زندگي نامه آزاده سرتيپ خلبان "محمديوسف احمدبيگي" (قسمت دوم)
يوسف را به ساختمان شيکي بردند که بعدها متوجه شد ساختمان روزنامه الجمهوريه است. پيرمردي که سردبير روزنامه بود، شروع به صحبت هاي کذبي کرد. او در مورد اين که ايران به عراق اعلان جنگ داده يا به عراق حمله کرده است، صحبت هايي کرد و گفت که ايران و اسرائيل عليه اعراب جنگ به راه انداختهاند يا در داخل ايران تفرقه بين ترک و فارس و عرب ايجاد کردهاند.
احمدبيگي هم جواب هاي دندانشکني به او داد و گفت:
- ما غائله فارس و ترک و عرب به راه نينداختهايم. اگر چنين بود در شناسنامهها، قوميت را مشخص ميکرديم. براي مثال اين دوست من (حسين نژادي) ترک زبان است و من فارس زبان. هردو در يک هواپيما از وطن مان دفاع ميکرديم.
احمدبيگي در اين جا به ياد صحبت هاي معنادار و آن نقشهاي که سرگرد عراقي در روز اول اسارت به او نشان داده بود، افتاد و گفت:
- ما قصد سرزمين شما را نداريم، در صورتي که نقشههايي که به من نشان دادهاند، حاکي از اين است که قسمتي از ايران را براي خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن داريد.
پس از ترجمه صبحت هاي احمدبيگي براي سردبير، وي که اصلا انتظار نداشت يک اسير جنگي گرفتار شده در چنگال آنها، اين طور محکم و بدون ترس صحبت کند، رو به حسين نژادي کرد و گفت:
- شما حرفي نداريد؟
که حسين نژادي نيز حرف هاي احمدبيگي را تاييد کرد.
بعد از اين، دوباره دستور دادند چشمان آنها را ببندند و سپس احمدبيگي را به همان اتاقي که آقاي ابوترابي در آن بود بردند و حسين نژادي را هم به اتاقي ديگر. اين آخرين ديدار آنها بود تا پايان اسارت.
اسير دانه اي دو هزار تومان
چند روز بعد احمدبيگي را به اتاقي که در همان رديف اتاق قبلي بود، بردند. در آن جا يک سروان پشت ميز نشسته بود که با ورود يوسف از جايش بلند شد، دست داد و به فارسي گفت:
- آقاي سروان خوش آمديد!
روي ميزش را مرتب کرد. کتابي از اشعار خيام روي ميز بود و در طرف ديگر يک ضبط صوت. رو به او کرد و گفت:
- شما کي اسير شدي؟
- چند روز پيش.
- کجا شما را زده اند؟
- بدره.
- شهر بدره را زديد؟
- خير.
- شغلتان قبل از ارتش چه بوده؟
- محصل بوده ام.
- زن و فرزند داريد؟
- بله.
- چند تا بچه داري؟
- يکي.
- راحت هستيد؟
احمدبيگي جواب داد:
- من اسيرم، شما حق نداريد با من اين جور رفتار کنيد. من بايد نزد ديگر اسرا باشم. پيش دوستانم. شما بايد طبق مقررات ژنو رفتار کنيد. اين جا از نظر بهداشتي جاي مناسبي نيست.
- آقاي سروان شما موقتا اين جا هستيد هنوز جايتان مشخص نشده. چند روزي مهمان ما هستيد بعد خواهيد رفت.
پس از دقيقه اي سکوت، سروان عراقي گفت:
- مي خواهيد شما را به هتل ببريم؟
- طبق مقررات ژنو اردوگاه!
سروان عراقي خنده اي کرد و گفت:
- نه ما شما را به هتل خواهيم برد نزد دوستان تان.
سپس انگشتش را روي زنگ فشار داد. سربازي آمد و او را دوباره به همان اتاق قبلي برد.
ورود افراد تازه وارد
پس از چند روز آقاي ابوترابي و چند نفر ديگر، نيمه شب با يورش سربازان عراقي از اتاق بيرون برده شدند و احمدبيگي نظاره گر اين ماجرا بود. نيم ساعت بعد دوباره در باز شد. نگهبان که يک گروهبان بود و سعي مي کرد خودش را خنده رو و خوش اخلاق جلوه دهد ولي در اتاق ديگر اسيران را شکنجه مي کرد، وارد اتاق شد و به زبان انگليسي به محمد گفت:
- سروان ... تعدادي الان به اين جا مي آيند شما حق نداريد با آنها صحبت کنيد اوکي؟
احمدبيگي سري تکان داد و او رفت.
چند لحظه بعد، حدود بيست و پنج نفر وارد اتاق شدند. چون اتاق کوچک بود، مسجد وار نشستند. هنوز همه وارد نشده بودند که يکي از آنها يک مرتبه با لهجه کردي صدا زد:
- بچه ها ايشان خلبان هستند.
وقتي همه وارد شدند، گروهبان نگهبان به عربي چيزهايي گفت و آنها هم با گفتن "نعم ... نعم" (بله) جوابش را دادند. سپس او بيرون رفت و به محض اين که در بسته شد، چند نفر دور احمد بيگي حلقه زدند و گفتند:
- جناب سروان کي اسير شديد؟
- چند روزي مي شود. شما کي اسير شديد؟
- ما روزهاي اول جنگ اسير شديم.
در اين گروه تعداد هشت نفر کرد، هشت نفر عرب، چند نفري هم فارس و تعدادي هم ترک زبان بودند.
احمدبيگي از آنها پرسيد:
- اگر اول جنگ اسير شديد چرا هنوز اين جا هستيد؟
گفتند: "ما را براي بازجويي آورده اند."
دو نفر از آنها که خيلي ناراحت بودند، در کناري نشسته و گريه مي کردند. بيگي از آنها پرسيد: "چرا ناراحتيد؟"
يکي از انها گفت: "هيچي ... ناراحت شما هستيم."
بيگي حدس زد بايد خبرهايي باشد. رو به ديگران کرد و گفت:
- بچه ها شما چطور اسير شديد؟
و آنها بدين شکل نقل کردند:
- جناب سروان! داستان ما غم انگيز است! ما هشت نفر پرسنل ژاندارمري هستيم. افراد کومله و دمکرات ما را اسير کردند و به عراقي ها تحويل دادند و به ازاي هر نفر ما، دو هزار تومان پول گرفتند. به خدا قسم جناب سروان ما گفتيم خودمان نفري پانزده هزار تومان به شما پول مي دهيم ما را تحويل عراقي ها ندهيد، اما آنها توجه نکردند و گفتند که پول آنها نقد است.
سپس آهي کشيد و گفت:
- به خدا قسم اگر به ايران برگردم اصلا در کردستان نمي مانم.
دعوا بر سر نان
يک روز بين چند نفر از آنها که همزبان بودند، سر يک نصف نان ساندويچي نزاعي رخ داد به حدي که يکديگر را کتک مي زدند و هر چه دل شان مي خواست به همديگر مي گفتند. عراقي ها با شنيدن صداي آنها، پشت پنجره آمدند و آنها با ديدن عراقي ها ساکت شدند. احمدبيگي با ديدن اين صحنه ناراحت شد، جلو رفت گفت:
- به عنوان يک ايراني از اين عمل شما شرمسارم! شما چطور با اين روحيه در جبهه ها جنگيده ايد؟ شما که براي يک لقمه نان اين طور به جان هم افتاده ايد، چطور مي خواستيد جان خود را فداي مملکت و دين و انقلاب کنيد؟ شما حداقل يک انسانيد و بايد در سختي ها به هم کمک کنيد.
دو سه نفر آن جا بودند که تبريزي بودند که در اشغال سايت دهلران اسير شده بودند. يکي از آنها گفت:
جناب سروان! اين بچه ها (دو نفري که دعوا کرده بودند) را که اين جا آورده اند، سابقه خوبي ندارند. چند نفر آمده بودند اردوگاه براي ما سخنراني کردند و مي گفتند بياييد برويد عليه حکومت ايران بجنگيد (البته در اردوگاه همه آنها را هو کردند) عراقي ها هم تعدادي را که حدس مي زدند سست هستند و از نظر عقيدتي تو خالي اند، شناسايي کردند و آوردند که اين دو نفر هم جزو همان ها بودند. البته آنها دل اين کار را ندارند. شما ديديد که براي يک لقمه نان با هم چه کار کردند! حالا چطور مي خواهند بروند جلوي گلوله بايستند، نمي دانم!
روز ديگر يکي از بچه هاي خوزستاني که او را علي مي ناميدند، توسط گروهبان نگهبان شکنجه گر به اتاق بغلي برده شد. پس از چند لحظه صداي کابل و شلاق بلند شد و علي با فرياد مي گفت:
- لا ... لا ...
پس از اين که او را خوب کتک زدند، دوباره به اتاق برگرداندند. بيگي پرسيد:
- علي چه شده؟
- هيچي جناب سروان.
- تو را زدند؟
- جناب سروان خودت مي داني چرا مي پرسي؟
- علي چرا تو را مي زدند؟
- از من مي خواستند خيانت کنم اما من قبول نکردم. اين دفعه اول نيست.
در اين حال صداي گريه او بلند شد و با صداي بلند شروع به گريه کرد.
انتقال به هتل يا همان استخبارات
نيمه شب 16 دي ماه 1359 شانزده روز پس از اسارت احمدبيگي، در باز شد. نگهبان داخل شده و گفت:
- مستر ... پا شو بريم.
احمد بيگي پرسيد: "کجا؟"
نگهبان خنديد و گفت:
- هتل!
اسيراني که در اتاق بودند شروع به سر و صدا کردند. احمدبيگي آنها را دعوت به سکوت کرده و پس از دلداري دادن آنها گفت:
- با همديگر متحد باشيد و نگذاريد دشمن از شما سوء استفاده کند. جنگ دير يا زود تمام مي شود و به کشور باز خواهيد گشت، خداي نکرده کاري نکنيد که فردا با وجداني شرمسار و ناراحت به ايران برگرديد.
در اين حال نگهبان اشاره کرد که يا الله! يا الله!
او را به داخل ماشين مخصوص حمل زندانيان که از بيرون شبيه آمبولانس بود، انداخته و دستانش را بستند. نگهبان وقتي داشت در آمبولانس را مي بست، خنده اي کرد و گفت:
- مستر ... داري مي ري هتل پيش دوستانت.
او که اولين بار بود اين سرباز را مي ديد، تعجب کرده بود که چرا اين چنين مي کند؟ لبخندش براي چيست؟ احساس خوبي نداشت. با خودش فکر مي کرد که او را اين وقت شب به کجا مي برند؟ چرا سرباز مي گفت به هتل مي روي! مگر اسير را به هتل مي برند؟! آن گاه در دل گفت:
- خدايا به تو پناه مي برم. هر چه پيش آيد خوش آيد.
آمبولانس در يک ساختمان ايستاد. در عقب ماشين را باز کردند. يک نفر به سرعت آمد و چشمانش را بست و با گفتن "امشي ... امشي ..." (راه بيفت) او را حرکت داد.
احساس مي کرد داخل يک راهرو شده که موکتي نرم کف آن را پوشانده! با خودش فکر کرد نکند واقعا او را به يک هتل آورده اند؟ اگر اين طور باشد حتما نقشه اي دارند و مي خواهند اطلاعات بگيرند!
سرانجام وقتي چشمان او را باز کردند، خود را در يک اتاق بسيار کثيف ديد که پر بود از لباس هاي کهنه که بعضي از آنها هم خوني بودند. فردي آن جا ايستاده بود که کت و شلواري شيک پوشيده و کراواتي هم به گردن داشت. خنده اي کرد و به عربي گفت:
- چطوري سروان؟ لباس هايت را در بياور!
لباس پروازش را در آورد؛ ولي اوگفت:
- بقيه را هم در بياور.
و اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسايي.
احمدبيگي گفت:
- اينها را لازم دارم.
نگاهي کرد و گفت:
- صحبت ممنوع! زود باش انگشترت را در بياور!
راجع به پلاک زياد سخت گيري نکرد اما انگشتر را گرفت و داخل جيب لباس پروازش گذاشت و گفت:
- بعدا به شما خواهند داد.
سپس يکي از لباس هاي کهنه و کثيف نظامي هاي خودشان را تن او کرده چشمانش را بستند و او را دوباره به راه انداختند و از اتاق بيرون بردند. چند قدمي که رفتند صداي باز شدن در آسانسور را شنيد. پس از خروج از آسانسور، صداي چند نفر را شنيد که با هم عربي صحبت مي کردند. صداي راديو که ترانه مي خواند نيز بلند بود و دوباره بازجويي! دوباره همان پرسش هاي تکراري ...
سلول انفرادي
وقتي چشمانش را باز کردند تازه فهميد کجاست. يک در پولادين، يک سلول انفرادي! هتلي که صحبت آن را مي کردند بايد همين جا باشد. از بغل که نگاه مي کرد، سالن بسيار تنگ و طولاني را مي ديد که هر طرفش حدود چهل تا پنجاه اتاق داشت. در سلول را باز کرده و او را به داخل هول دادند و در را بستند.
بوي تعفن از سلول به مشام مي رسيد. اولين چيزي که توجه او را جلب کرد، لامپ ضعيف و کم نوري بود که در پشت يک پنجره مشبک در قسمت بالا و گوشه چپ اتاق سوسو مي زد. به محض ديدن آن به ياد فيلم پاپيون افتاد! سرش را که به عقب برگرداند، دستشويي و توالت کثيفي را ديد که مقداري هم آشغال درون آن ريخته شده بود. در گوشه ديگر اتاق يک سطل آشغال وجود داشت که کپک زده بود و بوي تعفنش آدم را گيج مي کرد. بالاي تيغه آجري که اتاق را از توالت جدا مي کرد، يک تکه نان فانتزي خشک و سياه شده بود. چند بار داخل اتاق قدم زد و ديوارهايش را ورانداز کرد. چيزي توجهش را جلب نمي کرد جز کثيفي و رنگ ناخوشايند جگري اتاق! نگاهي به ديوارها و لباس هاي کثيفي که به تن داشت انداخت و با دلي شکسته زير لب خدا را شکر کرد و گفت
- خدايا رضايم به رضاي تو ...
آغاز نبردي ديگر
مدت زيادي روي پا در گوشه سلول نشست و در افکار خود غوطه ور بود. زندگيش را از زمان طفوليت تا حال از نظر مي گذراند. تمام صحنه ها مانند فيلم از جلو چشمانش عبور مي کردند. به خصوص صحنه سانحه و سقوط هواپيما. خدا را شکر مي کرد که از آن سانحه سخت جان سالم به در برده است. پس از چندي که با اين افکار دست و پنجه نرم مي کرد، تصميم گرفت که بخوابد. هوا سرد و سلول بسيار کثيف بود ولي چاره اي نبود. بايد عادت مي کرد. تازه اول مبارزه بود و تنهايي! پتوي نمور و کثيف را پهن کرد. دمپايي ها را بالش کرده و زير سرش گذاشت تا بخوابد. هنوز چند لحظه اي نگذشته بود که احساس خارش شديدي در پشت سرش کرد. خارش هر لحظه زيادتر مي شد. بعد از آن مچ پاهايش شروع به خارش کرد. بلند شد و نگاه کرد. واي لشکري از شپش روي پتو و تنش رژه مي رفتند!
به فکرش رسيد که لباس هايش را بشويد. البته با آب خالي. چون صابون و پودر نداشت. آنها را شست و بعد از آن هم سلول را. آن شب تا صبح نخوابيد. صبح که شد دو قرص نان با يک تخم مرغ آب پز به داخل سلول پرت کردند. يک ليوان چاي جوشيده هم در يک ظرف پلاستيکي پشت پنجره گذاشتند و اين چايي که از شدت بد بويي آن را داخل دستشويي خالي کرد و تخم مرغي که فاسد بود و نان هايي که خيس و ترش بودند، جيره 24 ساعت او بود.
اواسط روز بلوز و شلوارش تقريبا خشک شده بود. تصميم گرفت پتويش را هم بشويد. اين کار را کرد و تا چند روز چيزي نداشت تا روي آن بخوابد. در طول اين چند روز گه گاه پنجره باز مي شد و کساني که معلوم بود مسئوليتي دارند، مي آمدند و مي رفتند.
با دکمه لباسش مشغول نوشتن اسم روي ديوار بود که يکدفعه به ذهنش رسيد ممکن است بقيه هم اين کار را انجام داده باشند. پس به جست وجوي اسم هاي آشنا روي در و ديوار سلول پرداخت. حدسش درست بود. در يک جا اسم خلبان "هوشنگ اظهاري" را ديد که مقابلش چهارده خط کشيده شده بود. در جاي ديگر به اسم خلبان "حسين کريمي نيا" با يازده خط در مقابلش برخورد. با خودش گفت:
- پس ماندن من در اين جا موقتي خواهد بود.
اسم خود را روي ديوار نوشت و هر روز که مي گذشت يک خط مقابل آن مي کشيد.
بازجويي مجدد در هتل
آخر دي ماه بود که در باز شد و يک نفر داخل شد و گفت:
- شما محمد يوسف احمدبيگي خلبان اف – 4 هستي؟
جواب داد: "بله."
چشمانش را بست، او را بيرون برد و تحويل شخص ديگري داد. در بين راه آن شخص با لهجه فارسي گفت:
- شما سروان هستي يا سرگرد؟
احمد بيگي گفت: "سروان."
آن شخص گفت: "واي به حالت اگر سرگرد باشي؟!"
او را به اتاقي بردند و روي صندلي نشاندند. بدون اين که چشم بندش را باز کنند، اسم و درجه اش را پرسيدند و بعد ادامه دادند:
- سلمان را مي شناسي؟ (منظور "داوود سلمان" خلبان هواپيماي اف -4 بود.)
جواب داد:
- چرا چشمانم را باز نمي کنيد؟
گفتند: "حرف نباشد او را مي شناسيد يا نه؟گ
با اين برخورد و اين که چشمانش را باز نمي کردند، متوجه شد که آشنايي آن جاست که آنها نمي خواهند او را ببيند. حدس زد آن آشنا بايد سروان "حميد نعمتيگ خائن باشد. (سروان حميد نعمتي از کودتاچيان پايگاه هوايي نوژه بود که پس از خنثي شدن کودتا در مورخه 19/4/1359 به عراق پناهنده شد و در طول جنگ تحميلي با رژيم بعث عراق همکاري نزديکي داشت و توسط پيام راديويي از خلبانان مي خواست که با هواپيماي خود به عراق پناهنده شوند.)
پس از مقداري سوال و جواب در مورد سروان داوود سلمان که او هم اسير شده بود، شخصي پرسيد:
- شما خميني را دوست داريد؟
احمدبيگي جواب داد: "شما رهبرتان را دوست داريد؟"
گفتند: "بله ما دوست داريم. آقاي صدام حسين رهبر خوبي است."
بيگي گفت: "اگر شما رهبرتان را دوست داريدف خب ما هم دوست داريم و اگر بخواهيد توهين کنيد جواب توهين تان را خواهم داد."
بازجويي حدود يک ساعت طول کشيد و بيشتر حول اخلاقيات و روحيات پرسنل نيروي هوايي بود، تا شايد از طريق عوامل و گروهک هاي خود که در آن زمان فعال بودند، بتوانند در آنها نفوذ کنند. سپس از او پرسيدند:
- آيا در ماموريت هاي خود نيروهاي ما را زده اي؟
بيگي جواب داد: "البته ... مگر قرار بود شيريني بياورم و تقسيم کنم."
پرسيدند: "مثلا چه هدف هايي را زده اي؟"
جواب داد: "توپخانه، قرار گاه، تجمع افراد، ستون هاي زرهي، پارکينگ هاي موتوري و ..."
با گفتن اين جمله، باران کتک بر سرش باريدن گرفت. خوب که کتکش زدند، چشم بند را برداشتند. سپس ورقه اي را مقابلش قرار دادند و گفتند:
- چيزهايي را که گفته اي امضا کن.
احمدبيگي از امضا کردن ورقه امتناع کرده و گفت:
اين مخالف قانون ژنو است و من امضا نمي کنم هر کاري که مي خواهيد بکنيد.
فردي با زبان فارسي به او گفت:
- احمق تو فکر مي کني اين چرندياتي که گفتي براي ما قابل قبول است! ما منابعي داريم که تمام اطلاعات مملکت تان را به ما مي دهند. اصلا احتياجي به اين مزخرفات تو نداريم.
و دستور داد دوباره چشمانش را ببندند و او را به سلولش باز گردانند. فرداي آن روز احمدبيگي را به سلول ديگري منتقل کردند.
تازه فهميدم کجا هستم
احمدبيگي درباره آن روزها چنين مي گويد:
- اواخر دي ماه سال 59 بود و من تازه فهميده بودم کجا هستم و چه بايد بکنم. برخاستم و با توکل به خدا شروع به نظافت سلول کردم. چند سلول آن طرف تر اسيري بود که روزي سه بار با صداي بلند اذان مي گفت. اکثر اوقات دعا مي خواند و تکبير مي گفت و گه گاه هم نگهبانان او را کتک مي زدند تا شايد ساکت شود، ولي او باز ادامه مي داد. بعدا فهميدم که آن شخص آقاي "تندگويان" وزير نفت جمهوري اسلامي بود.
هر چند روز يک بار سرهنگ مسئول زندان مي آمد و آمار مي گرفت. ولي يک روز که براي گرفتن آمار آمده بود، حرکاتش فرق کرده بود. او قصد داشت اسرا را اذيت کند. به هر سلولي که مي رسيد پس از کمي سوال و جواب، از اسير مي خواست به جلو پنجره برود سپس به طور ناگهاني با مشت به سر و صورت او مي کوبيد به گونه اي که نعره و فرياد آنها به هوا مي رفت. ولي به سلول من که رسيد، چون متوجه نقشه او شده بودم زياد جلو نرفتم و با کمي فاصله سوالاتش را پاسخ دادم. دلهره داشتم که مبادا در سلول را باز کند که اگر اين کار را مي کرد کتک را نوش جان کرده بودم. البته خدا را شکر اين طور نشد.
بدترين خاطره از هتل
او يکي از بدترين خاطراتش را اين گونه باز گو مي کند:
- چند شب بود که به سلول روبه روي من خانمي را آورده بودند که احتمالا از همسران مجاهدين عراقي بود. او فرزندي داشت تقريبا دو ساله که با هم در يک سلول بودند اتفاقاتي شب ها در اين سلول مي افتاد که شنيدنش دل هر انسان غيرتمندي را به درد مي آورد به گونه اي که قلم از نگاشتن آن شرم دارد. پس از اين که سربازان سلول اين زن مظلومه را ترک مي کردند، او را چنان کتک مي زدند که فريادش دل انسان را به آتش مي کشيد. با گوش خود مي شنيدم که آن زن بيچاره ناله کنان مي گفت:
الهي انا مظلوم! الهي انا مظلوم!
از اين که در چند قدمي اين زن بودم ولي نمي توانستم کمکش کنم، به خود مي پيچيدم و درحالي که نمي توانستم جلوي سيل اشک هايم را بگيرم، از خدا مي خواستم اين ظلم ها را بدون جواب نگذارد و خودش ريشه اين مفسدين را از بن برکند.
ادامه دارد
احمدبيگي هم جواب هاي دندانشکني به او داد و گفت:
- ما غائله فارس و ترک و عرب به راه نينداختهايم. اگر چنين بود در شناسنامهها، قوميت را مشخص ميکرديم. براي مثال اين دوست من (حسين نژادي) ترک زبان است و من فارس زبان. هردو در يک هواپيما از وطن مان دفاع ميکرديم.
احمدبيگي در اين جا به ياد صحبت هاي معنادار و آن نقشهاي که سرگرد عراقي در روز اول اسارت به او نشان داده بود، افتاد و گفت:
- ما قصد سرزمين شما را نداريم، در صورتي که نقشههايي که به من نشان دادهاند، حاکي از اين است که قسمتي از ايران را براي خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن داريد.
پس از ترجمه صبحت هاي احمدبيگي براي سردبير، وي که اصلا انتظار نداشت يک اسير جنگي گرفتار شده در چنگال آنها، اين طور محکم و بدون ترس صحبت کند، رو به حسين نژادي کرد و گفت:
- شما حرفي نداريد؟
که حسين نژادي نيز حرف هاي احمدبيگي را تاييد کرد.
بعد از اين، دوباره دستور دادند چشمان آنها را ببندند و سپس احمدبيگي را به همان اتاقي که آقاي ابوترابي در آن بود بردند و حسين نژادي را هم به اتاقي ديگر. اين آخرين ديدار آنها بود تا پايان اسارت.
اسير دانه اي دو هزار تومان
چند روز بعد احمدبيگي را به اتاقي که در همان رديف اتاق قبلي بود، بردند. در آن جا يک سروان پشت ميز نشسته بود که با ورود يوسف از جايش بلند شد، دست داد و به فارسي گفت:
- آقاي سروان خوش آمديد!
روي ميزش را مرتب کرد. کتابي از اشعار خيام روي ميز بود و در طرف ديگر يک ضبط صوت. رو به او کرد و گفت:
- شما کي اسير شدي؟
- چند روز پيش.
- کجا شما را زده اند؟
- بدره.
- شهر بدره را زديد؟
- خير.
- شغلتان قبل از ارتش چه بوده؟
- محصل بوده ام.
- زن و فرزند داريد؟
- بله.
- چند تا بچه داري؟
- يکي.
- راحت هستيد؟
احمدبيگي جواب داد:
- من اسيرم، شما حق نداريد با من اين جور رفتار کنيد. من بايد نزد ديگر اسرا باشم. پيش دوستانم. شما بايد طبق مقررات ژنو رفتار کنيد. اين جا از نظر بهداشتي جاي مناسبي نيست.
- آقاي سروان شما موقتا اين جا هستيد هنوز جايتان مشخص نشده. چند روزي مهمان ما هستيد بعد خواهيد رفت.
پس از دقيقه اي سکوت، سروان عراقي گفت:
- مي خواهيد شما را به هتل ببريم؟
- طبق مقررات ژنو اردوگاه!
سروان عراقي خنده اي کرد و گفت:
- نه ما شما را به هتل خواهيم برد نزد دوستان تان.
سپس انگشتش را روي زنگ فشار داد. سربازي آمد و او را دوباره به همان اتاق قبلي برد.
ورود افراد تازه وارد
پس از چند روز آقاي ابوترابي و چند نفر ديگر، نيمه شب با يورش سربازان عراقي از اتاق بيرون برده شدند و احمدبيگي نظاره گر اين ماجرا بود. نيم ساعت بعد دوباره در باز شد. نگهبان که يک گروهبان بود و سعي مي کرد خودش را خنده رو و خوش اخلاق جلوه دهد ولي در اتاق ديگر اسيران را شکنجه مي کرد، وارد اتاق شد و به زبان انگليسي به محمد گفت:
- سروان ... تعدادي الان به اين جا مي آيند شما حق نداريد با آنها صحبت کنيد اوکي؟
احمدبيگي سري تکان داد و او رفت.
چند لحظه بعد، حدود بيست و پنج نفر وارد اتاق شدند. چون اتاق کوچک بود، مسجد وار نشستند. هنوز همه وارد نشده بودند که يکي از آنها يک مرتبه با لهجه کردي صدا زد:
- بچه ها ايشان خلبان هستند.
وقتي همه وارد شدند، گروهبان نگهبان به عربي چيزهايي گفت و آنها هم با گفتن "نعم ... نعم" (بله) جوابش را دادند. سپس او بيرون رفت و به محض اين که در بسته شد، چند نفر دور احمد بيگي حلقه زدند و گفتند:
- جناب سروان کي اسير شديد؟
- چند روزي مي شود. شما کي اسير شديد؟
- ما روزهاي اول جنگ اسير شديم.
در اين گروه تعداد هشت نفر کرد، هشت نفر عرب، چند نفري هم فارس و تعدادي هم ترک زبان بودند.
احمدبيگي از آنها پرسيد:
- اگر اول جنگ اسير شديد چرا هنوز اين جا هستيد؟
گفتند: "ما را براي بازجويي آورده اند."
دو نفر از آنها که خيلي ناراحت بودند، در کناري نشسته و گريه مي کردند. بيگي از آنها پرسيد: "چرا ناراحتيد؟"
يکي از انها گفت: "هيچي ... ناراحت شما هستيم."
بيگي حدس زد بايد خبرهايي باشد. رو به ديگران کرد و گفت:
- بچه ها شما چطور اسير شديد؟
و آنها بدين شکل نقل کردند:
- جناب سروان! داستان ما غم انگيز است! ما هشت نفر پرسنل ژاندارمري هستيم. افراد کومله و دمکرات ما را اسير کردند و به عراقي ها تحويل دادند و به ازاي هر نفر ما، دو هزار تومان پول گرفتند. به خدا قسم جناب سروان ما گفتيم خودمان نفري پانزده هزار تومان به شما پول مي دهيم ما را تحويل عراقي ها ندهيد، اما آنها توجه نکردند و گفتند که پول آنها نقد است.
سپس آهي کشيد و گفت:
- به خدا قسم اگر به ايران برگردم اصلا در کردستان نمي مانم.
دعوا بر سر نان
يک روز بين چند نفر از آنها که همزبان بودند، سر يک نصف نان ساندويچي نزاعي رخ داد به حدي که يکديگر را کتک مي زدند و هر چه دل شان مي خواست به همديگر مي گفتند. عراقي ها با شنيدن صداي آنها، پشت پنجره آمدند و آنها با ديدن عراقي ها ساکت شدند. احمدبيگي با ديدن اين صحنه ناراحت شد، جلو رفت گفت:
- به عنوان يک ايراني از اين عمل شما شرمسارم! شما چطور با اين روحيه در جبهه ها جنگيده ايد؟ شما که براي يک لقمه نان اين طور به جان هم افتاده ايد، چطور مي خواستيد جان خود را فداي مملکت و دين و انقلاب کنيد؟ شما حداقل يک انسانيد و بايد در سختي ها به هم کمک کنيد.
دو سه نفر آن جا بودند که تبريزي بودند که در اشغال سايت دهلران اسير شده بودند. يکي از آنها گفت:
جناب سروان! اين بچه ها (دو نفري که دعوا کرده بودند) را که اين جا آورده اند، سابقه خوبي ندارند. چند نفر آمده بودند اردوگاه براي ما سخنراني کردند و مي گفتند بياييد برويد عليه حکومت ايران بجنگيد (البته در اردوگاه همه آنها را هو کردند) عراقي ها هم تعدادي را که حدس مي زدند سست هستند و از نظر عقيدتي تو خالي اند، شناسايي کردند و آوردند که اين دو نفر هم جزو همان ها بودند. البته آنها دل اين کار را ندارند. شما ديديد که براي يک لقمه نان با هم چه کار کردند! حالا چطور مي خواهند بروند جلوي گلوله بايستند، نمي دانم!
روز ديگر يکي از بچه هاي خوزستاني که او را علي مي ناميدند، توسط گروهبان نگهبان شکنجه گر به اتاق بغلي برده شد. پس از چند لحظه صداي کابل و شلاق بلند شد و علي با فرياد مي گفت:
- لا ... لا ...
پس از اين که او را خوب کتک زدند، دوباره به اتاق برگرداندند. بيگي پرسيد:
- علي چه شده؟
- هيچي جناب سروان.
- تو را زدند؟
- جناب سروان خودت مي داني چرا مي پرسي؟
- علي چرا تو را مي زدند؟
- از من مي خواستند خيانت کنم اما من قبول نکردم. اين دفعه اول نيست.
در اين حال صداي گريه او بلند شد و با صداي بلند شروع به گريه کرد.
انتقال به هتل يا همان استخبارات
نيمه شب 16 دي ماه 1359 شانزده روز پس از اسارت احمدبيگي، در باز شد. نگهبان داخل شده و گفت:
- مستر ... پا شو بريم.
احمد بيگي پرسيد: "کجا؟"
نگهبان خنديد و گفت:
- هتل!
اسيراني که در اتاق بودند شروع به سر و صدا کردند. احمدبيگي آنها را دعوت به سکوت کرده و پس از دلداري دادن آنها گفت:
- با همديگر متحد باشيد و نگذاريد دشمن از شما سوء استفاده کند. جنگ دير يا زود تمام مي شود و به کشور باز خواهيد گشت، خداي نکرده کاري نکنيد که فردا با وجداني شرمسار و ناراحت به ايران برگرديد.
در اين حال نگهبان اشاره کرد که يا الله! يا الله!
او را به داخل ماشين مخصوص حمل زندانيان که از بيرون شبيه آمبولانس بود، انداخته و دستانش را بستند. نگهبان وقتي داشت در آمبولانس را مي بست، خنده اي کرد و گفت:
- مستر ... داري مي ري هتل پيش دوستانت.
او که اولين بار بود اين سرباز را مي ديد، تعجب کرده بود که چرا اين چنين مي کند؟ لبخندش براي چيست؟ احساس خوبي نداشت. با خودش فکر مي کرد که او را اين وقت شب به کجا مي برند؟ چرا سرباز مي گفت به هتل مي روي! مگر اسير را به هتل مي برند؟! آن گاه در دل گفت:
- خدايا به تو پناه مي برم. هر چه پيش آيد خوش آيد.
آمبولانس در يک ساختمان ايستاد. در عقب ماشين را باز کردند. يک نفر به سرعت آمد و چشمانش را بست و با گفتن "امشي ... امشي ..." (راه بيفت) او را حرکت داد.
احساس مي کرد داخل يک راهرو شده که موکتي نرم کف آن را پوشانده! با خودش فکر کرد نکند واقعا او را به يک هتل آورده اند؟ اگر اين طور باشد حتما نقشه اي دارند و مي خواهند اطلاعات بگيرند!
سرانجام وقتي چشمان او را باز کردند، خود را در يک اتاق بسيار کثيف ديد که پر بود از لباس هاي کهنه که بعضي از آنها هم خوني بودند. فردي آن جا ايستاده بود که کت و شلواري شيک پوشيده و کراواتي هم به گردن داشت. خنده اي کرد و به عربي گفت:
- چطوري سروان؟ لباس هايت را در بياور!
لباس پروازش را در آورد؛ ولي اوگفت:
- بقيه را هم در بياور.
و اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسايي.
احمدبيگي گفت:
- اينها را لازم دارم.
نگاهي کرد و گفت:
- صحبت ممنوع! زود باش انگشترت را در بياور!
راجع به پلاک زياد سخت گيري نکرد اما انگشتر را گرفت و داخل جيب لباس پروازش گذاشت و گفت:
- بعدا به شما خواهند داد.
سپس يکي از لباس هاي کهنه و کثيف نظامي هاي خودشان را تن او کرده چشمانش را بستند و او را دوباره به راه انداختند و از اتاق بيرون بردند. چند قدمي که رفتند صداي باز شدن در آسانسور را شنيد. پس از خروج از آسانسور، صداي چند نفر را شنيد که با هم عربي صحبت مي کردند. صداي راديو که ترانه مي خواند نيز بلند بود و دوباره بازجويي! دوباره همان پرسش هاي تکراري ...
سلول انفرادي
وقتي چشمانش را باز کردند تازه فهميد کجاست. يک در پولادين، يک سلول انفرادي! هتلي که صحبت آن را مي کردند بايد همين جا باشد. از بغل که نگاه مي کرد، سالن بسيار تنگ و طولاني را مي ديد که هر طرفش حدود چهل تا پنجاه اتاق داشت. در سلول را باز کرده و او را به داخل هول دادند و در را بستند.
بوي تعفن از سلول به مشام مي رسيد. اولين چيزي که توجه او را جلب کرد، لامپ ضعيف و کم نوري بود که در پشت يک پنجره مشبک در قسمت بالا و گوشه چپ اتاق سوسو مي زد. به محض ديدن آن به ياد فيلم پاپيون افتاد! سرش را که به عقب برگرداند، دستشويي و توالت کثيفي را ديد که مقداري هم آشغال درون آن ريخته شده بود. در گوشه ديگر اتاق يک سطل آشغال وجود داشت که کپک زده بود و بوي تعفنش آدم را گيج مي کرد. بالاي تيغه آجري که اتاق را از توالت جدا مي کرد، يک تکه نان فانتزي خشک و سياه شده بود. چند بار داخل اتاق قدم زد و ديوارهايش را ورانداز کرد. چيزي توجهش را جلب نمي کرد جز کثيفي و رنگ ناخوشايند جگري اتاق! نگاهي به ديوارها و لباس هاي کثيفي که به تن داشت انداخت و با دلي شکسته زير لب خدا را شکر کرد و گفت
- خدايا رضايم به رضاي تو ...
آغاز نبردي ديگر
مدت زيادي روي پا در گوشه سلول نشست و در افکار خود غوطه ور بود. زندگيش را از زمان طفوليت تا حال از نظر مي گذراند. تمام صحنه ها مانند فيلم از جلو چشمانش عبور مي کردند. به خصوص صحنه سانحه و سقوط هواپيما. خدا را شکر مي کرد که از آن سانحه سخت جان سالم به در برده است. پس از چندي که با اين افکار دست و پنجه نرم مي کرد، تصميم گرفت که بخوابد. هوا سرد و سلول بسيار کثيف بود ولي چاره اي نبود. بايد عادت مي کرد. تازه اول مبارزه بود و تنهايي! پتوي نمور و کثيف را پهن کرد. دمپايي ها را بالش کرده و زير سرش گذاشت تا بخوابد. هنوز چند لحظه اي نگذشته بود که احساس خارش شديدي در پشت سرش کرد. خارش هر لحظه زيادتر مي شد. بعد از آن مچ پاهايش شروع به خارش کرد. بلند شد و نگاه کرد. واي لشکري از شپش روي پتو و تنش رژه مي رفتند!
به فکرش رسيد که لباس هايش را بشويد. البته با آب خالي. چون صابون و پودر نداشت. آنها را شست و بعد از آن هم سلول را. آن شب تا صبح نخوابيد. صبح که شد دو قرص نان با يک تخم مرغ آب پز به داخل سلول پرت کردند. يک ليوان چاي جوشيده هم در يک ظرف پلاستيکي پشت پنجره گذاشتند و اين چايي که از شدت بد بويي آن را داخل دستشويي خالي کرد و تخم مرغي که فاسد بود و نان هايي که خيس و ترش بودند، جيره 24 ساعت او بود.
اواسط روز بلوز و شلوارش تقريبا خشک شده بود. تصميم گرفت پتويش را هم بشويد. اين کار را کرد و تا چند روز چيزي نداشت تا روي آن بخوابد. در طول اين چند روز گه گاه پنجره باز مي شد و کساني که معلوم بود مسئوليتي دارند، مي آمدند و مي رفتند.
با دکمه لباسش مشغول نوشتن اسم روي ديوار بود که يکدفعه به ذهنش رسيد ممکن است بقيه هم اين کار را انجام داده باشند. پس به جست وجوي اسم هاي آشنا روي در و ديوار سلول پرداخت. حدسش درست بود. در يک جا اسم خلبان "هوشنگ اظهاري" را ديد که مقابلش چهارده خط کشيده شده بود. در جاي ديگر به اسم خلبان "حسين کريمي نيا" با يازده خط در مقابلش برخورد. با خودش گفت:
- پس ماندن من در اين جا موقتي خواهد بود.
اسم خود را روي ديوار نوشت و هر روز که مي گذشت يک خط مقابل آن مي کشيد.
بازجويي مجدد در هتل
آخر دي ماه بود که در باز شد و يک نفر داخل شد و گفت:
- شما محمد يوسف احمدبيگي خلبان اف – 4 هستي؟
جواب داد: "بله."
چشمانش را بست، او را بيرون برد و تحويل شخص ديگري داد. در بين راه آن شخص با لهجه فارسي گفت:
- شما سروان هستي يا سرگرد؟
احمد بيگي گفت: "سروان."
آن شخص گفت: "واي به حالت اگر سرگرد باشي؟!"
او را به اتاقي بردند و روي صندلي نشاندند. بدون اين که چشم بندش را باز کنند، اسم و درجه اش را پرسيدند و بعد ادامه دادند:
- سلمان را مي شناسي؟ (منظور "داوود سلمان" خلبان هواپيماي اف -4 بود.)
جواب داد:
- چرا چشمانم را باز نمي کنيد؟
گفتند: "حرف نباشد او را مي شناسيد يا نه؟گ
با اين برخورد و اين که چشمانش را باز نمي کردند، متوجه شد که آشنايي آن جاست که آنها نمي خواهند او را ببيند. حدس زد آن آشنا بايد سروان "حميد نعمتيگ خائن باشد. (سروان حميد نعمتي از کودتاچيان پايگاه هوايي نوژه بود که پس از خنثي شدن کودتا در مورخه 19/4/1359 به عراق پناهنده شد و در طول جنگ تحميلي با رژيم بعث عراق همکاري نزديکي داشت و توسط پيام راديويي از خلبانان مي خواست که با هواپيماي خود به عراق پناهنده شوند.)
پس از مقداري سوال و جواب در مورد سروان داوود سلمان که او هم اسير شده بود، شخصي پرسيد:
- شما خميني را دوست داريد؟
احمدبيگي جواب داد: "شما رهبرتان را دوست داريد؟"
گفتند: "بله ما دوست داريم. آقاي صدام حسين رهبر خوبي است."
بيگي گفت: "اگر شما رهبرتان را دوست داريدف خب ما هم دوست داريم و اگر بخواهيد توهين کنيد جواب توهين تان را خواهم داد."
بازجويي حدود يک ساعت طول کشيد و بيشتر حول اخلاقيات و روحيات پرسنل نيروي هوايي بود، تا شايد از طريق عوامل و گروهک هاي خود که در آن زمان فعال بودند، بتوانند در آنها نفوذ کنند. سپس از او پرسيدند:
- آيا در ماموريت هاي خود نيروهاي ما را زده اي؟
بيگي جواب داد: "البته ... مگر قرار بود شيريني بياورم و تقسيم کنم."
پرسيدند: "مثلا چه هدف هايي را زده اي؟"
جواب داد: "توپخانه، قرار گاه، تجمع افراد، ستون هاي زرهي، پارکينگ هاي موتوري و ..."
با گفتن اين جمله، باران کتک بر سرش باريدن گرفت. خوب که کتکش زدند، چشم بند را برداشتند. سپس ورقه اي را مقابلش قرار دادند و گفتند:
- چيزهايي را که گفته اي امضا کن.
احمدبيگي از امضا کردن ورقه امتناع کرده و گفت:
اين مخالف قانون ژنو است و من امضا نمي کنم هر کاري که مي خواهيد بکنيد.
فردي با زبان فارسي به او گفت:
- احمق تو فکر مي کني اين چرندياتي که گفتي براي ما قابل قبول است! ما منابعي داريم که تمام اطلاعات مملکت تان را به ما مي دهند. اصلا احتياجي به اين مزخرفات تو نداريم.
و دستور داد دوباره چشمانش را ببندند و او را به سلولش باز گردانند. فرداي آن روز احمدبيگي را به سلول ديگري منتقل کردند.
تازه فهميدم کجا هستم
احمدبيگي درباره آن روزها چنين مي گويد:
- اواخر دي ماه سال 59 بود و من تازه فهميده بودم کجا هستم و چه بايد بکنم. برخاستم و با توکل به خدا شروع به نظافت سلول کردم. چند سلول آن طرف تر اسيري بود که روزي سه بار با صداي بلند اذان مي گفت. اکثر اوقات دعا مي خواند و تکبير مي گفت و گه گاه هم نگهبانان او را کتک مي زدند تا شايد ساکت شود، ولي او باز ادامه مي داد. بعدا فهميدم که آن شخص آقاي "تندگويان" وزير نفت جمهوري اسلامي بود.
هر چند روز يک بار سرهنگ مسئول زندان مي آمد و آمار مي گرفت. ولي يک روز که براي گرفتن آمار آمده بود، حرکاتش فرق کرده بود. او قصد داشت اسرا را اذيت کند. به هر سلولي که مي رسيد پس از کمي سوال و جواب، از اسير مي خواست به جلو پنجره برود سپس به طور ناگهاني با مشت به سر و صورت او مي کوبيد به گونه اي که نعره و فرياد آنها به هوا مي رفت. ولي به سلول من که رسيد، چون متوجه نقشه او شده بودم زياد جلو نرفتم و با کمي فاصله سوالاتش را پاسخ دادم. دلهره داشتم که مبادا در سلول را باز کند که اگر اين کار را مي کرد کتک را نوش جان کرده بودم. البته خدا را شکر اين طور نشد.
بدترين خاطره از هتل
او يکي از بدترين خاطراتش را اين گونه باز گو مي کند:
- چند شب بود که به سلول روبه روي من خانمي را آورده بودند که احتمالا از همسران مجاهدين عراقي بود. او فرزندي داشت تقريبا دو ساله که با هم در يک سلول بودند اتفاقاتي شب ها در اين سلول مي افتاد که شنيدنش دل هر انسان غيرتمندي را به درد مي آورد به گونه اي که قلم از نگاشتن آن شرم دارد. پس از اين که سربازان سلول اين زن مظلومه را ترک مي کردند، او را چنان کتک مي زدند که فريادش دل انسان را به آتش مي کشيد. با گوش خود مي شنيدم که آن زن بيچاره ناله کنان مي گفت:
الهي انا مظلوم! الهي انا مظلوم!
از اين که در چند قدمي اين زن بودم ولي نمي توانستم کمکش کنم، به خود مي پيچيدم و درحالي که نمي توانستم جلوي سيل اشک هايم را بگيرم، از خدا مي خواستم اين ظلم ها را بدون جواب نگذارد و خودش ريشه اين مفسدين را از بن برکند.
ادامه دارد
لینک کپی شد
نظر شما
