امير عباسي,ابراهيم

کد خبر: ۱۱۹۰۹۴
تاریخ انتشار: ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۱:۳۱ - 20August 2008
روز ها را شمرد ه بود تا به آن روز برسد، به روز تولد، به روز مهماني. ديگر مردش مي دانست ساعتي از همين روزها، وقت به دنيا آمدن فرزندشان است. سلام نماز صبح را داده بود که درد پهلويش را فشرد. سر چرخاند. معصومه زير لحاف دست روي مادر بزرگ خوابيده است. دست گرفت به زمين و روي زانوهايش بلند شد. تا جلوي صندوقچه جهيزه اش رفت. عرق از زير روسري اش، راه کشيد پايين. دست انداخت به در صندوقچه.
بازش کرد. لحاف و تشک و بالش نوزاد، يک طرف چيده شده بود و طرف ديگر، لباس هايي که خودش دوخته بود.
اين ها را بعد از به دنيا آمدن نوزاد، مي گزاري جلوي دست.
مرد نگاه کرده به لحاف دست دوز. رو کش لحاف نوزاد، از مخمل گلدار سبز رنگ بود.
فکر مي کني بچه پسر باشد يا دختر؟
فرقي نمي کند فقط سالم باشد. خودت هم، همين را مي خواستي.
اتاق دور سرش چرخيده بود. در صندوق را بسته بود و سر گذاشته بود رويش. چشمش دو دو زده بود روي تک تک وسايل خانه. پارچ آب روي تاقچه نبود. با نوک زبان، لبش را تر کرده بود. دهان باز کرده بود معصومه را صدا بزند. خاموش مانده بود. نخواسته بود دخترک را بترساند. پشت چسبانده بود به صندوقچه.
دست کشيده بود به مخمل گلدار و قرمز روي تخته. همان حس موقع خريد را داشت.
چند وقتي لباس عروسي ات را مي گذاري داخلش و بعد لباس نوزادت را مبارکت باشد.
اين را مادر گفته بود.
الان کجاست؟ کا ش مثل هر روز بيايد.
گردن کشيده بود طرف پنجره. در خانه بسته بود. به روي حياط چشم کشيده بود، به درخت سپيدار جلوي آشپزخانه. شاخ و برگ هاي تازه اش همراه باد بهاري سر و صدا مي کردند. دست گرفت به صندوقچه و روي پاهايش ايستاد. دست به ديوار گرفت و از اتاق بيرون رفت. چادر پيچيده بود به دور کمرش. روسري اش را گره ي محکمي زده بود. چراغ سه فتيله را روشن کرد. خورش را بار گذاشت و برنج را آبکش کرد. نگاهش به در بود.
مادر هر روز براي احوالپرسي آمده بود. دلواپس شد. تا جلو ي در رفت و بر گشت. نخواسته بود همسايه ها در آن حال ببيننش.
حياط را جارو کشيد و آب پاشيد. معصومه با سر و صدا دويد کنار حوض وسط حياط. دست و صورت دخترک را با آب حوض شست و نشاندش روي گليم ريز بافت و چند رنگ آشپزخانه. نان و پنير لقمه کرد و داد دستش. درد دوباره هجوم برد به جانش. آهسته نشست کنار معصومه و پشت چسباند به تنه ي پر از گره درخت.
آسمان پر شده بود از ابر. باد تو حياط چرخ خورد. شعله هاي سه فتيله بلند و کوتاه شدند.
حسين سفره را جمع کرده بود. و سيني چاي را دور چرخانده بود. نگاهش در تمام مدت به فاطمه بود.
حالت خوب نيست؟
فاطمه چيزي نگفته بود تا مهماني به خوبي بگذرد.
نگاه کرده بود به ساعت. شش بعد از ظهر را نشان مي داد. با رفتن مهمان ها، نفس حبس شده اش را داد بيرون.
برويم بيمارستان. مي ترسم دير شده باشد.
فرستاده بودنش مطب دکتر. جلوي در ايستاده بود.
دکتر مرد است.
بايد چه کار کنيم؟
مي مانم تا دکتر زن بيايد. پرستار مي گفت يک ساعت بايد منتظر بمانم. وقت هست نگران نباش.
نشسته بودند به انتظار خانم دکتر.
مي خواهي خودت را بکشي.
نگاه کرده بود به صورت خانم دکتر. جوان بود، عينهو خودش.
مي خواستم شما بچه را به دنيا بياوريد. دکتر توي اتاق، نامحرم ايد.
بچه که به دنيا آمد خدا را شکر کرد. پلک هايش رابراي چند دقيقه بست.
پسر است.
خنديد به صورت حسين.
پس اسمش را تو بگذار.
ابراهيم. ابراهيم امير عباسي.
ابراهيم امير عباسي در دوم ارديبهشت سال 1340 در مشهد متولد شد.
چهار ساله بود که پدرش را از دست داد و مورد حمايت پدر بزرگش قرار گرفت. دوران ابتدايي را در دبستاني نزديک محل سکونتش گذراند. شروع دوران متوسطه، همراه با شروع فعاليت مذهبي و اعتقادي او به شمار مي رود.

هفده ساله بود که مدرک ديپلم را در رشته علوم تجربي گرفت. در سال 1357 همزمان با اوج گيري مبارزات مردمي، فعال تر از هميشه ظاهر شد. با پيروزي انقلاب به عضويت سپاه پاسداران درآمد و در دستگيري منافقين و وابستگان رژيم طاغوت نقش داشت.
جنگ صحنه درخشان ديگري در زندگي ابراهيم امير عباسي بود. او در عمليات منطقه جنوب و غرب کشور شرک کرد مسئوليت اطلاعات و عمليات منطقه غرب را بر عهده داشت. در خرداد 1361 با دختري از مکتب اسلام در مشهد ازدواج کرد. يک سال بعد، درست دو روز قبل از شهادتش، خداوند دختري به آنها داد که بنا به خواست ابراهيم، نامش را زينب گذاشتند.
سر انجام در غروب روز يکم خرداد 1362 هنگام شناسايي ارتفاعات دوپازا در غرب کشور به شهادت رسيد.
منبع:کسي از زمان ،جنگ نوشته ي داوود بختياري دانشور،نشر ستاره ها،مشهد-1386




خاطرات
داوود بختياري دانشور:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
وقتي فکر مي کنم توي صندوقچه عتيقه ي مادرم يک دفترچه ي خاطرات به اسم خودم و يک مشت شعر و شعار خوابيده، به نظرم عجيب و دور مي رسد. چه شبها که تا صبح بيدار نشسته و آن ها را خط به خط نوشته بودم. بريده بودم از دنيا. دنبال يک زندگي زاهدانه مي گشتم. گاهي شب ها، بعد از خوابيدن همه، از خانه مي زدم بيرون. توي تاريکي قدم مي زدم به رديف درخت هاي خيابان. حالم را نمي فهميدم. مثل آدم کور مي ماندم. با چشم درون مي ديدم. اين از محاسن تنهايي بود. بعضي وقت ها خودم را گم مي کردم! دنبال سايقه ي فاميلي و اين جور چيز ها نبودم. فکر مي کردم مردم از آن استفاده مي کنند که بتوانند خود خواهي شان را ارضا کنند. يا اين که شکست هايشان را توجيه کنند. به خيال مردم، من از چنان وسوسه اي آزاد بودم که چيزي محدودم نمي کرد.
بايد خيلي وحشناک باشد که نداني واقعا کي هستي؟
امشب بعد از مهماني مادرم، همه به من خيره شده بودند. بار ديگر در اطرافم بوي باروت هميشگي بلند شده بود. بويي که ساليان سال است احاطه ام کرده. دايي ام داشت با مردي که کنارش نشسته بود پچ پچ مي کرد. همه حرف هايش درباره ي من بود. کلافه از اتاق زدم بيرون. ساعت چهار صبح شده بود. تمام شب را در اين اتاق خواب، بدون آرام و قرار گذرانده ام. عاقبت به محمد تلفن کردم و گفتم روز شنبه، اين جا را ترک خواهم کرد. در آن طرف گوشي تلفن، سکوتي بر قرار شد و بعد محمد از من خواست تا باز هم در اين مورد فکر کنم. من تکرار کردم:
روز شنبه... در واقع، من مدتها است از اينجا رفته ام.
از همان موقعي که اينجا را ترک کرده ام که فهميدم بايد روي ويلچر بنشينم. هواي اين جا و آدم هايش من را سخت آشفته حال مي کرد.
همه چيز من را در شک و ترديد گذاشته. احساس مي کنم در مقابل بقيه هيچ و پوچ هستم. هوا در اين خانه بزرگ سرد است.
نمي توانم افکار و عقايد خودم را به آن ها بگويم. انگار دارم آن چه را که از گذشته دارم، از دست مي دهم.
ويلچر را به طرف اتاق مادرم حرکت مي دهم. ديدن دوباره ي دفترچه، آرامم مي کند. توي راهرو کسي نيست. از اتاق مهما ن هم صدايي نمي آيد. جلوي در اتاق ترمز مي زنم. در اتاق، به اندازه ي يک ترک باز است. اتاق توي تاريکي و سکوت مطلق گم شده است. از مادرم هم خبري نيست. مي روم و دست مي کشم روي کليد لوستر. براي لحظه اي زير هجوم نور لامپ ها ميخکوب مي شوم. صندوقچه درست زير پنجره ي بزرگ است. ترمه ي نقش و نگار داري آن را پوشانده.
راه مي کشم طرفش وبه درش قفلي نيست. دست مي کنم داخلش و نور داخل صندوقچه را مثل روز روشن کرده بود.
دفتر چه درست همان جايي است که گذاشته بودم، زير آلبوم خانواده گي مان، بر ش مي دارم و بر مي گردم. صدايي از تو راهرو بلند مي شود. کليد لوستر را مي زنم برش مي دارم و بر مي گردم. صدايي از تو راهرو بلند مي شود. کليد لوستر را مي زنم چند لحظه اي جلوي در مي مي مانم. نمي خواهم مادر من را با دفتر چه ببيند.
به اتاقم که مي رسم، در را پشت سرم قفل مي کنم. همه ي نفسم را بيرون مي دهم. تخت نزديکم است. خودم را پرت مي کنم رويش. دفتر چه به کف دستم چسبيده. جلد چرمي اش برق مي زند. با ابراهيم امير عباسي خريدمش، از لوازم التحريري آقاي زيارتي.
تصوير ابراهيم کشيده مي شود جلوي چشمم، با همان خنده اي که موقع خريد دفترچه به لب داشت. آهسته لاي دفتر را باز مي کنم، انگار که بخواهم فال بگيرم. نوشته ها مال سه چهار ده قبل است:
با صداي زنگ، پوتين هايم را پوشيدم و فرياد کشيدم:
آمدم. الان مي آيم. چرا اين قدر دير کرديد؟
مادر ايستاد تو چهار چوب در ورودي. موهايش آشفته بود و چهره اش رنگ پريده. انگار که کسي با تمام صدا، تو صورتش فرياد کشيده بود.
کجا؟
با ابراهيم و محمد قدم بزنم، همين نزديکي ها.
چشم هايش درشت شد. لبش را گرفت زير دندان. داشت عصبانيتش را مي خورد. ترس خفيفي تو دلم چنگ انداخت. لرزان ايستادم. صداي زنگ دوباره بلند شد. سر چرخاندم و بعد نگاه کردم به صورت مادرم.
از پس تو و پدرم بر نمي آيم. هر کاري مي خواهي، بکن.
بر گشت تو خانه. پرسيدم در را باز کردم. ابراهيم و محمد پيشاني چسبانده بودند به در، پشت سرم محکم در بسته شد صداي مادرم را شنيدم. داشت من و پدرم را نفرين مي کرد. دلم به حالش سوخت.
ابراهيم نگاهم کرد. همه ي حرف هايم را به او مي زدم. هميشه دلداري ام مي داد.
آدم بدون مشکل وجود ندارد. بياد خدا باشي، همه چيز حل مي شود.
جوابي برايش نداشتم. خودش تو مشکلات بزرگ شده بود.
هيچ وقت از يتيمي و دنيا گله نکرد. باد به شدت به صورتمان مي خورد و کلمات بريده بريده از بيخ گوش مان فرياد مي کشيد. انگار مي خواست تحريک مان کند.
پا به دويدن گذاشتم. ابراهيم خيلي زود تر از من و محمد مي دويد. دسته اعلاميه ها زير پيراهنش به سر وصدا افتاده بودند.
چند جيپ نظامي با سرعت از خيابان گذشتند. ترسيدم و ايستادم. ابراهيم جيب هايش را نشانم داد. بي هيچ ترسي، شانه با لا انداخت. اشاره کرد اعلاميه ها. خنديد و دويد. محمد فرياد کشيد:
تو چرا مي ترسي؟ ببين چقدر فاصله داريد.
اخم کردم و دويدم. مي دانستم حال محمد هم بهتر از من نيست. اين را وقتي نظامي ها، با لباس شخصي، به مسجد نزديک خانه ابراهيم ريختند، فهميدم. دست و پايش را گم کرده بود. ابراهيم جلويش را نگرفته بود.
صداي تير هوايي آمد. ابراهيم دويد توي خيابان. صداي انفجاري پخش شد تو آسمان شهر پشتم لرزيد. محمد خنديد. از آن خنده هاي عصبي، ابراهيم دويد طرفم.
چيزي نيست برويم.
محمد سر انداخت پايين. ابراهيم زل زد به صورتش. بيمارستان شاه رضا از دور به آدم قد بلندي مي ماند ايستادم به نگاه کردن.
مرد و زن جمع شده بودند جلوي در ورودي اش. دور تر، چند حلقه لاستيک در حال سوختن بود. دود سياه و غليظي همراه باد چرخ مي خورد و کمرنگ مي شد. بعد فرو مي رفت تو گلوهاي در حال فرياد. نظامي ها تفنگ به دست به اطراف مي دويدند. حال آدم هاي رواني را داشتند.
بايد خودمان را برسانيم به مردم. قرار است هجوم ببرند داخل بيمارستان. يک عده نظامي جمع شدند توي بيمارستان.
من و محمد، نگاه کرديم به هم. ابراهيم دسته اعلاميه ها را زير پيراهنش جا به جا کرد. قبل از اين که محمد راه بيفتد، همراه ابراهيم قدم برداشتم. يک دسته جوان، دست گذاشته بودند دور دهنشان و هو مي کشيدند. سر فرمانده نظامي ها. چهره ي درشت مرد، شاه بود به قرمزي خون. ابراهيم، آن ها را همراهي کرد. تير هوايي ترکيد تو دل آسمان. جوان ها عقب کشيدند.
من و محمد و ابراهيم پشت تير سيماني برق رديف شديم. بعد خودمان را رسانديم به پشت بشکه هاي لبريز زباله هاي شهرداري.
ابراهيم جلو نرفته بود، همان جا دل و روده ام را مي ريختم روي زمين. با جيغ آژير آمبولانس، بر گشتيم. ارتشي بودند. جوان ها پخش شدند تو خيابان. زن ها دست هايشان را گره زدند به هم.
نظامي ها مانده بودند وسط خيابان. گيج ترس زده. تفنگ ها تو دست هايشان به چوب دستي مي ماند. فرمانده پشت بلند گو فرياد کشيد. يک عده نظامي دويدند جلوي در وروري بيمارستان.
صداي پوتين هايشان پيچيد توي خيابان. ابراهيم دويد طرف شان. ماندم چه کنم. يک هو پا گذاشتم به دويدن. محمد پشت سرم بود. براي لحظه اي، ابراهيم را گم کردم. چرخ زدم دور خودم. دست ابراهيم، حلقه شد روي شانه ام. چند نظامي تفنگ هايشان را نشانه رفته بودند طرف مردم. همراه ابراهيم، دويديم طرف کوکتل مولوتف هاي چيده شده جلو يکي از مغازه هاي بسته.
هر چند تا مي تواني بردار.
صداي انفجار آمد. وحشت زده بر گشتم. ابراهيم يکي از کوکتل هاي مولوتف ها را پرت کرده بود جلوي کاميون تازه رسيده نظامي ها. محمد ايستاده بود پشت سرش. موتور سواري جلوي پاي ابراهيم ترمز کرد. جواني که ترکش نشسته بود، دسته اي از اعلاميه هاي ابراهيم را گرفت. چشم هايم گرد شد و ميخکوب شدم به آسفالت سرما زده.
شيشه هاي کوکتل مولوتف را گذاشتم کنار پاي ابراهيم. جوان مو بلندي دويد طرف مان. ابراهيم دو تا از شيشه ها را داد دستش.
چند دقيقه بعد، زمين زير پايمان از شدت انفجار لرزيد. ابراهيم دويد وسط مردم. يک هو آسمان پر شد از برگه هاي اعلاميه.
نظامي ها دل آسمان را به گلوله بستند. با محمد دويديم وسط جمعيت. ابراهيم خيس عرق بود. باد سرد، چرخ خورد روي سر و صورتمان. کسي ابراهيم را صدا زد هر سه سر چرخانديم. يکي از جوان هاي مسجد زينبيه بود، از دوست هاي نزديک ابراهيم، تو خيابان شاهرخ شمالي. اعلاميه ها را پخش کردم. فردا مي آيم سراغت.
ابراهيم را بر انداز کردم. صورتش آرام بود. چشم هايش مي خنديدند. آخرين بر گه اعلاميه را دراز کرده بود طرف جوان.
نگاه کردم به ساعت مچي ام مادرم روز تولدم هديه داده بود. مانند ساعت هاي غواصي مي ماند بزرگ با چند تا کوک. محمد ايستاد کنارم زل زه بود م به تاريخ انداز ساعت. بلند گفت:
امروز نهم دي است؟
اشتباه که نمي اندازد!
ابراهيم بر گشت طرف مان. محمد اشاره کرد ساعت. خجالت زده دست جنباندم به پهلويم. يک هو افتاديم به خنده. يک نظامي دويد طرف مان، پا گذاشتيم به دويدن. باد سوز دار شده بود.
بوي باران همراه با بوي لاستيک سوخته، نفس مان را پر مي کرد.
ايستاده بوديم جلوي در ورودي بيمارستان. نظامي ها هر چند دقيقه يک بار هجوم مي آوردند طرف مان. فرياد مي کشيدند. ابراهيم مشت کوبيد به در. مردم همراهي اش کردند چشمم افتاد به مسلسلي که پشت کاميون نظامي بود. لئله مسلسل، مردم را نشانه رفته بود. نگاه کردم به ابراهيم. زل زده بود به سربازي که پشت مسلسل نشسته بود. زير لب پرسيدم:
يعني شليک مي کند؟!
بعيد نيست. براي نمايش که نياورده اند.
تو دلم لرزيد. دانه هاي درشت باران، پاشيد روي سر و صورتم. ابراهيم ساعت را پرسيد:
يک ربع به پنج.
باران شديد گرفت. مردم جمع شدند زير نيم سقف مغازه هاي اطراف در يکي از خانه ها باز شد. دسته اي از مردم هجوم بردند توي راهروي خانه. ابراهيم پشت چسباند به در بيمارستان. سر تا پا خيس بود.
تو تاريک روشن آسمان، هيکل گنده و فولادي تانک ها چشم ها را پر کرد. سکوت بر قرار شد. همه چيز براي چند لحظه طولاني، از حرکت ايستاد مچ استخواني دست ابراهيم را فشرده خيره شده بود به تانک ها. صداي شليک تانک ها، سکوت را شکست وابراهيم گفت:
پشت سر تانک ها، سربازهاي گاردي هستند.
نگاه کرده به جايي که ابراهيم اشاره کرده بود. چند گلوله پشت سر هم شليک شد که با تمام جاني که در جانش بود، فرياد کشيد هيکلي در ميان جمعيت کوبيده شد زمين. جيغ زن ها، خط کشيد روي فرياد مردها. ابراهيم دويد طرف جمعيت پراکنده. کسي فرياد کشيد:
شهيد شد. شهيد شد.
به صدا گوش کردم. ابراهيم بود که فرياد مي زد. آسمان را رعد و برق دو نيم کرد. باران دم اسبي شده بود. محمد صدايم زد. گيج بود و در هم ريخته. عينهو خودم انگار صحنه هايي که ديده بوديم، باورمان نمي شد.
دنبال ابراهيم گشتيم. همراه جمعيت نشسته بود بالاي سر دو شهيد! خون راه کشيده بود روي آسفالت صداي آژير آمبولانس آمد. چند نفر، دويدند طرف شان. خيابان بهار پر شد از تانک. بيمارستان و مردم را نشانه رفته بود ند. کوچه اي که نزديک بيمارستان بود، گلوله باران شد. سرباز ها دويدند طرف کوچه و ديوار شدند جلوي آن. صداي آه و ناله آمد. صداي جيغ و فرياد کساني که شعار مي دادند.
مرگ بر شاه. مرگ بر شاه.
همراه ابراهيم و چند نفر، شهدا را روي برانکارد گذاشتيم. محمد بلند بلند گريه سر داده بود. ابراهيم به برادر داغ ديده اي مي ماند. پرستارها، برانکارد ها را سر دادند داخل کابين آمبولانس.
ابراهيم بر گشته بود طرف کوچه. سربازها پراکنده ايستاده بودند.
جسد شهدا، قاطي زخمي ها روي زمين بود. آمبولانس حرکت کرد طرف کوچه. ابراهيم به دنبالش دويد. همراه محمد دويديم.
زخمي ها را ببريد. کسي را بفرستيد براي بردن شهدا.
ابراهيم بود که به پرستارها التماس مي کرد. فکر کردم شايد تا کلاس نهم، به هيچ مديري التماس نکرده بود. چشم هايم پر شد از اشک. پرستار دستور داد شهدا را پايين بياورند. دويدم طرف ابراهيم. ژاکت بافتني اش، خيس خون بود. محمد را صدا زد. ياد مادرم افتادم. بي اختيار چرخيدم طرف زن ها. انگار مي خواستم ميان آنها ببينمش.
صداي شکستن لوله هاي در بيمارستان بلند شد. مردم پشت در فرياد کشيدند من و ابراهيم و محمد، جلوتر از بقيه ايستاده بوديم. در باز شد. کوبيده شديم روي سنگ فرش حياط. صداي گلوله آمد. جمعيت جمع شدند يک جا. گلوله ها، بالاي سرمان را دريدند. ناگهان چراغ هاي ساختمان بيمارستان خاموش شد. تاريکي ساختمان حياط را در خودش گم کرد. ابراهيم دستم را محکم گرفت. دنبال محمد گشتم. باران ريز ريز مي باريد. باد سرد، لباس هايمان را تکان مي داد. سرما در جان استخوانهايمان رفته بود. به سرفه افتاده بوديم.
پشت سر من بيا.
صداي ابراهيم به صداي سرما خورده اي بود. چشم هايم را از حدقه دادم بيرون. هيکل باريک ابراهيم، جلوي نگاهم قد کشيد.
آهسته قدم بر داشتم. به ساختمان رسيديم. شيشه هاي در ورودي، از قطر ه هاي باران برق مي زد. کسي مشت کوبيد به در. يکي از شييه ها خرد شد روي مردم و زمين. پا کيدم عقب. ابراهيم راه کج کرد پشت ساختمان. صداي جيغ و فرياد از توي ساختمان بيمارستان بلند شد. زن و بچه بودند.
همراه ابراهيم دويدم. گلوله اي ترکيد تو ساختمان. صداي پوتين آمد دسته اي سرباز، تو راهروي طبقه دوم دويدند. جلوي در. ايستاديم. راه پله پر بود از خون دلمه بسته و سياه از کنارشان گذشتيم. دلم آشوب بود. روي پله آخر، پشت چسبانديم به ديوار. صداي فرياد آمد بعد يک دسته از مردم دويدند تو راهرو.
من و ابراهيم همراهشان شديم. محمد ميان آن ها بود.
تو همين طبقه، سنگر گرفته اند. زياد نيستن. خيلي از سربازها فرار کرده اند. فقط فرمانده و چند سرباز مانده اند.
ماندم ابراهيم آن همه اطلاعات را از کجا آورده.
جير جير باز شدن يکي از در ها بلند شد. جمعيت جمع شدند. يک جا. کسي به طرف در شليک کرد. در محکم کوبيده شد به هم.
جمع شديم جلوي در اتاق. صداي فرياد فرمانده سربازها آمد.
ما تسليم هستيم.
در باز شد. چند قبضه اسلحه، سر خورد جلوي پايمان. ابراهيم يکي از تفنگ ها را برداشت. فرمانده همراه سربازهايش قدم گذاشت بيرون. ابراهيم نشانه رفت و گفت.
جلو بيفتيد.
نوه ي دختري
ابراهينم نگاه کرد به بسيجي و پرونده مچاله شده. فکر کرد با يد او را ديده باشد. کجا؟ به خاطر نياورد. دولا شد زمين. کوله پشتي را بر داشت. به پارچه خاکي و زمختش دست کشيد. صدايي از داخل کوله بلند شد صدايي که آشناي گوشش بود. دست کرد داخل کوله پشتي. يک دست لباس کهنه سربازي و يک باد گير سبز رنگ، با چهار تا تير ژ3 تمام دارايي صاحب کوله پشتي بود.
ياد حرف پيرمرد افتاد. کسي که گفته بود وسايل مال نوه ي دختري اوست.
او همه جا با من بود. تو خانه، توي کوچه، توي خيابان و موقعي که جنس مي فروختيم. دستفروش بوديم. گشت مي زديم تو خيابان و کوچه هاي شهر. از صبح زود تا وقتي که خورشيد جايش را مي داد به شب.
چشم هاي بسته مرد، پر شده بود از اشک. چانه ايتخواني اش، قفل شده بود به هم. صداي دندان هاي عاريه اش را شنيده بود. به صداي دندانهاي پدربزرگش مي ماند.
چرا همه ي پدر بزرگ ها شبيه هم مي شوند؟!
ياد اتاق پدر بزرگ افتاد. ياد گل ميخ هاي جلوي در دو لنگه چوبي. هميشه پالتوي پشمي بلند پيرمرد به آن آويزان بود.
صداي کلفت و رگه دار پدر بزرگ تو گوشش پر شد. جلوي غريبه و آشنا صدايش زد:
پسرم.
اين کلمه دلگرمش مي کرد.
به بيرون خيره شد همراه خود را بيرون پنجره ديد که مثل يک يتيم و سرگردان، براي هميشه از داشتن پدر محروم است. چشم هايش را بست. چند لحظه اي همان طور ماند. بلند شد و به طرف پنجره رفت. انگار مي خواست مطمئن شود خودش بيرون پنجره نشسته است!
باد افتاده بود و برف نرمک نرمک مي باريد. دسته ي بسيجي ها، در حال دويدن بودند. بر گشت طرف رخت آويز آهني کنج اتاق. از جيب اورکتش، دفتر چه ياد داشتي که جلدش چرمي بود، بيرون آورد يک ورق آن را کند.
براي توجيه نقشه منطقه بايد م رفتم. نمي دانم چرا کسي سراغم نمي آمد. نکند کلاس را تعطيل کرده باشند؟
نشست روي صندلي. به جاي عکس، خودش را تو کاغذ مچاله شده ديد.
يعني من هم مثل او، پدر بزرگم را تنها مي گذاشتم و از خانه مي زدم بيرون؟ شايد خسته شده؟ شايد هم خواسته روي پاهاي خود باشد. تو جبهه آدم زود بزرگ مي شود.
خودش دوست داشت زود بزرگ شود. مي خواست کار کند، خرج خواهر و مادرش را بدهد از لطف کردن بدش مي آمد. از آدم هايي که ناتوان مي ديدنش. آدم هايي از خود متشکري که با دادن چند تومان ادعاي مهرباني مي کردند.
از چيزي ترس نداشت، عينهو پسرک توي عکس. نمي خواست به او ترحم کند. نمي خواست کسي پنهاني به خانواده اش ترحم کند.
به پيرمرد فکر کرد. سر ناهار، دو بشقاب خوراک لوبيا کشيد و سرش پايين انداخته، بي آن که لام تا کام حرفي بزند، غذاي خود را خورده بود. ابراهيم احساس کرد در آن لحظه، او به نوه ي دختري اش هم فکر مي کند.
يعني من هم به او ترحم کردم؟ نه. پيرمرد گرسنه بود. غذاي ظهر و شب خودم را دادم به او. از روي ترحم نبود. نمي خواستم گرسنه بمانم.
خودش گرسنه نمانده بود. پدر بزرگ نگذاشته بود او و خواهرش طعم گرسنگي را بشکند. مادر مثل روزهاي دختري اش تو خانه شان آزاد بود.
اگر پدر بزرگ نبود چه؟ کسي در آن سن و سال، به من کار نمي داد ، حتي براي ميوه چيدن.
دو ضربه ي خفه، در اتاق کوبيده شد. بعد نيروي بايگاني پرونده ها داخل شد. جواني با موهاي خرمايي و ريش و سبيل تنک.
نفهميديم به کجا اعزام شده. کاش پيرمرد روز رفتنش را خاطر داشت.
پس پيدا کردنش کار سختي است؟
نگاه مرد جوان، به عکس دوخته شد. ابراهيم جلوي چشمش گرفت. خيره نگاهش کرد. زير لب گفت:
بايد ديده باشمش. جنوب يا کردستان، يادم نيست ولي اين شکلي نبود. عکس مال چند سال پيش است. فقط از چشم هايش مي شود شناختش.
صداي داد و هوار پيرمرد توي راهرو پيچيد. چند نفر دويدند و دوره اش کردند. پيرمرد آرام نمي شد.
برو بگو بياورنش تو اتاق من، با احترام.
چشم، برادر امير عباسي.
پيرمرد را که مي لرزيد آوردند داخل اتاق. چشم هايش پر بود از رگ هاي قرمز و درشت. لبهاي نازکش قاچ برداشته بود. خون، دلمه بسته بود روشان. ابراهيم دستمال کاغذي را گرفت جلويش. دستمال ها گلوله شدند روي دهان پيرمرد.
لب هاي داغ و تب گرفته پدر بزرگ را با دستمال خيس خنک کردم. نکند او هم روزهاي آخر زندگي اش را مي گذراند؟
چهره ي پدرش، جلوي نگاهش تصوير شد رنگ چشم هاي پدرش، کدر شده بود، با رگ هاي قرمز و کلفت. زن هاي همسايه، به مادر گفته بودند:
اين نشا نه ي خوبي نيست.
دل کوچکش لرزيده بود. زل زده بود به صورت مادر.
گونه هايش ديگر رنگ صورتي نداشتند. چند خط گوشه ي چشم هاي جوانش کشيده شده بود.
نشست کنار پيرمرد. همچنان مي لرزيد.
پيدايش مي کنيم مطمئني اعزام شده؟
بله. هميشه حرفش اين پادگان بود. مي گفت از اين جا مي برند جبهه.
افتاد به گريه. ابراهيم دستمال کشيد به چشم هاي پيرمرد. احساس مي کرد پيرمرد سر تا پا استخوان است، بدون هيچ گوشتي.
نفس هاي آسم گرفته پيرمرد به زور با لا مي آمد.
يتيمي بد چيزي است. هيچ کس نمي تواند جاي پدر را بگيرد، حتي پدر بزرگ.
غصه پر شد تو دل ابراهيم. بغضي کرد. سر پايين انداخت. پيرمرد، تشييع جنازه ي پدرش را به ياد مي آورد. در حياط، چار تاق باز بود. تو حياط، مردها ايستاده و نشسته دست به سينه بودند. گره ابروها شکل بدي داشت. گلو ها ورم کرده بود. مادر و خواهرش بالاي سر جناز ه پدرش نشسته بودند. فرياد مي کشيدند و خاموش مي شدند.
پدر بزرگ را پيدا نکرده بودند. دايي هايش همه جا را زير پا گذاشته بودند. خانواده پدرش، همه بودند. ايستاده بودند پشت در اتاق. از پنجره ي کوچک پايين در، نگاه کرده بودند. پيرمردي با کلاه بافتني سبز رنگ، قرآن مي خواند. زن ها گريه مي کردند.
دايي ابوالقاسم پارچه ي سفيدي را گذاشته بود روي زانوي مادرش. کسي گفته بود:
کفن را بايد تحويل مرده شور مي دادند.
ابراهيم ترس زده بر گشته بود. پدر بزرگش بود. پدر بزرگش. نشسته بود پدر بزرگش، دست کشيده بود روي سرش و بغل گرفته بود. ابراهيم گريه کرده بود. مادر بر گشته و گرفته بودش. لباس مادر خيس اشک بود. بالاي سر جنازه ي پدر نشسته بودند. هيکل آب شده پدر، زير چادر مادر گم شده بود.
از پنجره بيرون را نگاه کرد. پدر بزرگ را نديد. پيرمردي که قرآن مي خواند، روي زانويش عقب نشست. مادر بزرگ و عمه اش نشسته بودندبالاي سر جنازه ي پدرش. شيون زنها دوباره بلند شد. ناله ي خواهرش دلش را ريش ريش کرده بود زير گريه. فکر کرده بود شايد اگر گريه کند، پدرش زنده خواهد شد. گوشه ي چادرش را تو مشت کوچگش گرفته بود چادر سرد بود، به سردي تن پدرش. لرزيده بود و خودش را چسبانده بود به سينه ي مادرش مادر بي هوش شده بود. زن ها دوره اش کرده بودند. دايي ابوالقاسم، مادر را بغل گرفته بود.
فاطمه... فاطمه...
ابراهيم دويده بود داروهاي مادر را بياورد. به چشم بر هم زدني، قرص هاي رنگي را گذاشته بود کف دست دايي. خواهرش با ليوان آب ايستاده بود کنارش. ابراهيم زل زده بود به صورت رنگ پريده و لبهاي کبود مادر. چند سالي بود راه بيمارستان را در پيش گرفته بود. حتي چند با ر با دايي ابوالقاسم به تهران رفته بودند. چشم چرخانده بود روي جسد پدر. همچنان رو به قبله بود و چادر سياه، پنهانش کرده بود. ترس زده به مادر نگاه کرد:
يعني او را هم همراه پدر مي برند؟
دست هاي مادر را گرفته و فشرده بود. مادر پلک باز کرده و زل زده بود به چشم هاي گرد و شفاف ابراهيم. با داخل شدن مردها، زن ها کنار کشيده بودند. باران با سر و صدا کوبيده بود روي سقف کاهگلي خانه. ابراهيم به پنجره نگاه کرده بود. دانه هاي باران، درشت شده بودند. باد تنها درخت ته حياط را تکان مي داد و آسمان از ابرهاي سياه تاريک شده بود. مردها پدر را روي دست بلند کردند.
فرمانده؟
با حيرت، به صورت لاغر و استخواني پيرمرد نگاه مي کند. انگار اولين بار است که او را مي بيند.
يعني نوه ام پيدا مي شود؟
بغض پيرمرد دوباره مي شکند. ابراهيم پرونده را بر مي دارد.
از عکس کپي مي گيريم. بعد پخش مي کنيم توي لشگر.
صندلي را مي کشد کنار ديوار. دست پيرمرد را مي گيرد و مي نشاند روي صندلي. قلب پيرمرد، از ترس به تپش افتاده است. چند لحظه اي را در سکوت مي نشينند. در اتاق باز مانده است. صداي دويدن بسيجي هاي تازه وارد، از تو حياط شنيده مي شود.
زير چشمي نگاه مي کند به کوله پشتي اي که روي زانوي پيرمرد است. زير لب مي گويد:
کاش محمود را به زور به مرخصي نفرستاده بودم.
نگاه عميق پيرمرد کشيده مي شود روي صورت ابراهيم.
محمود کاوه را مي گويم. فرمانده مان در کردستان.
خم مي شود. و کشوي ميزش را باز مي کند. بايد عکس پسرک را به پيرمرد بدهد. از کارش پشيمان مي شود. کشو را مي بندد و راست مي نشيند. مثل موقعي که دو زانو جلوي پدر بزرگش مي نشست.
با خنکي از پنجره ي اتاق تو مي زند. پيرمرد گالش هاي پلاستيکي اش را از پا در مي آورد و دوباره به پا مي کند. سياه پوشيده است، شلوار فلاستوني کهنه، بلوز نخي و کت سپاه. ناگهان ضربان قلب ابراهيم تند مي شود. لولاي خشک در اتاق جير جير مي کند. به ناله ي دلخراشي مي ماند. پيرمرد سر تکان مي دهد وآه مي کشد. يکي از نيروها، با دو استکان چاي و بشقابي پر از خرما، داخل مي شود با اشاره ابراهيم، مي چيند روي ميز و بي هيچ حرفي، مي رود بيرون. ابراهيم آب دهانش را قورت مي دهد، مثل کسي که مي خواهد خبري را بدهد. پرده اي اشک، چشم هاي پير مرد را مي پوشاند.
خبرش را از منطقه سر دشت گرفتيم، از خط مقدم خيلي طول مي کشد.
پيرمرد سر جايش نيم خيز مي شود. ابراهيم، هول استکان چاي را مي دهد دست پيرمرد. چاي لب پر مي زند. پير مرد لرزان ا ز لبه ي طلايي استکان مي مکد. به تشنه اي مي ماند.
نه. انگار خبر ندارد. پس آن کت سياه براي چيست؟ زمستان هم تنش بود. مثل پدربزرگ، زمستان و تابستان کت تن مي کند. بايد خبر را بدهم، اما خيلي آرام
بشقاب پيرمرد را مي گيرد جلوي پيرمرد.
حالا کجاست؟ نوه ام را مي گويم. مانده تو سر دشت؟ تو خط مقدم؟ کاش مرخصي مي داديد. نگفتيد من را ديده ايد؟
ابراهيم به چشم هاي پرسان پيرمرد نگاه مي کند.
مي ماند چه جوابي بدهد.
چه کسي خبر مرگ پدرم را به مادر داد؟ چه کار سختي.
دوباره نگاه مي کند به کوله پشتي. پيرمرد مي چسباند به سينه اش.
ماند همان جا، تو سر دشت. با نيروهاي ما خيلي فاصله دارد.
تا عمليات نشود، نمي توانيم بياوريمش.
سکوت مي شود. پيرمرد دست به ديور مي گيرد و بلند مي شود. ابراهيم مي ايستد. گالش هاي لاستيکي پيرمرد، کشيده مي شوند روي کاشي هاي اتاق. ابراهيم مي ماند به نگاه کردن. صداي لخ لخ گالش ها، دور و دور تر مي شود.
ابراهيم خودش را مي بيند که به دنبال جنازه پدر مي دود. پدر بزرگ جلو در حياط ايستاده بود. بغلش مي گيرد.
کسي از زمان جنگ
بوي عطري که به پهلوهايم مي ماليدند، سر گيجه ام را بيشتر مي کرد. پدرم بالاي سرم ايستاده بود. کم پيش مي آمد که با هم حرف بزنيم. زير چشمي به چانه نگاه کردم. پوست تيره اش، از پر پشتي ريشش، به کبودي مي زد. داشت مردي را که کنار تخت من خوابيده بود نگاه مي کرد، چنان که انگا ر سالها مي شناختش. صداي دکتر او را به خود آورد.
نه، ربطي به کليه هايش ندارد.
پس چيه؟
رنگ پوستش چيز ديگري مي گويد. مطمئن نيستم بايد دوباره آزمايش خون بگيريم.
چشم هاي پدرم گرد شد همه ي هفته ي گذشته را آزمايش داده بودم. دست گذاشت به پيشاني ام.
تب ندارد.
صداي نازکي، خيلي آهسته توي اتاق پيچيد.
نگران نباشيد قرار نيست که دکتر ها همه درد ها را بفهمند.
چيزي نيست، ابدا چيزي نيست. حتما خوب مي شود.
خواستم بلند شوم. دست پدرم روي سينه ام نگين شد. بي حرکت ماندم. نگاهم چرخيد رو صورتش. مردمک سياه چشم هايش به طرف مرد بود. چيزي زير لب با خود مي گفت. نتوانستم لب خواني کنم. به مرد نگاه کردم. چشم هايش به گود نشسته بود. لبش کبود بود استخوان گونه هايش، تيز زده بود بيرون.
پوستش انگار سوخته و مچاله شده بود. پرستار سوزن به دست داخل شد. رفت بالاي سر مرد. نگاه کرد به دکتر. سوزن را آماده در دست گرفت ابروهاي بي رنگ مرد، گر خورد توي هم.
مجروح است.
دکتر بود که گفت. پدرم دست از پيشاني منت بر داشت و رفت نزديک تخت مرد.. زل زد به او. مرد پلک هايش را بست.
فقط امشب اين جا هستي. فردا مي روي توي بخش. يک تخت خالي مي شود.
پدرم بر گشت پيش دکتر. دکتر گوشي را بر داشت و رفت، پرستا هم دنبالش. پدرم نگاه کرد به ساعت مچي اش، بايد مي رفت
فردا مي آيم، صبح زود کار داشتي به دکتر و پرستار بگو.
پيشاني ام را بوسيد و نگاه کرد به مرد. رنگ به چهره ي مرد نبود. دلم براي او سوخت، براي خودم هم.
از سکوت ترس آور بيمارستان چشم باز کردم. پشت کشيدم به تشک. نشسته ماندم. چشم هايم از حدقه زده بود بيرون. ياد اسمي که در خواب شنيده بودم افتادم. محمد ابراهيم نامي را صدا مي کرد. همان اسمي که پدرم در خانه ورد زبانش بود. نگا ه کردم به مرد. زل زده بود به سقف، با لب هاي نيمه باز. کف دستهاي پر از خطش رو به آسمان بود. يک هو بر گشت طرف من. خنديد، مثل آدم هاي خوشبخت. ساکت نگاهش کردم. به روحي از دنياي ديگر مي ماند.
تو کي هستي؟ نبايد مال دوران ما باشي!
لب هايم را گرفتم زير دندان. مانده بودم چه سوالي بود که کردم!
صدايش آهسته و ملايم بود، با ته لهجه ي دلنشين.
يکي از دوستان پدرت. تو پادگان آموزشي امام رضاي مشهد.
دوست پدرم؟! پس محمد ابراهيم کيه؟ همان که تو خواب صدايش مي زدي.
پدرت مي شناسمش.باقي مانده مان بود، توي جبهه ي کردستان. از او برايت نگفته؟
سرم را تکان دادم به بالش و باز اسمي که پدرم در خانه صدايش مي زد، به يا آورد م به آدمي مي ماند که هيچ چيز نمي داند. مرد با حالتي آميخته به سوءضن، نگاهم کرد. باورش نمي شد. پدرم از محمد ابراهيم چيزي نگفته باشد.
پدرم کم حرف است. يعني از وقتي قطعنامه را پذيرفتيم، يک هو ساکت شده. اين را مادرم مي گويد.
خيلي ها مثل پدر تو شدند. اين حال خوب نيست. بايد حرف بزنيم. گفتن از مرد و مردانش، وظيفه ما است.
چشم دوختم به لبش. شکسته شده و اشک چشنم هايش را پوشانده بود. گذاشتم در حال خودش بماند. فکر کردم دارد خاطراتش را مرور مي کند. يا شايد تصوير ابراهيم را جلوي نگاه خيسش کشيده باشد. افتاد به سرفه. اشک از گو شه ي چشم هايش سرازير شد. فکر کردم چرا با آن همه درد تکان نمي خورد. به زور نفسش را داد بيرون. مثل کسي که بخواهد سخنراني کند، مکث طولاني کرد. صداي باد از توي راهرو بلند شد. در ورود بخش صدا کرد. نگاه کرد به در اتاق. انگار منتظر بود محمد ابراهيم همراه پدرم داخل شوند. لب هايش از هم باز شدند. به تشنه ها مي ماند.
ارديبهشت ماه سال 1362 بود. بعد از سرماي سخت کردستان، داغي خورشيد شروع شده بود. به آزاردادنمان. محمد ابراهيم همچنان آموزش مان مي داد.، از کله سحر تا وقتي که خورشيد پشت کوه ها مي افتاد. خيلي وقت ها هم براي گشت مي بردمان اطراف کانون، ابتداي جاده ي ورودي به مهاباد. تيپ آنجا مستقر بود، با دو گردان. وقتي از نزديکي شهر مي گذشتيم، چهره ي ابراهيم پر مي شد از غم به آدمي مي ماند که دزد خا نه اش را زده باشد. چند لحظه به فکر فرو مي رفت. با پدرت نزديکش مي شديم. نگاه مان مي کرد و مي گفت:
ترسم از شهر است. ضد انقلاب قصد اشغال کردنش را دارد. خيلي جاها کمين زده اند.
ياد روزهاي آموزش مان افتادم. ساعت ها نقشه خواني تدريس مي کرد. بعضي وقت ها، از نيروهاي تازه رسيده مي خواست هر چيزي را از درس فهميده اند، درس بدهند. غروب که مي شد، مي بردمان براي شناسايي. آن قدر جلو مي رفتيم که ضد انقلاب را مي ديديم. موقع بر گشت، ناي ايستادن نداشتيم. دستور آماده باش مي داد. شب بايد حمله مي کرديم. همه مان مي دانستيم چيزي جلودارش نخواهد شد. راه مي افتاديم اطراف شهر. تو کوه هاي اطراف کمين مي زديم. با دستور ابراهيم، چند نفر داخل شهر مي شديم. درگيري تا صبح ادامه داشت.
در بيشتر درگيري ها، من و پدرت با او بوديم. از يکي از درگيري هاي شبانه بر گشته بوديم. پاهايم به زور هيکل درشتم را نگه داشته بود. انشگت هايم سر شده بود. ابراهيم جلوي خوابگاه نيروها نشست. خسته به نظر مي رسيد. پوتين هايش را به زور از پا کند. چرم پوتين، چسبيده بود به پايش. زير چشمي نگاهش کردم.
تاول هاي بزرگ، لابه لاي انگشت هايش را زخم کرده بود. دهان باز کردم چيزي بگويم. زود پوتين ها را به پا کرد و ايستاد. ماندم چه طور آن همه درد را تحمل مي کند.
باران شروع کرد به باريدن. رعد و برق، دل آسمان را به دو نيم کرد. نگهبان ها در مقر را باز کردند. آمبولانس گل مالي شده داخل شد. ابراهيم دويد طرفش. آمبولانس جلوي سنگر فرماندهي ترمز زد از جا کنده شدم و پا تند کردم به آن طرف. ايستاد جلوي در سنگر فرماندهي. صداي ابراهيم بغض آلود بود گفت:
برادر کاوه زخمي شده. برادر امير عباسي جانشين او مي شود.
امير عباسي همان ابراهيم بود. ايستادم کنار در ابراهيم، همراه دکتر از برون آمد. پيشاني اش پر شده بود از خط هاي درشت. چند نفر از سپاهي ها دوره اش کردند. بي هدف نگاه کرد به آمبولانس. به آدمي مي ماند که کوه را روي شا نه هايش گذاشته باشد. همراه پدرت بر گشتيم طرف خوابگاه. آن شب هر دو نگهبان پاس دوم بوديم.
با صداي سوتي که جيغ کشيد تو محوطه، دويديم بيرون. ابراهيم ايستاده بود جلوي در فرماندهي از جلو نظام داد. رو به رويش به خط شديم. نگاهش به نقطه اي نامعلوم بود. از وقتي جانشين برادر کاوه شده بود، به نظر پير تر مي رسيد. عرض صف را رفت و بر گشت. از چهره اش مي شد فهميد اتفاقي افتاده. نگاه کردم به پدرت. شانه بالا نداخت. از بيرون صداي تير آمد. سر ها بر گشت طرف صدا.
شهر سقوط کرده. ضد انقلاب همه جا هست.
بهت زده همديگر را نگاه کرديم. براي چند لحظه هر کس خزيد تو لاک خودش. روز گذشته در شهر گشت زده بوديم.
خوب پشتيباني مي شوند. تا دلتان بخواهد گلوله دارند. همين باعث قدرتمندي شدن شان شده. با اين حال، بايد شهر را پس بگيريم.
صدا ابراهيم از خشم دو رگه شده بود. با ناباوري نگاهش کرديم. خون خودش
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین