خاطرات - عزيز تر از برادر
اسماعيل ،نو ميدانه سر تكان داد. احمد گفت :«نگاه کن ،آقامهدي هم دارد نگران مي شود.مي بايست تا حالامي آمدند.»
اسماعيل آهسته وجويده جويده گفت:«نكند گير عراقيها افتاده باشند ؟»
ـ زبانت را گاز بگير.اين چه حرفي است ؟
مهدي به آن دو نزديك شد وگفت :«بچه ها، برويد استراحت كنيد .خسته شديد .»
اسماعيل گفت :«نه، آقا مهدي... ما خسته نيستيم .»
چند دقيقه بعد، اسماعيل چشم تنگ كرد.كم كم پرده سياهي برهوركشيده مي شد .نرمه بادي وزيدن گرفت و نيزار را خم و راست كرد.
آب موج برمي داشت وآهسته به ساحل مي خورد .اسماعيل، شادمانه بلندشد و گفت :«دارم ميبينمشان .دارند مي آيند .احمد ببين .»
با انگشت به سياهي كه از دور به سويشان مي آمد، اشاره كرد .مهدي، كلت منورش رامسلح كرد و به سوي آسمان شليك كرد. منور نارنجي رنگي بالاي سرشان روشن شد .سرعت بلم زيادترشد .احمد خنديد و گفت :«خدا را شكر، خودشان هستند .»
اسماعيل با لا و پايين پريد .دست تكان داد و با آخرين توان فرياد زد :«حميد ،حميد... آهاي اصلان... ما اينجاييم .»
سقلمه اي به پهلويش خورد. به احمد نگاه كرد.احمد لب گزيد. خنده برلبان اسماعيل ماسيد وگفت :«چي شده ؟»
احمد به مهدي كه با لبخند محزوني به قايق خيره شده بود، اشاره كرد .انگار كه آب سردي روي اسماعيل پاشيدند .دست و پايش خشكيد .آرام برگشت و به سوي نيزار رفت .باد قوّت گرفت. نيزار خم و راست مي شد .اسماعيل، نيزار راشكافت .جلو رفت... وجلوتر. به جاي خلوتي رسيد .اسماعيل نشست و به ساقه هاي طلايي نيزار خيره ماند.
نزديك به يك سال ازشهادت حميد باكري مي گذشت. همه ميدانستند كه آقا مهدي علاقه فراواني به برادر كوچكش دارد. بعد از شهادت حميد، بسيجي ها مي ديدند و ميشنيدند كه وقتي اسم حميد ميآيد ، لبخند محزوني بر چهره مهدي مينشيند و چشمان قهوهاياش برق خاصيميزند.
نيروهاي واحد اطلاعات عمليات كه رابطه نزديكي با مهدي داشتند، ديگر درحضور او نام حميد را بر زبان نميآوردند. حتي قرار شد كساني را كه اسمشان حميد است، به نام خانوادگي يا برادرواخوي خطاب كنند؛ اما حالا اسماعيل ناخواسته عهد شان را شكسته بود.
باد بيشتر شد. در ذهن و خيال اسماعيل، صداي سوت خمپاره و گلوله ها زنده شد و خاطرات روزهاي عمليات خيبر به يادش آمد.
حميد، اولين كسي بود كه در آن شب پر انفجار و خون قدم بر جزيره مجنون گذاشت. پشت سرش، اسماعيل و بسيجيان لشكر عاشورا به سنگرهاي دشمن هجوم بردند. حميد، معاون لشكر بود و جلودار ديگران. با آمدن نيروهاي تازه نفس، جنگ در ميان جزيره شمالي و جنوبي شديدتر شد. سرانجام جزيره مجنون آزاد گشت. يكي از اسرا، سرتيپ درشت اندامي بود كه هنوز مبهوت و متحير مينمود. سرتيپ وقتي فهميد حميد باكري، آن جوان تركهاي و سادهپوش، فرمانده قواي اسلام است، جا خورد. باورش نمي شد اسير اين جوانان شده باشد. رو به يكي از بسيجيان عرب زبان گفت: «شما چطوري خودتان را به اينجا رسانديد؟»
حميد،جدي و محكم گفت: «ما اردن را دور زديم و از طرف بصره به اينجا رسيديم!»
ـ پس آن نيروهايي كه از روبهرو ميآيند، چي؟
حميد خنديد و گفت: «آنها از زمين روييدهاند!»
بسيجيها خنديدند. سرتيپ بعثي هنوز گيج و منگ بود و با حيرت به آنها نگاه ميكرد.
اما با طلوع آفتاب، دشمن پاتكهايش را براي بازپس گرفتن جزيره آغاز كرد. عقبه لشكر عاشورا زير آتش شديد دشمن بود. نيروهاي مدافع در زير آتش شديد دشمن با چنگ و دندان مقاومت ميكردند. در آن بحبوحه، حميد، آرپيجي به دوش به استقبال تانكهاي دشمن رفت. شجاعت حميد، روحيه نيروهايش را صد چندان كرد. با منهدم شدن چند تانك،اولين پاتك شكست خورد؛ اما دشمن با تقويت نيروهايش بار ديگر حمله كرد. حميد به همه جا سركشي ميكرد و نيروهايش را تا رسيدن قواي كمكي، به مقاومت و ايستادگي فرامي خواند.
در آن لحظه، اسماعيل در نزديكي حميد بود. متوجه شد كه حميد در حال شليك تيربار، زير لب نماز ميخواند. ناگهان فرياد يكي از بچهها بلند شد.
ـ دارند محاصرهمان مي كنند. از اين طرف ميآيند!
حميد، جلوتر از ديگران، به سوي پلي كه دشمن قصد گذر از آن را داشت، هجوم برد.
ساعتي بعد، اسماعيل وقتي به خود آمد كه حميد نبود. وحشتزده به جست و جويش رفت. سراغش را از اين و آن گرفت؛ اما كسي او را نديده بود.
سرانجام نوجواني زخمي، نقطهاي را نشان اسماعيل داد. اسماعيل در زير آتش گلولهها و خمپارهها به سوي آن نقطه دويد.
حميد را پيدا كرد. حميد، آرام خفته و خون سرخش، خاك را سيراب كرده بود.
اسماعيل بعدها شنيد كه وقتي خبر شهادت حميد را به مهدي دادند، او لحظهاي سكوت كرد و بعد زير لب «انالله و انا اليه راجعون» گفت. معاون حميد، پشت بيسيم به مهدي گفته بود كه مي خواهند بروند حميد را بياورند. مهدي گفته بود: «حميد و ديگر شهدا؟»
ـ امكانش نيست ديگران را بياوريم. حميد را ميآوريم.
ـ يا همه شهدا را بياوريد يا هيچ كدام. حميد با ديگر شهدا باشد، بهتر است.
حميد در جزيره ماند؛ نگيني در ميان حلقه شهيدان عاشورا.
دستي بر شانه اسماعيل سنگيني كرد. سر از زانو برداشت. مهدي كنارش نشست و گفت: «گريه نكن اسماعيل. مگر چه شده؟»
گريه اسماعيل بيشتر شد. مهدي گفت: «الله بنده سي، من ميدانم كه شما مراعات حال مرا ميكنيد؛ ولي هر كدام از شما براي من مثل حميد هستيد و بوي او را ميدهيد. حميد، سرباز اسلام بود. دعا كن من هم مثل او سرباز خوبي براي اسلام و ايران باشم.»
اسماعيل، سر بر شانه مهدي گذاشت و بو كشيد؛ انگار كه مهدي بوي گل ياس ميداد.
ناشر : نشر شاهد – بنياد شهيد انقلاب اسلامي
نوشته شده توسط گردان وبلاگي كميل
