خاطرات - به اميد زيارت كربلا

کد خبر: ۱۱۹۰۱۷
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۰۸ - 12August 2008

فقط اخلاص و باديد تكليفي به وظيفه توجه كردن . لذا شما همه برادران بايستي انشاء الله آنجا پيگير كارها باشيد و در هر فرصت مناسب ( از نظر جوي ) هم كه پيش مي آيد دقت و سرعت در كارهايتان بدهيد. وظيقه شما همچون استقرار در تنگه احد است.
اميد است با توجه به تاريخ اسلام هيچ گونه خداي نكرده سستي و تحليلهاي فكري و غيره و شنيدن اخبار حتي عمليات در جاهاي ديگر،‌ شما را سرد نكند. با قوت و دقت بايستي كارها را انجام دهيد تا هر لحظه كه ما پيش شما آمديم، كارهارا آماده كرده باشيد. فرصت خوبي است كه با خداوند متعال بيشتر ارتباط نماييد و كسب معنويت از منبع فياضش نماييد. التماس دعا دارم و توفيق همگي را از خداوند متعال خواهانم. حتي اگر خبر شهادت ما ها را هم آوردند شما را وصيت مي كنم كه جدي كارهايتان را انجام بدهيد، به همه برادران هم بگوييد جنبه احتياط را در رفت و آمدهاي جاده ها بكنند تا خداي نكرده سانحه اي از نظر كمين و رانندگي پيش نيايد. حتمأ در رفت و آمدها بنزين،‌ وضعيت خودروها و غيره خودتان را قبل از حركت كنترل كنيد و هر دفعه سفارش لازمه را به راننده بسپاريد، در استفاده از خودروها مراقب كنيد كه بطور شايسته نگهداري شود.
در دعاها حقير را فراموش ننمائيد
به اميد زيارت كربلا
باكري 18/10/63 خواندن نامه كه به پايان رسيد سكوت بر جمع كوچك ما حاكم شد و از فرداي آن روز كار با سرعتي بيشتر ادامه يافت. (پاورقي 4)
? آقا مهدي به گردان امام رضا (بهداري) مأ‌موريت داده بود« پد» براي استقرار اورژانس دو سنگر شش متري احداث كنند.
لشكر خود را براي عملياتي ديگر آماده مي كرد و آقا مهدي مي خواست در نزديكترين نقطه به منطقه درگيري سنگرهاي اورژانس مستقر شود تا مجروحين سريعأ مداوا شوند.
چند روزي بودكه كار احداث سنگرها شروع شده بود ولي كار به كندي پيش مي رفت، پدها وضعيتي داشتند كه اطرافش را آب فراگرفته بود و براي احداث سنگر راهي جز استفاده از سوله نبود. نصب سوله ها كه تمام شد. كاميونها شبانه خاك را از بيرون جزيره مي آوردند و روي سوله ها را با خاك مي پو شانديم. به علت پروازهاي شناسايي هواپيما و دكل هاي بلند ديدباني دشمن، قسمت اعظم كار شبانه انجام مي گرفت. گرما وهواي شرجي جزيره هم بر اين مشكلات اضافه مي كرد.
بعد از چند روز تلاش شبانه روزي برادران گردان، سوله ها آماده شد و استقرار وسايل اورژانس در سنگر آغاز گرديد. بيرون سنگر ايستاده بودم و به سوله ها نگاه مي كزدم. سنگرها زير تلي از خاك پنهان شده بود و ديگر هيچ انفجاري را ياراي از پاي انداختن آنها نبود. دو سنگر شش متري براي اورژانس بد نبود و مي توانست در شب عمليات جاي راحت براي مجروحين باشد. در اين فكرها بودم كه از دور آقا مهدي را ديدم. به سوي ما مي آمد…
بعد از سلام و احوال پرسي براي ديدن سنگرها از ايشان دعوت كردم و در كنارش به طرف سنگرهاي اورژانس به راه افتادم. آقا مهدي سوله ها راكه ديد، دست مريزادي گفت و وارد يكي از آنها شد.
- برادر اسماعيل!… خيلي خوب شده، خدا به همه تان اجر بدهد…امروز يكي از سوله ها را به يگان دريايي تحويل مي دهيد تا از فردا مستقر شوند!
فكر كردم شوخي مي كند، ولي بعيد به نظر مي رسيد. ناراحت شدم. يك هفته شبانه روز كار كرده بوديم تا سنگرها آماده شده بود و حالا آقا مهدي مي خواست سنگر آماده را تحويل يگان دريايي بدهيم. گرچه نمي خواستم بر خلاف نظر آقا مهدي عمل كنم ولي اگر سنگر را هم تحويل مي دادم فردا بايد زير آتش دشمن مجروحان را مداوا مي كرديم. براي همين گفتم:
- آقا مهدي ! ما يك هفته است اينجا جان مي كنيم، اگر يگان دريايي سنگر مي خواهد خودش بيايد و سنگر بزند.چه كسي در شب عمليات جواب تلف شدن مجروحين را مي خواهد بدهد.
- برادر جبارزاده!…به هر حال بايد يكي از سنگرها را تحويل يگان دريايي بدهيد.
- ما تحويل نمي دهيم!…اگر قرار باشد سنگر را تحويل دهيم روي ما حساب باز نكنيد…ما نمي توانيم با اين وضع كار كنيم!

آقا مهدي سرش را به زير انداخت و حرفي نزد. مدتي كه گذشت سربلند كرد و گفت:
- برادر اسماعيل! كمي بيا نزديك.
تعجب كردم،آقا مهدي قصد چكاري داشت؟ با ترديد نزديك شدم آقا مهدي دستش را دور گردنم انداخت وصورتم را بوسيد و سپس به آرامي زمزمه كرد« سنگر را مي دهي ؟»
دلم فرو ريخت، بغض گلويم را گرفت، دلم مي خواست گريه كنم ولي آقا مهدي منتظر جواب من بود. بي اختيار پاسخ دادم:
- آقا مهدي سنگر كه چيزي نيست شما از ما جان بخواهيد…هر دو سنگر را هم بخواهيد ما حرفي نداريم مي رويم دوباره سنگر ديگري مي سازيم نشد مي رويم چادر مي زنيم…
- نه آقا اسماعيل ! اگر يكي از سنگر ها را به يگان دريايي بدهيد كارشان راه مي افتد. (پاورقي 5)
? فاصله زياد دشمن با (پد 5) جان مجروحان را به خطر مي انداخت. علاوه براينكه، اين فاصله را هم آب و نيزار فراگرفته بود و اين، انتقال مجروحان را با مشكلاتي روبرو مي كرد. آقا مهدي مدتها دراين فكر بود كه بتواند در فاصله مابين « پد5» كه اورژانس بهداري در آن قرار داشت و خط دشمن در وسط آب، پست امدادي ايجاد كند تا در ميان آب جايي باشد كه مجروحان در آنجا سر پايي پانسمان و به عقب منتقل شوند.
يك روز به دنبالمان فرستاد و من به همراه برادران نظرزاده و دكتر جبارزاده به خدمتش رفتيم.
خودش طرحي را آماده كرده بود كه به ما داد و از فرداي آن روز ساختن پست امداد شروع شد. زير هرم سوزان آفتاب جنوب كار به پيش مي رفت و مراحل پاياني آماده شدن پست امداد در حال انجام بود. پست امداد، طوري طراحي شده بود كه بر روي آب مستقر شود و قابليّت جابجا شدن داشته باشد. آقامهدي آمد و پست امداد را ديد.
- خوب نيست، وسايل خيلي زياد است…سنگين هم است…مي رود زير آب …كمي از وسايل را برداريد.
دوباره روز از نو روزي از نو…كار تمام شده بود كه آقا مهدي آمد و نگاهي به پست امداد كرد و در حالي كه پا به پاي ما راه مي رفت گفت:
- آقا طيب! …اگر چيزي بگويم ناراحت كه نمي شويد؟
- چرا ناراحت بشويم آقا مهدي!
- خرابش كنيد، اين روي آب نمي ماند…مي دانم كه حالا داريد تو دلتان به من فحش مي دهيد ولي چاره ديگري نيست.
آقا مهدي اگر مي گفت«بميريد» ما افتخار مي كرديم كه آقا مهدي ما را لايق ديده و از ما خواسته كه به خاطرش بميريم ولي حالا او مي گفت…در حالي كه چشمهايش از اشك پر شده بود گفتم:
- آقا مهدي! اين چه حرفي است، اگر شما صد بار هم از ما بخواهيد كه اينكار را از نو شروع كنيم ما حرفي نداريم.
- نه آقا طيب!…شما در زير آفتاب اين پست امداد را سه بار ساخته ايد و هر سه بار من آمده ام و يك كلمه گفته ام « خرابش كنيد و يكي ديگر بسازيد…» تحمّل شما هم حد و حدودي دارد.
آقا مهدي خيلي ناراحت بود، مستقيمأ به روي ما نگاه نمي كرد. در حالي كه از خدا مي خواستيم كه ايشان از ما چيزي بخواهند و ما بتوانيم در راه اسلام كاري انجام دهيم تا ايشان خوشحال شوند. (پاورقي 6)
- ? ساعت پنج بعداز ظهر، قرار بود من و دكتر جبارزاده به همراه آقا مهدي براي توجيه منطقه عملياتي به جلو برويم. آقا مصطفي مولوي رفته بود تا قايق را بياورد. سرپا ايستاده و منتظر بوديم تا آقا مصطفي بيايدو حركت كنيم.
در محوطه پد قدم مي زديم كه آقا مهدي متوجه وضعيت غير بهداشتي سنگرها شدند و به طرفشان حركت كردند. من و دكتر از دور نگاه مي كرديم.
خجالت مي كشيديم كه فرمانده لشكر زباله هاي ما را جمع كند مي خواستيم برويم و نگذاريم امّا مي دانستيم كه زير بار نميرود هيچ ، عصباني هم مي شود. براي همين آستين هايمان را بالا زديم و به كمكش رفتيم. كمي از محوطه را تميز كرده بوديم كه آقا مهدي از بين آشغا لها يك بسبه صابون پيدا كرد.
- ببنيد با بيت المال مسلمين چه مي كنند؟ …مي دانيد اينها را چه كساني به جبهه مي فرستد؟…مي دانيد از پول چه كسا ني اينها تهيه مي شود؟…چه جوابي به خدا داريد؟
خيلي عصباني بود من، تا به حال آقامهدي را اين چنين عصباني نديده بودم، صورتش برافروخته شده بود و مرتب زير لب تكرار مي كرد« نمي توانيم جواب خدا را بدهيم!» دكتر كه ديد آقا مهدي خيلي ناراحت شده است به من اشاره كرد تا بسته صابون رااز جلو چشم آقا مهدي دور كنم.
- صابونها رابه داخل يكي از سنگرها گذاشتم، وقتي برگشتم گروه پاكسازي ما به سنگرهاي يگان دريايي رسيده بود. اطراف سنگرها پشته هايي از زباله جمع شده بود و وضعيت پد خيلي آشفته به نظر مي رسيد. آقامهدي،‌به طوري كه ديگران هم بشنوند زير لب زمزمه مي كرد« ايها المؤمنون! النظافة من الايمان، اي مسلمانان! النظاقة من الايمان» يك باره مثل آنكه چشمش به چيز گران قيمتي خورده باشد به كنار يكي از سنگر ها رفت. دستش را برد و از ميان زباله ها يك قوطي حلبي را بيرون آورد.
- آقا مهدي قوطي را بدست گرفته بود و به سوي ما مي آمد.
- اين چه وضعي است؟…چرا كفران نعمت مي كنيد؟…چرا كوتاهي مي كنيد…مسؤول اينجارا پيدا كنيد …مسؤول اينجا كيه؟ بياد جواب بدهد!
دستپاچه شده بوديم، نمي دانستيم آيا واقعأ يك حلبي خرما ارزش اين همه عصباني شدن را دارد يا نه ؟ يكي از بچه ها رفت تا مسؤول سنگر را پيدا كند، آقا مهدي سر نيزه خواست، سر حلبي را باز كرد و همزمان آنها رسيدند.
- مؤمن! اين خرما در ميان زباله ها چه مي كند؟ اينها را چرا انداختيد اينجا…
مسؤول سنگر بي خبر از همه جا سخن آقا مهدي را قطع كرد و گفت:
- آقا مهدي اين خرماها خراب شده بود…نمي توانستيم بخوريم.
آقا مهدي با سر نيزه سر حلبي را بلند كرد:
- كو؟…كو خراب شده…بيا نشان بده ببينم!
سپس با سر نيزه قسمتي از خرماها را كه با آشغالها قاطي شده بود جدا كرد و بقيه را بعد از شست و شو به دست من داد.
- آقا طيب! …اينها را ببر بگذار تو سنگر، خودم با اينها قي ساوا (پاورقي 7) درست مي كنم.
بسته خرما را گرفتم و به سوي سنگر راه افتادم. به دنبال من آن برادر نيز از آقا مهدي عذر خواهي كرد و از آنجا دور شد.
برگشتني ، ديدم آقا مهدي، دكتر و چند نفر ديگر مشغول جمع آوري آشغالها هستند. آقا مهدي تا مرا ديد قد راست كرد و گفت:
- آقا طيب! اگر ما بدانيم كه اينها را چطوري به ما مي فرستند، اگر بدانيم اينها را بيوه زنها ، مادران و فرزندان شهدا از روزي خود مي زنند و به جبهه مي فرستند اين طوري نمي كنيم…خدا شاهد است اگر تو و اين دكتر كه مسؤول بهداشت و بهداري لشكر هستيد اينجا نبوديد بقيه خرماها را هم مي شستم و با خود مي بردم!
حلبي خرمايي كه آقا مهدي پيدا كرد ظاهرش چنان بود اگر من مي ديدم شايد هيچ توجه اي به آن نمي كردم. ولي آقا مهدي از خرماهاي خراب آن هم نمي توانست بگذرد.
آقا مصطفي آمده بود، آماده شديم تا براي توجيه منطقه به جلو برويم در حالي كه به طرف قايق مي رفتيم آقا مهدي گفت:
- آقا طيب! خدا خيلي مهربان است. ما اينجا مدتي به خاطر خداكار كرديم علاوه براينكه درآن دنيا اجرش را مي دهد در اين دنيا هم اجرش را پيشاپيش مي دهد.
متوجه منظور آقا مهدي نشدم براي همين پرسيدم« اجري كه در اين دنيا داد چه بود؟!»
- طيب مگر نفهميدي؟ پس آن يك حلبي خرما چه بود؟ آن حلبي خرما اجر و پاداش كار امروز ما بود. براي همين مي گويم خدا خيلي مهربان است حتي نگذاشت عرقمان خشك شود!
چقدر فهم ما از اتفاقات متفاوت بود و چقدر ما معمولي و سطحي فكر مي كرديم. آقا مهدي با معرفت ديگري به پيرامون خود نگاه مي كرد و براي همين كاملأ از ديگران متمايز بود. (پاورقي 8)
? ماشين غذا مورد هدف آتش دشمن قرار گرفته بود و تا ساعت 12 نصف شب خبري از شام نبود، در سنگر تداركات گروهان نشسته و منتظر بودم تا اگر غذا رسيد آن را به پاسگاهها و كمين ها برسانم.
صداي راننده در ميان صداي گلوله هاي دشمن به گوش مي رسيد كه من از سنگر خارج شدم.
- مسؤول تداركات!…مسؤول تداركات گروهان!
قابلمه هاي بزرگ گروهان را بدست گرفتم و به طرف تويوتا به راه افتادم.تاغدا را بكشند، من به طرف سنگر سكاندار رفتم تا از خواب بيدارش كنم و غذا رابه پاسگا هها و كمين هاي گروهان برسانيم، هنوز چند قدمي به سنگر مانده بودكه متوجه آقا مهدي و آقا مصطفي مولوي شدم كه براي رفتن به جلو آماده مي شدند.
آقا مهدي تا مرا ديد پرسيد« برادر ! شما نگهبان هستيد؟» جواب دادم:« نه آقا مهدي مسؤول تداركات گروهانم» علت تأخير غذا را توضيح دادم و اشاره كردم كه مي خوم سكاندار رااز خواب بيدار كنم تا به پاسگا هها و كمين ها غذا برسانيم.
- بيدار كردن يك رزمنده آن هم در اين ساعت از شب گناه دارد. آنها خسته هستند و شما هم راضي نشويد سكاندار از استراحت شبانه محروم بماند…خدا شما را اجر دهد بيا راهنمايي كن تا با قايق من غذا را به بچه ها برسانيم.

با اينكه دوست داشتم مدتي هر چند اندك را همراه آقا مهدي باشم ولي كاري كه آقا مهدي از من مي خواست شدني نبود. فرمانده لشكر مي خواست كارش را ول كند و برود دنبال پخش غذا.
- نه آقا مهدي…سكاندار خودش سپرده بودكه وقتي غذا آمد بيدارش كنم…در عين حال شما كارهاي مهم تري داريد.
- نه مؤمن! كار، كار است. اجر شما در نزد خدا بيشتر از اجر امثال ماست. بگذار لااقل براي يكبار هم كه شده منهم پا به پايتان بيايم.
بالاخره با اصرارايشان قابلمه ها رابه داخل قايق برديم و به طرف خط حركت كرديم.
سكان در دست آقا مهدي بود و قايق در آبراههاي پر پيچ و خم به جلو مي رفت ومن از اينكه در كنار فرمانده لشكر بودم خوشحال بودم ولي وقتي از ذهنم مي گذشت كه آقا مهدي براي چه كاري بامن همراه شده،‌ از خود خجالت مي كشيدم و نمي دانستم اگر فرماندهان گردان مرا با اين وضعيت ببينند بامن چه برخوردي مي كنند.

آتش دشمن همچنان مي باريد و گلوله ها گاه به گاه در آبراهه ها فرود مي آمد و آب را به سر و رويمان مي پاشيد. آقا مهدي، تا ديد من از خجالت سر به زير انداخته ام سكوت را شكست.
- برادر…شما چرا هنگام انفجار گلوله ها سر خم نمي كنيد؟
- راستش آقا مهدي ما عادت كرده ايم . از صداي قبل از انفجار تشخيص مي دهيم كه گلوله به كجا اصابت مي كند.
- از كجا اعزام شده ايد؟
- از تبريز.
- آفرين به شما رزمندگان كه چنين جسور و بي باك هستيد…در چند عمليات شركت كرده اي؟
- آقا مهدي! آنقدر زياد نيست كه ارزش گفتن داشته باشد…ولي خدا توفيق داده و در عمليات همراه رزمندگان بوده ام.
- حاضري در عمليات آينده هم شركت كني؟
- چراكه نه ! آقا مهدي! ما براي همين اينجا هستيم…در ضمن من با يكي از دوستان شهيدم كه قبل از شهادتش در لشكر با هم بوديم در علم رؤيا پيمان بسته ام كه تا رمقي در جان دارم و تا زماني كه جنگ ادامه دارد از جبهه هاي نبرد دور نباشم.

به اولين پاسگاه رسيده بوديم. ساعت يك بامداد را نشان مي داد. يك ساعت با آقا مهدي در راه هم صحبت بوديم ولي اين يك ساعت چه زود گذشته بود. بچه هايي كه براي گرفتن غذا مي آمدند با ديدن آقا مهدي دستپاچه مي شدند و همرزمان خود راخبر مي كردند و به استقبال آقا مهدي مي آمدند. گرسنگي و دير رسيدن غذا، از يادها مي رفت و هر كس با عشق و علاقه اي خاص با آقا مهدي احوالپرسي مي كرد. آقا مهدي از يك يك بسيجي ها به خاطر تأخير غذا پوزش مي خواست و بسوي پاسگاه وكمين ديگر به راه مي افتاديم. (پاورقي 9)
? كار انتقال بلم ها و قايق ها به جزيره شروع شده بود. تريلرها به جهت حفظ اطلاعات ، نصف شب به جزيره مي رسيدند و بعداز انتقال قايقها به داخل آب، قبل از روشنايي صبح جزيره را ترك مي كردند.
اهميّت كار ايجاب مي كرد كه كار در زمان مشخص تمام شود. قايقها را براي استتار به ميان نيزار مي كشيديم و رويشان را با ني مي پو شانديم. كاغذ، تخته و بقيه چيزهايي كه براي محكم كردن قايقها روي تريلر استفاده مي كردندجمع آوري و پنهان مي شد و قبل از طلوع آفتاب منطقه به وضعيّت عادي برمي گشت. آقا مهدي اغلب شبها در كنار ما حاضر مي شدو به كار ما نظارت مي كرد.
آن شب،‌ آقا مهدي روي يك تكّه پل شناور در وسط آب ايستاده بود و راننده جرثقيل را راهنمايي مي كرد تا قايقها را به داخل آب بياندازد. صداي جرثقيل موجب شده بود كه صداي آقا مهدي به ما نرسد و براي همين آقا مهدي با صداي بلندي صحبت مي كرد و از بس به سر و رويش آب پاشيده شده بود، سراپا خيس بود. مي دانستيم كه بايد تا پايان كار خودش حضور داشته باشد و قبول نمي كند كه برود و استراحت كند. به استتار قايقها مشغول بودم كه متوجه شدم يكي به سوي من مي آيد.
- آقاي باكري شما هستيد؟
از برادران ارتشي بود، اينجا چكار مي كرد؟ گقتم:
- نه من نيستم…چه كارش داريد؟
- ما از لشكر 28 كردستان آمده ايم. با ايشان جلسه داريم. بايد سريعأ ايشان را ببنيم.
وقتي او با من صحبت مي كرد بقيه همراهانش هم آمدند از سر و و ضعشان معلوم بود كه فرماندهان لشكر هستند. بعدأ شنيدم كه در اين عمليات قرار است لشكر كردستان به عنوان پشتيبان ما عمل كند. با اشاره دست، آقا مهدي را كه داخل آب قايقها را جا به جا مي كرد به آنها نشان دادم، تعجب مي كردند كه فرمانده لشكر و استتار قايق،‌ آن هم شب و داخل آب!
- شما همين جا باشيد…تامن صدايشان كنم.
به طرف آقا مهدي حركت كردم. فرمانده لشكر 31 عاشورا سرپا خيس روبروي من ايستاده بود. (پاورقي 10)
? آقا مهدي در قرارگاه جلسه داشت و من بايد ايشان رابه جلسه مي رساندم. آقا مهدي كه سوار شدگفت:« تند برو تا به جلسه برسم»
هنوز از جزيره خارج نشده بوديم، تويوتا به سرعت پيش مي رفت. در كنار راه چند نفر بسيجي ايستاده بودند و براي ماشين دست تكان مي دادند. آقا مهدي حساسيت خاصي داشت كه راننده ها، بسيجي هارا حتمأ سوار كنند. ولي اين بار فرق مي كرد و اگر مي خواستيم معطل شويم وقت جلسه مي گدشت. پايم روي پدال گاز بود و ماشين هوا را مي شكافت و پيش مي رفت، ناگهان آقا مهدي گفت:
- مگر بسيجي ها را نديدي؟…ماشين را نگهدار.
- آقا مهدي! شما خودتان گفتيد كه با سرعت بروم تا به جلسه برسيد من براي همين نگه نداشتم.
- نه برادر! كار ما هر چقدر هم مهم باشد. سوار كردن بسيجيها از آن مهم تر است، برگرد آنها را سوار كن! (پاورقي 11)
? از جزيره به طرف عقب برمي گشتم، گلوله هاي توپ و خمپاره هم مثل نقل و نبات مي باريد! هنوز راهي نرفته بوديم كه ماشين پت پتي كرد و خاموش شد. ماشين را به كنار جاده كشيدم و پياده شدم تا ببينم چه شده است.
در جاده رفت وآمد و ماشينها زياد بود و آتش دشمن هم نگراني را بيشتر مي كرد، كمي پائين تر از من يك تويوتا آمبولانس ايستاد. مي خواستم بروم بگويم« آخه تو اينجا چرا ايستاده اي؟! اينقدر اطراف جاده را مي زنند،‌من و تو هم شده ايم گرا» (پاورقي 12) ولي پشيمان شدم و به طرف موتور ماشين برگشتم. اگر زياد طول مي كشيد، امكان داشت گلوله اي درست بيافتد روي ماشين. ولي هر چه سعي مي كردم نمي توانستم راهش بيندازم. به قسمت هاي مختلف اش نگاه كردم ولي هر چه استارت مي زدم روشن نمي شد. تصميم گرفتم، بروم ببينم آيا راننده آمبولانس مي تواند كمك كند،‌ هنوز چند قدمي نرفته بودم كه چهره آقا مصطفي را داخل آمبولانس تشخيص دادم و نزديك شدم. آقا مهدي هم داخل ماشين نشسته بود. خواستم برگردم كه پياده شدند و بعد ا احوالپرسي علت ايستادنم را پرسيدند. از قرار معلوم وقتي ديده بودند ماشين از تويوتاهاي لشكر است نگران شده و همانجا منتظر مانده بودند.
اشكال ماشين كه برطرف شد، من خداحافظي كردم و به راه افتادم و آنها هم تا پشت منطقه عملياتي پشت سرمن مي آمدند تا اگر ماشين با اشكال مواجه شد من تنها نباشم! (پاورقي 13)

---------------------------------
پاورقي‌ها:
(پاورقي 1) عليرضا يزد اني
(پاورقي 2) احمد بيرامي
(پاورقي 3) فريدون نعمتي
(پاورقي 4) عبد الرضا اكرمي
(پاورقي 5) دكتر اسما عيل جبارزاده
(پاورقي 6) طيب شاهيني
(پاورقي 7) قي ساوا غذايي است محلي كه به خرما و روغن درست مي شود.
(پاورقي 8) طيب شاهيني – دكتر اسماعيل جبارزاده
(پاورقي 9) محمد رضا تقي زاده توانا
(پاورقي 10) حميد گودرزي
(پاورقي 11) حميد شكري
(پاورقي 12) از اصطلاحات ديده باني مربوط به هدايت آتش.
(پاورقي 13) يداله يدي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین