خاطرات - پس شهردار كجاست ؟

کد خبر: ۱۱۹۰۲۳
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۱۲ - 12August 2008
همه در حال كمك بودند، كف كوچه‌ها تا نزديك زانو از گل و لاي بود. با خراب شدن ديوار، سقف خانه‌ها فرو مي‌ريخت. در كنار يك خانه پيرزني به شيون نشسته بود و فرياد مي‌كرد و مردم براي بيرون آوردن اثاثيه منزلش تلاش مي‌كردند. در ميان ياري‌دهندگان چشم پيرزن به آقا مهدي كه سخت كار مي‌كرد، افتاد. به او نزديك شد و گفت: «خدا عوضت بدهد مادر! انشاءالله خير ببيني! نمي‌دانم اين شهردار كجاست. اي كاش يك ذره از غيرت و شرف شما در وجود او بود.» آقا مهدي لبخند مليح بر لب آورد و گفت: «بله مادر، اي كاش بود!»
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین