خصوصيات شهيد - کوکب چهاردهم

کد خبر: ۱۱۸۹۳۸
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۴ - 10August 2008
صبح عزيزي که هنوز حرفي از عمليّات بدر نبود.
آقا مهدي گفت: خيلي دلتنگم علي!
گفتم: چه چيزي شما را راحت مي کنه؟
شايد سؤال خيلي بدي بود. آقا مهدي گفت: اگر شهيد مي شدم ، راحت مي شدم.
گفتم: اين حال شما بعد از شهادت حميد آقا تقريباً دائمي شده.
مثل اينکه آقا مهدي از حرف من تنها اسم حميد آقا را شنيد.
-خيلي خواب حميد آقا را مي بينم. دلم برايش تنگ شده.
-ان شاءالله بعد از صدو بيست سال فرماندهي ، شهيد بشويد و برويد پيش حميد آقا.
-تا همين الآن هم خيلي طولاني شده.
-مگه با هم قراري داشتيد؟
-به هر حال، بنا نبود خيلي طولاني بشه.
شب سردي بود و آسمان مهتابي و منطقه نسبتاً امن. ديدم آقا مهدي خيلي بيتابي مي کند براي فرا رسيدن لحظة عروج. برايش اين شعر خواندم:
امشب اي ماه، به درد دل من تسکيني
آخر اي ماه، تو همدرد من مسکيني
کاهش جان تو مي بينم و مي دانم من
که تو از دوري خورشيد، چه ها مي بيني
گريه کرد و گفت: دوباره بخوان علي! دوباره بخوان.
حدود سه يا چهار مرتبه اين شعر را برايش خواندم. آقا مهدي در آن صبح، آن صبح عزيز، براي من شکوهمند تر از هر لحظة ديگردر دوران دوستي طولاني مان بود. احساس من اين است که هر چه مقام معنوي داشت، ده يا صد يا هزار برابر آن را در فاصله دو عمليات خيبر و بدر، به ايشان دادند. در آن صبح، آن صبح عزيز، دانستم که او ديگر به مرحلة شهود حقايق رسيده است. چند لحظه بعد، برادري برايمان چاي آورد. آقا مهدي، آورندة چاي را دعا کرد. با اين که اهل شوخي به معناي شوخي نبود، با کسي که چاي آورد، شوخي هم کرد.
-خدا به شما يک زن خوب بدهد. البته اگر ما را هم به عروسي ات دعوت کني.
برادر عاشورايي با حجب و حياي مخصوص به خودش در نهايت ادب گفت: ان شاءالله بعد از شهادت.
آن که در آن صبح، آن صبح عزيز چاي آورد، ديروز شهيد شد. يک ساعت بعد از اين که آقا مهدي به خواندن دعا و نماز مشغول بود، دوباره حرف حميد آقا پيش آمد و ساير شهيدان عاشورا. آقا مهدي گفت: من تازه وصيت نامه ام را تنظيم کرده ام. فکر مي کنم ان شاءالله مقصد نزديک است.
در يک مرحله از خواندن دعا، حال ابتهال و گريه اي فوق العاده به او دست داد. من نيز از حضرت امير عليه السلام، براي او کلمه اي قصار خواندم. کلمة281را، از نهج البلاغة فيض: در نهج البلاغه حتماً ديده اي که دارد: کان لي في ما مضي اخ في الله
ادامة کلمه را تنها با گريه بود که توانستيم طاقت بياوريم و به پايانش برسانيم. از آن صبح، آن صبح عزيز، ديگر نتوانستم آقا مهدي را در حال فراغت ببينم تا حالا که دارم اين منطقة بدقلق را جست و جو مي کنم. با حالي عجيب که برايم غريب بود، چند گام به جلو برداشتم. به ياد حرف هاي صميمي آقا مهدي افتادم. قبل از همين عمليات؛ عمليات بدر که براي جمع رزمنده هاي عاشورا گفت:
عمليات، عمليات سختي خواهد بود. بايد بدانيم اگر اين عمليات موفق نشد، عمليات بعدي ما سخت تر خواهد بود. چون خداوند، بندگان مؤمن خود را هر چه مي گذرد، با آزمايشي ديگر مي آزمايد. همة برادران بايستي تصميم قطعي بگيرند. تمام علائقي که در ده يا شهر داريد، کنار بگذاريد. مصمم و قاطع و با توکل به خداوند، تمام برادران تصميم بگيرند و گرنه خداي ناکرده مردد و متزلزل مي شويم و ترديد و ابهام حتي به اندازة نوک سوزن، مانع امداد الهي است. هر برادري شب عمليات مي خواهد جلو برود، بايد تصميم خود را گرفته باشد، اگر برادر ضعيفي است، نبايد جلو بيايد. هر کس نمي تواند تصميم بگيرد ، همراه ما نيايد و گرنه خداي ناکرده به ما صدمه خواهد زد.
همة برادران تصميم خود را گرفته اند ولي من به جهت سختي عمليات تأکيد مي کنم. شما بايد مثل حضرت ابراهيم عليه السلام باشيد که رحمت خدا شامل حالش شد. مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد کرد. بايد در حد نهايي از سلاح مقاومت استفاده کنيم. هرگاه خداوند مقاومت را ديد ، رحمت خود را شامل حال ما مي گرداند. اگر از يک دستة بيست و دو نفري فقط يک نفر بماند، بايد آن يک نفر مقاومت کند و اگر از گردان سيصد نفري؟، يک نفر بماند، آن يک نفر بايد مقاومت کند. حتي اگر فرمانده شما شهيد شد، نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم که اين وسوسة شيطان است. فرمانده اصلي ما خدا و امام زمان، عجل الله تعالي فرجه الشريف است. اصل آن ها هستند و ما موقت هستيم. ما وسيله ايم براي بردن شما در ميدان جنگ. وظيفة ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهي است.
تا موقعي که دستور حمله داده نشده ، کسي تير اندازي نکند .حتي اگر مجروح شد ،فرياد نزند .دستمال در دهانش بگذارد ،دندان ها را به هم بفشارد و فرياد نکند .فرياد نشانة ضعف شماست .با هر رگبار سبحان الله بگوييد .در عمليات خسته نشويد .بعد از هر درگيري ،شهدا و مجروحين تخليه و بقيه سازماندهي شوند و کار ،ادامه يابد .
حد اکثر استفاده را از وسايل بکنيد .اگر اين پارو بشکند ،به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد .با همين قايق ها عمليات بايد بکنيم .لباس هاي غواصي را خوب نگهداري کنيد .يک سال است دنبال اين امکانات هستيم
چند انفجار رعد آسا ،زمين و زمان را لرزاند .مثل اين که اين چند گام باقي مانده تا رسيدن به آقا مهدي ،پاياني ندارد .گويي هر گام ،برابر است با سال ها سختي و رنج و مرارت در جهاد .حال غريب من ،همچنان ادامه دارد .
گفتم : يا امام رضا !دستم به دامنت .رسوايم نکن .نکند آقا مهدي را پيدا نکنم ؟
ياد زيارت مشهد ا فتادم و حالات و رفتار آقا مهدي در بار گاه مولا امام رضا عليه السلام .
(لحظه اي در صحن ايستاد ،جلوتر آمد ،به طرف حوض ،در حوض بزرگ مسجد گوهر شاد ،دست هايش را شست و به آب نگاه کرد .
-الحمد لله الذي جعل الماء طهورا ًو لم يجعله نجساً.
دانه هاي اشک همراه با آب ،صورت آقا مهدي را شست .
-حدود يک سال و نيم پيش تر با آقا حميد آمديم مشهد .
مدتي مي گذشت که حميد آقا را نديده بودم .دلش هواي او را داشت و بهانه مي گرفت .گريه کرد و صورتش را شست .
-ا للهم بيّض وجهي
اگر آقا مهدي از آقا مي خواست که شهيد شود ؟
-اللهم ثبّتني علي الصّراط
کنار در ايستاد خواست وارد حرم شود .
-يا ايّها الذّين امنو ا لا تدخلوا بيوت ا لنّبي ا لّا ان يؤذن لکم
اطاعت کرد .اذن دخول خواند .با دلش در باغ هاي اطمينان قدم زد .در نارنجستان پر طراوت ولايت و يقين .اشک ،حق نمک را خوب به جا آورد .دستش لمس کرد نقرة ضريح را و بوسيد .پيراهن يوسف عليه السلام از پنبه بود و در جوار يوسف ،لياقت يافت تا پير کنعاني را شفا بخشد ؛اين نقره نه کم از پنبه بود و اين مولا نه کم از يوسف .چند لحظه بعد ،از شادي بي حد و حصر
ا و ،بعد از آن همه گريه مي شد فهميد که ديگر آقا مهدي در فضايي آکنده از بوي بهشت خدا ،ايستاده است ،با خيالي آسوده و دلي شاد و رها .)
يک موتور سوار ،با سرعت عبور کرد ؛با فاصله اي خيلي نزديک به من .نزديک بود و نبود . تقدير من شايد اين بوده ؛جست و جوي منطقة عمليات براي يافتن آقا مهدي و رساندن يک پيغام .اسيري براي يافتن جواب يک سؤال : آقا مهدي را نديدي ؟
و مخاطب هر که هست ،نگاهي مي کند و شايد دلش برايم مي سوزد و جواب هايي از اين دست تحويلم مي دهد .
-رفت به طرف عراقي ها .تقريباً نيم ساعت پيش اين جا بود .
اکنون تمام حاشية رودخانه را در جايي به نام کيسه اي ،قدم به قدم آمده ام ؛تا آخر خط . حالا کجا بروم ؟تا عراقي ها فاصله اي نمانده است .تانک هاي عراقي ،در صد متري خرناسه مي کشند .آقا مهدي !بله آقا مهدي را ديدم !
-خودشه علي !بدو. به علي خودشه .ديدي آخر
شروع کردم به دويدن ؛تا در ميان گرد و خاک يافتمش .آيه مي خواند : الحمد لله الذي هدا نا لهذا و ما کنا لنهتدي لو لا ان هدانا الله
دستش را گرفتم ،به گرمي هميشه بود .حال و احوالش نيز مثل هميشه .صداي انفجاري شديد مرا بر زمين چسباند .بر خاستم .سر و روي آقا مهدي پر از گرد و خاک بود و لبانش خشک .شرم داشتم بگويم براي چه آمده ام ،اما چاره اي نداشتم .دل به دريا زدم و گفتم : آقا مهدي سلام !براي شما پيغام دارم .از قرار گاه .
پيغام را به آقا مهدي رساندم .به سرعت خواند .آر پي جي را آماده کرد .تکمة ضامن را نرم به طرف داخل فشرد .سرعت تانک را سنجيد .فاصله اي را تخمين زد ؛مناسب با سرعت تانک .مستطيل مدرج دوربين آر پي جي ،تانک را بلعيد . شليک کرد .تانک منهدم شد .
-علي !بنويس .جواب منو بنويس .
گفتم : بيا بريم آقا مهدي !تو را به حضرت زهرا قسم بيا بريم .
-جواب را بنويس قاصد !
گفتم : چشم.
آقا مهدي گفت : بهتر است ناراحت من نباشيد .اگر کشته شوم هستند کساني که جايم را بگيرند ،اما در شرايط موجود قادر به رها کردن بسيجي ها در کام خطر به منظور حفظ جان خودم نيستم . من بسيجي بار آمده ام و تا آخر در ميان آن ها خواهم ماند .من بسيجي ها را خودم آموزش داده ام و تا اين تاريخ همه جا همدوش و همسفر خطرات آن ها بوده ام و اکنون نيز قادر به ترک آن ها نيستم .تمام .
پاسخ پيغام را نوشتم و با چشماني اشکبار به عقب برگشتم و چه ساده و راحت بر گشتم !کنار ساحل دجله ،رضا سکاندار قايق را پيدا کردم که در محل قرار منتظر مانده بود .پاسخ را به رضا دادم و گفتم : سريع بر گرد و اين پاسخ را به قرار گاه برسان .
رضا گفت: چشم.
از نظر من، مأموريت علي ساقي پايان يافته بود و اکنون بايد خودم را به سرعت مي رساندم کنار آقا مهدي .بايد مي ماندم براي جنگيدن با دشمن . در راه باز گشت با يک رزمندة عاشورايي همراه شدم .هر دو به يک مقصد مي رفتيم .نامش را برايم نگفت اما قصه اي برايم تعريف کرد شنيدني .
-بعد از اين که عمليات شروع شد ،به دليل سرعت در حمله و پيروزي سريع لشکر عاشورا در انهدام مواضع دشمن ،شادي در ميان عاشورايي ها موج مي زد . حجّت و علي در سنگري از يک دژ دفاعي نشسته بودند .در محلي که شاخه هايي از دجله آن جا را دور مي زد .آقا مهدي که يک لحظه از بي سيم جدا نمي شد ،در ميان شادي همه ،نگران آنهايي بود که از دجله گذشته و با دشمن در گير بودند . مي دانست آن ها بيش از هر چيز او را مي خواهند .خبر هايي که مي رسيد اين حس را تقويت مي کرد . تصميم آقا مهدي در گذشتن از رودخانه قطعي شد .چند نفر از اطرافيان با توجه به حجم سنگين در گيري آن طرف آب و شجاعتي که از آقا مهدي سراغ داشتند ،نگراني خودشان را از تصميم او به اطلاع قرار گاه رساندند .چند لحظه بعد ،قرارگاه اين پيغام را به تمام فرماندهان واحد هاي عملياتي آن محور اعلام کرد :
نگذاريد آقا مهدي به آن سوي آب برود و وارد در گيري شود .اگر توجه نکرد و مصمم به رفتن شد ،در صورت لزوم دست هاي او را ببنديد و مانع از رفتنش شويد .
حجت از آقا مهدي پرسيد :حتماً بايد بري ؟
آقا مهدي گفت : بله ،افراد ما آن طرف رودخانه وضع خوبي ندارند .از نزديک بهتر مي شه به آن ها رسيدگي کرد .
و از سنگر دژ بيرون زد . به طرف دجله حرکت کرد .کنار دجله ايستاد و گفت : بسم الله الّرحمن الرّحيم .
از دجله عبور کرد ،با يک قايق ،همراه بي سيم چي اش و يک قبضه دو شکا که آن را در ساحل غربي دجله مستقر کردند .آن طرف دجله ،افراد عاشورا در حال پاکسازي روستايي بودند که تک تير اندازان دشمن ،از آن جا مزاحم کار لشکر مي شدند .
هر کس شنيد آقا مهدي آمده ،از شوق گريه کرد .آقا مهدي بلا فاصله خودش را به منطقه اي رساند که در آن شديد ترين در گيري در جريان بود . يورش به محل اختفاي دشمن شروع شد . آقا مهدي جلو دار عاشورا بود .زمان زيادي طول نکشيد که روستا زير پاي لشکر عاشورا قرار داشت .
در تماسي که با حجّت داشتم ،گفت : از لحظه اي که فرماندهان پيغام را در يافت کرده اند ،جست و جو براي يافتن آقا مهدي آغاز شده .يکي از دوستان صميمي آقا مهدي به نام علي مأمور شده تا خودش به آن طرف دجله برود و آقا مهدي را پيدا کند و پيغام قرار گاه را به او برساند .
تماس با آقا مهدي از طريق بي سيم براي کم تر کسي مقدور مي شد .وقتي افرادي از قرار گاه به دژ دفاعي دجله آمدند و خبر رفتن آقا مهدي را به آن سوي آب ،شنيدند ،رنگشان پريد .من به آن ها گفتم : متأسفانه اين دستور کمي دير ابلاغ شد .آقا مهدي قبل از صدور اين فرمان از رودخانه عبور کرد .
ازمن پرسيدند: شماباآقامهدي تماس داريد؟
گفتم : نه .هر وقت بخواهد خودش تماس مي گيرد .حالا هم خبر ها بيشتر کلي است و
به نظرم رسيد که حرف هاي ا و تمامي ندارد .
گفتم : اخوي !شما اين همه اطلاعات رو از کجا به دست آورده اي ؟چرا اين اطلاعات را براي من گفتي ؟اسمت چيه ؟منو مي شناسي ؟کجا مي ري؟
خنديد و گفت : علي آقا !يک رود خانه بزرگ و پر غوغا ،از قطره هاي کوچک تشکيل شده ، مگه نه ؟
خواستم حرفي بزنم که يک موتور سوار کنار ما ترمزکرد، رزمندة همراه من نشست ترک موتور ،و گفت : خدا حافظ ،علي نگهدارت !
موتورسيکلت حرکت کرد ؛مار پيچ و سريع در دل درگيري پيش تاخت و در غبار سر نوشت ناپديد شد .به سرعت راهم را ادامه دادم تا به محل در گيري اصلي عاشورا رسيدم .فشار زرهي عراق ،لحظه به لحظه بر گردة روستاي محل استقرار عاشورا بيشتر مي شد .افراد عاشورا ،با شور و شجاعت خاصي مي جنگيدند .حسن مقيمي را ديدم که با آر پي جي تانک مقابلش را نشانه رفت .آقا مهدي فرياد زد : بزن حسن !بزن معطل نکن .
حسن امّا بر زمين غلتيد .سر او در دامان آقا مهدي بود .وقتي بالاي سرش رسيدم ،سر حسن را آرام بر زمين گذاشت .آر پي جي را بر داشت و شليک کرد ،تانک منفجر شد .حسن زخمي شده بود .دو نفر او را روي برانکار گذاشتند و در گرد و غبار از صحنه دور شد ند .آقا مهدي نگاهش را متوجه دشمن کرد از يک نفربر ،چند عراقي پايين آمدند . به طرف تير باري رفت که روي پايه و بالاي سنگري قرار داشت .پيکر اکبر را که شهيد شده بود ،کنار کشيد و پشت تير بار زانو زد .لحظه اي بعد ،شرنگ مرگ بر کام عراقي ها ريخت .آن ها مي خواستند از طريق نفوذ به مواضع عاشورا ،در خط رخنه ايجاد کنند . قامت آقا مهدي ،همراه با آر پي جي ،به طرف تانکي که از سوي ديگر پيش مي آمد ،چرخيد .تانک با فرو رفتن از پستي و بلندي از نظر آقا مهدي پنهان مي شد و پيدا .تنها بعضي مواقع برجک آن را به خوبي مي شد ديد . فريادي ناآشنا توجه آقا مهدي را به خود جلب کرد .در يک نگاه افراد دشمن را که در استعداد يک دسته در حال پيشروي بودند ، ديد .
آر پي جي را بر زمين گذاشت و به بي سيم چي گفت : خاموش کن مؤمن خدا !
بي سيم چي گفت : چشم .
دست آقا مهدي که از آر پي جي رها شد ،در برگشت به نارنجکي که در کمر داشت ،قفل شد. .نارنجک را از کمر جدا کرد .ضامنش را کشيد و با تمام توان به سوي دستة پيادة دشمن پرت کرد . هنوز صداي انفجار نارنجک محو نشده بود که صداي خشک و خشن شني تانک ،آقا مهدي را
دو باره متوجه آر پي جي کرد .آر پي جي را بر داشت و شليک کرد . موشک به تانک خورد.صداي تکبير از گوشه و کنار بلند شد . تانک در شعله هاي آتش مي سوخت . آقا مهدي به طرف من آمد و گفت : آفرين علي !به رگبارشان ببند .
گفتم چشم : چشم آقا مهدي !
آقا مهدي گفت : انگار زين الدّين ،همّت ،حميد آقا و مرتضي را توي خط مي بينم . دارند فرماندهي مي کنند و مي جنگند .
گفتم : خدا ما را به آن ها ملحق کند ان شا ء الله .
چهره اش متبسم شد و گفت: راه سعادت همينه علي آقا!
خشاب را عوض کردم و شليک. آقا مهدي بي سيم چي اش را صدا زد و گفت: با احمد تماس بگير
بي سيم چي بلافاصله اطاعت کرد. لحظاتي بعد، احمد پشت خط بود.
-آقا مهدي! الحمدلله که سالمي.فوراً بيا اين طرف. قايق کنار رودخانه منتظرته.
آقا مهدي گفت: تماس گرفتم تا بگم تو بيا اين طرف احمد جان! بيا اين جا. اگر بيايي که جاي خيلي با صفائيه. اگر بيايي هميشه با هم مي مونيم مؤمن.!
مکالمه قطع شد. بي سيم چي به دستور آقا مهدي بي سيم را خاموش کرد.
آقا مهدي تا در اين موضع مي جنگيد، جان پناه خوبي داشت و به دشمن نزديک بود، اما متأسفانه محل او شناسايي شد. اوضاع ايجاب مي کرد که لحظه به لحظه جابه جا شود. به سرعت موضعش را عوض کرد. در محل تازه، چهار نفر از افراد عاشورا در کنارش بودند. جهاد فرمانده براي آنان اعجاب آور و تماشايي بود.
عباس گفت: من چه کار کنم آقا مهدي؟
آقا مهدي گفت: موشک آر پي جي حاضر کن بندة خدا!
از رفتار شجاعانه و جنگ بي نظيرش دانستم که او ديگر به زمين و زمان بي اعتناست. از جا برخاست. چشم من او را تعقيب کرد. به دنبالش کشانده شدم. با سرعت به طرف آب رفت. جايي که دجله، پيچ و تاب خورده بود. مي خواهد چه بکند؟ دست برد به جيب هايش مدارک را بيرون آورد. کارت ها ، برگه هاي مأموريت، رمزهاي بي سيم، رمزهاي عمليات،همه و همه را به دجله ريخت. مي بيني علي! بند آخرين تعلقات را هم از دست و پاي خويش باز کرد. دوباره تماس قرارگاه با بي سيم چي آقا مهدي برقرار شد . بي سيم چي به طرف آقا مهدي دويد و پيغام را بلند بلند برايش خواند. آقا مهدي که تازه از ريختن مدارکش به دجله فارغ شده بود، به پيغام گوش داد. خنديد و گفت: تو که بي سيم را خاموش کرده بودي بندة خدا! عزيزم بيا بي سيم را بگذار کنار. بيا بجنگ. من نمي تونم به عقب برگردم چون انسان هاي بزرگواري را از دست داده ام. به حرفم گوش کن
با آقا مهدي از کنار آب به طرف مواضع خودمان برگشتيم. اکنون شبح غول آساي تانکي ديگر در افق ديد آقا مهدي قرار داشت. از همة تانک ها نزديک تر بود. در باران گلوله اي که زمين را تير تراش مي کرد، به ذهن کسي خطور نمي کرد که از جا بلند شود. آر پي جي را برداشت. قامتش را در برابر کوه آهن بر افراشت. بايد خيلي سريع عمل مي کرد و گرنه تانک از حد خارج مي شد . گردو خاک اطراف را پوشاند . آتش عقبة آر پي جي، ذرات خاک را در حين عقب راندن پخت. تانک آتش گرفت. همه شاد بودند. آقا مهدي آرام بر خاک سجده کرد. در محل تلاقي پيشاني اش با خاک، ردي از خون بر جا ماند. حتماً تير کلاش يا تير بار يا سيمينوف به پيشاني اش خورد. نگاه کن! بغلش کرده اند. خاک ها را از چشم و صورت پر خونش پاک مي کنند. آوردنش به طرف آب، کنار قايق. عراقي ها به طرف آقا مهدي تيراندازي مي کنند. باز هم چند تير به پيکرش خورد. باغ گل سرخ را داخل قايق گذاشتند. قايق حرکت کرد. چه غروب غمگيني! حجم دجله گويي از باران اشک ملائک بيشتر شد. آتشباري دشمن بر سطح دجله ، اجازة تردد به پرندگان بومي روي رودخانه را نمي دهد . آن صفير چيست؟ آتش در حال حرکت را مي بيني؟ چرا قايق حامل پيکر آقا مهدي دو نيم شد؟ چرا از ميان آب ، آتش زبانه مي کشد؟ مخزن بنزين قايق منفجر شده ؟آيا پيکر آقا مهدي در دجله غرق شد؟ خدايا ابراهيم عليه السلام در ميان آتش نمرود با تو چه نجوايي داشت؟ قبل از اين که آقا مهدي را در قايق بگذارند چهره اش را ديدي؟ مثل ماه بود، در زماني که تمام است و بر دجله مي تابد.
و ...آنک همه جا آرام آرام ....سکوت..سکوت.
سکوت،
سکوت،
سکوت.
گويي جنگ براي لحظاتي در اين منطقه پايان گرفت. ديگر سلاح هاي دشمن روي منطقه آتش نباريد. ديگر هواپيماهاي دشمن مواضع عاشوراييان را در اين نقطه بمباران نکرد. منطقه آرام شد. آرام..آرام سکوت.بعد از غرق شدن پيکر آقا مهدي، افراد تا يکي-دو ساعت، به راحتي توانستند از دجله عبور کنند. آيا کسي شهادت سردار عاشورايي را به عراقي ها خبر داده بود؟
الحمدلله اولاً و اخراً
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین