درباره شهيد - متن کتاب "فرياد زاگرس (آلواتان)" - فصل ششم - بخش اول

کد خبر: ۱۱۹۲۲۶
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۳۸۷ - ۲۰:۵۶ - 29August 2008
پس از نبرد سختي كه تا نيم روز ادامه داشت ، نيروهاي گردان ، ارتفاعات مشرف به بيلوكه را از ضد انقلاب پاك كرده بودند .
محمود در جمع فرماندهان گردانها با اشاره به نقشه اي كه روي زمين پهن كرده بود ، نقاط حساس ، ارتفاعات و محل استقرار دشمن را نشان داد و آخرين قرار و مدارها را با آنها گذاشت .
ستاره شمال در آسمان پديدار شده بود ، نسيم ي سرداز رودخانه بر مي خاست و نوك بيني و گونه هاي رزمندگان را به خشم نوازش و در لابه لاي درختان و بوته زارها به راه خود ادامه مي داد ...
وقت نماز بود ، آستينها بالا زده شد ، مشتها از آب سرد رود پر ، صلوات مسح سر مسح پا بسته شد بر سجاد خاك السلام عليكم ...
قمي رو به رزمندگان كرد و گفت :
*************************
برادران در پاي آلواتان ايستاده ايم ، هدف تصرف قله است . با استتار كاملو احتياط تمام . توجه داشته باشيد ، نيروهاي دشمن در اين جنگل انبوه همه جا به كمين نشسته ، لازمه صعود حفظ سكوت است . از ياد نبريد گفته امام را كه :عزت و شرف ما در گرو همين مبارزات است .با ياد جانبازيهاي فاتح خيبر ، مولاي متقيان علي ع و توسل به ائمه اطهار سلام ا... عليهم ، اين قله را فتح خواهيم كرد فقط در مسير از ذكر خدا غافل نباشيد كه تنها كارگشاست .
كماني سپيد در پهن دشت سربي آسمان در حركت بود ، مرغان مهاجر در پرواز ، سهره ها به لانه خود بازمي گشتند و جفت را به آواز مي خواندند . دسته هاي انبوه كلاغها به سوي درختان بلند ، در دامنه آلواتان پر مي كشيدند و در شامگاه دلگير جنگل ، هجرت آفتاب را با نقاره قارقار اعلام مي كردند . ستون از رودخانه مي گذرد و خلنگ زار پشت سر نهاده در ظلمت انبوه جنگل ناپديد مي گردد . ساعتي بعد رزمندگان در مسير سخت گذارترين يال آلواتان از صخره اي به صخره ديگر ، از پس درختي به پس درختي ديگر در حال پيشروي بودند . در سكوتي سنگين در دل خدا را ياد مي كردند . به رغم سرما عرق ريزان جنگ افزارها را بر دوش ، بر پشت ، بالا مي كشيدند . در تاريكي پر حجم جنگل گاه كور سوي ستاره اي از لابه لاي شاخسار درختان ، بر فراز قله آلواتان ديده مي شد ، و سپس از نظر محو مي گرديد . درختات به انبوه دوال پاياني مي مانستند كه هر لحظه ممكن بود تسمه هاي چرمين خود را به دور گردن مسافران تن خسته پيچيده و آنان را خفه سازند . قمي و اصغر در پيشاپيش گردان در حركت بودند . چيزي كه بيشتر ذهن آن دو را به خود مشغول داشته ، سكوت مرموزي بود كه بر تمام جنگل سايه افكنده بود . نه آواي دد و سباع و نه زوزه شغال .
اصغر رو به قمي كرده آهسته گفت :برادر قمي طبق اطلاعات ، بايد اينجا قدم به قدم دشمن در كمين باشه . االن چهارساعته كه مشغول راهپيم ايي هستيم ، يك گردان در حركته شوخي كه نيست
- اصغر جان خدا ارحم الراحمينه ، چشماشونو كور كرده و گوشاشونو كر .
- قمي جان نكنه حيله اي در كاره مي خوان ...
- اصغر جان رسيدن به قله بدون هيچ درگيري بهترين راه كاره ما توكل به خدا كرديم ، خودش هوا مونو داره . مگه نگفته :الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا".
تشويش اصغر فروكش كرد . بي پرواتر ، گامها را بلند برمي داشت كه همهمه اي خفيف شنيد . دستي به شانه قمي زد و ستون ايستاد . در دامنه يال مجاور ، بالا دست تر از آنها چند نقطه نور قرمز پريده رنگ در ررقص بود . به حدس آتش سيگار ، قمي سكوت مطلق را تذكر داد . ستون به راه افتاد . پيش تر رفتند ، همهمه تبديل شده بود به گفتار ؛ شوخي مي كردند ، ناسزا مي گفتند ، سر و صداي زنها ، قهقهه خنده ها . نفسها در سينه حبس ، آرام آرام به پيش مي رفتند و چشم از رقص نقطه هاي قرمز بر نمي داشتند . ستون به سلامت گذشت . راه ادامه يافت .

محمود تمام شب را كنار مسيح بيدار مانده بود . گاهي چشم به آلواتان مي دوخت ، گاهي نگاهي به نقشه .
ساعتها گذشته بود و خبري از قمي نداشت . از نيم ه شب سه ساعت گذشته ، كه بي سيم به صدا در آمد :
- محمود محمود قمي .
- محمود قمي .
- بگوشم ، قمي جان بفرما
- رو پشت باميم .
- پشت بام اصلي ؟
- آره هدف اصلي .
- بدون درگيري ؟مطمئني ؟ نكنه اشتباه مي كني ؟
- نه برادر ، به پشت قله رسيديم . جنگل الان زيرپاست .
- مواظب باش به بچه ها بگو تا هوا روشن نشده آشيانه بسازند روز سختي پيش رو دارين .
- چشم خيالت راحت باشه .
- خدا نگهدار
- محمود روي نقشه خم شد . مسيح گفت :عجيبهطبق اطلاعاتي كه از جلسه مير آباد به ما رسيده ، تمام جنگل آلواتان زير پوشش ضد انقلابه ، چطور شد كه گردان قمي بي هيچ درگيري خودشو به قله رسونده .
- محمود كه تشويش در چهره اش خوانده مي شد . نقشه را تا كرد و كنار گذاشت . نشسته خيره بر چكاد قله ، غرق در بيم و اميد . هنوز اذان صبح نشده كه بي سيم دوباره به صدا در آمد :
- محمود محمودقمي ، محمود جان درگير شديم ، درگير هم از پايين مي خوريم هم از بالا انبوه دشمن دارند از روبرو به ما نزديك مي شن
- نگاههاي محمود و مسيح در هم گره خورد . ابروان مسيح در هم كشيده شد . عينك خود را جابه جا كرد و گفت :
- گردان احتياط
محمود بي درنگ بي سيم را برداشت :
- رسول ... رسول محمود . رسول محمود ...
- جانم ، به گوشم به طرف هدف حركت كنيد
رسول كه در پاي كوه آلواتان موضع گرفته ، گردان خود را به سوي يال راست كوه به راه انداخت . به رغم خستگي حاصل از چندين روز نبرد بي امان با دشمن ، خبر محاصره قمي خون را در رگها به جوش آورده بود . برق حميت در چهره ها مي درخشيد و آتش غيرت راه را مي سوخت . انفجارهاي مهيب ، رگبار گلوله ها ف تلاقي انبوه راكت هاي آر پي جي براي لحظه اي بر فراز قله قطع نمي شود . قمي ، اصغر و همراهانشان در محاصره دشمن گرفتار شده بودند و هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر و تنگتر مي ديدند . خورشيد تازه ا زميان شكافهاي صخره اي كوه تيغ بر كشيده بود كه گردان خود را به كمركش يال رساند ، مردان پيشرو با دوربين دشمن را رديابي مي كنند ، رسول كه هيچ اثري از دشمن تا چند صد متري خود نمي بيند ، دوربين خود را روي سينه رها كرده گردان را به دو ستون تقسيم مي كند ، هنوز چند قدمي پيش نرفته اند كه رگباري در كنار ستون فرو نشست و در پي آن انبوه آتش بر سر آنها ، افراد دشمن از كمين گاههاي خود بيرون جسته ، از روبرو نيز از دو جناح چپ و راست آنها زا زمين گير كرده بودند . اكنون آفتاب عمود بر جنگل مي تابيد و در سايه روشن زير درختان هر حركتي در تيررس دشمن بود . به گونه اي كه امكان پيشروي از رزمندگان گرفته شده ، لحظه به لحظه بر تعداد مجروحين افزوده مي شد .
محمود و مسيح از فراز تپه بلند مقابل آلواتان درگيري نيروها را به دقت زير نظر گرفته بودند ، تبادل سنگين آتش د ركمركش كوه و در اطراف قله به چشم مي خورد . محمود يك لحظه آرام و قرار نداشت . تشويش خاطر حاصل از زمين گير شدن رسول از يك سو و درد انتظار رسيدن توپخانه از سوي ديگر ، در تمام حركاتش ، نگاهش و كلامش موج مي زد . بي سيم چي گوشي را به او داد :
- رسول محمود ، رسول محمود . رسول رسول
- چرا به گوش نيستي ؟ مگه بي سيم چي ات همراهت نيست ؟
- برادر محمود سخت درگيريم ، تو بد مخمصه اي افتاديم
- چرا نمي كشي بالا ؟ خوب ، بجنب ديگه
- قدم از قدم نميشه برداشت ،كارگر خورده
محمد دستي به چانه خود برد ، مكثي كرد ، نگاهي به مسيح و كلامي :
- رسول رسول
- جانم بفرما محمود جان
- برگردين جاي اولتون .
- بله بله مفهوم شد .
محمود كه همچنان چشم به آلواتان دوخته بود ، به بي سيم چي گفت :
- قمي را به گوش كن
- قمي محمود ، قمي محمود .
- خودم هستم سلام عليكم .
- وضعيت چطوره ؟
- ا زاين بهتر نمي شه ، جنگ احزابه ، همه گروهكها جمع شدن دور و برما ، از هر طرف مي خوريم .
- اين طور كه مي بينم دشمن خيل ي فشار آورده
- محمود جان مگه هميشه نمي گفتي : ان الذين قالوا ربنا ا... ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه الا تخافو و لا تحزنوا و...
- خدا پشت و پناهت
- توكل به خدا ...
- هنوز مكالمه قمي به پايان نرسيده بود كه بي سيم چي دوم گوشي را به او داد و گفت :اضطراري
- قمي قمي مصطفي .
- بگوشم
- يه گروه از صخره ها كشيدن بالا ، دارن دورمون مي زنن ، من ميرم سراغشون .
- قمي كه در وضعيت كاملا" اضطراري قرار داشت ، بي درنگ گفت :
- اقدام كن ولي بي سيم را از خودت دور نكن ، منو از وضعيت لحظه به لحظه با خبر كن .
مصطفي و چهار رزمنده همراه او به شتاب از پشته دوم گذشته د رپشت صخره مشرف به يال پناه مي گيرند . با يك نگاه ، مصطفي دريافت كه مهاجمان ، كرد نيستند . بالاي صخره پريد و از شكاف سنگ به دقت نگريست . با خود گفت : خدايا چي مي بينم اونا اينجا چكار مي كنن ؟
براي لحظاتي مات و مبهوت ماند . به طرعت برق خاطره دوره آموزش در نظرش مرور شد ....
هنوز سپيده صبح كاملا" ندميده كه تپه هاي اطراف اردوگاه امام رضا عليه السلام تا كيلومترها آن طرف تر زير گامهاي جوانان پر شور پشت سر گذارده مي شد ، مربي آموزش كه او را محمود مي ناميدند ، سر نشاط بود و از بيشتر بسيجيها جوانتر به نظر مي رسيد ، او پيشاپيش ديگران در حال دويدن بود و گاهي برگشته و حركت افراد را در طول صف زير نظر مي گرفت ، گاهي هم در ميانه صف حركت مي كرد . كلاشينكف را روي شانه جابه جا مي كرد و شعار مي داد و افراد با او همراهي مي كردند .
من فرزند انقلابم ، سرچشمه عدلو دادم
با اين روشم ، با اين جهشم ، حق پيروز است
با اين روشم ، با اين جهشم ، حق پيروز است
نمي سازم با استعمار ، مي ستيزم با استثمار
با اين روشم با اين جهشم حق پيروز است ...
مصطفي نفسش سوخته بود ، ولي غرورش اجازه نمي داد كه از بقيه جدا شود . خيس عرق شده ، به خودش فشار مي آورد ، كم كم احساس كرد پهلوي چپش درد گرفته ، بقيه افراد او را پشت سر گذاشتند تا اينكه خود را در آخر صف ديد ، وقتيكه آنها به سر بالايي رسيدند ، نفسش بريد ، ايستاد ، نفسي تازه كرد ، به راه افتاد ، با قدمهاي خسته ، هن هن كنان خود را بالاي تپه رساند ستون را ديد كه در انتهاي دشت همچنان پيش مي رود. راه بازگشت را در پيش گرفت . تنها آرام آرام به تپه كوچك نزديك اردوگاه رسيد كه ناگاه صداي قهقهه اي شنيد سر بلند كرد يك مرد و سه زن را ديد سر فرو انداخت .
- سلام خسته نباشي
مصطفي بي آنكه سر بلند كند با اكراه جواب داد . مرد كه پرهيز مصطفي را از گفتگو با زنها احساس كرد پيش آمد و گفت حال سيد علي چطوره ؟
مدتها است اونو نديديم نگرانش هستيم
مصطفي سرش را بالا گرفت و گفت : شما با سيد علي چكار دارين ؟
از بستگان ما هستن .
مصطفي جا خورد با خود انديشيد :سيد علي و اين طور اقوام؟يعني چه خوب هر چي باشه احترام سيد علي واجبه .
صداي مرد غريبه مصطفي را به خود آورد :
- برادر اينجا چند نفر آموزش مي بينن ؟
- حدود سيصد تا .
- همه بسيجي ان ؟
- مربي ها پاسداران ، بقيه بسيجي .
- محمود هم اينجاست ؟
- كدام محمود ؟
- مربي تاكتيك رو مي گم .
- چند پرسش و پاسخ ديگر ، مصطفي گفت :
- سين جيم تمو نشده ؟ من كار دارم به راه افتاد .
- مرد سيه چرده دستي به سبيلهايش كشيده و فرياد زده :ما همينجا مي مونيم تا سيد علي بياد.
- مصطفي به چادر خود برگشت . پوتين هايش را در آورد و به پتوهاي روي هم انباشته شده تكيه داد ، دل نگران و انديشناك :مقصود اين مردك سيه چرده از اين سئوالات چي بود ؟ قيافه اش به نظرم آشنا مي ياد ا...ا... من خنگ بگو ، خيابان دانشگاه ...
- چامه والعصر ف والعصر را از دور شنيد . پوتينها را پوشيده نپوشيده به استقبال بچه ها دويد . محمود او را ديد گفت :
- مصطفي يه مرتبه غيبت زد
- نمي دونم چرا نفسم مي سوخت .
- بايد بيشتر كار كني
- سعي مي كنم .
سيد علي مي خواست چيزي به مصطفي بگويد كه توي حرفش پريد :
- آسيد علي قوم و خويشاتونو ديدين ؟
- كدوم قوم و خويش ؟
بقيه ماجرا را از زبان مصطفي شنيد . مصطفي بند پوتين هايش را محكم بست و به دنبال سيد علي به راه افتاد . كنار رودخانه هيچكس نبود ، در محل ملاقات كنار تخته سنگي نشريه اي با عنوانمجاهد زير سنگپاره اي جلب نظر كرد ، برگ كاغذي ضميمه آن ،هشدار به حاميان ارتجاع به زودي تك تك شما را با گلوله هاي آتشين خود نابود خواهيم كرد ...
رگبار گلوله ها در كنار مصطفي به صخره برخورد كرد . بي سيم چي مصطفي دستي به پهلو ، تابي خورد و به خاك افتاد . مصطفي تا خواست به خود آيد انفجاري شديد صخره را لرزاند ، مصطفي روي تخته سنگ لغزيد و به زمين افتاد . باران سنگريزه ها فرو نشست ، از مرز خونين پلكها نگاه او گذشت و بر چند چهره خيره ماند ، زن و مرد ، سرود اي مجاهد قهرمان ... حامي خلقها ... را شنيد . پلكهاي خود را كه از شدت درد به هم آورده بود گشود . لوله تفنگي را نشانه رفته روي شقيقه بي سيم چي ديد ، روي برگرداند چهار شليك پياپي و ديگر هيچ . ناله ها خفت ، در سكوت سنگين .
گلوله اي ديگر شليك شد ، شانه مصطفي تكان شديدي خورد ف مايع لزج گرمي از حفره ايجاد شده در كتف چپش بيرون جهيد ، چكمه مرد سيه چرده را روي سينه خود ديد ، خاطره ها تداعي شد ... درگيريهاي دانشگاه ، ... گنبد ... و حالا ...
كوس ناسزاها كوفتن گرفت :مزدوران خميني پاسداران شب پرست ...مرتجع ...
مصطفي داغي لوله تفنگ را در ميان دو ابروي خود احساس كرد . چشم فرو بست و با خود زمزمه كرد :اشهد ان لا اله الا ا... و اشهد ان محمدا رسول ا... و اشهد ان عليا ولي ا... ...
نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار