شريفي پناه,غلامرضا

کد خبر: ۱۱۸۹۴۰
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۲:۳۷ - 10August 2008
سال 1323 ه ش در مود یکی از روستاهای اطراف بیرجند، دیده به جهان گشود. پدرش، محمد حسین شریفی پناه، از تجار معروف فرش شهر بیرجند و در عین حال فردی مومن و مذهبی بود. از این رو در همان دوران کودکی او را با قرآن و احکام دین آشنا کرد. غلامرضا که وجودش با عشق به قرآن و ائمه اطهار عجین شده بود، ساعتها کنار پدر می نشست و به صورت دلنشین قرآن گوش می داد و خواندن نماز را از او تقلید می کرد. به همراه پدر در جلسات روضه و هیت های مذهبی حاضر می شد و کلام الله را با صوتی زیبا تلاوت می کرد. با رسیدن به سن هفت سالگی وارد دبستان روستای مود شد. خانواده او در این دوران، بارها و بارها شاهد کمکهایش به دانش آموزان نیازمند مدرسه بودند.
شش سال ابتدایی را در همان دبستان به پایان رساند و سپس برای ادامه تحصیل به بیرجند رفت. سه سال اول دبیرستان را در بیرجند سپری کرد و پس از آن، برای بهره گیری از امکانات تحصیلی بهتر و بیشتر به تهران عزیمت کرد. از این زمان بود که تغییر و تحولات چشمگیری در شخصیت و زندگی غلامرضا پدید آمد. با یکی از روحانیون مبارز آشنا شد و با راهنمایی های او و مطالعات فراوان، نسبت به جریان های سیاسی آن روز آگاهی پیدا کرد. پس از آن که امام خمینی رهبر نهضت اسلامی مردم ایران را شناخت، با عشق و ارادتی خاص به نشر عقاید و فرامین ایشان پرداخت. نوارهای سخنرانی و اعلامیه های امام را با دقت نگهداری و بین افراد قابل اعتماد پخش می کرد. در باره امام خمینی می گفت:
«ایشان رهبر آیندۀ کشورمان خواهد شد، آیت الله خمینی، رهبری مردم را به عهده خواهد گرفت. باید منتظر چنین روزی باشیم.»
دورۀ دبیرستان را در رشته ریاضی و با نمرات خوب به پایان رساند و پس از اخذ دیپلم وارد سپاه دانش شد. در تمام این دوران به آموزش دانش آموزان محروم روستایی و روشن کردن افکار آنها همت گماشت. در پایان این دوره در کنکور دانشگاه شرکت کرد، اما پذیرفته نشد. بعدها در دوره های آموزش ضمن خدمت شرکت کرد و فوق دیپلم گرفت. از آن پس در کسوت معلمی، خدمات ارزنده ای به فرزندان سرزمینش ارائه کرد.
در سال 1350 ازدواج کرد. او که دیگر به بیرجند برگشته بود، فعالیت های ضد رژیم خود را شروع کرد و اولین راهپیمایی شهر بیرجند را به راه انداخت. این فعالیتها به حدی رسید که مامورانت رژیم او را دستگیر کردند. با این که در زندان شکنجه شده بود، پس از رهایی نیز مبارزاتش را ادامه داد و تا ورود امام خمینی به ایران و پیروزی انقلاب از پا ننشست.
شرکت در جهاد سازندگی، کمیته انقلاب اسلامی، عضویت در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و شورای بنیاد مستضعفان، معاونت آموزش و پرورش بیرجند و مدیریت آموزشی مدارس راهنمایی از جمله فعالیت های او پس از پیروزی انقلاب به شمار می رود.
با شروع جنگ تحمیلی در قالب معلمی توانا و پر تلاش که تا مدتها در پشت جبهه فعالیت می کرد. با این که در امور کمک رسانی، تبلیغات و کارهای فرهنگی، بسیار کوشا بود، اما شرکت در جنگ و جبهه و حضور در خط مقدم را تکلیف خود می دانست. تا این که به عنوان بسیجی به جبهه اعزام شد.
در جبهه نیز کلاس های درس خود را رها نمی کرد. تشکیل کلاس های عقیدتی، سیاسی، فرهنگی، مراسم دعا، روضه و در کنار آن آمادگی جسمانی، از جمله فعالیت های مهم او در آن ایام به شمار می رود.
او فردی پر تلاش و خستگی ناپذیر بود. در راستگویی، خوش خلقی و دفاع از حق، پیشتاز بود و می گفت:
«حق را باید گرفت حتی اگر در دهان شیر باشد».
ساده زیستی، سر لوحه زندگی اش بود و اعتقاد داشت که بهترین زندگی، زندگی ساده و بی تجمل، یعنی آن چیزی است که بزرگان و رهبران دینمان در پیش گرفته بودند.
در برابر مشکلات با صبر و تحمل زیاد می ایستاد و می کوشید که با درایت و تفکر آن ها را حل کند.
نگاه او به شهادت، نگاهی عاشقانه و عارفانه بود. همیشه این حدیث قدسی را بر زبان داشت:
من طلبتی و جدنی ...
و این شعر عارف بزرگ، خواجه عبدالله انصاری، را نیز فراموش نمی کرد:
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانۀ تو هردو جهان را چه کند
این انسان بزرگ و وارسته که آرزویی جز جهانی شدن اسلام نداشت، سرانجام در تاریخ 26/10/1365 در عملیات کربلای 5 در اثر برخورد گلوله دوشیکا به شهادت رسید. به گفتۀ همرزمانش به هنگام شهادت، لبخندی بر لب داشت. لبخندی که نشان از پیوستن او به معشوق ابدی و خالق بحر بی ساحل عشق بود. به راستی که غلامرضا شریفی پناه مصداق بزرگ آن حدیث قدسی بود که پیوسته بر لب داشت.
منبع:بحربی ساحل،نوشته ی فهیمه محمدزاده، نشرکنگره ی بزرگداشت سرداران و23000شهید خراسان،مشهد-1381



وصیت نامه
.... شما مردم آگاه و بیدار دل به حق ثابت کردید که از منتظران واقعی مهدی عزیز هستید و با قیام خونین خویش ظهور آن حضرت را نزدیک کردید و ان شاءالله نزدیک تر هم خواهید نمود. شما عزیزانی که از هر نوع فداکاری دریغ نورزیدید و عزیزترین و گرانبهاترین هدیه را که فرزندان عزیز و قهرمان و شجاعتان باشد، به پیشگاه این رهبر و این انقلاب مقدس اهدا کردید که انشاءالله مورد قبول خدا قرار بگیرد و باز هم برکات و نعمات الهی بر شما افزون تر باد!
به خدا قسم که تاریخ هم در مقابل شما امت به پا خواسته، سر تعظیم فرود خواهد آورد و آیندگان با دیدۀ تعجب به آن نگاه خواهند کرد.
وقتی نمونه های فراوان از خودگذشتگی و ایثار امت قهرمان و شهید پرور را می بینم، احساس شرمندگی می کنم و با تمام وجود آرزو می کنم که ای کاش چندین جان می داشتم و برای ادامۀ راه شهیدان عزیز و گرانقدر این امت فدا می کردم. به عنوان مثال چندی قبل در روزنامه خواندم که بانوی بزرگواری، علاوه بر این که شوهرش را به عنوان یک شهید از دست داده و چهار فرزندش نیز به شهادت رسیده اند، اوقات فراغت خویش را به کار بافتن دست کش برای رزمندگان عزیز اختصاص می دهد. درود و تهنیت خدا بر چنین زنان فداکار و ایثارگر باد!
پدر و مادرم به فدای چنین مادر و همسر شهیدی که این قدر به انقلاب اسلامی و امام و مقام ولایت عشق می ورزد.
واقعاً انسان برای درک این مطلب باید خیلی بیندیشد. کار ساده ای نیست که قهرمان زنی تا این حد در راه خدا فداکاری نماید. به جز خدا چه کسی می تواند از این همه گذشت و ایثار سپاسگذاری نماید. باید اعتراف کرد که در برابر این همه خدمت خانواده های محترم شهیدان، در انجام وظیفه در قبال خون های پاک شهدا کوتاهی می کنیم. امید است که خداوند توفیقی عنایت بفرماید تا بتوانیم دِین خویش را نسبت به انقلاب و دست آوردهای آن، که ثمرۀ خون سرخ شهیدان به خاک و خون خفته است، ادا نماییم. باید برای جبران کوتاهی ها جهش کرد. باید مردانه قیام کنیم و جان بر کف در راه خدا مبارزه نماییم تا انشاءالله ره صد ساله را یک شبه بپیمایم و با ایثار خون خویش در راه محبوب، بخش کوچکی از نعمات الهی را جبران کنیم و خداوند متعال غفران و رحمت خویش را شامل حالمان بگرداند.
این جانب همیشه حسرت می خورم و فکر می کردم که آیا روزی خواهد رسید که خداوند منان توفیقی عنایت فرماید که از نعمات دنیوی بگذرم و لیاقت حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل را پیدا نمایم؟
سرانجام خداوند رحمان مرا مورد لطف و عنایت خویش قرار داد و موفق شدم در جمع عزیزان رزمنده، سربازان امام زمان (عج) حضور داشته باشم و پس از حضور، از خدای خویش خواستم که مرا در این راه ثابت قدم بدارد تا بتوانم با تلاش های پی گیر ادامه دهندۀ راه شهیدان عزیزمان باشم و در این راه آن قدر تلاش و فداکاری نمایم تا ذره ذرۀ وجودم از آلودگی های درون، پاک شود و لیاقت شهادت را پیدا کنم. به امید آن روز که در حال نبرد با دشمنان اسلام و قرآن به خدای خویش بپیوندم. چون خدا دوست دارد که بندگان خالص و فداکار خویش را در چنان وضعی ببیند.
خوش به حال آن عزیزانی که سالها در راه محبوب خویش در هوای گرم تابستان و سرد زمستان در سراسر کربلای ایران زمین، از جنوب تا غرب و شمال غرب، عرق ریختند و شایستگی آن را پیدا نمودند که حسین وار به مقام عندالله برسند.
امت حزب الله و به پاخاستۀ شهرستان بیرجند! همان طور که می دانید، در این چند سال انقلاب، علی رغم همۀ تلاشها و کارشکنی ها و توطئه های استکبار شرق و غرب و ایادی آن موفقیت های بزرگی نصیبمان گردیده است. امروز با تمام ظلمت ها و تاریکی هایی که طاغوت های بزرگ و در راس آن ها (به فرمایش امام عزیزمان) شیطان بزرگ ایجاد کرده اند جهان متوجه عظمت و بزرگی حرکت مردم ایران شده است. ابرقدرتها سخت به وحشت افتاده اند و بالاجبار در مقابل ارادۀ محکم و قوی امت حزب الله سر تعظیم فرود آورده و این حقیقت را قبول کرده اند که امام و امت ما هرچه را که اراده نمایند به دست می آورند. تمامی این پیروزی ها و موفقیت های امت اسلامی به سه عامل بستگی دارد:
امام (رهبری)، وحدت امت و خون پاک شهیدان و از میان آن ها عامل رهبری و ولایت نقش اساسی دارد. اطاعت از ولی امر است که پیروزی و عظمت به دنبال دارد. در هر مقطعی که امت اسلامی در برابر امام خویش ایفای وظیفه ننموده، مسلماً در گمراهی افتاده و جز ذلت و خواری چیزی نصیبش نشده است. الحمدالله در این مقطع استثنایی شما مردم شهیدپرور، به حق، مطیع امر ولایت بوده اید. امروز اگر وحدتی در میان امت اسلامی به وجود آمده، سر منشاء و علت آن، وجود مقدس ولی فقیهی چون حضرت امام خمینی (مدظله العالی) است که تمام فرق اسلامی را به وحدت رسانده است.
عزیزان باید سعی کنیم که از هر گونه تفرقه و اختلاف پرهیز نمائیم و به هیچ کس اجازه ندهیم که در میان صفوف فشردۀ ما اختلاف ایجاد نماید. باید همواره سعی کنیم که از امام عزیزمان و روحانیت مبارز در خط امام پیروی و از مواضع آن ها دفاع کنیم و نگذاریم که شیاطین، انسانها را به گمراهی کشند.
سومین عامل انقلاب و بقای آن، روح شهادت طلبی و مسالۀ شهادت و خون های پاک شهیدان است. خاصیت خون مظلوم در طول تاریخ این بوده که بساط ظالم را سرنگون کرده است و ما به عنوان یک سنت الهی آن را پذیرفته ایم. شهید آیت الله مطهری می فرمایند: «خون شهیدان به زمین نمی ریزد، بلکه در پیکر اجتماع تزریق می شود و جامعه را به حرکت وامی دارد».
هر شهیدی که به زمین می غلتد ده ها نفر در برداشتن سلاح وی از هم پیشی می گیرند. نمونۀ اعلای آن، استقبال بی نظیر شما امت قهرمان از کاروان های بزرگ راهیان کربلا وسپاهیان محمد (ص) است. البته این حرکت های عظیم برای دشمنان ما تعجب انگیز است. چون آن ها مکتب شهادت را درک نمی کنند و نمی دانند که این ها شیعیان علی بن ابی طالب (ع) هستند که فرمود: «به خدا قسم، پسر ابی طالب به مرگ در راه خدا علاقه مندتر است از طفل شیرخوار به پستان مادر.»
خواهران و برادران! سعی کنید که همیشه به این سه عنصر مقدس انقلاب احترام بگذارید و همان طوری که تاکنون ثابت کرده اید که به مقام رهبری، ولایت، وحدت اسلامی و خون های پاک شهیدان وفا دارید، ثابت قدم باشید.
همواره از خداوند منان بخواهید که تاییدات خودش را از این مردم ایثارگر نگیرد و آن ها را مورد الطاف بیکران خویش قرار دهد و قلوب مومنین را به نور ایمان و قرآن و ولایت روشن نگه دارد.
تقاضای عاجزانۀ برادر کوچکتان از سه قشر محترم روحانی، معلم و دانش آموز این است که سروران محترم روحانیت مبارز و در خط امام! امروز دنیا شما را که در راستای امام قرار دارید، خیلی با عظمت و ابهت می بیند و از طرفی محرومان و مستضعفان عالم، امیدشان به شما و رهبری معظم انقلاب اسلامی است. لذا دشمنان اسلام و قرآن خیلی تلاش می کنند که بین شما و رهبری جدایی بیندازند. از اول انقلاب مشاهده کردید که چه عواملی را از بین خودتان تحریک نمودند و آن ها هم از نفس تبعیت کردند و به جان امام و روحانیت مبارز افتادند و بلندگوی استعمار گردیدند و خواستند به این طریق بین شما و رهبری جدایی بیندازند و در نتیجه مردم را متفرق سازند. اما از آن جایی که خدا با امام و امت است، موفق نشدند که رهبری را تضعیف نمایند. بنابراین تا می توانید اتحاد و وحدت خودتان را چون گذشته حفظ نمایید و هرچه در توان دارید، برای تقویت حوزه های علمیه و مدارس شهرستان به کار ببرید که امروز مسئولیت شما عزیزان از همه سنگین تر است.
همکاران محترم فرهنگی و معلمین گرانقدر! شما قدر خودتان را بدانید و افتخار کنید که در امر مهم تعلیم و تربیت شاغل هستید و فرزندان عزیز امت اسلامی به عنوان امانت های الهی تحت تعلیم و تربیت شما قرار دارند. مبادا که در این وظیفه خطیر کوتاهی نمایید. به کارتان اهمیت دهید و مخصوصاً در جنبه های معنوی یعنی تزکیه و تربیت توجه خاصی داشته باشید و سنگ! نسبت به شکل دادن افکار جوانان عزیز در جهت تعلیم و تربیت اسلامی اهتمام ورزید که امروز مسئولیت همۀ شما عزیزان سنگین است و اگر به وظیفه عمل نشود، فردا در پیشگاه خداوند متعال و شهیدان به خون خفتۀ انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی شرمنده خواهید بود.
مطلب دیگری که باید از اوایل انقلاب بدان توجه می شد و متاسفانه نشد، مسالۀ انجمن اسلامی معلمان شهر است. بی شک معلمین متعهد و مسئول اگر بخواهند در پیشبرد اهداف مقدس انقلاب موفق باشند، باید تشکل داشته باشند و از طریق این تشکل، وحدت لازم را ایجاد نمایند. هنوز هم دیر نشده است. به قول مشهور، جلوی ضرر را از هر جایی بگیرید، منفعت است.
هرچه سریع تر همکاران عزیز! برای رفع این نقیصه اقدامات لازم را مبذول فرمایید. انشاءالله که در سایۀ سازماندهی و نظم بتوانید در امر تعلیم و تربیت اسلامی فرزندان عزیز، موفقیتهای بزرگی را کسب کنید.
و اما شما برادران عزیز دانش آموز! شما آینده سازان میهن اسلامی و شما عزیزانی که همواره قسمت اعظمی از بار انقلاب را از همان روزهای اول به دوش کشیده اید و در مواردی مشوق بزرگترها نیز بوده اید! شما که قبل از پیروزی انقلاب، پیوسته، در صحنه های مبارزه علیه ظلم و ستم طاغوت حضور داشتید و از هر گونه ایثارگری دریغ نورزیدید و در گرم نگه داشتن تنور جنگ نیز سهم بسزایی داشتید. بنده به عنوان یک برادر از شما عزیزان قهرمان و شجاع تقاضا دارم که سنگر مدرسه را همانند سنگرهای جبهه تقویت نمایید و در زمینه های تزکیه نفس و آموزش های علمی تلاش کنید که شما امید مملکت اسلامی هستید و شمایید که در آیندۀ نزدیک بعد از پیروزی نهایی رزمندگان می بایست با سلاح علم و ایمان، میهن اسلامی را بازسازی کنید و خود می دانید که بار این مسئولیت سنگین است و باید از هم اکنون خودتان را آماده کنید که فردا دیر است. دانش آموزان عزیز حزب الله و رزمنده باید آگاه باشند که علاوه بر جنگ و جهاد در جبهه ها، از نظر علمی نیز باید مجهز باشند که دانشگاه های ما از وجود آنها خالی نباشد و فردا پست های علمی مملکت به دست افراد بی ایمان نیفتد.
نکتۀ دیگری که به شما عزیزان عرض می کنم، این است که سعی کنید وحدت و اخوت اسلامی را در بین خودتان برقرار نمایید که پیام همۀ شهیدان اطاعت از امام و حفظ وحدت است. با رعایت این مسالۀ مهم است که در ادامه دادن راه شهیدان عزیزمان موفق خواهید بود. به امید آن روزی که همۀ شما خواهران و برادران دانش آموز، در مسئولیت خطیری که بر عهده دارید، موفق و پیروز باشید.
شرط موفقیت شما ایمان به خدا و تبعیت از مقام رهبری و روحانیت در خط امام است. دقت شما در این باشد که همه وقت، خدا را شاهد و ناظر بدانید و از حضور خدای عزوجل در همۀ مواقع غفلت نورزید که امام بزرگوارمان فرموده اند:
«عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید!»
در خاتمه از همشهریان محترم، دوستان، همکاران فرهنگی و بالاخره کلیۀ کسانی که با این جانب در رابطه بوده اند و احیاناً حقی از آنها را تضییع نموده ام، تقاضای بخشش دارم و امیدوارم که مرا مورد عفو خویش قرار دهند. در همین جا لازم می دانم که نکته ای را متذکر گردم و آن این است که از کلیۀ کسانی که حقی بر گردن آنها دارم راضی هستم و برای آنها بارها طلب استغفار نموده ام. باشد که خداوند متعال نیز قلوب همۀ آنهایی را که از این جانب رنجیده خاطر هستند راضی بگرداند.
ضمناً از کلیۀ دانش آموزان عزیزی که هم اکنون مشغول تحصیل هستند و بنده افتخار خدمت به آنها را داشته ام و همین طور کلیۀ عزیزانی که از سالهای اولیۀ خدمت معلمی در خدمت آنها بوده ام و مسلماً در امر تعلیم و تربیت آنها کوتاهی نموده ام و یا گاهی اوقات از ناحیۀ این جانب هتک حرمتی شده است، تقاضای عاجزانه دارم که به بزرگواری خودشان، این حقیر را مورد عفو قرار دهند!
در خاتمه به عنوان قدردانی و تشکر از قشر محترم روحانی که سالها بنده از محضرشان در محافل عمومی یا خصوصی بهره مند گردیده ام، عرض می کنم که شما ای سربازان امام زمان (عج)! حق بزرگی بر گردن همۀ ما دارید و ما کوچکتر از آن هستیم که بتوانیم از زحمات شما در امر تعلیم و تربیت و ارشاد در جامعه سپاسگزاری نماییم. انشاءالله خداوند متعال به شما در دنیا و آخرت هزاران پاداش عنایت فرماید و برای همه شما عزیزان در این لحظات حساس و سرنوشت ساز پیکار با کفار، آرزوی موفقیت و سلامتی می نمایم. در پایان به عنوان ادب، سلام گرم و صمیمانه ام را به پیشگاه مقدس اباعبدالله الحسین (ع) عرض می نمایم.
السلام علی الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین جمیعاً و رحمه الله و برکاته.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار! رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما! به امید زیارت کربلا و نجف.
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
دی ماه سال 1365
غلامرضا شریفی پناه




خاطرات
مریم صبوحی، همسرشهید:
شم قوی او باعث می شد که خیلی زود افراد منافق و مخالف انقلاب را بشناسد. با گروهک های منافق به شدت درگیر می شد و تا می توانست با آن ها مبارزه می کرد. گاهی به او می گفتیم:
« ممکن است این ها برای شما مانع و مشکل ایجاد کنند. »
در جوابمان می گفت: « زندگی ، فقط خوردن و خوابیدن نیست. انسان زمانی زنده است که ارزش را تشخیص بدهد و برای حفظ آن مبارزه کند و حق را زنده نگه دارد. جان ما در مقابل بزرگانی که جانشان را در راه حفظ اسلام از دست داده اند ، ارزشی ندارد. »
عرفاني:
در منزل خودش مرحوم حجّه الاسلام موهبتي به شهيد اصرار كرده بود كه لباسش را بالا ببرد . تا جاي جراحاتي كه ساواك وارد كرده بود ببينند . وقتي شهيد لباسش را بالا مي زند آقاي موهبتي آنقدر ناراحت مي شوند كه همانجا دستشان را بالا مي برند و چند بار مرگ بر شاه مي گويند . و همين صحنه باعث شده بود كه ايشان چند سخنراني آتشين بر ضدّ شاه انجام دهند .

كنيز مردي:
به محض شروع راهپيمائي هاي مردمي بر عليه رژيم طاغوت از اوّلين كساني بود كه در راهپيمائي ها در بيرجند شركت داشت و در اين راه نيز دستگير شد . او را به زندان بيرجند منتقل كردند و در آنجا بقدري شكنجه داده بودند كه تمام بدنش ورم كرده و سياه شده بود كه اگر مردم اقدام نمي كردند او را با چند نفر از دوستانش اعدام مي كردند.
زهرا شريفي پناه:
وقتي كه از ساواك آزاد شده بود دوستان و روحانيون شهر به ديدن ايشان آمدند. يكي از روحانيون شهر اصرار كرده بود كه شما لباستان را بالا بزنيد تا ببينيم كه چقدر آسيب ديده ايد. بعد برادرم لباسشان را بالا زده بودند كه آثار جراحتهاي زيادي در آن ديده مي شود. روحانيون و دوستان خشمشان برانگيخته مي شود، مشتهايشان را گره كرده بودند و شعار مي دادند مرگ بر شاه مرگ بر آمريكا.

حامد شريفي پناه:
شبي كه ايشان تحت تعقيب ساواك بودند. خيلي سريع آمدند داخل منزل و تعدادي از اطلاعيه ها و نوارهاي سخنراني امام خميني را كه در اختيار داشتند سريعاً از داخل منزل جمع كردند و به داخل گاراژ برده و مخفي نمودند. آن شب مأمورين ساواك آمدند ولي به لطف خداوند نتوانستند مدارك و نوارها را پيدا كنند و نااميد برگشتند.

زهرا شريفي پناه:
در راهپيمايهاي قبل از انقلاب در سه راه اسدي ساواك ايشان را همراه با آقاي عرفاني و حاجي آقاي واحدي دستگير مي كند. مأمور ساواكي كه اينها را انتقال داده بود سفارش كرده بود كه شريفي پناه را بسيار شكنجه كنيد مهره اصلي همان است. اوست كه دانشجويان و اقشار تحصيل كرده را به راهپيمايي تحريك مي كند. به قدري كتك زده بودنش كه خون قي مي كرده است. و قرار بود كه براي محاكمه، آنها را به مشهد بفرستند كه با شهادت حاج آقاي راستگو در زير شكنجه از اين كار صرف نظر مي كنند. و هر سه نفرشان را آزاد مي كنند ولي بعد از آزادي هم دست از فعاليتهايشان برنمي داشتند.
حامد شريفي پناه:
يك مرتبه ايشان به دست ساواك دستگير شد . بعد از چند وقت ايشان را آزاد كردند در حالي كه جراحتهاي بسيار زيادي در بدن داشت كه نتيجة شكنجه هايي بود كه در زندانهاي ساواك بر روي ايشان انجام شده بود . كه مادرم اين زخمها را مرحم مي گذاشت تا شبها ايشان بتوانند چند ساعتي استراحت كند .
 
عرفاني:
در سال 56 دو نفر دانشجو آمدند به مدرسه با آقاي شريفي پناه صحبت كردند كه ما مي خواهيم در بيرجند راهپيمايي برگزار كنيم ولي كسي نيست كه با ما همكاري كند . آقاي شريفي پناه براي برگزاري راهپيمايي اعلام آمادگي كرد . شهيد شريفي پناه رفتند در مدرسه اي كه در حال حاضر كار و دانش است مثل اينكه قبلاً صحبت كرده بودند كه از آنجا حركت كنند . راهپيمايي شروع شد و از خيابان بيمارستان رد شديم به نزديك ادارة آموزش و پرورش رسيديم كه پليس گارد رسيد و ما را متفرّق كرد. ولي اين شهيد بزرگوار بعد از آن نيز از مبارزه دست نكشيد .
عرفاني:
بعد از برگزاري مراسم تظاهرات هر دوتايمان را در سه راه اسدي دستگير كردند و بعد از ضرب و شتم فراوان در خيابان ما را به داخل اتومبيل بردند و از آنجا به شهرباني منتقل كردند . فحشهاي ركيكي مي دادند ضمن اين فحشها متوجّه شدم كه همگي به آقاي شريفي پناه اشاره مي كنند و مي گويند عامل اين شورشها همين است . نيروهاي پليس ايشان را خيلي كتك زده بودند بقدري كه وقتي ايشان را به سلول منتقل كردند حالش بهم خورد و روي زمين افتاد . در همين حال خون نيز بالا مي آورد . بعد پزشك آوردند كه تا حدودي حالش بهتر شد .
عرفاني:
در زندان كه بوديم آمدند شهيد شريفي پناه و آقاي واحدي را جدا كردند و من خودم شنيدم كه مي گفتند فردا براي محاكمة نظامي به مشهد خواهند فرستاد و همانجا حرف از اعدامشان بود . امّا پس از شهادت شهيد راستگو و تظاهرات گستردة مردم رژيم مجبور شد كه ايشان را آزاد كند.
مهدي باقري نيا:
يك مرتبه هم ايشان حاج شيخ محمّدتقي بهلول كسي بود كه از مبارزين سرسخت رژيم شاه بود . و ايشان آن زمان بخاطر فرار از شكنجه هاي رژيم متواري بودند . اين شيخ بزرگوار و عارف كه الان هم زنده هستند ارتباط بسيار عالي با شهيد داشتند كه اينها نشان دهندة آمادگي شهيد از انقلاب و آگاهيشان از مسائل سياسي بود .
سليم واحدي:
قبل از انقلاب ، اينجانب ، شهيد بزرگوار و چند تن ديگر از دوستان را براي داشتن اعلاميّه دستگير كرده بودند . ايشان را در اتاق مجزّايي برده بودند و بسيار شكنجه داده بودند . بعد از اينكه ايشان را آورده بودند حالشان بهم خورد كه رفتند دكتر برايشان آوردند . همان شب فرستادند از منزل پدر عيالشان هم غذا آوردند و بالاخره شب را زندان بوديم و فردا بالاخره بخاطر فشاري كه مردم آورده بودند به رئيس شهرباني و خصوصاً شهادت شهيد راستگو در زير شكنجه ، مجبور شدند كه ما را آزاد كنند .
كنيز مردي:
يادم هست كه يك روز در حين غذا خوردن شروع به بهانه گيري كرد و زد زير گريه و ما هم به خوردن غذا ادامه داديم و تمام غذا ها را ادامه داديم و تمام غذا ها را خورديم . بطوري كه براي ايشان باقي نماند . نوبت بعدي كه مي خواستيم غذا بخوريم جلو تر از همه آمد و گفت : مثل اينكه الان مي خواهيد همه غذا ها را بخوريد . شروع كرد به خوردن غذا ديگر هرگز ديده نشد كه موقع غذا خوردن بهانه گيري كند .
مجيد كريمي:
شب عمليّات بود . خاكريز دو جداره اي بود ك ما در آن مستقر شديم ، منتظر دستور عمليّات بوديم نزديك پل رسيديم به وسط پل كه رسيديم يكي از بچّه ها دچار موج گرفتگي شد كه آقاي شريفي پناه بي سيم زدند تا او را به عقب انتقال بدهند . مقداري از گردان رد شده بودند و آقاي شريفي پناه پشت سرما بود . نمي دانم با چه وسيله و چه تيري ايشان به شهادت رسيدند .
زهرا شريفي پناه:
زماني كه قصد رفتن به جبهه را داشتند آنقدر در مورد كربلا و وقايع آن صحبت كردند كه مادرم راضي شد ايشان به جبهه بروند. يكي از اقوام كه آن جا بود به ايشان گفت كه كار شما را در جبهه يك سرباز هم مي تواند انجام بدهد بودن شما در بيرجند بسيار لازمتر است ايشان گفتند من تمام كارهايي كه بايد در اين شهر انجام بدهم، انجام داده ام. اما من از اين سفر و از اين تصميم دست بردار نيستم.
عرفاني:
همان شب آخري كه دوباره مي خواست به جبهه برود من به ايشان گفتم : آقاي شريفي پناه شما كه بهرحال وظيفه تان را انجام داديد . حضور شما چه در جبهة نظامي و چه در جبهة سياسي فرهنگي لازم است . پس اينجا بمانيد و كارهاي سياسي را دنبال كنيد . ايشان گفتند : نه . من هر كار كه تا حالا لازم بوده است انجام داده ام . در ثاني ديگر چهل سال از عمر من مي گذرد در اين دنيا بمانم كه چه ؟!‍ بهترین موقعیت است برای شهادت . و بالاخره به آنچه كه مي خواست رسید.
فاطمي:
ايشان تعهّد كتبي به ساواك داده بودند كه در تظاهرات شركت نكنند و بر عليه رژيم شعار ندهند . روزي كه قرار بود از جلو دبيرستان شريعتي راهپيمايي كنند . به ايشان گفتند چون شما قدّتان بلند است احتمال شناسايي شما بيشتر است پس احتياط كنيد و امروز به راهپيمايي نيائيد . ايشان در جواب گفتن : يك جان بيشتر ندارم بگذار آن را در راه خدا بدهم .
احمد علي آبادي:
در شب عمليّات وقتي كه در خرّمشهر مستقر شديم . قرار شد آن شب وارد عمل شويم . ايشان به عنوان بي سيم چي بودند و من به عنوان پيك ، وقتي سوار ماشين شديم ايشان مي گفتند امروز كسي بود كه به ما غذا بده آيا فردا هم كسي هست كه به ما غذا بدهد؟ خودشان اطمينان داشتند كه شهيد مي شوند . حركات و رفتار ايشان و خصوصاً شوخيهايي كه مي كردند هم نشان مي داد كه ايشان دچار تحوّل عظيمي شده اند .
كنيز مردي:
خبر شهادت ايشان را به صورت شايعه در شهر از طريق برخي از مردم در تاكسي ها يا اتوبوس مي شنيدم ولي قبول نمي كردم . پس از اين خبرها ، ‌به سراغ دوستان شهيد كه با ايشان در جبهه بودند رفتم ولي آنها به من نمي گفتند كه شهيد شده است . و فقط مي گفتند آقا رضا مي آيد و زخمي شده است . چند روز ديگر ايشان را مي آورند . ولي يكي دو روز بعد به محلّ بسيج كه اسامي شهدا مي آمد ، مراجعه كرديم . اوّل چيزي نمي گفتند . ولي بالاخره به دخترم زهرا و نوه هايم كه خواهرزاده هاي شهيد مي باشند اطّلاع داده بودند كه آنها زمينه را براي تشييع جنازه با همكاري بنياد شهيد فراهم كردند .

حامد شريفي پناه:
سال دوم دبستان بودم كه صبح رفته بودم مدرسه ، از خانه خبر داده بودند كه از مدرسه برود به خانه خاله اش ، هميشه اين طور بود كه وقتي به مدرسه تلفن مي زدند معمولاً خانواده اش هم مي آمدند خانه خاله و يا جاي ديگري كه سفارش مي كردند و من مي رفتم آنجا ، بعد از ظهر بعد از تعطيل شدن از مدرسه رفتم . خانه خاله تا غروب از خانواده خبري نشد . من بهانه گيري كردم كه مي خواهم به خانه بروم . با اصرار زياد با خاله به خانه مان رفتيم كه ديديم در خانه حجله است و چراغاني كرده اند . آنگاه تازه متوجه شدم كه پدرم به ديدار معبود خويش رفته است .
حامد شريفي پناه:
پسر عمه ام از تهران به بيرجند آمده بود . صبح شنبه اي بود كه من داشتم مي رفتم مدرسه . ايشان به من گفت بايست تا با هم برويم . در طول راه با هم صحبت مي كرديم ايشان به من گفتند كه اگر الان به تو بگويم كه پدرت شهيد شده است چه عكس العملي نشان مي دهي . گفتم كه من افتخار مي كنم كه فرزند يكي از شهدا باشم . ايشان تأكيد كردند كه آيا واقعاً نظرت همين است . گفتم : بله من يك مسلمان هستم و نظرم همين است و خوب ايشان گفت كه : بابايت شهيد شده است . البته در وهله اول براي من سخت بود ولي با توجه به اعتقاداتم و وعده اي كه خداوند در مورد شهدا داده است صبر نمودم .
زهرا شريفي پناه:
من آن زمان دانش آموز دبيرستان بودم . و هر زمان كه تشيع جنازه شهدا بود ما را هم به تشيع شهدا مي بردند . ولي هفته اي كه قرار بود پدرم تشيع شود . از دبيرستان اجازه ندادند من بروم چون از همه طرف سعي مي كردند كه مسئله شهادت پدرم را پنهان نگهدارند ، به طور ناگهاني زمانيكه از دبيرستان برميگشتم و به خانه رسيدم با اين مسئله مواجه شدم كه بستگان و دوستان با لباس مشكي از خانه بيرون مي آمدند . آن لحظه متوجه شدم كه ايشان به شهادت رسيده اند .
زهرا شريفي پناه:
چهل روز از شهادت برادرم گذشته بود . مراسم چهلم كه تمام شد . روز بعد از آن شنبه بود و من بايد به محل كار خودم مي رفتم . هوا سرد بود من مجبور شدم قبل از اينكه حركت كنم ماشين را گرم نمايم در همين اثنا چشمم به وصيتنامه عمومي ايشان افتاد . گفتم تا ماشين گرم مي شود شروع به مطالعه كنم . ماشين گرم شد حركت كردم آنقدر هواسم پيش وصيتهاي برادرم بود كه هيچ احساس نمي كردم كه سطح جاده كاملاً لغزنده است . كه به يك دره نيز پرت شدم كه البته بخير گذشت .
زهرا شريفي پناه:
ابتدا كه من از شهادت ايشان با خبر شدم برايم خيلي سخت بود بعضي وقتها و بخصوص بعد از آن مسافرتي كه داشتيم بشدت به ايشان وابسته شده بودم ولي با توجه به اينكه ايشان هميشه الگوي بزرگي براي ما بودند و خيلي تاكيد داشتند كه ما با زندگي ائمه اطهار آشنا بشويم مصيبتهاي آنها را خيلي مطرح مي كردند . اين خودش يك مسئله شده بود كه به لطف خدا بتوانم يك مقدار صبر و تحمل در اين مسئله داشته باشم .
مهدي باقري نيا:
بنده آن زمان دانشجوي ترم دوم بودم كه ايشان براي عزيمت به جبهه به مشهد مي آمدند و با توجه به اين كه من خوابگاه مشخص نداشتم با هزار زحمت آدرس مرا پيدا كرده بودند كه متأسفانه بنده حضور نداشتم . يادداشتي گذاشته بود كه من تا فلان ساعت در مشهد هستم اگر آمدي بيا به منزل آقاي شريفي ، چون يادداشت دير به من رسيد نتوانستم آخرين وداع را با ايشان انجام دهم بسيار جالب است كه ايشان اين بار بسيار دوست داشتند كه مرا ببينند چون خودشان مي دانستند كه اين وداع آخر است .
مجتبي انگشتري:
درحالي كه يكي از گروهانها براي شكستن خط دفاعي دشمن وارد عمليات شده بود به همراه ساير همرزمان از روي پل دو عيجي عبور كرد و در حالي كه خط دفاعي دشمن و خاكريز عراقيها در حال سقوط بود و شادي افراد گردان را فرا گرفته بود در اثر تير اندازي دشمن ايشان به همراه همرزمان خود (درويشي ، حكمت ، اميرآبادي ، استادي) در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد . در شب عمليات داراي ذوق و شوق بسيار زيادي بود و چهره اي نوراني داشت كه تصوير شهادت در آن ديده مي شد .
علي احمدآبادي :
قرار بود كه گردان از روي پلي رد شود كه پشت سر آن كارخانه پتروشيمي عراق قرار داشت و كارخانه اش با چشم ديده مي شد ، زماني كه روي پل قرار داشتيم دشمن منور زد و با توجه به قد و قامت بلند شهيد ايشان را ديده بود و فكر مي كنم كه ايشان را با تير دوشكا زدند و همانجا به درجه رفيع شهادت نايل شد .
زهرا شريفي پناه:
يكي از آشنايان كه در بيرجند آرايشگاه دارد مي گفت آقاي شريفي پناه آخرين باري كه به مرخصي آمده بودند پيش من آمدند. به ايشان گفتم كه از جبهه برگشتيد و ديگر نمي رويد. گفتند : نه به مرخصي آمده ام اما اين آخرين مرخصي است و ما الان با اتوبوس آمده ايم ولي بار ديگر با هواپيما مي آئيم - كنايه از اينكه شهيد مي شويم. بعد من به ايشان گفتم انشاء ا... به سلامتي مي رويد و اجر و مزد شهادت نصيبتان مي گردد ولي خود شما بر مي گرديد چون شما سنگر خوبي براي مردم بيرجند هستيد.
زهرا شريفي پناه:
يك روز جمعه من و مادرم از منطقه قائنات به بيرجند برگشته بوديم. من تماس گرفته و تلفني به برادرم اطلاع دادم كه مادرم برگشته است. ايشان گفتند من الان به يك جلسه مي روم و بعد از آن به ديدن مادرم مي آيم. وقتي كه آمدند ايشان فرمودند كه من امسال قصد دارم كه بچه هايم را به يك سفر طولاني ببرم و بعد از اين سفر كه برگشتم عزم جبهه دارم و حتماً شهيد مي شوم.
صديقه طبسي :
آخرين باري كه آمديم مرخصي وقتي داشتيم باهم از بيرجند برمي گشتيم. دو نفري باهم بوديم مي گفت فلاني امروز تا وسط كوچه بچه ها با من آمدند و من چند بار دنبالم را نگاه كردم ديدم بچه ها دارند پشت سرم مي آيند. مسلماً اين سفر، سفر آخر من است. كه بعد همانجا اشاره كرد كه من فكر مي كنم اين بچه ها با نگاهشان به من مي گفتند كه ما ديگر تو را نخواهيم ديد.
صديقه طبسي :
يكي از همرزمان خوابي ديده بود به اين مضمون كه ما به زيارت حضرت رضا (ع) رفته ايم. دو نفر از ما برگ سبز گرفتيم كه يكي شهيد شريفي پناه بود ودو نفر ديگر دست خالي بوديم. آن دو نفر كه دست خالي بودند بسيار ناراحت شده بودند. يكي از دوستان اين خواب را تعبير كرد و گفت: آقاي شريفي پناه و آن دوست ديگري كه برگ سبز دستتان بوده شهيد مي شوند و شما برمي گرديد كه دقيقاً همينطور هم شد.
سيد عليرضا عبادي:
در آخرين اعزام ايشان به جبهه كه من نيز در آن حضور داشتم يكي از دوستان گفت كه من يقين دارم كه آقاي شريفي پناه شهيد مي شود. گفتم: از كجا به اين يقين رسيده اي؟ گفت: بعضي از شبها، نيمه شب به چادرها سر مي زنم، هر موقع به سنگر ايشان سرمي زنم ايشان را مشغول راز و نياز و عبادت مي بينم و گويي از اين دنيا و مافيهاي آن بريده است.
مهدي باقري نيا:
ايشان هميشه چند تا مرغ در خانه پرورش مي دادند. يك روز كه ما ميهمان ايشان بوديم. رفتند و چند عدد از آن تخم مرغها را داخل سبد گذاشتند و آوردند. گفتند : نگاه كنيد اين هم تخم مرغ مرگ بر آمريكاست با عمل خودشان به ما ثابت كردند تنها مرگ بر آمريكا گفتن كافي نيست بلكه بايد براي خود كفايي اين مملكت به پا خواست و اقدام كرد.

زهرا شريفي پناه:
يك روز كه از كنار پمپ بنزين رد مي شديم ديديم كه ازدحام زيادي در پمپ بنزين براي گرفتن بنزين است. ايشان از ماشين پياده شدند و گفتند كه علّت اين ازدحام چيست؟ به ايشان توضيح دادند كه يكي از پمپها خراب است و ما نمي توانيم جوابگوي همة مردم باشيم. ايشان با اينكه بسيار كار داشتند رفتند دنبال يك نفري كه در تعمير پمپ استاد بود و به سرعت ايشان را آوردند و آن موج جمعيّت شكسته شد.

مجتبي انگشتري:
هيچوقت خارج از ضوابط گردان ايشان به كوچكترين كاري دست نمي زد. حتّي براي گرفتن يك ساعت مرخّصي و رفتن از يك گردان به محل گردان ديگري كه در مجاورت هم قرار داشت، ايشان حتماً هماهنگي لازم را به عمل مي آورد و براي من خيلي تعجّب آور بود، چرا كه نيروها را در حدّ ارتباط بين گردانها آزاد گذاشته بوديم.
مهدي باقري نيا:
يك روز به ايشان اطّلاع مي دهند كه در فلان روستا دانش آموزان و معلّمين كلاس درس را تعطيل كرده اند و علّت آن برداشت پنبه است و اين عادتشان شده است كه هميشه موقع برداشت پنبه يك هفته مدرسه را تعطيل مي كنند. ايشان سريعاً با ماشين به آن روستا مي رود و مي گويد هيچ كس حق ندارد به هيچ دليلي مدرسه را تعطيل كند.
مجتبي انگشتري:
به اهواز رفته بودند براي اين كه تماس تلفن بگيرند كمي با تأخير آمدند. ما گفتيم : آقا بالأخره ضوابطي داريم. بايد كساني كه تأخير داشته اند جريمه بشوند. ايشان با كمال خضوع و خشوع گفتند كه حاضريم كه جريمه بشويم. گفتيم : جريمه تان اين است كه پايتان را بگيريد و يك اسلحه ام بالاي سرتان با دستهايتان نگهداريد. حدود 45 دقيقه در اين حالت ايستادند هرچه ما اصرار كرديم كه آقا ما شوخي كرديم امّا ايشان گفتند : مقررات براي همه است.
حامد شريفي پناه:
يكي از همرزمانش نقل مي كرد كه در يكي از عمليّاتها ايشان زخمي شده بود و با وضعيّت خيلي بدي كه داشت بازهم خودش را به پشت جبهه رسانده بود و تسليم نيروهاي عراقي نشده بود.
 
حامد شريفي پناه:
يادم هست كه مي گفت: وقتي من سخنراني كردم دانش آموزي با گريه آمد و كتش را درآورد و به من داد. آنوقت گفت: كه من شبانه ،كار قالي بافي مي كنم. ده تومان پس انداز دارم و آن را نيز آورد و به من داد تا كمكي به جبهه كرده باشد.
علي احمدآبادي :
در عمليات در داخل كانال در حال حركت بوديم. در يك لحظه پايم خورد به يكي از عراقي ها و خوردم زمين، بعد آقاي شريفي پناه برگشتند گفتند: علي چه كار مي كني؟ گفتم: آقا فكر مي
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین