خاطرات - عاشورا در راه

کد خبر: ۱۱۹۰۱۶
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۰۶ - 12August 2008

زير آتش شديد دشمن، به يك يك سنگرها سر مي زد و پاي صحبت تمام بسيجي ها مي نشست. يكي مي گفت: « اگر مي شد به خط غذاي گرم بياورند چي مي شد؟» يكي مي گفت«آقا مهدي براي بچه ها كتاب بياوريد» ديگري تقاضا مي كرد كه به همراه آقا مهدي عكس بگيرد و او ساده و بي ريا زير آتش دشمن در كنار بسيجي ها مي ايستاد و آنها عكس مي گرفتند.
صحبت عكس كه مي شد ورد زبانش بود« من قبلأ به عكس يادگاري علاقه اي نداشتم ولي حالا اگر با شهدايي كه با هم بوديم و به هم علاقه مند، حداقل عكس شان را داشتم خوب بود» به سنگر بر مي گشتيم توصيه هايي مي كردو پيگير بود تا به انجامش برسانيم؛ مي گفت:« اينجا كه هستيد، سعي كنيد از مشكلات بسيجيها مطلع شويد و در حل آن بكوشيد».
به تازگي، سنگرهاي بتوني هلالي شكل ساخته بودند كه براي استفاده در جزيره خيلي مناسب بود. آقا مهدي مرا مأمور كرده بود سريعأ برآورد هزينه كنم تا به تعداد لازم از آنها تهيه شود. اگر مي گفتم« آقا مهدي اين سنگرها هزينه بالايي دارند» مي گفت:« اگر ميليونها تومان هزينه شود تا قطره خوني از بيني يك بسيجي به زمين ريخته نشود ارزش دارد. قدر اين بسيجي ها را بدانيد. ما نوكر اين بسيجي ها هستيم». (پاورقي 1)
? بالاي دكل ديدباني نشسته بودم و تحركات دشمن را زير نظر داشتم كه آقا مهدي بالاي دكل آمد. بعد از سلام و احوال پرسي،«خسته نباشي!» گفت و به پشت دوربين رفته و مدتي به عقبه دشمن نگاه كرد و سپس در كناري نشست و گفت:
- مؤمن! كاري كه شما در اينجا انجام مي دهيد بسيار با ارزش و با اهميت است، از روي گزارش كار روزانه شماست كه قرارگاه برنامه هاي عملياتي را طرح ريزي مي كند… به كارتان اهميت بدهيد و دقت بيشتر بكنيد.
آقا مهدي بعد از اينكه و ضعيت تحرّكات دشمن را از من پرسيد دكل را ترك كر د و به طرف يكي از سنگرها رفت.
يكي از ديدبانها مي گفت:« زماني كه من د ر دكل بودم موقع اذان كه مي شد، آقا مهدي به بالاي دكل مي آمد و در آنجا اذان مي داد بي آنكه كسي او را بشناسد. (پاورقي 2)
? خورشيد مي رفت تا در پشت نيزار غروب كند، شفق به سرخي نشسته بود و جز صداي وحشي انفجارها كه پي در پي به گوش مي رسيد صدايي برنمي خاست، دشمن تصميم گرفته بود كه به هر نحوي شده جزاير را از دست ما بگيرد و لشكر عاشورا هم مأموريت داشت تا به هر نحوي كه هست جزاير را حفظ كند.

از قرارگاه اطلاع داده بودندكه به احتمال زياد امروز كمين مركزي مورد حمله قرار خواهد گرفت و ما آماده مي شديم تا وسايل و امكانات لازم را به كمين منتقل كنيم. گوني هاي خاك، مهمات. آذوقه و وسايل ديگر را به داخل قايق برده و منتظر سكاندار بوديم تا به طرف كمين مركزي حركت كنيم كه آقا مهدي سوار بر تويوتا سررسيد و يك راست به طرف قايق رفت و سوار شد.
- مؤمن! سكاندار قايق كجاست؟
- آقا مهدي! ما منتظر سكاندار هستيم و قرار است به كمين مركزي برويم.
- نه…امروز هيچكس به كمين نمي رود…احتمال دارد دشمن حمله كند…وسايل را من خودم ميبرم.
سكاندار رسيد و قايق را روشن كرد. چند نفر از ما،‌ خواستند كه سوار شوند. آقا مهدي مخالفت كرد و نگذاشت. ما هر چه كرديم ايشان اجازه نداد و قايق حركت كرد. هر چه قايق از ما دور مي شد نگراني ما نيز زيادتر مي شد. (پاورقي 3)
? پائيز سال 63 بود، من به همراه اكيپي از اطلاعات عمليات لشكر،‌براي شناسايي و آماده سازي منطقه اي در شمال عراق به غرب كشور اعزام شده بوديم. سختي هاي مأموريت ، دوري از بچه هاي لشكر،‌ احتمال شروع عمليات اصلي و عدم حضور ما در آن عمليات،‌ بچه ها را از پا انداخته بود. تا اينكه نامه اي از آقا مهدي رسيدو بچه هاي اكيپ را جمع كردم و نامه را برايشان خواندم:

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین