فاضل, انوشيروان (رضا)

کد خبر: ۱۱۹۱۰۵
تاریخ انتشار: ۳۱ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۲:۲۸ - 21August 2008
در 18 آبان سال 1342 در خانواده اي متد ين از روستاي بيک شيروان ، کودکي قدم به صحراي وجود گذاشت که نامش را انوشيروان گذاشتند .
بسياري از دوستان و آشنايان او را به نام رضا و فاضل مي شناختند . او کودکي بود متفکر ؛ آرام و دوست داشتني و گريزان از جمعيت و شلوغي . خواندن قرآن را قبل از دبستان آموخت . برادرش در اين باره مي گويد : پدر و مادرم ما را براي فراگيري قرآن به نزد ملاي ده فرستادند و ما موفق شديم در چند ماه 19 سوره حفظ کنيم .
به لحاظ وابستگي زياد به مادر بزرگش در سال 1350 به روستاي هنامه هجرت کرد . کلاس اول ابتدايي را در روستا به پايان برد و سپس به روستاي خويش باز گشت . در 11 سالگي پدرش را از دست داد و بار سنگين زندگي روستايي متوجه وي و برادرش گرديد . بيشتر اوقلات فراغت خود را در امور کشاورزي ، گوسفند داري و تعليف دام ها سپري مي کرد .
دومين هجرت انوشيروان با آغاز تحصيلات دوره ي راهنمايي صورت گرفت . با توصيه و پي گيري يکي از خويشان نزديک ، وارد مدرسه ي راهنمايي شبانه روزي دهکده رضوي در آشخانه بجنورد گرديد و تا پايان سوم راهنمايي در همان جا ماند .اشتياق و علاقه زياد وي به تحصيل علم ، منجر گرديد تا در سال 1357 سومين هجرت زندگي خويش را به شهر مشهد آغاز کند . همزمان بلا اوج گيري انقلاب پايه اول متوسطه را در دبيرستان سيد جمال الدين سپري کرد .
با روح آزاد انديشي که داشت ، نتوانست در مقابل حوادث مربوط به انقلاب سکوت کند ، لذا وارد ميدان مبارزه گرديد . در فعاليت ها و مبارزات انقلابي مشهد و شيروان نقش چشمگير و فعالي داشت . او جوان ترين فردي بود که در جلسات مخفي شهر شيروان شرکت مي کرد . اعلاميه ها و عکس هاي امام خميني را به روستايشان مي برد و مردم را آگاه مي کرد . وي هميشه در صحبت هاي خود با مردم ، از شاه با عنوان لعنت اله عليه ياد مي کرد .
قريب سه ماه از پيروزي انقلاب اسلامي گذشته بود که از مشهد به زادگاه خود باز گشت . با تشکيل بسيج به آن پيوست و نقش عمده اي در فعال نمودن انجمن هاي اسلامي و بسيج دانش آموزي دبيرستان ايفا نمود . با شروع جنگ تحميلي ، دوره ي حماسه ساز و پر تحرک ديگري آغاز کرد . در سال 1361 حرکت سازنده ي خود را با جهاد سازندگي شروع نمود .
براي انوشيروان ، سال1363 از چند نظر سال مبارک و خوش يمن و پر حادثه بود ، او با پشتکار زيادي موفق گرديد مدرک ديپلم فني را در رشته ي مکانيک با معدل 19/ 14 اخذ نمايد . همچنين به لحاظ علاقه ي زياد ي که به سپاه داشت با کمال خلوص نيت و عشق ، به عضويت آن نهاد در آمد . از طرفي در همين سال با همسري متدين و هم فکر به نام معصومه باقري ازدواج کرد که ثمره ي اين پيوند فرزندي به نام مرضيه است .
يک هفته از ازدواجش نگذشته بود که رهسپار جبهه گرديد . او در سپاه هم که بود ، تمام وقتش را وقف آن نهاد کرد . مدتي مسئول بسيج اقشار و بسيج دانش آموزي شهر بود و نقش بر جسته و چشم گيري در جذب نيرو و اعزام آنان به جبهه داشت . بارها در سخنراني هايش مي گفت : هر کس بسيجي و اهل جنگ نباشد از اسلام و انقلاب عقب مي افتد . او انگيزه ي حضورش در جبهه را دفاع از اسلام و انقلاب ، اطاعت از امام ، پاسداري از خون شهيدان و باز شدن راه کربلا معرفي مي نمود .
چهارده مرتبه به جبهه اعزام شد و 35 ماه در جبهه به سر مي برد . در عمليات مختلفي از جمله : والفجر مقدماتي ، بدر ، خيبر ، ميمک ، و کربلاي 5 شرکت داشت و چند بار شيميايي و مجروح گرديد . او مي گفت : من تشخيص داده ام ، جبهه از همه جا نزديکي بيشتري با خدا دارد .
در کنکور سال 1364 شرکت کرد و در رشته ي صنايع اتومبيل دانشکده ي فني شهيد منتظري مشهد قبول شد ، ولي چون تار و پودش با جنگ گره خورده بود ، تمام دل بستگي ها را رها کرد و هجرت دوباره اي را به سوي دانشگاه اصلي (جنگ) آغاز نمود . آخرين اعزام رضا فاضل به جبهه ، تاريخ 10/ 8/ 1365 بوده است .
سر انجام انوشيروان خستگي ناپذير ، درتاريخ 22/ 10 / 1365 در عمليات کربلاي 5 در منطقه ي عملياتي شلمچه ، گلوله اي سينه اش را شکافت و به بزرگ ترين آرزويش يعني شهادت رسيد . پيگر سردار شهيد توسط مردم خوب و مهربان شيروان تشييع و به گلزار شهداي روستاي زيارت منتقل و به خاک سپرده شد .

از جمله ويژه گي هاي برجسته ي اخلاقي فاضل مي توان به مردم داري و تواضع او اشاره کرد . او اميد و پشتيباني مطمئن براي مردم به خصوص روستاي خود بود . بسياري از مشکلات آنان را با افتخار و سر بلندي حل مي کرد و براي عمران و آباداني روستا تلاش زيادي مي کرد . در برخورد با مردم نهايت ادب و احترام را رعايت مي کرد و در سلام کردن به همگان پيش دستي مي نمود . به ندرت عصبانيت در چهره اش نمو دار مي شد . هميشه با کار و زحمت و درد و رنج و مسئوليت سر و کار داشت . همسرش در اين باره مي گويد : خيلي کم در خانه مي ماند. نيمه هاي شب به خانه مي آمد و صبح زود به محل کارش مي رفت . گاهي در روستا بود . و گاهي در شهر و گاهي در جبهه . جنگ از او يک انسان شجاع و پر تلاش ساخته بود .
هر کجا خطر بود حاضر بود . هميشه در نوک پيکان حمله قرار داشت . بر نوک خاکريز ها حرکت مي کرد و از دشمن ابايي نداشت . در صحبت هايش مي گفت : آمريکا مانند يک روباه ترسو است . ما مي توانيم آمريکا و دشمنان اسلام و انقلاب را با قدرتمان له کنيم .
به نظم اهميت زيادي مي داد به همين منظور ، اوقات فراغت خود را به چند بخش تقسيم کرده بود : بخشي از اوقات خود را به خواندن قرآن و مطالعه ي کتاب هاي عقيدتي و ديني مثل آثار امام خميني ، شهيد مطهري و شهيد دستغيب اختصاص داده بود . گاهي به ديدار خانواده ي شهدا مي رفت و پاي درد دل آنان مي نشست . بخش ديگري از اوقات فراغت خود را نيز براي ورزش هايي مانند : فوتبال و آموزش شنا در نظر گرفته بود .
انوشيروان علاقه ي زيادي به قشر جوان و دانش آموز داشت و در جهت ارتقاء فکري و معنوي آنان بسيار مي کوشيد . صداقت و سادگي وي جوانان زيادي را جذب کرده بود . براي ديداربا اقوام ودوستان اهميت زيادي قائل بود . به محض اين که فرصتي پيش مي آمد به ديدن خويشان و آشنايان مي رفت و در رفع مشکلات آنان اقدام مي داد . اخلاص و تعبد عجييي داشت . وي به تمام معنا مربي بود و بيشتر به تربيت افراد جامعه خصوصا نسل جوان مي ا نديشيد .
معتقد و مقيد به احکام اسلام بود . هميشه سعي مي کرد نمازش را اول وقت و به جماعت باشد . در لحظات بحراني و خطر ناک جنگ در داخل سنگر ها زيارت عاشورا و دعاي توسل برگزار مي کرد .
به حلال و حرام توجه داشت و از تضييع حقوق ديگران ناراحت مي شد . تقوا و پرهيز گاري در اعمال و گفتارش موج مي زد . دائم الوضو بود . براي مراسم دهه ي محرم و شب هاي قدر در روستايش باشد . در شب عاشورا در مسجد روستا مراسم عزاداري را گرم مي کرد .
ولايت فقيه و روحانيت را محور مي دانست . به امام خميني عشق مي رزيد و به اطرافيان سفارش مي کرد که امام را تنها نگذاريد .
در سخنراني هاي خود از مقام معظم رهبري که آن زمان رئيس جمهور بودند به نام سرباز واقعي امام زمان ياد مي کرد و مي گفت : به ايشان نگوييد .رئيس جمهور ! ا و سرباز واقعي امام زمان است .

مديريت از نظر او خدمت پيوسته و بدون آسايش بود . به عنوان يک مدير و مسئول ، هميشه در جايي بود که درد و رنج و خطر آنجا باشد . بيشتر کساني که وي را مي شناختند . به مديريت قوي و پوياي وي اذعان دارند .
وقتي وارد سپاه شد ، مدتي را در کنار شهيد احمد اکبر زاده ، امور مربوط به بسيج دانش آموزي را سر و سامان داد . بعد از شهادت احمد ، به عنوان مسئول بسيج دانش آموزشي شيروان خدمات ارزنده اي را تقديم جوانان و دانش آموزان نمود و مدتي به عنوان مسئول بسيج اقشار سپري کرد و در فعال نمودن آن تلاش زيادي نمود .
به پايگاه هاي مختلف شهر و روستا سر مي زد و جهت آموزش نيروها ، سازماندهي و اعزام به جبهه برنامه ريزي مي کرد . در مناطق جنگي نيز مدتي را در مسئوليت سازماندهي تيپ امام جعفر صادق (ع) به خدمت پرداخت . از عملکردهاي بر جسته ي ديگر وي مي توان به طراحي دوره هاي آموزشي ، تشکيل گروه هاي عملياتي و شرکت در عمليات هاي مختلفي مثل : والفجر مقدماتي ، بدر ، خيبر و کربلاي 5 اشاره نمود .

هيچ گاه توکل به خدا و توسل به ائمه معصومين را فراموش نمي کرد . راز و نيازش به خدا بسيار عارفانه بود . با آرامش خاصي نماز مي خواند . در هنگام نماز خواندن وجود کسي را در اطرافش حس نمي کرد . وقتي از سجده هاي طولاني اش سر بر مي داشت و نمازش را تمام مي کرد قطرات اشک بر گونه هايش جاري بود و مدتي طول مي کشيد تا به حالت طبيعي باز گردد .
شهادت را دوست داشت و به آن عشق مي ورزيد . بزرگ ترين آرزويش شهادت بود و معتقد بود که شهادت جز معامله با خدا نيست . چند ماه قبل از شهادتش ، تحول عجيبي در او ايجاد شده بود . آخرين باري که به جبهه رفت از همسايگان حلاليت طلبيد و به يکي از آنان خبر شهادتش را داد .
او راهي را که سالها پيش از انقلاب مخفيانه شروع کرده بود در مناطق جنگي غرب و جنوب ادامه داد تا بالاخره به سرمنزل مقصود رسيد و در عمليات کربلاي پنج به ديدار يار شتافت.
منبع:"فرهنگ جاودانه هاي تاريخ ،زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان"نوشته ي سيد سعيد موسوي ،نشر شاهد،تهران-1386






خاطرات
مادر شهيد:
آن روز پدرش خيلي زود از مزرعه برگشته بود، انوشيروان را هم با خود آورده بود هنوز يک ساعتي تا افطار مانده بود، از اتاق رفتم بيرون بپرسم چرا اين قدر زود آمدند که ديدم به سمت طويله رفت و بعد از چند دقيقه با يکي از بره ها آمد بيرون، بره را روبه روي انوشيروان گذاشت و گفت: بيا پسرم مال خودت!
وقتي ديد ما با تعجب نگاهشان مي کنيم انوشيروان را بغل کرد و گفت: امروز پسرم روزه‌ي کامل گرفته، من هم اين بره را به او هديه دادم.

پدرشهيد:
در فصل بهار همراه بقيه اهالي روستا، گوسفندانمان را براي چرا به ييلاق برده بوديم. يک روز يکي از همسايه ها با انوشيروان کار داشت ولي هر چه گشتيم و صدايش زديم پيدايش نکرديم، فکر کرديم شايد در چادر خوابيده است، ولي وقتي وارد چادر شديم، ديديم دارد نماز مي خواند، در آن زمان هنوز شش سالش بود. حتي پشت به قبله ايستاده بود.

برادرشهيد:
در راه مدرسه سيبي را از جيبش در آورد و گفت: تو هم سيب مي خواهي؟
گفتم آره ولي به شرط آنکه بدهي نصفش کنم، مي ترسيدم او تکه بزرگتر را بردارد ولي او بعد از تقسيم نصفه بزرگتر رابه من داد و گفت:
هميشه حق برادر بزرگتر بيشتر است!

مادر شهيد:
يک سال کمي هندوانه کاشته بوديم، اتفاقا پدرشان هم مريض بود و کارهاي مزرعه و نگهباني از محصول به عهده ي انوشيروان و برادرش بود از نظر مالي هم خيلي در مضيقه بوديم، يک شب هر دو خيلي دير به خانه آمدند، هم خسته بودند و هم خاک آلود، اما همراهشان کمي جو بود، با غرور برايم تعريف کرد که چه طور مقداري از هندوانه ها را به روستاهاي اطراف برده و فروخته بودند و با مقداري از پولش جو خريده بودند!

اسمش را در مدرسه شبانه روزي آشخانه نوشتيم و قرار شد برايش کمي وسيله ببريم، منهم يک دست رختخواب پشمي برايش بردم، ولي او رختخوابها را قبول نکرد و گفت: از همان رختخواب هاي دم دستي ام برايم بياوريد، هر چه اصرار کردم و گفتم: مادر جان اينجا هوا خيلي سرد است، اين تشک پشمي است و بدنت را گرم نگه مي دارد، قبول نکرد و گفت: نه من اين لحاف و تشک را نمي خواهم حتي اگر آنها را نبريد مطمئن باشيد به آنها دست نخواهم زد، پرسيدم آخر چرا؟
اين رختخواب ها چه عيبي دارند؟
رويش را برگرداند و گفت: رختخواب همه دوستانم پنبه اي است و تقريبا کهنه، من چطور مي توانم کنار آنها در رختخواب نو بخوابم!

در روستايمان پيرمردي بود به نام نور محمد، پيرمرد با ايمان بود و انوشيروان هم خيلي او را دوست داشت، در بيشتر کارهايش هم از او تقليد مي کرد، حتي نمازهايش را هم مانند او در پنج نوبت شرعي مي خواند و براي هر نماز جداگانه وضو مي گرفت ولي همان پيرمرد با ايمان دوست داشت نماز خواندن انوشيروان را ببيند.
از حضور قلب او در نماز لذت مي برد، از سجده هاي طولاني اش و چشمان پر از اشکش!

نمي دانم چند روز که به مشهد رفته بود چه ديده بود و چه شنيده بود، مدام مردم روستا را بخصوص جوانان را دور خودش جمع مي کرد و بر عليه حکومت شاه صحبت مي کرد و به همه اطمينان مي داد به زودي امام خميني به ايران برمي گردد و دوره ي پهلوي تمام شود. در خانواده هم هر چه عکس و نشان از شاه و خانواده اش بود جمع کرد و در آتش سوزاند، خيلي هم به او مي خنديدند و باور نمي کردند اما او به کار خودش ايمان داشت!

در رشته صنايع اتومبيل قبول شده بود. خبر قبولي او در دانشگاه خوشحاليمان را دو برابر کرد، دو هفته اي بود که ازدواج کرده بود.
احساس مي کردم بچه ام سر و سامان گرفته و ديگر از بابت او خيالم راحت است اما خيلي زود دانشگاه را ترک کرد و با بچه هاي جهاد سازندگي به جبهه رفت.
جهادش فقط در جبهه نبود در هر کار سازندگي در پشت جبهه پيش قدم مي شد، هنگام درو محصولات در مزرعه بود، هنگام برداشت محصول در باغ و هميشه شب عمليات در جبهه. حتي در روستا ساختن يک مدرسه را شروع کرد، آرزويش اين بود که روستايشان مدرسه داشته باشد تا بچه ها مجبور نباشند به مدرسه شبانه روزي بروند اما تقدير نگذاشت پايان ساخته شدن مدرسه را که به نام خودش بود ببيند.

همسر شهيد:
هر چه قدر که در کارها و مسئوليت هايي که داشت جدي و سختگير بود در عوض در برخورد با فاميل و معاشرت با ديگران شوخ و بزله گو بود، يک روز در خانه شربت آلبالو درست مي کرديم کمي از آب آلبالو روي پيراهنش ريخته بود، مي دانست از خون بدم مي آيد، هراسان به طرفم آمد و گفت: واي معصومه لباسم خوني شده فکر کنم تيري به قلبم خورده، ابتدا کمي جا خوردم ولي زود متوجه شدم آب آلبالو روي لباسش ريخته شده.
چند ماه بعد همان پيراهنش دوباره قرمز شده بود اما اين بار واقعا تير به قلبش خورده بود!

به عروسي يکي از اقوام دعوت بوديم با خوشحالي حاضر شدم، اما او همچنان نشسته بود، پرسيدم چرا حاضر نمي شوي؟ گفت من آماده ام برويم!
گفتم: اين طوري؟! گفت: پس چه طوري؟
گفتم: مي خواهيم برويم عروسي، بايد کت و شلوارت را بپوشي!
گفت: اگر ارزش اين پيراهن بسيجي را مي دانستي و اگر مي دانستي اين لباس تن چه کساني است و چه افرادي با اين لباس دعوت حق را لبيک مي گويند ديگر نمي گفتي برو کت و شلوارت را بپوش!

وقتي مي خواست برايم نامه بنويسد به غير از احوالپرسي ديگر حرفي از خودمان در نامه اش نبود، در يکي از نامه هايش پنج حديث از پيامبر (ص) نوشته بود هنوز نامه اش را نگه داشته ام و پنج حديث را حفظ کرده ام:
گوش شنوا داشته باشيد تا سخنان را خوب بشنويد.
حقايق را خوب انتخاب کنيد و در مورد آنها شناخت حاصل کنيد.
وقتي ديدي اسلام در خطر است هجرت کنيد.
با هجر ت اسلام را به جهانيان بشناسانيد.
درصورت نياز اسلام، جهاد را انتخاب کنيد زيرا جهاد دري است از درهاي بهشت.

مادرشهيد:
وقتي مي خواست به جبهه برود نگرانش بودم، دلم راضي نمي شد بگذارم برود، مخصوصا که برادرش هم همراهش بود، هر چه التماسش کردم، گفت: اصرار نکن مادر، واجب است و بايد بروم.
به ناچار يکي از دوستانش را واسطه کردم اما انوشيروان خيلي ناراحت شد .دوست نداشت در کاري که به خاطر ايمان و اعتقادش انجام مي داد کسي دخالت کند يا برايش تعيين تکليف کند.

برادر شهيد:
من در گردان کوثر بودم و او در گردان قدر، با بيسيم خبر دارند که برادرت با تو کار مهمي دارد، فکر کردم حتما اتفاقي افتاده يا شايد مي خواهد به مرخصي برود و مي خواهد از من خداحافظي کند.
با عجله به مقرشان رفتم، اما او راحت زير يک درخت نشسته بود و چيزي مي نوشت، بعد کاغذ را تا کرد و گفت: اين امانت را برايم نگهدار.
فهميدم وصيت نامه اش است، گفتم: انشاالله خودت از دستم پس مي گيري.
اما تقدير مي خواست اين آخرين ديدار ما دو برادر باشد وخاطراتي که در ذهنم مانده وخاطراتي که دوستانش دارند،خاطراتي که مثل آب زلال وجاريند:

رسم بود بچه ها شب عمليات پيشاني بند مي بستند، آن شب چشمم به سردار فاضل افتاد، روي پيشاني بندش نوشته شده بود: يا امام رضا (ع).
احساس کردم چهره اش با وقت هاي ديگر فرق کرده.
رفتم جلو و گفتم: امشب نور بالا مي زني، اگر خبري هست، ما را هم تحويل بگير!
خنديد و گفت برکت اسم آقا رضا (ع) است و الا ما که کسي نيستيم.
آن شب، عمليات کربلاي پنج بود و آخرين باري بود که فاضل را با پيشاني بند ديدم.
تو وضع بدي قرار گرفته بوديم، آتش دشمن خيلي شديد بود و ما بر عکس نمي توانستيم آتش خوبي تهيه کنيم، مدام تقاضاي نيروي کمکي مي کرديم. بچه ها روحيه شان را از دست داده بودند، مجبور بوديم عقب نشيني کنيم، اما آن هم کار آساني نبود، همه ما در تيررس دشمن بوديم!
در يک لحظه فرياد فاضل را شنيدم که مي گفت بچه ها چه شد؟
چرا يک جا نشستيد؟
منتظريد دشمن بالاي سرتان برسد! ذکر يا زهرا بگوييد و حرکت کنيد با اين حرفش بچه ها روحيه تازه گرفتند و به سمت اولين خاکريز حرکت کردند.
به هر سختي بود خودمان را به خاکريز رسانديم، همان جا گلوله اي به سينه اش اصابت کرد، تعادلش را از دست داد، درون کانال آب افتاد، خودم را به او رساندم، در حال گفتن ذکر شهادتين بود. او را از آب بيرون کشيدم وقتي بچه ها رسيدند روحش پرواز کرده بود.
تشييع جنازه بي سابقه اي بود، آوردن 31 شهيد به شهر مردم را به شور آورده بود، فقط دوستان انقلاب نيامده بودند، حتي کساني که اظهار مخالفت مي کردند آن روز به گرد پيکر شهدا حلقه زده بودند، رفتن فاضل براي همه سخت بود، دوست و دشمن در فراغش مي گريست!
هميشه به مراسم عزاداري و سينه زني روستا او شور مي داد، هنوز صدايش را مي شد شنيد که بلند فرياد مي زد حسين چه شد؟ و جوانان روستا فرياد مي دادند شهيد شد! آن روز همان جوانان به گرد پيکرش مانند نگيني در وسط پيکر ساير شهدا گرفته بود، مي چرخيدند و مي خواندند:
فاضل چه شد؟ ... شهيد شد
باقري چه شد؟ ... شهيد شد
حامدي چه شد؟ ...شهيد شد
جوانشير چه شد؟ ... شهيد شد

از سپاه استعفا دادم و آمدم بيرون، در بانک استخدام شده بودم و مي خواستم آنجا مشغول به کار شوم، بعد از مدتي شنيدم سردار فاضل دنبالم مي گردد و کار واجبي با من دارد. وقتي به ديدنش رفتم، گفت: چرا ميدان را خالي کردي نترسيدي سنگرت خالي بماند...!

بي تاب بود هر چه زودتر به شهر برود. تند تند کارهايش را کرد و راه افتاد، من هم همراهش رفتم. در بين راه پرسيدم: تو اهواز چه خبره که اين قدر براي رفتن عجله داري؟ گفت: در شهر کاري ندارم، مي خواهم بروم مخابرات، نمي داني چقدر دلم براي دخترم تنگ شده، مي خواهم صدايش را بشنوم.
وقتي بر مي گشتيم گفتم خوب تعريف کن ببينم پدر و دختر به هم چي گفتند؟
سرش را تکان داد و گفت هيچي، خانمم هر کار کرد کمي بخنده يا اقو بقو کنه فايده نداشت، حتي گريه هم نکرد، متاسفانه باز هم نتوانستم صدايش را بشنوم.
با تعجب پرسيدم مگر دخترت چند سالش است؟
گفت: پنج شش ماه بيشتر ندارد!

چند وقت بود پوتين هايم پاره شده بود، هر چه هم به تدارکات مي گفتم جواب درستي به من نمي دادند.
بالاخره خسته شدم و رفتم پيش سردار فاضل، پوتين هايم را نشانش دادم و گفتم تو که فرمانده اي بگو ببينم خودت با اين پوتين ها مي تواني به رزم شبانه بروي؟!
گفت: بايد بروي تدارکات من که اينجا پوتين ندارم به تو تحويل بدهم!
با دلخوري گفتم: دلت خوشه! اين قدر رفتم تدارکات که ديگه خسته شدم، بعد هم خداحافظي کردم و به طرف چادر خودمان راه افتادم، از دور صدايم زد بعد به سمتم آمد پوتين هايش را در آورد و گفت: ببين اندازه ي پايت است؟

بعد از پيروزي انقلاب، يک روز در کمربندي شهر قدم مي زديم که ديديم بين عده اي درگيري بوجود آمده، جلوتر رفتيم ببينيم چه خبر است، عده ايي از بچه هاي کميته با جواني از اهالي شهر درگير شده بودند.
ظاهرا جوان گرفتار نسبت به انقلاب و امام بدگويي کرده بود، انوشيروان با قاطعيت جلوي بچه هاي کميته ايستاد و گفت: شما حق نداريد اين بنده خدا را بزنيد، اگر خلافي هم کرده بايد او را در اختيار قانون بگذاريد نه اينکه به خودتان اجازه بدهيد در ملاء عام با او اين گونه رفتار کنيد، فکر نمي کنيد اين کار شما نه تنها او را بلکه بقيه مردم را هم نسبت به انقلاب بد بين مي کند.

در پايگاه بسيج هنرستان شهيد تقويان به طور اتفاقي گلوله اي شليک کردم همان موقع برادر فاضل از راه رسيد، خيلي عصباني بود، هيچ دليلي را هم نمي پذيرفت و مي گفت: تمام حرف هايت عذر بدتر از گناه است، اين بار که صد تومان جريمه شوي يادت مي ماند از بيت المال بهتر از اين مراقبت کني. آن موقع صد تومان براي من خيلي بود.

با بچه هاي کلاس راه افتاديم برويم باغ چند تا نهال براي مدرسه بياوريم، وارد نزديک ترين باغ شديم و خواستيم چند تا نهال بکنيم اما انوشيروان نمي گذاشت و اصرار داشت به باغ آنها برويم.
با دلخوري گفتيم: مگر درخت هاي باغ شما چه فرقي با اين درختها دارد، تازه باغ شما دورتر است.
گفت: فرقش اين است که من از پدرم اجازه گرفته ام اما صاحب اين باغ از چيزي خبر ندارد و اگر شما به اين درختها دست بزنيد، من، هم به معلم مي گويم هم به پدر و مادرتان.

من هر کار مي کردم نمي توانستم جدول ضرب را ياد بگيرم؛ او که يک سال از من کوچکتر بود همه را خيلي خوب بلد بود، نمي دانستم چکار کنم، فکر مي کردم برايم افت دارد که او به من جدول ضرب ياد بدهد، ولي ناچار بودم، به هر حال غرورم را کنار گذاشتم و از او خواستم کمکم کند و انوشيروان با تلاش فراوان کمکم کرد تا جدول ضرب را حفظ شوم، رفتارش طوري بود که گويي او دارد با کمک من جدول ضرب را ياد مي گيرد، شيريني اين يادگاري را تا مدتها فراموش نمي کردم.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین