خاطرات شهيد - وداع آخر
ورزش صبحگاهي كه تمام شد، بروجردي، با دو ـ سه نفر ديگر سوار ماشين شدند. ميخواستند بروند جايي را براي استقرار تيپ پيدا كنند. محمود، دلش نيامد حاجي راتنها بگذارد. رفت طرف ماشين، مي خواست سوار شود كه حاجي در را قفل كرد. با اشاره گفت :« تو لازم نيست بيايي!»
نزديك ظهر بود كه محمود، ناراحت و نگران آمد پيش من. تشويش و نگراني در نگاهش موج ميزد.
لینک کپی شد
نظر شما
