خاطرات شهيد - هدف هفت
ميگفت :«شخصاً بايد بدونم شب عمليات نيروها از چه جاهايي به خط دشمن ميزنن. بايد بدونم كه شما چه جور راهكاري را انتخاب كردين
هرچه كرديم حريفش نشديم. با خودمان گفتيم شايد روي آقاي منصوري را زمين نزند. ?كمتر پيش ميآمد كه او چيزي بخواهد و محمود جواب رد بدهد. برايش احترام خاصي قائل بود. آقاي منصوري گفت :«آقا محمود شما نيا، تا هر ?جا كه بگي خودمون ميرويم، اينطوري خيالمون راحتتره» و براي اينكه او را مطمئن كند، ادامه داد :«بچهها قول ميدن امشب كار شناسايي را تمام كنن». فايدهاي نداشت. راهش را ?كشيد و رفت. ما هم دنبال محمد راه افتاديم. «هدف هفت»، «ارتفاعات بلفت» بود كه هم دور بود و هم خيلي مهم و حياتي. محمود با همان تيمي كه بايد به سمت «هدف هفت» ميرفت، همراه شد. دويست- سيصد متر مانده به پايگاه عراقيها، ايستاديم. بچههاي اطلاعات ميگفتند :«شبهاي قبل تا اينجا آمدهايم، از ترس اينكه مبادا راهكار لو بره، جلوتر نرفتيم». يكي از بچهها گفت :«مهديزاده همين جا رفت روي مين، حتماً عراقيها حساس شدن».
سنگرهاي دشمن ?كاملاً ديده ميشد. تا زير پاي سنگر كمين آنها رفتيم. همانجا پشت تخته سنگي بزرگ نشستيم. آنقدر نزديك? عراقيها شده بوديم كه صداي حرف زدن آنها را به خوبي ميشنيديم. فقط يك? سرفه كافي بود تا همه چيز لو برود. تو چنين حال و احوالي، محمود گفت :«بايد جلوتر برين، بايد از ببن سنگرهاشون رد بشين و برين اون پشت ببينين چه خبره!»
همه تعجب ?كرديم. كار خطرناكي بود. با فاصلهاي كه با دشمن داشتيم، ?كوچكترين حركتمان را ميديدند، چه برسد به اين كه بخواهيم از بين سنگرهاي آنها هم بگذريم.
جاي بحث و جدل نبود. اگر كمي اين پا و آن پا ميكرديم، خودش ميرفت.
”جواد سالارزاده“و يكي دو نفر ديگر، اسلحه و تجهيزاتشان را پيش ما گذاشتند و چهار دست و پا از بين سنگرهاي ?كمين عراقيها رد شدند. با تمام وجود، آيه شريفه «وجعلنا...» را به نيت آنها ميخواندم. تا چشم ديد داشت تعقيبشان كردم.
سرما بيداد ميكرد. گاهي به اطراف سر?ك ميكشيدم و منتظر بازگشت بچهها بودم. هوا كم كم رو به روشنايي گذاشت اما از جواد و همراهانش خبري نشد. محمود خوابيده بود. انگار نه انگار كه در چند قدمي عراقيها هستيم. به فكر چاره افتاده بودم كه ناگهان صدايي به گوشم رسيد. خوب كه نگاه كردم، ديدم جواد و بچههاي تيمش هستند. وقتي به ما رسيدند خوشحالي را ميشد از حركاتشان فهميد. جواد در حالي كه نفس نفس ميزد، آهسته گفت :«نيروهاي دشمن مثل مور و ملخ جمع شدن اون پشت». محمود كه از صداي بچهها بيدار شده بود گفت :«فعلاً ساكت باشين تا از اينجا دور شيم».
از همان راهي كه رفته بوديم، برگشتيم. حالا هوا روشن شده بود، اما مهآلود بود. خيالمان راحت بود كه از ديد دشمن پنهانيم.
به خط خودمان كه برمي گشتيم، خوشحال بوديم ?كه كار چهار- پنج شب شناسايي را يك? شبه انجام دادهايم، اين مهم را مديون حضور محمود بوديم.
شهيد ناصر ظريف
هرچه كرديم حريفش نشديم. با خودمان گفتيم شايد روي آقاي منصوري را زمين نزند. ?كمتر پيش ميآمد كه او چيزي بخواهد و محمود جواب رد بدهد. برايش احترام خاصي قائل بود. آقاي منصوري گفت :«آقا محمود شما نيا، تا هر ?جا كه بگي خودمون ميرويم، اينطوري خيالمون راحتتره» و براي اينكه او را مطمئن كند، ادامه داد :«بچهها قول ميدن امشب كار شناسايي را تمام كنن». فايدهاي نداشت. راهش را ?كشيد و رفت. ما هم دنبال محمد راه افتاديم. «هدف هفت»، «ارتفاعات بلفت» بود كه هم دور بود و هم خيلي مهم و حياتي. محمود با همان تيمي كه بايد به سمت «هدف هفت» ميرفت، همراه شد. دويست- سيصد متر مانده به پايگاه عراقيها، ايستاديم. بچههاي اطلاعات ميگفتند :«شبهاي قبل تا اينجا آمدهايم، از ترس اينكه مبادا راهكار لو بره، جلوتر نرفتيم». يكي از بچهها گفت :«مهديزاده همين جا رفت روي مين، حتماً عراقيها حساس شدن».
سنگرهاي دشمن ?كاملاً ديده ميشد. تا زير پاي سنگر كمين آنها رفتيم. همانجا پشت تخته سنگي بزرگ نشستيم. آنقدر نزديك? عراقيها شده بوديم كه صداي حرف زدن آنها را به خوبي ميشنيديم. فقط يك? سرفه كافي بود تا همه چيز لو برود. تو چنين حال و احوالي، محمود گفت :«بايد جلوتر برين، بايد از ببن سنگرهاشون رد بشين و برين اون پشت ببينين چه خبره!»
همه تعجب ?كرديم. كار خطرناكي بود. با فاصلهاي كه با دشمن داشتيم، ?كوچكترين حركتمان را ميديدند، چه برسد به اين كه بخواهيم از بين سنگرهاي آنها هم بگذريم.
جاي بحث و جدل نبود. اگر كمي اين پا و آن پا ميكرديم، خودش ميرفت.
”جواد سالارزاده“و يكي دو نفر ديگر، اسلحه و تجهيزاتشان را پيش ما گذاشتند و چهار دست و پا از بين سنگرهاي ?كمين عراقيها رد شدند. با تمام وجود، آيه شريفه «وجعلنا...» را به نيت آنها ميخواندم. تا چشم ديد داشت تعقيبشان كردم.
سرما بيداد ميكرد. گاهي به اطراف سر?ك ميكشيدم و منتظر بازگشت بچهها بودم. هوا كم كم رو به روشنايي گذاشت اما از جواد و همراهانش خبري نشد. محمود خوابيده بود. انگار نه انگار كه در چند قدمي عراقيها هستيم. به فكر چاره افتاده بودم كه ناگهان صدايي به گوشم رسيد. خوب كه نگاه كردم، ديدم جواد و بچههاي تيمش هستند. وقتي به ما رسيدند خوشحالي را ميشد از حركاتشان فهميد. جواد در حالي كه نفس نفس ميزد، آهسته گفت :«نيروهاي دشمن مثل مور و ملخ جمع شدن اون پشت». محمود كه از صداي بچهها بيدار شده بود گفت :«فعلاً ساكت باشين تا از اينجا دور شيم».
از همان راهي كه رفته بوديم، برگشتيم. حالا هوا روشن شده بود، اما مهآلود بود. خيالمان راحت بود كه از ديد دشمن پنهانيم.
به خط خودمان كه برمي گشتيم، خوشحال بوديم ?كه كار چهار- پنج شب شناسايي را يك? شبه انجام دادهايم، اين مهم را مديون حضور محمود بوديم.
شهيد ناصر ظريف
لینک کپی شد
نظر شما
