خاطرات - شهادت
از پشت سر ستوني از رزمندگان به جلو مي آمدند، آقامهدي فرمانده شان را توجيه كرد و به كمك نيروهاي تخريب كه به سوي پل مي رفتند فرستاد.
-كاملي! با اصغر تماس بگير.
بي سيم را آماده كردم. دگمه گوشي را فشار دادم و صدايش كردم «اصغر- اصغر- مهدي،اصغر- اصغر- مهدي». امواج در بي نهايت فضا پخش شد ولي جوابي برنخاست. دوباره صدايش كردم …
- مهدي! بگوشم.
- اصغر جان! چه خبر؟
- آقا مهدي! ما روي اتوبان هستيم، دشمن خيلي فشار مي آورد. ما هم مهمات نداريم، نيرو هم خيلي كم است نيروهاي تخريب هنوز نرسيده اند چكار كنيم؟
گوشي را به دست آقامهدي مي سپارم و مي گويم كه اصغر قصاب خودش پشت خط نيست.
- الله بنده سي! بي سيم را بده به خود اصغر قصاب.
- آقامهدي ! اصغر قصاب رفته به موقعيت حميد. (پاورقي 1) من تجلايي هستم اگر كاري داريد بفرماييد.
مدتي به سكوت مي گذرد. آقا مهدي به نقطه مبهمي خيره مي ماند و گوشي بي سيم را به زمين مي گذارد.حتّي در عمليات خيبركه برادرش حميد شهيد شد، چنين نبود. هر داغي كه برگرده مهدي مي نشيند چشمانش آسماني مي شود و به دور دستها خيره مي ماند.
- لاحول و لاقوةالابا لله
همانجا نشسته ايم كه احمد كاظمي، فرمانده لشكر نجف اشرف به سراغ آقامهدي مي آيد.مدتي مي نشيند و در مورد عمليات بحث مي كنند. فرماندهان لشكر در قرارگاه جلسه دارند و احمد بدنبال آقا مهدي آمده تا او را همراه خود ببرد. ولي آقا مهدي مي گويدكه «كار دارم نمي توانم به جلسه بيايم. تو خودت برو» و احمد با آقا مهدي خداحافظي مي كند و به آنسوي دجله مي رود. (پاورقي 2)
? مهمات بچه ها تمام شده بود. چند نفر از نيروها را برداشتم و به طرف گلوگاه حركت كرديم. دشمن براي پاتك آماده مي شد و لحظه به لحظه بر تعداد تانكهايش مي افزود. آتش شدت گرفته بودو مي خواستند به سوي ما هجوم آورند. هنوز در راه بوديم كه بي سيم صدا كرد. آقا مهدي پشت بي سيم بود.
- جمشيد!بيا اينجا.
به سمتي كه آقا مهدي مي گفت حركت كرديم.آقامهدي داخل گودالي نشسته بود و از آنجا منطقه را زير ديد داشت.بعد از سلام و احوالپرسي گفت:
-خسته نباشيد! كجا با اين عجله ؟
- آقامهدي مهمات نيست، عراق هم مي خواهد حمله كند. آمده ايم مهمات ببريم.
همانجا پيش آقامهدي نشستم. كريم فتحي هم آنجا بود. مهدي امروز با مهدي روزهاي قبل خيلي تفاوت داشت. بي خوابي توانش را گرفته بود. پشت بي سيم خوابش مي برد و گوشي از دستش مي افتاد. به بي سيم چي اش سپرده بود كه هر وقت خوابش برد بيدارش كند.
- جمشيد! تو تنها فرمانده گردان هستي كه برايم مانده اي…
مكث كرد و به فكر فرو رفت. دانستم كه خبر شهادت اصغر قصاب، رستم خاني و علي تجلايي راشنيده است. سنگيني دوري بهترين يارانش را مي شد در چهره تكيده و خسته اش ديد با اين همه دست بردار نبود و مصمم بودكه غرب دجله رانگهدارد. محمود دولتي (پاورقي 3) تا حال آقا مهدي را ديد به شوخي گفت« آقامهدي من هم تنها فرمانده گروهانت هستم كه مانده ام!» براي اينكه موضوع صحبت را عوض كنم گفتم:
- آقا مهدي تصميم تان چيست؟ چكار بايد بكنيم.
لحظاتي سكوت كرد سپس با اطمينان گفت:
همينجا مي مانيم! اگر بتوانيم اينجا را تا شب حفظ كنيم. شب از كناره ساحل به سوي پل مي رويم و منفجرش مي كنيم.
- آقا مهدي! ما حرفي نداريم ولي از گردان سيدالشهدا ديگر كسي نمانده است.
تبسمي كرد و گفت:
- شما اينجا باشيد. خودتان به تنهايي يك گردان هستيد. همانجا اطراق كرديم. عراقيها روستاي «حريبه» را دوباره تصرف كرده بودند،ساختمانها پراز عراقي بود و دشمن هر چه در توان داشت به ميدان آورده بود و مي خواست غرب دجله را از دست ما بگيرد. (پاورقي 4)
? عمليات گره خورده بود. به علت اهميت نظامي منطقه،دشمن تمام توان رزمي اش را به معركه آورده بود و در منطقه اي كه بيش از دو گردان قدرت مانور نداشت سه – چهار تيپ زرهي را وارد عمل كرده بود و از همه سو پي در پي پاتك مي زد. دو – سه روز بود كه مهدي با بچه هاي لشكر عاشورا از دجله گذشته بود و هر روز با نيروي اندكي كه داشت اتوبان را تهديد مي كرد. گروهاني وارد عمل مي شد، مي رفتند اتوبان را تصرف مي كردند و دوباره دشمن با يك تيپ زرهي هجوم مي آورد و اتوبان را از دست بچه هاي ما مي گرفت و بچه ها به ساحل غربي دجله برمي گشتند و همانجا مقاومت مي كردند.
سماجتي كه مهدي براي حفظ اتوبان كه شاهرگ حياتي دشمن بود از خود نشان مي داد، فرماندهان دشمن را ديوانه كرده بود.حضور جمع اندكي از بچه هاي عاشورا در آنسوي دجله، فشار را از جبهه هاي ديگر اندكي كاسته بود و دشمن تمام تلاش خود را براي تصرف اتوبان بصره- العماره و غرب دجله بكار مي بست.
پشت بي سيم صداي مهدي را مي شنيدم، مي گفت« موشك بياوريد، مهمات بياوريد،ما جايمان خيلي خوب است، روستا را داريم پاكسازي مي كنيم، اتوبان در دست بچه هاست شما فقط مهمات برسانيد» با يقين صحبت مي كرد و كلماتش مملو از اعتماد به نصرت الهي بود.وفتي فرماندهان ديگر يگانها، مقاومت سرسختانه مهدي را مي ديدند و صدايش را در بي سيم ها مي شنيدند روحيه مي گرفتند و اميدوار مي شدند.
هميشه چنين بود . در جلسات هم اگر ياس و نااميدي پيدا مي شد، چشم ما به دنبال آقا مهدي مي گشت. لب به سخن كه مي گشود فضاي جلسه عوض مي شد و اميد جاي نااميدي را مي گرفت.
من هميشه در واگذاري ماموريتها به مهدي مشكل داشتم و در اين باره زياد وسواس به خرج مي دادم. در اين مدتي كه شناخته بودمش هر ماموريتي كه به لشكرش محول مي شد جز« چشم!» پاسخي نمي شنيدم بقيه فرماندهان در مورد ماموريت محوله بحث مي كردند و يا بعضأ قبول نمي كردند،ولي او چنين نبود.به ياري خدا هيچ كاري برايش غير ممكن نبودو براي همين هم بعد از تأمل بسيار و سنجيدن همه جوانب ماموريت لشكر عاشورا را ابلاغ مي كردم. (پاورقي 5)
? ساعت نه ونيم صبح بود كه با موتور از روي پل نفررو گذشتيم. آقا مهدي در نزديكي اتوبان بصره- العماره داخل گودالي نشسته بود. من بودم وبرادر غفار رستمي،نزديك رفتيم و سلام كرديم. عراق پاتك زده بود و غرب دجله در ميان آتش و دود مي سوخت. هواپيماها، هلي كوپترها،توپخانه و تيرهاي مستقيم منطقه را به جهنمي از آتش تبديل كرده بود.
آقا مهدي در كنار گودال،آتشبار خمپاره اي برپا كرده بود و با كمك يك بسيجي ديگر،چوب لاي چرخ تيپ هاي زرهي دشمن مي گذاشت. خودش ديدباني مي كرد و بسيجي با يك تكبير گلوله را به شكم خمپاره شصت مي انداخت،چاشني عمل مي كرد و در آن سوي خط،گلوله فرق تانكي را مي شكافت و يا سنگري را به هوا مي فرستاد. آقامهدي كمي كه فارغ شد به كنار بي سيم آمد و در حالي كه با واحدهاي مختلف تماس مي گرفت،ماموريت ما را توجيه كرد. قرار بود ما به عقب برويم و نيروها را به اين طرف دجله بياوريم. گفتم« آقامهدي! حالاكه ما مي رويم شما هم همراه ما بياييد،هم آنجا استراحت مي كنيد و هم اينكه خودتان باشيد كار انتقال نيرو زودتر انجام مي شود بعد با هم برمي گرديم».
آقا مهدي از جا برخاست و سوار موتور شد. تير ما به هدف خورده بود. اگر مي توانستيم آقامهدي را از معركه نبرد دور نگهداريم، كار بزرگي كرده بوديم. موتور را روشن كرد. مي خواست حركت كند كه نمي دانم چه شد دوباره موتور را خاموش كرد و پايين آمد.
- داريد سرم كلاه مي گذاريد؟ من فردا به علي تجلايي و اصغر قصاب و به حميد چه جواب خواهم داد؟
هرچه اصرار مي كرديم كارگر نمي افتاد. به امام حسين،به شهدا،به جان امام قسمش مي داديم كه « بيا برو عقب» دو سه قدم به طرف عقب مي رفت و دوباره بر مي گشت داخل گودال.
وقتي ديديم كه كاري از دست ما ساخته نيست. به دنبال ماموريتي كه آقامهدي برايمان محول كرده بود رفتيم. (پاورقي 6)
? با دست خالي راه رفته رابرگشتيم. روزهاي عمليات يك به يك سپري مي شد و هر روز حالات آقا مهدي تغيير مي كرد و آسماني مي شد. تصميم گرفته بودم حالا كه نمي توانم براي برگشتن متقاعدش كنم لااقل سعي خود را بكار بندم تا بلكه بتوانم در خدمتش باشم.
با آقامهدي خداحافظي كه كرديم همراه اوهاني سوار موتور شديم و به سرعت خود را به دجله رسانديم.از روي پل كه مي گذشتيم هواپيماها منطقه را به شدت بمباران كردند.به آسمان كه نگاه كردم متوجه شدم كه بيش از چندين فروند هواپيما در بالاي سرمان پرسه مي زنند.
به هر كس كه مي رسيديم سراغ برادر كبيري را مي گرفتيم. بعد از مدتي جستجو پيدايش كرديم و پيام آقا مهدي رارسانديم.
- آقا مهدي گفتند هر چه سريعتر بچه هايي راكه آنجا هستند سازماندهي كنيد و به اين طرف بفرستيد.
برادر كبيري، نگاهي به ما و نگاهي به نيروها كه هر كدام خسته و مجروح در گوشه اي نشسته بودند كرد و گفت« ولله! اين بچه ها در اين چند روز هر كدام بيش از پنج- شش بار در عمليات شركت كرده اند، ما چطور به اينها بگوييم؟ » ولي بايد پيام آقا مهدي را به بچه ها مي رسانديم براي همين توكل بر خدا كرديم و به نيروهايي كه در آن اطراف بودند اطلاع داديم كه در آن نقطه جمع شوند.
دقايقي نگذشته بود كه همه جمع شدند و برادر كبيري شروع به صحبت كرد:« برادران! آقا مهدي در آن طرف دجله است. از شما خواسته كه هر كس مي تواند و ناي جنگيدن دارد به آن طرف آب بيايدتا در منطقه اي كه دشمن از آنجا مي خواهد بچه ها را به محاصره در آورد پدافند كنيم و جلويشان را بگيريم.» همهمه اي بين بچه ها افتاد و لحظاتي نگذشته بود كه اكثر رزمندگاني كه آنجا جمع شده بودند اعلام آمادگي كردند تا به آنسوي آب بروند.من گوشه اي ايستاده بودم و به حال اينهايي كه زخمي وخسته بودند غبطه مي خوردم.اكثرشان را مي شناختم،در مراحل قبلي عمليات مجروح،و به بيمارستانهاي پشت جبهه منتقل شده بودند ولي چون قبل ار عمليات با آقا مهدي بيعت كرده بودند كه تا آخرين نفس و تا آخرين نفر دست از مقاومت برندارند با لباسهاي بيمارستان از« شهيد بقايي» (پاورقي 7) اهواز و از پست امدادهاي منطقه و بعضأ از قطار حامل مجروحين خود را به« عاشورا» رسانده بودند.در همين فكر بودم كه متوجه شدم در آخر صف، دونفر با هم دعوا مي كنند يكديگر را هل مي دهند و با سماجت با هم گلاويز مي شوند. هر چه فكر كردم به جايي نرسيدم جلوتر رفتم.از مضمون صحبتهايشان مي شد فهميد كه با هم برادرند. يكي مي گفت كه « من با بچه ها به پيش آقا مهدي مي روم تو اينجا بمان!» ديگري هم سماجت مي كرد«نه! مگر من از تو چه كم دارم كه اينجا بمانم من هم مي خواهم بيايم»چشمانم به گريه نشست و در فضاي بي نهايت واژگون شدم. از دور نگاهشان مي كردم نمي خواستم خلوت آسماني شان را بر هم زنم. هيچكدام ديگري را نمي توانست قانع كند ستون كه حركت كرد هر دو به دنبال ستون به راه افتادند. (پاورقي 8)
? آقا مهدي ، با دو قبضه خمپاره 60 غوغا كرده است. دشمن از زيرآتش نه چندان قدرتمند بچه ها قسمتي ازشهرك را ترك مي كند. آقا مهدي تا فرار دشمن را مي بيند مي گويد:
- اوستا يعقوب! بلند شو دو تا آرپي جي بيار.
آقا مهدي! آرپي جي مي خواهي چكار؟ مگر مي خواهيد خودتان آرپي جي بزنيد؟
- بلند شو مومن خدا! مگر من دست ندارم؟
دو تا آرپي جي پيدا مي كنم و مي آورم آقا مهدي موشك گذاري مي كند و بر مي خيزد:«شما هم به دنبال من بياييد.» چند نفري كه آنجا هستيم پشت سرش حركت مي كنيم و به داخل شهر ك مي رويم.عراقيها يا فرار كرده اندو يا در ساختمانهاي محكم پناه گرفته اند.
- اوستا يعقوب ! تو برو به طرف ساختمان سفيد.
آقا مهدي چند نفر ديگر را هم بامن همراه مي كند.ساختمان سفيد رنگ،ساختمان محكمي است ولي اولين و دومين گلوله آرپي جي كه به سينه اش مي نشيند ديگر گلوله اي از آن سو شليك نمي شود. خود را به ساختمان مي رسانيم. عراقيها يا به هلاكت رسيده اند و يا فرار كرده اند بچه ها ساختمان را پا كسازي مي كنند ومن از ساختمان خارج مي شوم.
اولين چيزي كه توجهم را جلب مي كند، رديف پي ام پي ها و تانك هاي عراقي است. نيروهاي پياده دشمن هم در پشت سرشان موضع گرفته اند و از روبرو به پيش مي آيند.بچه هايي كه داخل شهرك هستند با آرپي جي به سراغشان مي روند و چند تايي رامنفجر مي كنند و بقيه تا مي بينند هوا پس است عقب نشيني مي كنند. منطقه كمي كه آرام مي شود. بياد مي آورم كه من پيك آقامهدي هستم و بايد در كنارش باشم. به دنبالش همه جارا زير پا مي گذارم.
? در سنگري كه يك طرفش به ساختمانهاي شهرك حريبه و طرف ديگرش به دشتي وسيع مي شود خوابم مي برد. هنوز چشمهايم گرم نشده كه به صداي داد و فرياد بچه ها از خواب بيدار مي شوم.روبرويِ جايي كه خوابيده ام پنجره سنگر است. چشم كه بازمي كنم به نظر مي آيدتانك عراقي مي خواهد از پنجره وارد سنگر شود.سريعأ خود را به بيرون سنگر مي رسانم در اطراف هم تانك و نفربرهاي ديگري در حال نزديك شدن هستند.
دشمن،قصد محاصره شهرك را در سر دارد.سرعت عمل دشمن همه بچه ها را غافلگير و پراكنده كرده است.به همراه محمود دولتي به بچه ها نهيب مي زنيم:« تيراندازي كنيد…چرا خودنان را باخته ايد؟» بسيجي دلاوري همانجا به زانو مي نشيند و با اولين موشك آرپي جي،نفر بر عراقي را به هوا مي فرستد .بقيه تانكها حساب خودشان رامي برند و عقب نشيني مي كنند،در حالي كه بامواضع ما بيش از 50 متر فاصله ندارند.در همانحال آقا مهدي را مي بينم كه از طرف شهرك به سوي ما مي آيد.
دشمن از پاتك كه نااميدمي شود،باهر چه در دم دست دارد به منطقه كوچكي كه هنوز مقاومت مي كند، آتش مي ريزد.
هواپيماها دوباره به پرواز درمي آيند، هلي كوپترها چون كركس در بالاي سرمان پرسه مي زنند و توپها و تانكها از شليك آتش خسته نمي شوند. شايد نمي دانند كه در مقابل آنها افرادي مقاومت مي كنندكه تعدادشام بيش از 30 الي 40نفر نيست. (پاورقي 9)
? از بنه (پاورقي 10) امكاناتي را فراهم كرديم وبه كنار دجله رسانديم.ناگهان به يادمان افتاد كه آقامهدي از ديروز چيزي نخورده است وحتمأ حالا گرسنه است.براي همين مقداري كيك وبيسكويت وسانديس برداشتيم و به آنسوي دجله حركت كرديم.
به كنار گودالي كه آقا مهدي در آن نشسته بود رسيديم.آقامهدي نبود.ولي يك نفر از بسيجي ها را آنجا گذاشته بودو تا ما رسيديم گفت « آقا مهدي با نيروهاي شهادت طلب به طرف شهرك رفت و گفت اگر اوهاني و رستمي آمدند بگوبروند و هر چه مي توانند از طريق دجله به اين شهرك غذا و مهمات برسانند».
وسايلي راكه به همراه آورده بوديم، دركنار آن بسيجي گذاشتيم و دوباره به سوي دجله به راه افتاديم.
از روي پل مي گذشتيم كه دوباره دشمن به شدت منطقه عملياتي را كوبيد. هدف، قطع ارتباطي بين غرب و شرق دجله بود.دشمن مي دانست كه بايد قبل از هر اقدامي،پل نفررو را منهدم كند.به آنسوي آب كه رسيديم پل توسط هواپيماها و هلي كوپترها آتشباران شد و در مقابل ديدگان ما تنها راه ارتباطي با غرب دجله به هوا رفت.
تندرو (پاورقي 11) قايقها را آماده كرد و پشتيباني آنسوي آب را بعهده گرفت. در ميان آتش شديد دشمن،قايقهاي پر از مهمات و غذا به آنسوي آب حركت مي كرد و بر توان سپاه عاشورا مي افزود.
خورشيد بر مدار ظهر ايستاده بود و سرنوشت عاشقان در ميان آتش و خون يك به يك رقم مي خورد. تقدير چنين بود كه خلوت عاشورايي مردان آن سوي آب را بيگانه اي برنيا شوبدو دجله،فاصله ايي بودكه تنهايي شيرين آنان رامضاعف مي كرد. (پاورقي 12)
? به همراه آقامهدي دركنار سيل بند نشسته ام. آقا مهدي به خود مشغول است. صدايم مي كند، سربلند مي كنم و مي بينم با من نيست. لبهايش تكان مي خورد و متوجه مي شوم كه ذكر مي گويد. اعتنايي به آنچه در اطرافش مي گذرد ندارد. پشت سرمان سيل بند احساس ناامني مي كنم، روبرويمان آب است، پشت سرمام سيل بند و سقفمان آسمان. به آقا مهدي مي گويم:«اينجا امن نيست! اجازه بدهيد جايي پيدا كنيم و شما آنجا باشيد» تبسمي مي كند و مي گويد:« بنشين همينجا! سرپناه ما خدا است»برخلاف ما كه در فكر و هول هستيم آقا مهدي آرام و با طمأنينه نشسته و هيچ توجهي به اطراف ندارد.
آتش شدت مي گيرد. از بالاي سيل بند ديد مي زنم. عراق پاتك دومش را شروع كرده است. (پاورقي 13)
? آفتاب به وسط آسمان رسيده بود كه عراقيها دوباره براي پاتك زدن مهيا شدند.با آرايشي منظم به پيش مي آمدند واز دور مي شد فهميد كه دشمن در هر پاتك نيروهاي تازه نفسي را بكار مي گيرد.
پيش از آنكه پاتك شروع شود. دوباره آتش سنگيني روي مواضع ما ريخته شد كه به همان شدت در حين پاتك نيز ادامه داشت.تانكهابه رديف پيش مي آمدند ونيروها پشت سرشان پناه گرفته بودند. چون در جايي كه ما بوديم سنگر وخاكريز مطمئني نبود، مجبور بوديم كه در سيل بند دجله پناه بگيريم ومقاومت كنيم.عده زيادي از نيروهايي كه در اين سوي دجله بودند، شهيد ومجروح شده بودند وتنها آرپي جي زن ما خود آقا مهدي بود. گرچه مي دانستيم كه به محاصره افتاده ايم ولي حضور آقامهدي درجمع اندك ما روحيه بچه ها را زنده نگه مي داشت. آقا مهدي ، اگر چه خسته بود و بي خوابي امانش را بريده بود ولي به شدت مقاومت مي كرد و مصمّم بود كه در مقابل دشمن كوتاه نيايد.از گوشة خاكريز برمي خاست،آرپي جي راشليك مي كرد و به طرف گوشه اي ديگر مي رفت…
اكنون در كنار ما نشسته بود و آرپي جي را براي شليكي ديگر آماده مي كرد كه يكي از بسيجي ها از فرصت استفاده كرد و اسلحه را از دست آقا مهدي گرفت.
- آقا مهدي! ترا خدا بگذار كمي هم من آرپي جي بزنم، شما كمي استراحت كنيد.
- آقا مهدي به خواهش آن بسيجي تسليم شد و خود كلاش به دست گرفت و روبه من كرد و گفت« برادر تو از آن طرف شليك كن من هم از اين طرف تا اين برادر زير آتش ما راحت شود و آرپي جي را شليك كند».
درگيري شدت گرفت،لحظاتي از آقامهدي غافل شدم دوباره كه نگاهش كردم ديدم نشسته و با كلاش نشانه گيري
مي كند و با هر تير دشمني را به خاك مي اندازد. (پاورقي 14)
? از سر ظهر همه در تلاشند تا آقا مهدي را به اين سوي آب بياورند.هر كسي مي رود دست خالي برمي گردد، هر كس با بي سيم تماس مي گيرد قبل از آنكه خواسته اش رابگويد،آقامهدي پيشدستي مي كند:« مهمات بياوريد…نيرو اعزام كنيد،اگر اينجا تا شب دوام بياوريم مشكل عمليات حل مي شود! » بي سيم كه قطع مي شود گوينده تازه به يادش مي افتد كه بي سيم زده بود تا آقا مهدي را براي آمدن به اين طرف ترغيب كند.
كنار بي سيم نشسته ام و اتفاقات آن سوي آب را از طريق بي سيم پيگيري مي كنم. دوباره از قرارگاه با آقا مهدي تماس مي گيرند،صدايي كه آن سوي بي سيم صحبت مي كند به صداي برادر« عزيز جعفري»كه از فرماندهان قرارگاه است شبيه است.
-شما آنجا چكار مي كنيد؟ برگرد عقب!
لحن آن سوي بي سيم به ناراحتي آغشته است. آقامهدي به آرامي جوابش را مي دهد.
- چشم!
ارتباط قطع مي شود و لحظاتي بعد دوباره بي سيم به صدا در مي آيد.
- پس چي شد؟ بيا اين طرف آقا مهدي. يكي از بچه ها رامي فرستيم ترا توجيه كند.
- لحن آقا مهدي مثل دفعه قبل آرام نيست.
- ما خودمان مي دانيم چكار مي كنيم.
- آخر شما آنجا چكار مي كنيد؟
- برادر تكليف من اين است كه با بسيجي ها در خط باشم و حالا هم دارم به تكليف خودم عمل مي كنم. (پاورقي 15)
? حاجي بشر دوست و برادر عزيز جعفري فرماندهان قرارگاه در بي سيم مي خواهند كه مهدي را به عقب بياوريم. پيام قرارگاه را بوسيله بي سيم به آقامهدي مي رسانم ولي خبري نمي شود. سوار قايق مي شوم و به آن سوي دجله مي روم، تا مرا مي بيند عصباني مي شود.
- مگر من به تو نگفتم كه نبايد به اين طرف بيايي؟تو اينجا چكار مي كني برگرد برو آن طرف!
چنان عصباني مي شود كه از يادم مي رود براي چه به آنجا رفته ام و به اين طرف برمي گردم. براي برگرداندن آقا مهدي به شرق دجله،قرارگاه به احمد كاظمي كه از دوستان نزديك آقامهدي است متوسل مي شود احمد در بي سيم آقامهدي را صدا مي كند و آقامهدي برخلاف انتظار بي سيم را جواب مي دهد.
- آقامهدي! تصميمات جديدي گرفته شده،بايد با شما صحبت كنم، بيا اين طرف،كار زيادي داريم…آخه تو آنجا چكار مي كني؟
صحبت احمد كاظمي كه تمام مي شود صداي خسته آقا مهدي از پشت بي سيم اش برمي خيزد.
- احمد! اين طرف من چيزهايي مي بينم كه شما نمي بينيد، اينجا عالم ديگري است، اگر تو هم اينجا بودي،هميشه با هم بوديم،اگر مي خواهي با هم باشيم بيا اين طرف.
من گيج و منگ در اين طرف آب به صحبتهاي آقا مهدي گوش مي دهم. همه تلاش مي كنندتا او را به اين سوي آب بياورند و او به تنهايي همه را به آن طرف مي خواند. (پاورقي 16)
? كنار آقا مهدي نشسته ام. عراقي ها آنقدر نزديك شده اند كه مي شود صداي پايشان را شنيد. چند نفري از آنها مي خواهند به اين طرف بيايند. براي همين نارنجكي را بدست مي گيرم و ضامن اش را مي كشم و به آن طرف پرتاب مي كنم نارنجك با صداي مهيبي منفجر مي شود و صداي داد و فرياد چند نفري به هوا مي خيزد. آقا مهدي مي گويد« نارنجك را آن طور پرتاب نمي كنند. بلند شو دو تا نارنجك بياور» برمي خيزم و به دنبال نارنجك مي روم. قحطي مهمات است. هيچ جا نارنجكي پيدا نمي كنم. از بچه هايي كه در پشت سيل بند نشسته اند از هر كدام يك نارنجك مي گيرم و به كنار آقا مهدي برمي گردم و نارنجكها را به آقا مهدي مي دهم.
- بلند شو تيراندازي بكن!
نمي دانم مي خواهد چكار كند، ولي جرأت پرسيدن هم ندارم. اسلحه را آماده مي كنم و بر مي خيزم. دستم روي ماشه كه مي رود گلوله ها به سرعت از لوله مي گذرند و درفضا پخش مي شوند. زير آتش من وچند نفر از بچه ها آقا مهدي بر مي خيزد و به آن طرف سيل بند مي رود و روي زمين مي خوابد، سر مي دزديم تا خشابهايمان را عوض كنيم و عراقي ها برمي خيزندو به سوي ما تيراندازي مي كنند. در همين لحظه آقا مهدي ضامن نارنجكها را مي كشد و به سوي عراقي ها پرتاب مي كند. با انفجار نارنجكها ما دوباره تيراندازي مي كنيم و آقا مهدي به سوي ما برمي گردد. بي سيم صدا مي كند.« بگوش» مي شوم. از قرارگاه هستند، آقا مهدي صحبت نمي كند. از قرارگاه مي گويند دست و پاي مهدي را ببنديد و به عقب بياوريد، من جرأت چنين كاري راندارم. به التماس مي افتم« ترا به ابولفضل بيا برو عقب.» ولي توجه نمي كند. (پاورقي 17)
? در يك محدوده 200 متري درمحاصره كامل هستيم. اسلحه اي برمي دارم و به سراغ آقا مهدي مي روم. درگيري شروع شده و دشمن از همه سو فشار مي آورد. به كنار آقا مهدي كه مي رسم، مي بينم نشسته و خشابش را پر مي كند. با عصبانيت خشاب را از دستشان مي گيرم و در حالي كه بغض گلويم راگرفته فرياد مي زنم.
- شما لازم نيست اينجا بمانيد،ما اينجا هستيم و مقاومت مي كنيم. شما با اين قايق برويد.
- جمشيد! الان وقت جنگ است برو…برو به بچه ها بگو همه اسلحه بدست بگيرند و با دشمن مقابله كنند.
- شما نه! ما خودمان هستيم.شما برويد.
- نه جمشيد! من با اينها آمده ام و اگر قرار باشد برگردم با اينها بر مي گردم.
مستأصل مي شوم. مهدي با سماجت مي خواهد بماند وكاري از دست ما ساخته نيست، برمي گردم تا با كمك بچه ها جلوي هجوم دشمن را از سمت گلوگاه بگيرم. (پاورقي 18)
- بيا آرپي جي را بگير برويم دشمن را نابود كنيم.
آرپي جي را از دستش مي گيرم و دوباره التماس مي كنم كه « ترا به جان امام شما به عقب برگرديد» مي گويد:
- اگر «حال داري بيا با دشمنان اسلام بجنگيم.
دوربين را به دست من مي دهد و اشاره مي كند كه نگاهشان كنم. با دوربين نگاه مي كنم، همه جا پر از دشمن است براي 20 نفر بيش از سه چهار گردان نيرو در آن اطراف آرايش گرفته اند و به پيش مي آيند. وقتي برمي گردم تا دوربين را به آقا مهدي بدهم، مي بينم آقا مهدي بي هوش افتاده است و زير لب زمزمه مي كند. نزديك مي شوم« آقا مهدي با مولاي خود صحبت مي كند!!» علي اكبر كاملي را صدا مي كنم تا مي رسد و آقامهدي را با اين وضع مي بيند هر دو گريه مان مي گيرد. چقدر با ادب صحبت مي كند، چقدر بامعرفت است، آقا مهدي.نمي توانم جلو خودم را بگيرم قطره هاي اشك بي اختيار مي ريزد و ازاينكه از خلوت معنوي آقا مهدي نصيبي برده ام سر از پا نمي شناسم…
لحظات معنوي خلوت انس به پايان مي رسد و آقامهدي به هوش مي آيد.ديگر مي دانم كه اينجا كربلا است و امروز عاشوراي مهدي است. در حالي كه چشمانم پر از اشك شوق است مي گويم.
- آقا مهدي ! ترا به جان شهدا اگه شهيد شدي دست ما را هم بگير! حلالمان كن. شفاعت كن ما را آقا مهدي .
- برادر اوهاني!شما تو سياست دخالت نكنيد.شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دست خداست.
آقامهدي جيب هاي اوركتش را خالي مي كند و هر چه نقشه و مدارك دارد به دجله مي اندازد و به كاملي نهيب مي زند« با عقب تماس بگير و بگو نيرو بفرستند»و علي اكبر دست بكار مي شود. لحظه به لحظه محاصره تنگ تر مي شود و ديگر هيچكس به بازگشت فكر نمي كند. (پاورقي 19)
? علي اكبر! برو به نيروهايي كه در سمت شهرك هستند بگو چند نفرشان بروند بالاي تپه، عراقي هامي آيند و وارد خط ما مي شوند.
به سرعت خود را به نزديكي شهرك مي رسانم و پيام آقامهدي را به بچه ها مي گويم و دوباره به كنارشان برمي گردم.آرپي جي رابراي شليك آماده مي كند تامتوجه برگشتنم مي شود مي گويد.
- علي اكبر برو به جمشيد سري بزن ببين در چه وضعي است؟
- تا من به طرف گلوگاه كه برادر نظمي در آنجا است قدم تند مي كنم، آقامهدي هم آرپي جي رابه روي دوش مي گيرد و از سيل بند بالا مي رود. نمي دانم چرا مي خواهد همه را دست به سر كند و دور برش راخلوت نمايد. هركس را به بهانه اي به دنبال كاري مي فرستد…
هنوز آقا مهدي فاصله اي نگرفته ام كه صداي گلوله اي برمي خيزد.براي خودم هم عجيب است كه در ميان آن همه صداي تيراندازي، صداي گلوله اي بر جا ميخكوبم مي كند. دلم فرو مي ريزد و آرزو مي كنم خمپاره اي در آغوشم منفجر شودولي گلوله به مقصدنرسد. دلواپس پيشاني آقا مهدي هستم،مي دانم كه پيشاني بلندش شامه تمامي اسلحه ها را تحريك مي كند… صداي شليك هنوز در هزار توي ذهنم تكرار مي شود.
دل به دريا مي زنم و سر بر مي گردانم. فرمانده لشكر عاشورا با فرقي شكافته به قتلگاه افتاده است.احساس مي كنم آسمان بر سرم خراب شده و پاهايم قدرت حركت ندارد…تا به خود بيايم چند نفري اطراف آقا مهدي رامي گيرند و بر روي دست، به سوي قايقي كه در آن نزديكي است مي رسانند. قايق خود را به آب مي سپارند. (پاورقي 20)
? آخرين گلوله ها راشليك مي كنم. مي نشينم و به دنبال خشاب ديگري مي گردم.كناره آب تعدادي كارت شناسايي توجهم را جلب مي كند. كارتها به نظرم آشناست. يكي را به دست مي گيرم. كارت شناسايي علي اكبركاملي است. علي اكبر بي سيم چي آقامهدي است. ضربان قلبم سرعت مي گيرد با دستپاچگي بي سيم چي را به سمت محلي كه آقا مهدي آنجاست مي فرستم« برو ببين آنجا چه خبره؟» تند و تيز مي رود و برمي گردد.
- آقامهدي تير خورده!…
ميان زمين و آسمان رها مي شوم، چشمهايم سياهي مي رود، دجله به روي سرم مي چرخد و صداي بي سيم درگوشم تكرار مي شود« آقامهدي تير خورده! عليرضا تند رو مي خواهد با قايق آقامهدي را به عقب برساند…»
به روي دجله نگاه مي كنم. قايق به تندي از مقابل ما مي گذرد. عليرضا به چالاكي سرش را خم كرده و قايق هدايت مي كند در يك لحظه به ياد مي آورم كه گلوگاه در دست عراقي هاست و قايق درست به همان سمت مي رود…
همه به كناره آب جمع شده ايم و با داد و فرياد، عليرضا را صدا مي زنيم ولي صداي ما در شدت آتش دشمن گم مي شود. عراقي ها به بالاي سيل بند آمده اند و همه به سوي قايق تير اندازي مي كنند، همزمان دهها آرپي جي به سوي قايق شليك مي شود و در هاله اي از انفجارها، پيكر زخمي سيدالشهداي لشكر عاشورا بدرقه مي شود. (پاورقي 21)
? خود را باخته ام. اين سوي دجله پريشان و سرگردان به اين طرف و آن طرف مي روم. ميخواهم هر چه دارم فرياد بزنم.
به آب خيره مانده ام كه موتوري دركنارم ترمز مي كند. احمد كاظمي است. ازموتور پياده مي شود و به سرعت خود را به قايقي كه در ساحل دجله پهلو گرفته مي رساند. به سرعت به سمتش مي روم.
- كجا؟!
- مي روم پيش آقامهدي!
عصبانيتم را فررو مي خورم، دستش را مي گيرم و از قايق پياده اش مي كنم« كمي صبر كن با هم مي رويم!» به گوشه اي مي برم و خبر رامي گويم. وامي رود، نمي تواند باور كند.ولي اشك،چشمانش را تسخير مي كند و مي انديشد كه بسيار دير رسيده است. (پاورقي 22)
? قايق ازميان گلوله ها راهي براي خود مي يابد و پيش مي رود سكان در دست عليرضا تندرو است. پيكر زخمي آقامهدي رادر گوشه اي از قايق خوابانده اند، خون از پيشانيش مي جوشد و سرازير مي شود. شعاعي از نور كمرنگ غروب آفتاب اسفند ماه جلوه ديگري به چهره آقا مهدي داده است.
زخمي هستم ولي همه فكرم،پيش آقامهدي است. بعيد مي دانم مرغ از قفس پريده باكري دوباره به حصار قفس برگردد و زخمي كه پيشانيش راشكافته التيام يابد. لبهايش مترنم است،سرودي را زمزمه مي كند با اينكه در زير آن آتش شديد فرصتي براي شنيدن نيست،ولي به لبهايش چشم مي دوزم و به آخرين سرودش گوش مي سپارم.
- الله والله …الحمدلله،الله ولله…الحمدلله
هر چه برشدت آتش افزوده مي شود صداي آقامهدي هم بلندتر مي شود،لختي مي گذرد…صداي او در جهان نيست. چنان است كه گويي زمين و آسمان سكوت كرده اند تا به آواز او گوش بسپارند…
جز غبار و دود چيزي به چشم نمي آيد. در يك لحظه قايق در ميان چندين انفجار بالا و پايين مي رود. سر مي دزدم و تندرو قايق را سالم از معركه مي گذراند.
ناگهان نگاهم روي سيل بند كنار گلوگاه ثابت مي ماند. عراقي ها روي سيل بند آمده اند و به سوي تنها قايق روي آب شليك مي كنند. هنوز چشم از سيل بند برنداشته ام كه آر پي جي زنها دوباره شليك مي كنند و قايق راهاله اي از آتش به ميان مي گيرد، صداي آقا مهدي اوج گرفته و بلند مي شود.
-الله والله …الحمدلله
بال در بال آقا مهدي پرواز مي كنيم، اوج مي گيريم و …از بالا، زمين چون گوي كوچكي از چشم ناپديد مي شود. از آسمان به پيشواز مي آيند و بوي بهشت مي وزد. آقامهدي در ازدحام بال ملائك ناپديد مي شود و من در وسط آب فرود مي آيم…
روي دجله غوطه ورم. موج انفجار آرپي جي، به داخل آب پرتابم كرده است. دست وپا مي زنم و خود را روي آب نگه مي دارم.لاشه قايق غروب عاشورا است! امام در وسط ميدان تيرباران مي شود، خيمه ها مي سوزد،خورسيد در گودالي غروب مي كند و از دور صداي نوحه مي آيد: (پاورقي 23)
سس يتدي عالمينه حسين امتحان ويرور
عين الحياتي گورديله لب تسنه جان ويرور
آفاقه دوسدي ولوله افلاكه غلغله
بولجك نشان، حسيني خداي جهان ويرور
گوتدي حجاب و پرده ني ستار عشق اوزي
عشقه فضاي قد سده شرح و بيان ويرور
ايستر بولونديره جبروت اهلنه تمام
بير بنده يه بو قدر نيه عز و شأن ويرور
باشي آچوق گلوب يره اول دم امين وحي
گور سونله دشمني اونا هيچ بير امان ويرور؟
گوردي نه جدينه قويور حرمت، قليجان
نه بير دقيقه فرصت اونا اوخ وران ويرور
نه رحم ايدور يارالارينه شاميان باخور
نه سواونا، سوسوزدي گورور كوفيان ويرور
بيله خيال ايتمه كه بير جبرئيل دور
گلمشدي شاه دين گوره،نه نوع جان ويرور
دولمو شدي كربلا چولي سبو حيانيله
بيلسون نه امتحاندي شه انس و جان ويرور
دورمو شدي انبيا هامي حيران باخورديلار
گورديله بير يارالي عجب امتحان ويرور
سو يوخ نماز و قتيدي قان دستماز آلوور
دوح القدس دوروب قاباقندا اذان ويرور
عيسايه دم ويرن نفس وا پسينيده
دم جبرئيله گاهي عيان، گاه نهان ويرور
هر اوخ گلور اوزي دوزه لور باغرينا باسور
اوزسينه سين قاباقه ويرور، اوخ كي يان ويرور
بير،بير ائدير اشاره سوسوز جان ورنلره
قربانلارين مناي محبتده سان ويرور
عرض ايلير خدا هامي عهديم تمام اولوب
نقصان عهددن باشنا چوخ تكان ويرور
يعني حبيب لم يزليم بير بو باش قالوب
چوخ دردسر حسينه بوبار گران ويرور (پاورقي 24) …
---------------------------------
پاورقيها:
(پاورقي 1) از اصطلاحات بي سيم، در مواردي كه مي خواستند شهادت كسي را خبر بدهند و دشمن متوجه نشود. ازنام يكي از شهداي معروف كه طرف صحبت او را مي شناخت استفاده مي كردند.
(پاورقي 2) شهيد علي اكبر كاملي
(پاورقي 3) محمود دولتي از فرماندهان گرد ان امام حسين بود كه در غرب دجله به شهادت رسيد.
(پاورقي 4) سرد ار جمشيد نظمي
(پاورقي 5) سرد ار محسن رضايي
(پاورقي 6) شهيد رحمت الله اوهاني
(پاورقي 7) نام بيمارستاني معروف در شهر اهواز
(پاورقي 8) غفار رستمي
(پاورقي 9) سرد ار جمشيد نظمي
(پاورقي 10) قرارگاه تداركاتي لشكر در عمليات بنه ناميده مي شود.
-
(پاورقي 11) از فرماندهان يگان دريايي لشكر عاشورا كه به همراه آقا مهدي در عمليات بدر به شهادت رسيد.
(پاورقي 12) غفار رستمي
(پاورقي 13) سرد ار جمشيد نظمي
(پاورقي 14) علي پور فاخري
(پاورقي 15) طيب شاهيني
(پاورقي 16) برا در حاج مصطفي مولوي
(پاورقي 17) شهيد علي اكبر كاملي
(پاورقي 18) سرد ار جمشيد نظمي
(پاورقي 19) شهيد رحمت الله اوهاني
(پاورقي 20) شهيد علي اكبر كاملي
(پاورقي 21) سرد ار جمشيد نظمي
(پاورقي 22) برا در حاج مصطفي مولوي
(پاورقي 23) شهيد محمد قنبر لويي
(پاورقي 24) از اشعار شاعر اهلبيت مرحوم كريم آقا صافي
