برزگرترانلو,رحيم

کد خبر: ۱۱۹۱۰۱
تاریخ انتشار: ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۶:۴۲ - 20August 2008
سال 1335 ه ش در روز دهم دي ماه در روستاي ترانلو شهرستان شيروان ديده به جهان گشود . نامش را رحيم نهادند .
محيط پاک و مذهبي خانواده ، او را فردي مومن و متد ين بار آورد . ذوق و استعداد سر شارش موجب گرديد تا قرآن را به سرعت فرا گيرد . خانواده ي رحيم از نظر مالي در حد متوسط جامعه بود . از اين رو مجبور بود ار هر فرصتي براي کمک به خانواده استفاده نمايد .
سال اول دبستان را در محل تولدش و بقيه را در روستاهاي بيگ و اوعاز سپري کرد . دوره متوسطه را در دبيرستان زينبيه آريا مهر سابق شروع کرد و ديپلم را در سال 1357 در دبيرستان دکتر شريعتي (جهان نو سابق) اخذ نمود .
قبل از انقلاب براي آگاهي مردم در مسجد روستا سخنراني هاي شيوا و رساي بر گزار نمود و آنان را از اوضاع و احوال جهان و انقلاب آگاه کرد . مخفيانه اعلاميه هاي اما م خميني را در مدارس و کارخانجات و... پخش مي کرد .
از مهمترين فعاليت هاي اجتماعي رحيم در قبل از انقلاب ، رفع مشکل آب آشاميدني ، ساختن حمام و راه در روستاي ترانلو بود . خدمت سربازي را در سپاه دانش گرگان شروع کرد و با پيروزي انقلاب اسلامي براي ادامه ي خدمت به شهر بيرجند عزيمت نمود . بعد از اتمام خدمت وظيفه ي عمومي ، ضمن پرداختن به کشاورزي و دامپروري به عنوان شوراي روستا خدمات برجسته اي انجام داد .
با آغاز جنگ تحميلي ، در آذرماه 1361 به استخدام رسمي سپاه در آمد و رهسپار جبهه گرديد . سه مرحله به جبهه گام نهاد و در مسئوليت هايي مانند : مسئول آموزش عمومي سپاه بجنورد ، جانشين گردان ، فرمانده و بي سيم چي گردان به فعاليت پرداخت .
سر انجام ... رحيم برزگر به تاريخ 29/ 7/ 1363 در عمليات ميمک با اصابت ترکش به خيل شهدا پيوست . پيکر پاک آن شهيد پرفتوه در بهشت حمزه ي رضا (ع) زيارت به خاک سپرده شد .
شجاعت ، تواضع . نظم .و انضباط رحيم مثال زدني بود . او مهربان و خون گرم بود . هر کس آشنايي مختصري با وي داشت خيلي زود شيبفته ي اخلاق و رفتارش مي شد . هميشه دوست داشت مشکلات مردم را حل و فصل نمايد . سعي مي نمود کينه و کدورت را از بين بچه ها بر دارد و صفا و صميميت را ميان آنان بر قرار کند .
از روحيه ي تعاون بالايي بر خوردار و هميشه آماده ي خدمت رساني به ديگران بود . بسيار پايبند به عهد و يپمان بود و اگر با کسي وعده مي گذاشت ، حتما در موعد مقرر حاضر مي شد .
بخشي از اوقات فراغت خود را به مطالعه ي کتب مذهبي ، ادبي و نظامي . و بخش ديگر را به ورزش هايي مانند : کوهنوردي ، کشتي با چوخه و شنا اختصاص داده بود.
از اعتقادات ديني قوي بر خوردار بود . دوستان و آشنايان را به نماز اول وقت بويژه به نماز هاي جمعه و جماعت سفارش مي کرد . وي معتقد بود : فرق بين کافر و مسلمان در نماز خواندن است . ولايت پذ ير بود . علاقه ي فوق العاده اي به امام خميني داشت .
رحيم اعتقاد راسخ به امر به معروف و نهي از منکر داشت و سعي مي نمود ابتدا خودش به آن اصل مهم عمل کند . نسبت به بيت المال بسيار دقيق و محتاط بود . از اين رو اگر در ماموريتي از وسيله ي نقليه دولتي استفاده مي کرد به راننده تذکر مي داد ، مواظب سرعت ماشين باشد تا آسيبي به آن نرسد . از تضييع حق الناس خيلي مي ترسيد او معتقد بود خداوند آن قدر رحيم است که از حق خود مي گذرد ولي از حقوق مردم نمي گذرد.
رحيم برزگر در تشکيلات نظامي سپاه ، در مديريت ها و مسئوليت هاي مختلفي قرار گرفت . در ابتدا مدتي مسئول آموزش نظامي در پادگان شهيد بهشتي بجنورد بود و خيلي زود به عنوان يک مربي بر جسته شناخته شد .
در چند عمليات خطر ناک ، معاون فرمانده گردان و مسئول مخابرات گردان بود . رحيم براي افزايش اطلاعات و دانش خود ، کتاب هاي نظامي را به دقت مطالعه مي کرد و نکات کليدي و بر جسته ي آن را به زير دستان خود انتقال مي نمود .
نسبت به مافوق خود مطيع و فرمان بردار بود و بر کار زير دستان خود نظارت داشت . و به قدري به رعايت اين اصل معتقد بود که بارها مي گفت : اگر تکه چوب خشکي را فرمانده بگذارند بايد از او اطاعت کرد .
سعي و تلاش زيادي مي نمود تا از اطلاعات و تخصص نظامي دوستان خود در ارتش و سپاه نهايت استفاده را ببرد و آن ها را در آموزش بسيجيان به کار ببندد .
با استعداد و بيان قوي که داشت مطالب را با مهارت تمام به صورت قابل فهم براي زير دستان تشريح مي نمود . به قدري در مسائل نظامي تبحر و تخصص داشت که مي توانست با ابداع و عملي نمودن تا کتيک هاي خاص رزمي ، جان همرزمان خود را از خطرات گوناگون نجات دهد .
هيچ وقت از توکل به خدا . و توسل به ائمه اطهار (ع) مايوس نمي شد . هميشه به يادآخرت بود و در هر فرصتي آن را به دوستان و همرزمانش گوشزد مي کرد . فکر شهادت وي را به خود مشغول کرده بود و براي رسيدن به آن تلاش زيادي مي نمود . از اين رو سعي مي کرد از رفاه و آسايش فاصله بگيرد .
هميشه هنگام نماز در دعا و مناجات ابتدا براي ديگران دعا و سپس براي خود آرزوي شهادت مي نمود . خواهرش در اين باره گفت : در تشييع جنازه ي يکي از شهدا شر کت کرديم . وقتي برسر مزار شهدا رفتيم داخل قبري خوابيد و گفت : اين به درد من مي خورد . مدتي نگذشت که او را در همان جا دفن کردند .
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386


وصيت نامه
بسم اله الرحمن الرحيم
پدر و مادر عزيز و مهربان !اميدوارم د ر عبادات ، اخلاق و رفتار و گفتار در زندگي دنيايي موفق و مويد باشيد و مقلد اين فقيه بزرگوار امام خميني که نايب بر حق حضرت مهدي (عج) است باشيد . هيچ چيزي چه مسائل مادي و چه مسائل معنوي باعث ضعف روح شما نمي شود .
پدر جان و مادر جان !توصيه من به شما اين است که سخنراني هاي امام و آقاي خامنه اي . استاد عزيز قرائتي را گوش کنيد تا از نظر روحيه هميشه قوي باشيد .
پدر و مادر جان ! نسبت به اعمال و واجبتان محکم و جدي باشيد . مواظب باشيد افراد زيادي هستتد که مي خواهند مساله ي مادي را به ميان بکشند و کمبود ها و نارسايي ها را به رخ بکشند ، تا صبرتان از بين برود .
پدر جان ! مادر جان ! بعد از مرگ من صبور باشيد و با قناعت زندگي کنيد . با رفتن من هيچ امتيازي براي خود قائل نشويد چون هر قدر در اين دنيا در رفاه باشيد از ثواب آن دنيا کم مي شود . اگر بعد از من حقي به شما داده شد دو سوم آن را براي خود بر داريد و يک سوم آن را به مصلاي نماز جمعه نهران يا شيروان و مسجد بدهيد .
فرزند شما – اگر لياقت فرزندي داشته باشم . رحيم برزگر



خاطرات
معصومه براتي ،مادر شهيد :
هر يک از اعضاي خا نواده و خويشان نظري داشتند همه در پي يافتن يک نام مناسب و نسک ، غرق د ر تفکر بودند . در همين حين ، پسر عمويش از راه رسيد و فرياد زد : زن عمو !نام زيبايي پيدا کرده ام حتما شما آن را مي پسندي . وقتي نام مورد نظرش را مطرح کرد کسي آن را نپسنديد .
برادرش يحيي که هم بازي جديد پيدا کرده بود ، سر ازپا نمي شناخت و لي لي کنان وسايل و اشيا را به اين طرف و آن طرف پرت مي گرد . وقتي ديدم نظريات متفاوت شد براي اين که به جنجال و هيجان ها پايان دهم به آنها گفتم : هر چي بگين يا نگين ما اسمش را رحيم گذاشتيم .

علي جعفري:
زمستان سرد از راه مي رسيد . براي بخاري هاي هيزمي مدرسه مجبور بوديم به نوبت هيزم بياوريم . يک روز معلم گفت : بچه ها ! سعي کنيد هيزم ها و کنده ها ي بزرگ بياوريد .
اين بارنوبت من و رحيم بود . وقتي بر گشتيبم ، او با خود هيزم هاي کوچک آورده بود . همين که چشم معلم به وي افتاد از اين کارش عصباني شد . رحيم در پاسخ گفت : آقا ! من امروز عمدا هيزم هاي کوچک آوردم تا ببينم شما چقدر صبر و حوصله داريد .
معلم و بچه ها از رکي و راستي و زبلي رحيم به خنده افتاد ند . دفعه ي بعد که نوبتش رسيد کنده هاي بزرگي آورد و گفت : آقا معلم ! اين بار هيزم هاي بزگ آوردم تا هم دوستانم سرما نخورند و هم شما عصباني نشويد .

اولين روز دبستان
اولين سالي که پا به دبستان گذاشتم . رحيم در کلاس پنجم درس مي خواند . در روزهاي اوليه ي ورود به دبستان حس غريبي داشتم . دوري از پدر و مادر و محيط خانواده برايم سخت بود . در اين شرايط ، کسي که به دادم رسيد و به من روحيه داد ، رحيم بود .
ا و با مهرباني دستم را گرفت و به دبستان برد . آن روز به قد ري از فوايد درس خواندن و خوبي هاي دبستان صحبت کرد که ترس .و د لهره را فراموش کردم

مادر شهيد:
يک روز در مسجد روستا سخنراني بسيار جذابي انجام داد . يکي از حاضران گفت : سخنران پسر کيست ؟ پدرش گفت : پسر من است : خداوند نگهدارش باشد رحمت به شير پاک مادرش .
از ديدن آن صحنه و شنيدن آن جمله بسيار خوشحال شدم و به رحيم باليدم .

علي جعفري:
يک روز در مورد ظلم و خيانت حکومت پهلوي برايم صحبت مي کرد . او مي گفت : سيدي به نام روح اله خميني مي آيد که دود مان ظلم پهلوي را سر نگون خواهد کرد . مردم و جوانان با دست خالي و با ايثار خون به او کمک مي کنند تا حکومت اسلامي در کشور بر قرار شود .
اطلاعات وي برايم هم تازگي داشت و هم باورش مشکل بود . ماه ها گذشت تا آن حرف ها صورت واقعي به خود گرفت .

علي نژاد بابا:
در روستاي خانلق ، خانواده اي تهي دست به علت نداشتن سر پناه ؛ گودالي حفر کرده و با پلاستيک رويش را پوشانده بودند تا از گزند سرما و گرما در امان باشند . رحيم با مشاهده ي چنين صحنه اي طاقت نياورد .
او با کمک چند نفر از بچه هاي سپاه ، باني اين کار خير شد . قطعه زمين کوچکي خريديم . يک ماشين آجر ، چند درخت سپيدارو مقداري مصالح مورد نياز فراهم کرديم .
با کمک يک بناي خير در مدت سه روز براي آن خانواده ي تنگدست سر پناهي ساختيم . آن خانواده اکنون نيز در آن جا زندگي مي کنند و هميشه دعا گوي رحيم و دوستانش هستند .

سيد حسن رباط جزي:
اگر يکي از بسييجيان اشتباهي مي کرد ، براي حفظ آبرويش ، مساله را در جمع مطرح نمي کرد . يک روز بعد از اتمام کلاس اسلحه شناسي ، يکي از بچه ها در کلاس ماند و مشغول نوشتن جزو شد اين کارش موجب گرديد تا به نماز جماعت نرسد .
رحيم متوجه شد ، وي را به اتاق برد و فضيلت اول وقت را باز گو نمود و در پايان گفت : يادت باشد اول نماز بعد کار .

صولت محمدي:
يک بسجي برايم تعريف کرد : در پادگان شهيد بهشتي بجنورد دو نفر از مربيان آموزشي سپاه سخت گير بودند ، از اين رو ما از آنان حساب مي برديم . يکي از آنان آقاي برزگر بود .
با اين که برزگر در آموزش نظامي فرد سختگيري بود ، ولي انساني با صفا بود . او به قدري در قلب بسيجيان جاي داشت که تمام سخت گيري هايش را با جان و دل مي پزيرفتند و با دقت به سخنانش گوش مي دادند .

عزيز اله رفعت:
نيروها براي حفظ آمادگي به رزم شبانه بردند . تمام اعضاي گردان حدود 40 کيلو متر پياده روي کرديم . ساعت 3 صبح به محل مورد نظر رسيديم . همه ي نيرو ها بر اثر خستگي به خواب عميقي رفتند .
در حالي که پلک هايم سنگيني مي کرد رحيم را ديدم که وضو گرفت و مشغول خواندن نماز شد . خيلي برايم عجيب بود که او با آن همه پياده روي و خستگي ، چه عاشقانه راز و نياز مي کند .

ولي سيناييان:
يک بار نزد امام جمعه ي وقت (حجت الاسلام حسيني ) رفت . گفت : حاج آقا ! مي خواهم حساب سال مرا مشخص کنيد . ايشان سوال کرد : آقاي برزگر ! چقدر اموال و در آمد داريد ؟ آيا وسيله ي نقليه ، زمين يا ممر در آمد ديگري هم داري ؟ گفت : نه ندارم .
پرسيد : آيا ازدواج کرده ايد ؟ سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت . حاج آقا حسيني به او کفت : رحيم آقا ! شما بهتر است اول فکري به حال ازدواج تان بکنيد . بعد بياييد حساب سالتان را مشخص کنيد .

صولت محمدي:
در جمع دوستانه اي ، با برادران سپاه نشسته بوديم . صحبت از جبهه و جنگ و سپاه و بسيج بود .
رحيم گفت : بچه ها ! ما که نام پاسدار را بر گزيده ايم ، اين مساله مسئوليت سنگيني به دنبال دارد . ما بايد به تمام معنا پاسدار واقعي باشيم . يعني تمام رفتار و اعمال ما بايد با پاسداري مطابقت داشته باشد . به بقيه ي بچه ها ي سپاه هم بگوييد : اگر در خيابان راه مي رويد ، اگر در صف نانوايي هستيد ، اگر از وسيله ي نقليه بيت المال استفاده مي کنيد و ... اعمال تان بايد طوري باشد تا در دل مردم جا بگيريد و آنان را از خودشان بدانند . خداي ناکرده کاري نکنيد که مردم از شما روي گردان شوند . اگر چنين شود . آن وقت به رشادتها و ايثار گريها ي شما در جنگ نيز شک خواهند کرد . يادتان باشد که شما سربازان واقعي امام حسين هستيد .

ولي سيناييان:
براي مرخصي به شهر آمده بوديم . انتخابات مجلس شوراي اسلامي در شهر شيروان به دور د وم کشيده شده بود . با برزگر آماده شديم تا براي راي دادن به يکي از شعب اخذ راي برويم .
در مسجد جامع وضو گرفتيم و در صف راي دهندگان ايستاديم . وقتي به شناسنامه هاي ما نگاه کردند گفتند : چون شما قبلا در انديمشک راي داده ايد بايد برويد همان جا راي بدهيد . برزگر خيلي آرام و با وقار گفت : ما براي اداي انجام وظيفه ي شرعي و قانوني آمده ايم تا در انتخابات شرکت کنيم ، حال اين وظيفه از گردن ما ساقط مي شود .

يعقوب پيرزاده:
در مقابل رفتار هاي غير منطقي و خلاف مي ايستاد. يک بار يکي ازآشنايانش بر اثر عمل خلافي باز داشت شده بود ؛ بر حسب وظيفه به ملاقاتش رفت . وي از برزگر خواست کمکش کند تا وي را آزاد کنند .
برزگر در جواب گفت : چون شما اين خلاف را انجام داده اي بايد مجازات شوي . پاداش و کيفر را براي همين گذاشته اند تا يک مسلمان در مقابل انجام کار نيک ، پاداش گيرد و در مقابل کار بد ، مجازات شود . اين موجب مي شود انسان آگاه تر گردد .

حميد جهانگيري :
يک روز در سالن غذا خوري بسيج ، براي نهار نشسته بوديم . دو نفر که درجه و مقامشان از رحيم بالا تر بود . غرق در افکار مسائل مادي بودند و با صداي بلند از قيمت و رنگ يخچال و فرش و .. صحبت مي کردند . ناگهان برزگر با چهره ي بر افروخته دستش را مشت کرد .و چنان روي ميز کوبيد که چيزي نمانده بود کاسه ي آشم وارونه گردد .
گفتم : چکار مي کني مرد مومن ، يک ظرف غذا به ما داده اند مي خواهي آن را به خورد ميز بدهي ؟ با ناراحتي و لحن تندي گفت : حيا نمي کنند ! خجالت نمي کشند ! جلوي بچه هاي مخلص و فداکار بسيجي با اين همه ايثار و شهادت مي گويند : يخچال را فريزر کنيم . فرش 350 را 500 شان کنيم . قرمزش را سفيد و سفيدش را قرمز کنيم .

بهمن مسعودي:
بار ها به دوستان نزديکش سفارش مي کرد و از ما قول مي گرفت تا بقيه ي همرزمان و همکارانش متوجه مجرد بودن وي نشوند چون خودش هم نسبت به اين مساله بسيار حساس شده بود که چرا تاکنون نتوانسته است به اين سنت پيامبر عمل نمايد .
با اين که از نظر سني از او کوچکتر بودم ولي با شوخي به وي گقتم : آقا رحيم ! اگر اين بار به مرخصي رفتي و ازدواج نکردي ، موضوع را به بقيه خواهم گفت . رحيم جواب داد : قول مي دهم بعد از عمليات ازداج کنم .

مريم برزگر ، خواهر شهيد:
آخرين باري که مي خواست به جبهه برود ، خودمان را آماده کرديم تا برايش به خواستگاري برويم . يک ماموريت فوري پيش آمد و به جبهه اعزام شد . گفتيم : بر گشت اين کار خير را پي گيري خواهيم کرد .
هر چه انتظار مانديم خبري از رحيم نشد تا اين که خبر شهاد تش به ما رسيد.

عزيز اله رفعت:
يک روز بعد از نماز جماعت به من گفت : عزيز آقا !آماده باش از اينجا که بر گشتيم شما را براي عروسي دعوت مي کنم . گفتم : ان شا اله اگر بر گشتيم مي خواهم در مراسم دامادي ات خدمت کنم .
مدت زيادي طول نکشيد که در حزن و ماتم و با چشماني اشک آلود ، تشييع جنازه اش کرديم .


شوخي هايش به جا و با مزه بود . برادر جعفري که از بچه هاي مشهد و از هم رزمان ما بود ميانه اش با شکم بد نبود . وقت ناهار بود ، نوشابه ها را توزيع کردند . بعد از چند دقيقه ، آقا رحيم نوشابه ي جعفري را خالي کرد و داخل شيشه ي نوشابه اش چايي تازه دم و چند حبه قند انداخت .آقاي جعفري که از همه جا بي خبر بود با عجله نوشابه اش را برداشت و سر کشيد . همگي زديم زير خنده . حالا نخند و کي بخند . يک نوشابه ي سياه بدون گاز ، با طعم چايي !

بين بچه ها يک مسابقه ي واليبال بر گزار کرديم . بعد از يارگيري ، من و رحيم در يک طرف و آقاي جعفري و رهنما نيز در طرف ديگر قرار گرفتيم . . قرار گذاشتيم هر تيمي که بازنده شود بقيه را به کله پاچه دعوت کند . بعد از بازي گرم و دلچسب ، نتيجه را سه بر يک باختيم .
در ايلام وارد کله پزي شديم . رحيم گفت : عزيز ! سريع غذايمان را بخوريم و برويم بيرون تا آنها حساب کنند . فورا غذايمان را خورديم و بيرون رفتيم . بعد از چند دقيقه وقتي جعفري را ديديم خيلي ناراحت بود ، گفتم : چيه آقاي جعفري ، چرا ناراحتي ؟! گفت چرا پول کله پاچه را حساب نکرديد ؟ اين انصاف است که هم بازي را ببريم و هم پولش را حساب کنيم . بعد از آن شوخي ، من و رحيم هر چه اصرار کرديم تا پولش را پس بگيرد ، قبول نکرد .

علي نژاد بابا:
يک روز در سنگر فرماندهي جلسه داشتيم . در حين جلسه ، يک گلوله راکت به سنگر فر ماندهي خود و قسمت زيادي از آن را خراب کرد ، عده اي سراسيمه اين طرف و آن طرف فرار مي کردند و عده اي نيز سر و صدا راه انداخته بودند .
برزگر با استواري تمام گفت : چه شده است ! چرا سر و صدا راه انداخته ايد ، بياييد کمک کنيد تا سنگر را درست کنيم . تا دو ساعت با کمک بچه ها سنگر را به حالت اوليه اش در آورد .

از مراسم تشييع جنازه ي سه شهيد بر مي گشتيم . در راه رو به من گفت : : آيا ما هم لياقت داريم روزي مثل اين ها شهيد بشويم ؟
گفتم : ان شا اله ! . از آن حادثه سالها گذشت . او راه شهادت را پيدا کرد ورفت ولي ما مانديم و اين دنياي هزار چهره .

مادر شهيد:
گفتم : پسر جان ! مادر به فدايت ، اگر مي خواهي دل مادرت شاد شود ، ازدواج کن .
گفت : مادر جان عجله نکنيد . اگر ازدواج کنم بايد همه ي دوستانم را از بيرجند، مشهد ، قوچان و بجنورد دعوت کنم . با عجله که نمي شود اين کار مهم را انجام داد . محرم که تمام شد انشا اله مي آيم و داماد مي شود .
ماه محرم را پشت سر گذاشتيم . برايش پارچه هاي زيبا با رنگ سرخ و سفيد خريديم و آماده کرديم .
سه ماه گذشت ولي خبري از او نشد . بعد از سه ماه رحيم عزيزم را با پيکر خونين وارد شهر کردند .

حميد جهانگيري :
با عمليات سختي رو به رو شديم . احتمالا فرمانده گردان ، شهيد يا اسير شده بود. تانک هاي عراقي ما را محاصره کرده بودند . روحيه ي بچه ها بسيار متزلزل شده بود . رحيم که معاون فرمانده گردان بود ، با صداي بلند گفت : بچه ها ! شما را به جان زهرا (س) از هم جدا نشويد . پشت به پشت هم بدهيد تا سنگر هايمان را حفظ کنيم . سپس کفش هايش را در آورد پاچه ي شلوارش را با لا زد و گفت : چند گلوله ي آرپي جي بياوريد .
آر پي جي به دست به طرف تانک ها رفت . ما فقط نظاره گر آتش گرفتن تانک هاي دشمن بوديم . چند تانک باقي مانده بود که دشمن مجبور به عقب نشيني شد . بچه ها از فرط شادي سر و صورت رحيم را غرق بوسه کردند .

محمد مردانپور:
يک روز برزگر را ديدم که غرق در فکر بود . با شوخي گفتم : چيه رحيم ، تو ، اين قدر به مال دنيا و ماديات فکر نکن . گفت : اي آقا ! ثروت ما را قانع نمي کند . از خدا مي خواهم ، لطفش را شامل حال ما کند و روح ما را شفا دهد . آن وقت قانع مي شوم . سپس گفت : اين را بدان که روح انسان شفا نمي يابد مگر با راز و نياز شبانه .


گاهي با برزگر درد دل مي کردم و از مشکلات زندگي و جامعه ، گلايه مي کردم . او مي گفت : فکرش را نکن . غصه ي اين چيزها را نخور . ا ن شا اله اين دفعه که به منطقه رفتي بر نمي گردي و تمام اين غصه ها و فکر ها از روي دلت بر داشته مي شود .
وقتي به جواب آن روز رحيم فکر مي کنم به ياد آن روزهاي طلايي مي افتم که در افکار بچه هاي جنگ يک باور وجود داشت و آن اين بود که هيچ يک از آنان زنده بر نخواهند گشت .

جمله ي آخر
آخرين باري که برزگر را ديدم با خنده گفتم : آقا رحيم چطوري ؟ هنوزر زنده اي و شهيد نشده اي ؟ گفت : حالا مرا دست مي اندازي . اشکالي ندارد . ما هم خدايي داريم اين بار مي روم و بر نمي گردم .
اين جمله ي آخر نه تنها از زبان رحيم ، بلکه بارها از زبان شهيد ابوالفضل شاکري ، شهيد عباسي و ... شنيدم .
هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و زبانش دوختند

علي جعفري:
در ميان آب هاي جزيره ي مجنون ، گير افتاده بوديم و دشمن مرتب با خمپاره ما را مي زد . کاملا مايوس شده بوديم .
فقط رحيم بود که تا ا ميد وارانه و با توکل به خدا مي جنگيد و مي گفت : خدايا ! اين گونه کشته شدن را بر ما روا مدار . خدايا ! کمک کن تا قبل از شهادتمان ، عده اي از دشمنان را از بين ببريم .

صولت محمدي :
شش ماه ماموريتم به پايان رسيد ، به سمت شيروان حرکت کردم . يک هفته گذشت ولي هنوز جواب نامه ام نيامد . نگران شدم : خدايا ! رحيم برزگر اين طور نبود .
تلگراف زدم . باز هم جوابش نيامد . حدس زدم اتفاقي افتاده است . چون رحيم انسان بد قول و بي وفايي نبود . آن نامه ، آخرين نامه اي بود که بي جواب ماند .
بعد از مدتي جواب آمد ، رحيم شهيد شده است .

محمد ابراهيم رهنما:
دو روز قبل از عمليات ميمک ، به من گفت : آقا دستگاه ضبط صوت دور و بر پيدا مي شود ؟ گفتم : بله : آقا رحيم ! ضبط صوت را براي چه مي خواهي ؟ گفت : اين آخرين عملياتي است که شرکت مي کنم گر چه وصيت نامه ام را نوشته ام ولي مي خواهم يک پيام و وصيت نام ي شفاهي نيز براي دوستان و خانواده ام ضبط کنم .
وقتي نوار را پر کرد . آن را با ساک و وسايل شخصي اش به من داد و گفت : از شما مي خواهم اين نوار و ساکم را تحويل خانواده ام بدهي .
چند روز بعد به شهادت رسيد .

مادر شهيد:
سالگرد پسر برادرم را برگزار کرديم . چند روز بعد ، از باغ کوچ کرديم و به روستايمان ترانلو رفتيم . جمعيت زيادي نزديک منزل مان جمع شده بودند . برادرم به طرف من آمد . گفتم : چرا مردم اين جا جمع شده اند ؟
گفت : حاجي جان ! نگران نشو . خبر آورده اند که رحيم پايش ترکش خورده و زخمي شده است . دنيا جلوي چشمم تيره و تار شد . به سر و صورتم زدم . خدايا ! دوباره مثل جريان فوت برادر زاده ام مرا گول مي زنند .
حدسم درست بود . رحيمم شهيد شده بود .

حميد جهانگيري:
بر روي جنازه نوشته بودند : برادر بسيجي شهيد رحيم برزگر . از منطقه ي سر حد شيروان ، دو رزمنده به نام رحيم برزگر داشتيم .
از اين رو عکسي تهيه کردم تا شناسايي راحت تر باشد . وقتي از محل سکونت و کار رحيم برزگر سوال کردم گفتند : او در روستا مشغول کشاورزي است . گفتم : اشتباه نمي کنيد ؟ گفتند : نه دو روز نگذشت که بر حسب تصادف خودش را ديدم گفتم : آقاي برزگر ! مگر شما در جبهه نبودي ؟ گفت چرا چند روزي است که ترخيص شده ام .
همان شب با هماهنگي مسئولان بيمارستان ، در سرد خانه را باز کردم . چند بار جنازه را نگاه کردم ولي جنازه را نشناختم . دوباره با دقت بيشتري از رو به رو به صورتش نگاه کردم . حس عجيبي به من دست داد . گويا او با من صحبت مي کرد و مي گفت : اي بي انصاف ! مرا نشناختي ؟ ديگران اگر مرا نشناسند تو ديگر چرا ؟ با دقت نگاه کردم . ديدم رحيم خودمان است . اشکم جاري شد .

مادر شهيد:
دوستانش تعريف مي کردند : ترکشي داغ ، سينه اش را شکافت و کم کم قلبش از تپش افتاد . چفيه ي سفيدش زيبايي او را چندين برابر کرده بود .
صداي ضعيفي به گوش هم رزمانش رسيد که مي گفت : بچه ها ! من شهيد مي شوم ، دو ورق کاغذ برايم بياوريد . مي خواهم براي پدر و مادرم بنويسم : مادر جان ! لحظه ي وداع رسيده است . مي بينم ملائکه به جاي شما سر مرا به زانوهايشان گرفته اند . دارم به آرزو و حقم مي رسم .

محمد ابراهيم رهنما :
شب قبل از شهادت برزگر در قرار گاه نشسته و مشغول خوردن انار بودم که ديدم رحيم به طرفم مي آيد . او را به خوردن انار دعوت کردم . گفت : اين انار ها مثل انار هاي بهشت هستند . خدا نصيب کند در آن دنيا نيز بتوانيم چنين انارهايي بخوريم .
وقتي شهيد شد به ياد آن جمله اش افتادم .

مريم برزگر ،خواهر شهيد:
يک بار با يکديگر بر سر مزار شهدا رفتيم . قبر هاي خالي و آماده ي زيادي در آنجا وجود داشت . در اين هنگام ديدم ، رحيم داخل يک قبر خوابيد و گفت : اين قبر به درد من مي خورد .مدتي نگذ شت که او را در همان جا د فن کردند .








نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین