خاطرات - پالتو نو

کد خبر: ۱۱۹۰۲۴
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۱۳ - 12August 2008

روزي از مدرسه به خانه مي‌آيد، در حاليكه گونه‌ها و دستهاي سرخ و كبودش، حكايت از عمق سرمايي مي‌كند كه در جانش رسوخ كرده است. پدرش همان شب تصميم مِي‌گيرد كه برايش پالتويي تهيه كند. دو روز بعد با پالتويي نو و زيبا به مدرسه مي‌رود. غروب كه از مدرسه برمي‌گردد با شدت ناراحتي، پالتو را به گوشه اتاق مي‌افكند. همه اعضاي خانواده متعجب به او مي‌نگرند و مهدي در حاليكه اشك از ديدگانش جاري است، مي‌گويد: «چگونه راضي مي‌شويد من پالتو بپوشم در حاليكه دوست بغل دستي من در كنارم از سرما مي‌لرزد؟»

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین