، خنده ام گرفت. آيا امکان نداشت در راه سنگر سوم، ترکشي سوزان چنان مستم کند که غزل سفر را دست افشان بخوانم و بگذرم؟
در سنگر دوم پيکر گلگون دو شهيد افتاده بود. پيشاني پر از خاک و خون يکي را بوسيدم. شهيد دوم سر نداشت. دستش روي سينه اش مانده بود؛ سياه و خون مرده. دست را بوسيدم. خواستم به طرف سنگر سوم بروم که يک رزمندة تازه نفس پس از اين که پنج نفر از افراد تحت امرش را در سنگر جا داد، رو به من کرد و گفت: تو چرا ول مي گردي اخوي؟
جا خوردم و گفتم: چه کار بايد بکنم؟
رزمنده گفت:ما براي حمل مجروح يک نفر کم داريم، تو بشو آن يک نفر. يا الله.
گفتم: چشم!
بلافاصله برانکاري را به من نشان داد؛پر از خاک و خون يکي از رزمندگان نوجوان عاشورا آن را محکم گرفته بود.
برو شروع کن.
حرکت کردم. کنار نوجوان ايستادم . از شدت بمباران و گلوله باران دشمن، قدري کاسته شده بود.
پرسيدم: اسم شريف شما؟
نوجوان رزمنده گفت: احسان
- از کجا اعزام شده اي ؟
- تبريز.
- آقا مهدي را مي شناسي؟
احسان ناراحت شد،گفت:حرف مفت نزني بهتره.برو سر برانکار را بگير .
- شرمنده اخوي! من مأموريت دارم.
احسان گفت:معطل نکن والا هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.
گفتم: تو دوست داري آقا مهدي شهيد بشه؟
احسان گفت: هذيان مي گي؟ اين پرت و پلاها چيه؟ مجروح ما داره شهيد مي شه.
گفتم: حرف حساب نمي فهمي اخوي! شرمنده ام، خداحافظ.
صداي خشک گلنگدن ،من را متوجه وضعيتي تازه کرد. اسلحه اش را آماده شليک به طرف من نشانه رفت و گفت:معطل نکن.
به اطراف نگاه کردم، به سنگر سوم. بايد مي رفتم. نوجوان بسيجي بلند شد. يکي از مجروحان را که معلوم بود رزمنده هاي تازه نفس خيلي دوستش داشتند ، روي برانکار گذاشت و به من اشاره کرد سر آن را بگيرم. تعلل کردم. دوباره نگاهم به سنگر سوم کشانده شد.
دِبجنب!
لحن آمرانة کلامش نشان داد که جدي است. به ناچار سر بر انکار را گرفتم. چهرةمجروح با پتويي عراقي پوشيده شده بود. در حال حرکت، بر اثر سوت خمپاره و انفجار آن، مجبور شديم چند بار برانکار را همراه مجروح، محکم به زمين بکوبيم و خيز برويم. پتو از صورت مجروح کنار رفت. عبدالله!با ديدن چهرة مجروح دانستم که شهيد شده است. آيا به راستي اين پيکر متعلق به عبدالله يکي از افراد عاشورا بود؟ همان عبدالله که در سال هاي شهرداري آقا مهدي،به عنوان سر کارگر انجام وظيفه مي کرد؟
از احسان پرسيدم:اين برادر را مي شناسي؟
گفت: عبدالله امجدي. کارش را نمي دانم کجاست ولي بچه ها خيلي دوستش دارن.
درست بود سرکارگر سابق شهرداري که تا قبل از شهادت، در مجموعه اي تحت فرماندهي آقا مهدي با متجاوزان مي جنگيد و اکنون. يکي از مقربين عالم قدس بود. به سرعت تا کنار دجله آمديم. برادر امجدي را آهسته روي زمين گذاشتيم. از احسان خداحافظي کردم و دوباره بسم الله. به طرف نقطه اي حرکت کردم که از آن جا آمده بودم.
عبدالله ،
عبدالله،
عبدالله!
آيا مي توان راز مکتوم پرواز شکوهمند پرندگان مهاجري را که در جست و جوي بقا، قاره هاي عظيم را مي پيمايند، بدون فهم حقيقت حرکتشان دريافت؟
گروهي از کارگران، در کارگاه راه سازي شهرداري جمع شده بودند. مسئول گروه گفت: آقايان! همگي توجه کنيد . فردا براي کار بايد به خيابان محمدي برويم.
يکي از کارگرها گفت: نمرديم و اين خيابان هم آسفالت شد؟!
مسئول گروه گفت: قرار ما فردا صبح، ساعت شش. بايد قبل از بالا آمدن روز، کمر کار شکسته باشد ها!
صبح روز بعد ، کارگران شهرداري در خيابان محمدي مشغول کار بودند. ماشين قير پاش از راه رسيد و با يک رفت و برگشت سطح خيابان را به قير داغ آغشته کرد. بوي قير، تا عمق شامة کارگران رسوخ مي کرد.
فردي از اعضاي گروه که از رفتارش معلوم بود تازه وارد است، با برگه اي در دست، خودش را به سر کار گر رساند و گفت:آقا عبدالله! خدمت شم
سرکارگر برگه را گرفت. کارگر را براندازي کرد و گفت: کار قحط بود آمده اي شهرداري؟ حالا که آمده اي بايد کار کني
کارگر گفت: گوني و دمپايي از کي بگيريم؟
سرکارگر گفت: برو داخل نيسان دمپايي و گوني هست.
کارگر گفت:چشم!
آفتاب صبح، همه جا را روشن کرده بود و به سرعت گسترده مي شد. بوي قير، طراوت هواي لطيف صبح را مي شکست. از آغاز کار ، چند تن از کارگران به بهانه هاي مختلف، کارشان را به گردن کارگر جديد مي انداختند. جابه جا کردن آسفالتي که از ماشين خالي شد، گرچه بعهدة همه بود، اما سه نفر هميشه با تعلل و طفره رفتن از کار شانه خالي مي کردند. زحمت اصلي کار بر دوش تازه وارد و پيرمردي نحيف، سنگيني مي کرد. کارگر تازه وارد، با لبخندي مهربان و صميمي به يکي از کارگرها گفت: بنده خدا! شما چقدر استراحت مي کنيد؟ اين پيرمرد خسته شد از بس جور شماها را کشيد.
يکي از کارگرها گفت: نفهميدم؟ به جناب عالي چه مربوطه؟ تو چه کاره اي که توي اين کارها دخالت مي کني؟
يکي ديگر از کارگرها نخي را که به جاي کمربند در پل هاي شلوارش کشيده بود، محکم کرد و گفت: داداش! خيالت را راحت کنم. ما اين جا هرکاري که دوست داشته باشيم مي کنيم. شما هم توي کار ما دخالت نکني سنگين تري
عبدالله با شنيدن سرو صدا به طرف کارگرها آمد و گفت: اين سرو صداهاي اضافه واسة چيه؟ بچسبيد به کارتان. تمامش کنيد.
سکوت تازه وارد و کوشش مجدانة او در کار، در ذهن ديگران معماي عذرخواهي را تداعي کرد. کار گروه، دوباره روال عادي اش را پيدا کرد. با گسترش انوار طلايي آفتاب، حيات در شهر روييد و مغازه ها يکي پس از ديگري باز شد. به محض اين که اتومبيل دوج آبي رنگ از انتهاي خيابان پيدا شد، يکي از اعضاي گروه فرياد زد: بچه ها بازرس!
جنب و جوشي عجيب، محوطة کار را فرا گرفت. ميداندار اين جنب و جوش، سرکارگر بود؛ عبدالله امجدي.
-ماشين بازرسه. بجنبيد، کار کنيد.
تقريباً همه مشغول کار شده بودند. عبدالله به طرف کارگر تازه وارد آمد ، لحظه اي ايستاد و گفت: احسنت! کار کن جانم. آفرين به تو کارگر خوب وظيفه شناس.
دوج آبي رنگ، نزديک کارگاه موقت ايستاده و سرنشينان آن پياده شدند. بازرس و همراهانش به طرف گروه حرکت کردند. بازرس، هنگام عبور از زمين که روي آن قير ريخته بود، پايش را آرام و با احتياط بر مي داشت چنان که گويي فردي وسواسي، از فراز باتلاقي از نجاست در حال رد شدن است. او در حالي که به شدت مواظب بود لباس هايش قيري نشود، عينکش را برداشت و اطراف را نگاه کرد. ناگهان از شدت تعجب، مثل برق گرفتگان خشکش زد و گفت: يعني درست مي بينم؟!
معاونش که چيزي سر در نياورده بود، گفت: چه چيزي را درست مي بينيد قربان؟ قصور يا تقصيري انجام گرفته ؟
بازرس گفتمهندس باکري.شهردار ! قاطي کارگرهاست؟!
معاون بازرس که تازه متوجه شده بود، گفت: چه سرو وضعي پيدا کرده قربان!
بازرس گفت: لباس هايش.. لباس هايش قيري شده!
معاون گفت: رودست خورديم قربان! بازرسي قبل از ما انجام شده
بازرس و همراهانش به طرف کارگر تازه وارد رفتند. با احترام سلام و احوال پرسي کردند. اين صحنه براي کارگرها و سرکارگر مسئلة خيلي عجيب و غير قابل هضمي بود. تنها وقتي معما برايشان حل شد که از زبان بازرس شنيدند:جناب شهردار! شما واقعاً اهل تنوع و ابتکار هستيد. شما اين جا چه کار مي کنيد قربان؟
زودتر از ديگران عبدالله بود که پيش آمد و گفت: جناب آقاي شهردار! من از شما بي نهايت عذرخواهي مي کنم. من از طرف خودم و تمام کارگرها نمي دانم با چه زباني از شما حلاليت بخواهم. من از طرف خودم و همه عرض ارادت دارم. من
آقا مهدي در حالي که هنوز غلتک دستي را بر گوشة آسفالت مي لغزاند سرکارگر را راحت کرد و گفت: چيزي نيست برادر! ناراحت نباش. من براي اين که از نزديک در سختي شما شريک باشم آمدم اين جا، نه براي چيز ديگر.
چند لحظه بعد، شهردار از کارگرها خداحافظي کرد و پس از توصيه هايي به بازرس، از آن جا رفت. آقا مهدي بايد به سرعت سرو وضعش را مرتب مي کرد تا خودش را به جلسة امنيت استان برساند.
اطرافش چند جعبة مهمات و دو قبضه آر پي جي افتاده بود. در همين حال ، چند نفر از افراد تازه نفس به سنگر دوم ملحق شدند. افرادي نيز مشغول دفاع از خطر و دفع شر عراقي ها بودند و در اين ميان آقا مهدي در سنگر نبود. طبق گفتة يکي از عاشورايي ها، سنگر سوم بايد محل استقرار آقا مهدي باشد.
آمدن عاشوراييان تازه نفس، باعث افزايش روحية نشاط و شادابي بين رزمنده ها شده بود. برادري از سنگر سوم با حرکت نيم خيز و سريع ، خودش را به سنگر دوم رساند. بي آن که او را بشناسم يا مقدمه چيني کنم، گفتم:آقا مهدي آن جا بود؟ من دنبال آقا مهدي مي گردم
رزمندة عاشورايي روي زمين نشست. چند لحظه غرق در فکر ساکت ماند. بعد، نگاهي به من کرد و گفت: آقا مهدي خودش دنبال چيز ديگري مي گرده؛ دنبال وصال حق. تو براي چه دنبال آقا مهدي مي گردي؟
ديگر برايم تواني نمانده بود تا به اين برادر عاشورايي جواب بدهم. شايد هم لازم نبود. بايد تا آن جا که مي توانم و به هر ترفندي خودم را سرپا نگه دارم و بکشانم به سنگر سوم. يک لحظه از اين که براي خودم تدبيري مي انديشم و در کوران اين معرکه، آينده را پيش بيني مي کنم، خنده ام گرفت. آيا امکان نداشت در راه سنگر سوم، ترکشي سوزان چنان مستم کند که غزل سفر را دست افشان بخوانم و بگذرم؟
در سنگر دوم پيکر گلگون دو شهيد افتاده بود. پيشاني پر از خاک و خون يکي را بوسيدم. شهيد دوم سر نداشت. دستش روي سينه اش مانده بود؛ سياه و خون مرده. دست را بوسيدم. خواستم به طرف سنگر سوم بروم که يک رزمندة تازه نفس پس از اين که پنج نفر از افراد تحت امرش را در سنگر جا داد، رو به من کرد و گفت: تو چرا ول مي گردي اخوي؟
جا خوردم و گفتم: چه کار بايد بکنم؟
رزمنده گفت:ما براي حمل مجروح يک نفر کم داريم، تو بشو آن يک نفر. يا الله.
گفتم: چشم!
بلافاصله برانکاري را به من نشان داد؛پر از خاک و خون يکي از رزمندگان نوجوان عاشورا آن را محکم گرفته بود.
برو شروع کن.
حرکت کردم. کنار نوجوان ايستادم . از شدت بمباران و گلوله باران دشمن، قدري کاسته شده بود.
پرسيدم: اسم شريف شما؟
نوجوان رزمنده گفت: احسان
- از کجا اعزام شده اي ؟
- تبريز.
- آقا مهدي را مي شناسي؟
احسان ناراحت شد،گفت:حرف مفت نزني بهتره.برو سر برانکار را بگير .
- شرمنده اخوي! من مأموريت دارم.
احسان گفت:معطل نکن والا هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.
گفتم: تو دوست داري آقا مهدي شهيد بشه؟
احسان گفت: هذيان مي گي؟ اين پرت و پلاها چيه؟ مجروح ما داره شهيد مي شه.
گفتم: حرف حساب نمي فهمي اخوي! شرمنده ام، خداحافظ.
صداي خشک گلنگدن ،من را متوجه وضعيتي تازه کرد. اسلحه اش را آماده شليک به طرف من نشانه رفت و گفت:معطل نکن.
به اطراف نگاه کردم، به سنگر سوم. بايد مي رفتم. نوجوان بسيجي بلند شد. يکي از مجروحان را که معلوم بود رزمنده هاي تازه نفس خيلي دوستش داشتند ، روي برانکار گذاشت و به من اشاره کرد سر آن را بگيرم. تعلل کردم. دوباره نگاهم به سنگر سوم کشانده شد.
دِبجنب!
لحن آمرانة کلامش نشان داد که جدي است. به ناچار سر بر انکار را گرفتم. چهرةمجروح با پتويي عراقي پوشيده شده بود. در حال حرکت، بر اثر سوت خمپاره و انفجار آن، مجبور شديم چند بار برانکار را همراه مجروح، محکم به زمين بکوبيم و خيز برويم. پتو از صورت مجروح کنار رفت. عبدالله!با ديدن چهرة مجروح دانستم که شهيد شده است. آيا به راستي اين پيکر متعلق به عبدالله يکي از افراد عاشورا بود؟ همان عبدالله که در سال هاي شهرداري آقا مهدي،به عنوان سر کارگر انجام وظيفه مي کرد؟
از احسان پرسيدم:اين برادر را مي شناسي؟
گفت: عبدالله امجدي. کارش را نمي دانم کجاست ولي بچه ها خيلي دوستش دارن.
درست بود سرکارگر سابق شهرداري که تا قبل از شهادت، در مجموعه اي تحت فرماندهي آقا مهدي با متجاوزان مي جنگيد و اکنون. يکي از مقربين عالم قدس بود. به سرعت تا کنار دجله آمديم. برادر امجدي را آهسته روي زمين گذاشتيم. از احسان خداحافظي کردم و دوباره بسم الله. به طرف نقطه اي حرکت کردم که از آن جا آمده بودم.
عبدالله ،
عبدالله،
عبدالله!
آيا مي توان راز مکتوم پرواز شکوهمند پرندگان مهاجري را که در جست و جوي بقا، قاره هاي عظيم را مي پيمايند، بدون فهم حقيقت حرکتشان دريافت؟
گروهي از کارگران، در کارگاه راه سازي شهرداري جمع شده بودند. مسئول گروه گفت: آقايان! همگي توجه کنيد . فردا براي کار بايد به خيابان محمدي برويم.
يکي از کارگرها گفت: نمرديم و اين خيابان هم آسفالت شد؟!
مسئول گروه گفت: قرار ما فردا صبح، ساعت شش. بايد قبل از بالا آمدن روز، کمر کار شکسته باشد ها!
صبح روز بعد ، کارگران شهرداري در خيابان محمدي مشغول کار بودند. ماشين قير پاش از راه رسيد و با يک رفت و برگشت سطح خيابان را به قير داغ آغشته کرد. بوي قير، تا عمق شامة کارگران رسوخ مي کرد.
فردي از اعضاي گروه که از رفتارش معلوم بود تازه وارد است، با برگه اي در دست، خودش را به سر کار گر رساند و گفت:آقا عبدالله! خدمت شم
سرکارگر برگه را گرفت. کارگر را براندازي کرد و گفت: کار قحط بود آمده اي شهرداري؟ حالا که آمده اي بايد کار کني
کارگر گفت: گوني و دمپايي از کي بگيريم؟
سرکارگر گفت: برو داخل نيسان دمپايي و گوني هست.
کارگر گفت:چشم!
آفتاب صبح، همه جا را روشن کرده بود و به سرعت گسترده مي شد. بوي قير، طراوت هواي لطيف صبح را مي شکست. از آغاز کار ، چند تن از کارگران به بهانه هاي مختلف، کارشان را به گردن کارگر جديد مي انداختند. جابه جا کردن آسفالتي که از ماشين خالي شد، گرچه بعهدة همه بود، اما سه نفر هميشه با تعلل و طفره رفتن از کار شانه خالي مي کردند. زحمت اصلي کار بر دوش تازه وارد و پيرمردي نحيف، سنگيني مي کرد. کارگر تازه وارد، با لبخندي مهربان و صميمي به يکي از کارگرها گفت: بنده خدا! شما چقدر استراحت مي کنيد؟ اين پيرمرد خسته شد از بس جور شماها را کشيد.
يکي از کارگرها گفت: نفهميدم؟ به جناب عالي چه مربوطه؟ تو چه کاره اي که توي اين کارها دخالت مي کني؟
يکي ديگر از کارگرها نخي را که به جاي کمربند در پل هاي شلوارش کشيده بود، محکم کرد و گفت: داداش! خيالت را راحت کنم. ما اين جا هرکاري که دوست داشته باشيم مي کنيم. شما هم توي کار ما دخالت نکني سنگين تري
عبدالله با شنيدن سرو صدا به طرف کارگرها آمد و گفت: اين سرو صداهاي اضافه واسة چيه؟ بچسبيد به کارتان. تمامش کنيد.
سکوت تازه وارد و کوشش مجدانة او در کار، در ذهن ديگران معماي عذرخواهي را تداعي کرد. کار گروه، دوباره روال عادي اش را پيدا کرد. با گسترش انوار طلايي آفتاب، حيات در شهر روييد و مغازه ها يکي پس از ديگري باز شد. به محض اين که اتومبيل دوج آبي رنگ از انتهاي خيابان پيدا شد، يکي از اعضاي گروه فرياد زد: بچه ها بازرس!
جنب و جوشي عجيب، محوطة کار را فرا گرفت. ميداندار اين جنب و جوش، سرکارگر بود؛ عبدالله امجدي.
-ماشين بازرسه. بجنبيد، کار کنيد.
تقريباً همه مشغول کار شده بودند. عبدالله به طرف کارگر تازه وارد آمد ، لحظه اي ايستاد و گفت: احسنت! کار کن جانم. آفرين به تو کارگر خوب وظيفه شناس.
دوج آبي رنگ، نزديک کارگاه موقت ايستاده و سرنشينان آن پياده شدند. بازرس و همراهانش به طرف گروه حرکت کردند. بازرس، هنگام عبور از زمين که روي آن قير ريخته بود، پايش را آرام و با احتياط بر مي داشت چنان که گويي فردي وسواسي، از فراز باتلاقي از نجاست در حال رد شدن است. او در حالي که به شدت مواظب بود لباس هايش قيري نشود، عينکش را برداشت و اطراف را نگاه کرد. ناگهان از شدت تعجب، مثل برق گرفتگان خشکش زد و گفت: يعني درست مي بينم؟!
معاونش که چيزي سر در نياورده بود، گفت: چه چيزي را درست مي بينيد قربان؟ قصور يا تقصيري انجام گرفته ؟
بازرس گفتمهندس باکري.شهردار ! قاطي کارگرهاست؟!
معاون بازرس که تازه متوجه شده بود، گفت: چه سرو وضعي پيدا کرده قربان!
بازرس گفت: لباس هايش.. لباس هايش قيري شده!
معاون گفت: رودست خورديم قربان! بازرسي قبل از ما انجام شده
بازرس و همراهانش به طرف کارگر تازه وارد رفتند. با احترام سلام و احوال پرسي کردند. اين صحنه براي کارگرها و سرکارگر مسئلة خيلي عجيب و غير قابل هضمي بود. تنها وقتي معما برايشان حل شد که از زبان بازرس شنيدند:جناب شهردار! شما واقعاً اهل تنوع و ابتکار هستيد. شما اين جا چه کار مي کنيد قربان؟
زودتر از ديگران عبدالله بود که پيش آمد و گفت: جناب آقاي شهردار! من از شما بي نهايت عذرخواهي مي کنم. من از طرف خودم و تمام کارگرها نمي دانم با چه زباني از شما حلاليت بخواهم. من از طرف خودم و همه عرض ارادت دارم. من
آقا مهدي در حالي که هنوز غلتک دستي را بر گوشة آسفالت مي لغزاند سرکارگر را راحت کرد و گفت: چيزي نيست برادر! ناراحت نباش. من براي اين که از نزديک در سختي شما شريک باشم آمدم اين جا، نه براي چيز ديگر.
چند لحظه بعد، شهردار از کارگرها خداحافظي کرد و پس از توصيه هايي به بازرس، از آن جا رفت. آقا مهدي بايد به سرعت سرو وضعش را مرتب مي کرد تا خودش را به جلسة امنيت استان برساند.
لینک کپی شد
نظر شما
