خصوصيات شهيد - کوکب سيزدهم

کد خبر: ۱۱۸۹۳۷
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۲ - 10August 2008
در حين انجام اين وظيفه گويي فرجامي براي آن مقدر نشده بود، کم کم به درک جديدي از وجود خويش رسيدم. اين درک جديد، بسيار مبارک بود؛ راهگشا و همايون فال.
شدت درگيري از نيم ساعت پيش، بيشتر شده بود. آيا آخرين مرحله رويارويي بعثي ها و عاشورا در شرف وقوع بود؟به نظر مي رسيد عراقي ها ، قصد تشکيل دايره اي دارند و براي نيل به اين هدف، از همه طرف بر ساحل غربي دجله فشار مي آورند.
من اما سرگردان و نيمه مأيوس، هنوز آن ماه گمشده را نيافته ام ؛ ماه در محاق من؛ آيا محاصره کامل شده است؟ آقا مهدي باخبر شده که علي او را مي طلبد و نمي يابد؟ لابد تا به حال به او گفته اند. لابد قرارگاه، در تماس هايي که معلوم نيست با آقا مهدي برقرار کرده است يا نه، ماجراي آمدن علي را به او اطلاع داده است.
صبر کن! يک لحظه صبر کن. اشکال کار تو را پيدا کردم علي آقا! مچت پيش خودت باز شد. ديگر خودت را پشت نقاب آقا مهدي پنهان نکن. اين تويي که برايت مهم است آقا مهدي را پيدا کني. اين تويي که برايت مهم است آقا مهدي رو به قرارگاه ببري. اين تويي که برايت مهم است آقا مهدي را به آن طرف دجله ببري. اين تويي که برات مهم است..تو.تو مهم هستي براي خودت، نه آقا مهدي. رجوع تمام تلاش بي فرجامت علي آقي عزيز! به نفس خودت بر مي گردد و اين يعني نمرة صفر براي شخص شخيص تو در امتحان عظيم بدر. تنها تفاوت جزئي و فوق العاده کوچک! تو با آقا مهدي در اين است که او خودي در کارهايش ندارد و تو چيزي نيستي به جز خود. هيهات، هيهات! خيال حوصلة بحر مي پزد. چاره اي نيست جز ريختن لختة جگر در طشت. حال دگرگونم را، اي خدا! تو مي داني. فکر اين که هر لحظه در اين شدت درگيري ممکن است لحظة آخر من باشد، با اين حال باژگون، بيشتر از هر چيز ديگر مرا مي ترساند از عاقبت کار؛ از اين که عاقبت به خير نشوم.
صبر کن علي آقا! صبر کن. اصلاً رفوزه شده اي. ديگر از فکر يافتن آقا مهدي بيا بيرون. به فکر اين باش که منشأ ميل براي يافتن آقا مهدي را درون خودت کاوش نکني و براي اصلاح اين منشأ، در اين آخرين لحظات تلاش کن.
علي آقا! تو آقا مهدي ازهم بسيار دور هستيد. چه گونه مي تواني او را پيدا کني در حالي که در وجود تو نيست. او در شهري که روح تو در آن شهر تردد مي کند ، ناشناخته است.
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت راه از کجاست تا به کجا
علي آقا! شايد يکي از دلائلي که تو آقا مهدي را در اين يک کف دست جا که محل عمليات عاشورا است پيدا نمي کني، دوري است. چه بسا آقا مهدي بارها و بارها در اين چند ساعت جست و جو از کنارت رد شده و تو نخواستي او را ببيني.
يار نزديک تر از من به من است
وين عجب ببين که من از وي دورم
علي آقا! گريه مي کني؟ گريه نکن که فراق تو و آقا مهدي، فراق ظاهري نيست. قصه فراق تو و آقا مهدي باطني است.باطني است و باطن در ظاهر مؤثر است و ظاهر در باطن.
هرگز حديث ظاهر و باطن شنيده اي
حتماً شنيده اي ، اما به رؤيت تو نرسيده است.
شنيدن کي بود مانند ديدن
بسته شدن درها به روي تو علي آقا! چه سرّي دارد؟ آيا نبايد تو به کني تا اين سدّ سديد از مقابل نگاه تو باز شود؟ آيا به توبه، شدني است؟
شود آيا که در ميکده ها بگشايند
گره از کار فرو بستة ما بگشايند
عجب روز خسارتي است امروز براي تو علي آقا! بدر بازار است ديگر. در اين بدر بازار ، چه زيانکار شده اي و چه خسارت ديده! تنها راه، توبه است، توبه. بايد صحيفه را بگشايي علي آقا! همين جا ميان آتش. بايد صحيفه را باز کني و توبه را طالب شوي. دعاي سي و يکم صحيفه. بايد خاک درگه اهل نظر شوي تا نفس تو از ملک دنائت رخت بر بندد به ملک دنّو. بايد از دياري که در آن سکونت کرده و به آن تعلق پيدا کرده اي، هجرت کني به آن جا که در آن نفس نيست؛ به سمت بهشت، به سمت فرداي آقا مهدي.
علي آقا! گريه مي کني؟ اين اشک ها شاه کليد خلقتند، حلّال مشکلات. اين اشک ها شايد غبار ديدگانت را فرو بشويد و تو، آقا مهدي را نه براي نفس خودت که براي خدا ببيني.
غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز.
در حال دويدن به سمت شهرک، به پيرمردي عاشورايي رسيدم. نزديک آمد ، قدير بود و همراهش نوجواني عاشورايي.
گفتم: جوان قديم! خسته نباشي، سلام!
قدير گفت: سلام! درمانده نباشي علي آقا! گريه مي کني؟
-آره ، گريه مي کنم، خوبه يا بده؟
-بستگي داره گريه براي چه موضوعي باشه.
براي اين که بحث را عوض کنم، گفتم: کجا تشريف مي بريد؟
قدير گفت: خدمت آقا مهدي
-مگر مي داني کجاست؟
-بله البته که مي دونم.نيم ساعت پيش از خدمتش اومدم. بدهکاري داشتم، بايد پيغام مي دادم براي خانواده ام تا بپردازند. پسر برادرم را کنار دجله ديدم. حالا داريم بر مي گرديم. در ضمن، به سفارش آقا مهدي چند تا نارنجک مي بريم براش. جلو، مهمات کمه.
گفتم: من هم با شما مي آم. کجا بايد بريم.؟
-راهي نيست. اين خاکريز رو مي بيني؟
-همين که ده متر جلوتره ؟
-هابله ، آقا مهدي همين جاست، همين جا.
-اين که شد حکايت آب در کوزه و ما تشنه لبان ..
صداي هواپيما آمد. سرم را به طرف دجله چرخاندم. براي چندمين بار ، پل نفر رو دجله را بمباران کردند. صداي قدير آمد که گفت:علي آقا! من..تير خوردم شهيد
به طرف قديربرگشتم،خنديدوتمام.
قدير،
قدير،
قدير!
آيا راز خون، جز با ريخته شدن آن بر زمين به آشکارگي تام و تمام خود خواهد رسيد؟
آفتاب تازه طلوع کرده بود که قدير وارد انبار آذوقه شد. با آمدن قدير ، وضع انبار هر روز بهتر از روز قبل مي شد. مقابل در بزرگ انبار، يک کاميون توقف کرد. راننده پياده شد و گفت: برنج!
قدير گفت:چشم، الآن
هشت جوان با سرعت مشغول تخلية کاميون پر از برنج شدند. هنوز نيمي از کاميون تخليه نشده بود. همگي خيس عرق شده بودند، اما با تلاش و کوشش کار مي کردند. قدير راضي نبود. در حاشية در ورودي انبار، يک نفر که تازه از راه رسيده بود، با دقت داخل انبار و اطراف آن را نگاه مي کرد. ايستادن اين تازه وارد، قدير را ناراحت کرد. تازه به لشکر آمده بود، اما در همين مدت کوتاه بر اثر جديّت ، مورد توجه همه قرار گرفته بود. قدير، پيرمردي بود که هر کس را مستحق نصيحت مي ديد، مي گفت؛ هرچه بادا باد. تصميم گرفت براي به کار گيري اين تازه وارد، به مسئول مراجعه نکند. جلو آمد، ايستاد و گفت: چرا داري منو نگاه مي کني جوان؟ مگه نمي بيني اين بندگان خدا خسته شده اند ؟ بيا کمک کن زودتر کلک کار کنده شه.
تازه وارد اصلاً وقت نداشت.، فقط مي خواست از محل انبار و آشپزخانه بازديد سريعي کند و برود. قدير چند قدم ديگر به جوان نزديک شد و گفت: تو تازه آمده اي لشکر؟ معلومه.
جوان چيزي نگفت. حالا مچ جوان در دست قدير بود. دستش را کشيد و گفت: بيا، فقط براي دو روز عمليات که نبايد به جبهه بيايي. پس چه کسي براي شما بپزه؟ کي ماشين آذوقه راخالي کنه؟
اولين گوني که بر پشت جوان قرار گرفت، دردي شديد در قفسة سينه اش احساس کرد.
(مرتضي فرياد زد:سنگرهاي مثلثي طرح اسرائيله
آقا مهدي گفت: هر چه آتش داري بريز همان جا که گفتم. زود باش!
گرچه زمين رمل بود و حرکت در آن دشوار، اما غير از رفتن هيچ چاره اي نبود. آقا مهدي گفت: اگر کمي دير بجنبيم، تيپ محاصره مي شه.
مرتضي گفت:من رفتم
خودش را از شيار بالا کشيد. اطراف را نگاه کرد . در غوغاي رگبار مسلسل ها ، تنها صداي شني تانک به گوش مي رسيد. بي سيم خش خش مي کرد و صدايي گفت:محسن، محسن، مهدي.
صداي ديگري گفت:مهدي جان! فرمايش؟
ناگهان سينة آقا مهدي سوخت و ارتباط قطع شد)
قدير که پشت سر جوان مي آمد، گفت: تند تر برو پدر جان! از بيکاري چيزي عايد کسي نشده. بروبرو کاري مي کن مگو چيست کار.
جوان از پله هاي آن طرف سکوي انبار پايين آمد. دالاني از قفسه را طي کرد و در انتهاي انبار، گوني را بر روي زمين گذاشت. بعد، برگشت و گوني دوم را به دوش کشيد و پيش رفت. در قفسه هاي انبار، کيپ تا کيپ پوتين هاي نو چيده بودند. جوان تازه وارد در حال به زمين گذاشتن گوني دوم بود که اين بار، استخوان کتفش سوخت. ناليد و گفت:آخ
(وحيد گفت:آقا مهدي مواظب باش؛ بخواب زمين!
آقا مهدي گفت:آخ.
وحيد فرياد زد: مرتضي! بدو. آقا مهدي تير خورده.
آقا مهدي به پشت ، روي زمين افتاده بود . وحيد و مرتضي، بالاي سر او رسيدند. باريکه اي خون از زير بدن آقا مهدي جريان داشت.
مرتضي گفت: ببين کجاش تير خورده وحيد! ياالله
آقا مهدي چشمانش را باز کرد و گفت:اگر بتونيم دشمن رو از رو به روي ايستگاه حسيني عقب برانيم، همة عراقي ها يکجا اسير مي شن.
مرتضي و وحيد، بدن مجروح آقا مهدي را به عقب بردند.)
قدير که از کار جوان تازه وارد راضي بود، به يکي از کارگران انبار گفت: آدم پر کاريه. در خواستش کن بياد انبار.
جوان هرچه فکر کرد تازه وارد را کجا ديده، به خاطر نياورد.
قيافه اش آشناست، اما نمي دونم کجا مشغوله ، بهتره با خودش حرف بزنيم.
هوا گرم بود. تارهاي کنف گوني هاي برنج، مانند سوزن به بدن افرادي که کاميون برنج را خالي مي کردند، فرو مي رفت. وقتي آخرين گوني برنج از کاميون تخليه شد، يک وانت تويوتا، رو به روي انبار توقف کرد. طيب که مسئول تدارکات بود، از آن پياده شدو به طرف قدير آمد و گفت:سلام! خسته نباشيد.
قدير دست هايش را به هم ماليد و گفت:سلام! خدا خيرتان بده. زيارت کربلا انشاء الله . تمام شد به اميد خدا.
چند روز بود که در آمار غذاي لشکر، مشکلي پيش آمده بود و طيب، از سوي آقا مهدي مأمور شده بود تا شخصاً به انبار و آشپزخانه برود و اين مسئله را حل کند . طيب به طرف انبار آمد. به هر کدام از افراد که رسيد، حال و احوال کرد. قدير، با ديدن جوان که در حال بردن آخرين گوني به طرف انبار بوده، مسئله اي به يادش آمد. او را با دست به طيب نشان داد و گفت: مي خواستم خودم خدمتتان برسم. حالا خوب شد که خودتان آمديد. راجع به اين جوانه.
طيب به سمتي برگشت که دست قدير نشان مي داد. ناگهان دهانش از تعجب باز ماند. فکر کرد اشتباه مي بيند. بلافاصله به طرف انبار دويد. وقتي به رزمنده اي رسيد که آخرين گوني برنج را حمل مي کرد، گوني را گرفت و روي زمين گذاشت و گفت:آقا مهدي! شما اين جا چه کار مي کنيد؟ از صبح همه منتظر شما هستند.
آقا مهدي طيب را دعوت به سکوت کرد و گفت: چرا آشفته شده اي طيب؟
قدير که از ابراز ارادت طيب به آن جوان مات مانده بود گفت: جوان خوبيه. معلومه شما هم مي شناسيدش.
طيب به قدير گفت: شما ايشان را نمي شناسيد؟!
آقا مهدي که ديگر طاقت ايستادن نداشت، روي زمين نشست. طيب حال آقا مهدي را فهميد و گفت:آقا مهدي ، آقا مهدي!
آقا مهدي که از درد کتف و سينه به خودش مي پيچيد، گفت: چيزي نيست، چيزي نيست طيب!
طيب رو به قدير کرد و گفت: شما ها عجب آدم هاي بي ملاحظه اي هستيد ها ! اين مؤمن ، آقا مهدي باکري فرمانده لشکر عاشوراست
قدير هاج و واج ماند. فقط خواست چيزي گفته باشد تا مگر بر شرمندگي خودش غلبه کند.
-من با چه زباني عذرخواهي کنم. خيلي تند حرف زدم. ناراحتم به علي!
آقا مهدي که تکيه داده بود به ديوار انبار، برخاست و جلو آمد؛ در حالي که خنده اي نمکين بر لب داشت.
چيزي نيست طيب! يک مقدار به رزمنده ها کمک کردم.
طيب گفت: يعني چي آقا مهدي؟ براي ما خوبيت نداره
آقا مهدي گفت: هيچ مسئلة مهمي اتفاق نيفتاده. من هم مثل اين برادران بسيجي هستم. خيلي خوشحالم که در کنارشان انجام وظيفه کردم و يک ساعت با آن ها بودم.
قطره هاي عرق، از پيشاني قدير به پايين لغزيد. نگاهش تنها به زمين بود. خيلي دوست داشت چشمانش به چشمان آقا مهدي نيفتد . آقا مهدي جلوتر آمد. صورت قدير را بالا آورد و بوسيد. راننده، کاميون را روشن کرد. کاميون آرام از جلو انبار دور شد. آقا مهدي از همه خداحافظي کرد و با طيب به طرف مقر فرماندهي رفت.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین