خاطرات شهيد - وداع آخر

کد خبر: ۱۱۹۳۰۲
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۵:۱۹ - 30August 2008
ورزش صبحگاهي كه تمام شد، بروجردي، با دو ـ سه نفر ديگر سوار ماشين شدند. مي‌خواستند بروند جايي را براي استقرار تيپ پيدا كنند. محمود، دلش نيامد حاجي راتنها بگذارد. رفت طرف ماشين، مي‌ خواست سوار شود كه حاجي در را قفل كرد. با اشاره گفت :« تو لازم نيست بيايي!»
نزديك ظهر بود كه محمود، ناراحت و نگران آمد پيش من. تشويش و نگراني در نگاهش موج مي‌زد.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین