خاطرات/بازجويي و شكنجه اسراي ايراني

کد خبر: ۱۱۹۱۲۱
تاریخ انتشار: ۰۱ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۸:۵۴ - 22August 2008
آخر آسايشگاه در صف نشسته بودم؛ كاغذي در دست گروهبان خالد بود، سروان خليل اشاره كرد و گفت: «خالد بخوان»! او شروع به خواندن كرد و به محض اينكه به اسم من رسيد، گفت: «علي اكبر زارع». حال اينكه بلند شوم و بايستم، نداشتم. سروان خليل گفت: «اين شياد خودش را به موش مردگي زده، او را بياوريد». گروه جلاد آمدند و با كابل و باتوم به سر و گردن و بدنم كوبيدند و سپس مرا بيرون كشيدند و زير ضربات شلاق براي بازجويي بردند. خبرچيني گزارش داده بود كه زارع و چند نفر ديگر، هر شب در گوشه آسايشگاه بيدار مي مانند و براي فرار و اذيت عراقي ها نقشه مي كشند. تك تك ما را چشم بسته به اتاق بازجو بردند.
پرسيدند كه «شما چرا شبها بيدار هستيد؟ چه نقشه اي داريد و چه فكري در سر مي پرورانيد؟» زير بار نرفتم و گفتم: اگر هم بيدار بوديم و حرفي زديم در مورد گذشته و خاطرات خودمان بوده. بازجو گفت: «اين شياد، يك دروغگوي تمام عيار است، او را به اتاق شكنجه ببريد و بلايي سر او بياوريد تا به جرمش اقرار كند.» مرا از آنجا به جايي ديگر بردند. يكي از آنها با دو دست شانه هاي مرا گرفت و روي سنگفرش اتاق نشاند. يكي ديگر دست چپم را محكم گرفت در حالي كه چشمهايم بسته بود و چيزي را نمي ديدم، گفتم: خدايا !اين ديگر چطور شكنجه اي است؟ آنها مي خواهند با من چكار كنند؟ كه حس كردم شيء بسيار داغي دارد روي بازو و ساق دستم عبور مي كند كه سوزش آن به جگرم رسيد. فرياد جگرخراشي كشيدم و از هوش رفتم. آب سردي روي سر و بدنم ريختند تا به هوش آمدم. يك هفته هر روز اين كار ادامه داشت. حرفي نداشتم بزنم، تعهد كتبي از ما گرفتند تا به زبان نياوريم كه شكنجه گران با ما چه رفتاري داشتند.
* آزاده علي اكبر زارع
* با تشكر از مؤسسه فرهنگي پيام آزادگان
روزنامه قدس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین