خاطرات - بهشت را آماده كردهاند
«اين خانه را براي چه كسي آماده ميكنيد.» گفتند: «قرار است شخصي به جمع بهشتيان بپيوندد.» باز پرسيده بود: «او كيست؟» بعد سكوت كردم. مهدي مشتاقانه سر تكان داد و گفت: «خوب ... ادامه بده» گفتم: «پاسخ دادند قرار است مهدي باكري به اينجا بيايد.» خلاصه آقا ملائكه را خيلي به زحمت انداختي.» سرش را پائين انداخت و رنگ رخسارش به سرخي گرائيد و به آرامي گفت: «بنده خدا ! با اين كارهايي كه ما انجام ميدهيم، مگر بسيجيها اجازه ميدهند كه به بهشت برويم! جلو در بهشت ميايستند و راهمان نميدهند.» سپس فرو رفت و از من دور شد. ديگر مطمئن بودم كه مهدي آخرين روزهاي فراغ از يار را سپري ميكند.
لینک کپی شد
نظر شما
