کتاب درباره شهيد - متن کتاب "يادگاران،کتاب کاوه" - بخش سوم
• سي و دو
ميگفت جلسهي فرماندهها ساعت هشت يا نه مثلاً؛ يك ساعتي. سر ساعت كه ميشد، در را ميبست. اگر كسي ده دقيقه دير ميآمد، راهش نميداد. ميگفت «همان پشت در بايست.»
بعد از جلسه هم با توپ و تشر ميرفت سراغش؛ عصباني. ميگفت « وقتي توي جلسه ده دقيقه ير ميآيي، لابد توي عمليات هم ميخواهي به دشمن بگي ده دقيقه صبر كن،برم آماده شم، بعد پيام بجنگيم. اين كه نميشه كه. اين نيروها زير دستت امانتند. ميخواهي اين جوري نگهشون داري؟»
• سي و سه
گفت«آمار! آماريگان!»
گفتم« اجازه بدين تا فردا تكميل ميشه.»
رفت حالا آمار كجا بود؟ شب تا صبح بچهها را كشيدم به كار. صبح آمار حاضر شد. داديم دستش. نگاه كرده نكرده، سه تا اسم گفت. دو تاش توي ليست نبود. پاره كرد ريخت توي آتش.
گفتم « ليست مادر بود.»
گفت «فايده نداره، از نو،»
باز رفتيم يك شب تا صبح ليست درست كرديم. باز چند تا اسم گفت. يكي دوتاش نبود. باز پاره كرد ريخت توي آتش. گفت « اينم نشد، از نو.»
بارسوم رفتيم اتاق به اتاق و چادر به چادر از زير سنگ هم كه بود آمار نيرو را نفر به نفر گرفتيم. آورديم. فقط يك نفر نيروي آزاد رفته بود مرخصي كه توي ليست ما نبود. گفت «اين كو؟»
باز آمد پاره كند. نگاه كرد ديد بچهها دارند گريه ميكنند. گريه كه يعني اشك آمده بود توي چشمهاشان. پاره نكرد.
اصلاً حالتش فرق كرد. فقط گفت «بابا! آخه اينها هر كدومشون يه آدمن. نميشه بگيم حواسمون نبود كه اين اينجا بود جون اينا رو به ما سپردهن.»
• سي و چهار
نقشه را پهن ميكرد و مينشست وسط نيروها. بسم الله كه ميگفت نفس از كسي در نميآمد. بعد مثل بچه كلاس اوليها از همه درس ميپرسيد. « پا شو بگو اين جا چي بود. پا شو اين قسمت رو توضيح بده.»
اگر كسي اشتباه ميكرد، ميگفت « بنشين. دوباره توضيح ميدم. گوش ميكنيد؟»
اين قدر توضيح ميداد تا ديگر كسي اشتباه نكند. ميگفت «اشتباه توي اين اتاق، خون نيرو است توي عمليات.»
گاهي يكي خيلي پرت بود. بقيه را ميفرستاد بروند و خودش باز با اين مينشست. ميشد هفت ساعت، هشت ساعت.
• سي و پنج
بيسيم زدم « محمود جان! قله فتح شد. خيالت راحت.»
گفت «به اين زودي فتح شد؟»
گفتم «كلي اينجا جنگيديمها. چي به همين زودي؟»
گفت « زمين شيب نداره؟اونجا كه هستي، روي قله، زمين شيب نداره؟»
گفت «حالا يه مختصر شيبي رو به بالا داره.»
گفت « مرد حسابي! همون مختصر شيب رو بگير و برو. جلوتر كه بري بيشتر ميشه. هنوز كو تا قله؟»
رفتيم. ديديم راست ميگفت.
• سي و شش
دو نفر واقعاً بريده بودند. پيادهروي طولانياي بود و تجهيزات هم كامل و سنگين. بريده بودند. هيچ كار هم نميشد كرد. نيروي متخصص بودند. اگر ميماندند، اين مرحلهي عمليات انجام نميشد؛ يعني همه لو ميرفتيم، يعني عمليات لو ميرفت، يعني ميفهميدند ما ميخواهيم سد را بگيريم، يعني سد بوكان را ميفرستاند هوا كه دست ما نيفتد، يعني هزار تا يعني ديگر. اگر هم ميايستاديم، صبح ميشد و باز عمليات لو ميرفت. كوله پشتي و اسلحهشان را گرفتم، دادم بچههاي ديگر بياروند، ولي فايده نداشت. چشمشان از راه ترسيده بود. آخر به محمود خبر داديم. آمد.
گفت « كي نميتونه بياد؟»
تا گفتم « اين دو نفر..»
قنداق تفنگش رفت بالا وآمد خورد توي كمر اين دو تا بيچاره. گفت « اگه جايي غير از سر ستون ببينمتون، ميكشمتون.» دلمان ميسوخت. چارهاي هم نبود. تا صبح هر چه نگاه كردم، ديدم سر ستون بودند.
• سي و هفت
توي اين همه عمليات، فقط يك بار ديدم گفت «راه دشمن را از يك طرف باز بگذاريد كه بتواند فرار كند.» توي عمليات آزادسازي سدبود. ميگفت « اگر نتوانند فرار كنند، به فكر خراب كردن سد ميافتند.»
• سي و هشت
وارد تأسيستات سد كه شدي، كف ورودي سد نوشتهاند محمود كاوه؛ كه هر كس آمد، اسم محمود را لگد كند و تو برود. بس كه از محمود متنفر بودند.
• سي و نه
رفته بوديم كمين بزنيم،دير رسيديم. خودممان افتاديم توي كمين. شب تاريك تاريك بود. ديديم در يك آن از دو طرف گلوله است كه ميآيد. همه زمين گير شديم. صداي كاوه را ميشنيديم. توي آن تاريكي يك سياهي ميديديم كه ميدويد اين طرف و آن طرف و داد ميزد اين طوري كن، آن طوري كن.
ديدم يك نارنجك تفنگي كه معمولاً براي پاكسازي سنگر ميزنند، كنارش منفجر شد. دو دستي زدم توي سرم. گفتم تكه تكه شد. دود وآتش كه نشست، ديدم يك نفر دارد از ميان سرم داد ميزند كه « تو چرا نشستهاي؟ چرا اسلحهت رو مثل چوب دستت گرفتهاي، كاري نميكني؟» صداش را كه شنيدم، از خوشي مردم.
• چهل
خبر رسانده بودند كه ميخواهيم بياييم شهر را بگيريم، كسي توي شهر نباشد. مردم هم از ترس، مغازههاي بازار را بسته بودند و رفته بودند خانههاشان. در كل بازار شايد چند تا مغازه بيشتر باز نبود.
به كاوه گفتند كه ضد انقلاب الان است كه بيايد، شهر را هم مردم از ترس تعطيل كردهاند. به من گفت : «يك قوطي رنگ و يك قلم مو بردار و با بچهها بيا.» رفتيم بازار. گفت «روي مغازههاي بسته را شماره بزن»شروع كردم شماره زدن. هنوز به آخر بازار نرسيده، ديديم مردم دارند بر ميگردند مغازهها را باز ميكنند. فكر كرده بودند لابد اعدامشان ميكنيم كه مغازهشان را بستهاند. ترس ترس را از رو برد. آنها هم از خير تصرف شهر گذشتند خيلي منتظرشان شديم، نيامدند. خون از دماغ كسي هم نيامد.
• چهل و يک
نشسته بوديم غذا را بياورند كه يك ماشين جلوي غذا خوري ايستاد و چند نفر آمدند و پشت سر من روبه روي محمود نشستند. محمود و دو سه تا از بچهها پريدهاند سر اينها. اسلح داشتند، اسلحهها را ازشان گرفتند و دست و پاشان را بستند و گفتند « كي هستيد و چي هستيد» و از اين حرفها.
گفتند « شنيديم كاروه آمده شهر، توي فلان غذاخوري نشسته، آمده بوديم ترورش كنيم.»
• چهل و دو
رفته بود آن بالا داد ميزد « بچهها بياييد. قله فتح شد.» خودش بود و ژـ سهي قنداق كوتاهش.
• چهل و سه
برگشت سمت من و توي تاريكي گفت «كي هستي؟»
ديدم الان است كه بزند. گفتم «نزني. منم»
گفت «مگه نگفتم دنبال من راه نيفت؟»
گفتم « خب بابا داري تنها ميري.»
گفت « تنها ميرم. گرگ كه نميخوردم.»
حالا همهي دور و بر كومله ودمكرات بودند كه من پيش گرگها راحت ميتونستم بخوابم، اما پيش اينها نه. چي بهش بگم؟ گفتم « ميترسم تنها برگردم.»
گفت «برو. برو بازي در نيار.»
گفتم «چشم.»
• چهل و چهار
سينه خيز تا پيششان رفت. كمينشان توي غاربود، اسلحههاشان را همانجا گذاشته بودند و آمده بودند بيرون چايي بخورند، رفت و بي صدا كتريشان را برداشت. طرف دستش را آورد كتري را بردارد، ديد كتري نيست. بلند شد و خنديد و گفت « يه چايي هم بدين ما بخوريم.»
چايي ريختند برايش. خورد و دستهاشان را بستيم و برديم تا مقرشان را پيدا كنيم.
يكيشان ميخواست داد و فرياد كند كه توي مقر باخبر شوند. زد زير گوشش و گفت « كار تو ديگه از اين حرفها گذشته. راهت رو برو.»
• چهل و پنج
خيلي بيكله بود. كنارش راه ميرفتم. كنار گوشم صداي گلوله شنيدم، سرم را دزديدم. عصباني شد. گفت« مگه منو نميبيني چه طوري ميرم؟ سر تو چرا ميدزدي؟ داره با دوربين نگاه ميكنه ببينه من وتو ميترسيم يا نه.»
معاونش از راه رسيد. داد زد « محمود سر تو بزد.»
بعد هم خيز برداشت و كوبيدش زمين. گلوله از بيخ گوششان رد شد و ديوار پشت سرش را سوراخ كرد. درست همانجا كه يك ثانيه پيش سرش بود.
ميگفت جلسهي فرماندهها ساعت هشت يا نه مثلاً؛ يك ساعتي. سر ساعت كه ميشد، در را ميبست. اگر كسي ده دقيقه دير ميآمد، راهش نميداد. ميگفت «همان پشت در بايست.»
بعد از جلسه هم با توپ و تشر ميرفت سراغش؛ عصباني. ميگفت « وقتي توي جلسه ده دقيقه ير ميآيي، لابد توي عمليات هم ميخواهي به دشمن بگي ده دقيقه صبر كن،برم آماده شم، بعد پيام بجنگيم. اين كه نميشه كه. اين نيروها زير دستت امانتند. ميخواهي اين جوري نگهشون داري؟»
• سي و سه
گفت«آمار! آماريگان!»
گفتم« اجازه بدين تا فردا تكميل ميشه.»
رفت حالا آمار كجا بود؟ شب تا صبح بچهها را كشيدم به كار. صبح آمار حاضر شد. داديم دستش. نگاه كرده نكرده، سه تا اسم گفت. دو تاش توي ليست نبود. پاره كرد ريخت توي آتش.
گفتم « ليست مادر بود.»
گفت «فايده نداره، از نو،»
باز رفتيم يك شب تا صبح ليست درست كرديم. باز چند تا اسم گفت. يكي دوتاش نبود. باز پاره كرد ريخت توي آتش. گفت « اينم نشد، از نو.»
بارسوم رفتيم اتاق به اتاق و چادر به چادر از زير سنگ هم كه بود آمار نيرو را نفر به نفر گرفتيم. آورديم. فقط يك نفر نيروي آزاد رفته بود مرخصي كه توي ليست ما نبود. گفت «اين كو؟»
باز آمد پاره كند. نگاه كرد ديد بچهها دارند گريه ميكنند. گريه كه يعني اشك آمده بود توي چشمهاشان. پاره نكرد.
اصلاً حالتش فرق كرد. فقط گفت «بابا! آخه اينها هر كدومشون يه آدمن. نميشه بگيم حواسمون نبود كه اين اينجا بود جون اينا رو به ما سپردهن.»
• سي و چهار
نقشه را پهن ميكرد و مينشست وسط نيروها. بسم الله كه ميگفت نفس از كسي در نميآمد. بعد مثل بچه كلاس اوليها از همه درس ميپرسيد. « پا شو بگو اين جا چي بود. پا شو اين قسمت رو توضيح بده.»
اگر كسي اشتباه ميكرد، ميگفت « بنشين. دوباره توضيح ميدم. گوش ميكنيد؟»
اين قدر توضيح ميداد تا ديگر كسي اشتباه نكند. ميگفت «اشتباه توي اين اتاق، خون نيرو است توي عمليات.»
گاهي يكي خيلي پرت بود. بقيه را ميفرستاد بروند و خودش باز با اين مينشست. ميشد هفت ساعت، هشت ساعت.
• سي و پنج
بيسيم زدم « محمود جان! قله فتح شد. خيالت راحت.»
گفت «به اين زودي فتح شد؟»
گفتم «كلي اينجا جنگيديمها. چي به همين زودي؟»
گفت « زمين شيب نداره؟اونجا كه هستي، روي قله، زمين شيب نداره؟»
گفت «حالا يه مختصر شيبي رو به بالا داره.»
گفت « مرد حسابي! همون مختصر شيب رو بگير و برو. جلوتر كه بري بيشتر ميشه. هنوز كو تا قله؟»
رفتيم. ديديم راست ميگفت.
• سي و شش
دو نفر واقعاً بريده بودند. پيادهروي طولانياي بود و تجهيزات هم كامل و سنگين. بريده بودند. هيچ كار هم نميشد كرد. نيروي متخصص بودند. اگر ميماندند، اين مرحلهي عمليات انجام نميشد؛ يعني همه لو ميرفتيم، يعني عمليات لو ميرفت، يعني ميفهميدند ما ميخواهيم سد را بگيريم، يعني سد بوكان را ميفرستاند هوا كه دست ما نيفتد، يعني هزار تا يعني ديگر. اگر هم ميايستاديم، صبح ميشد و باز عمليات لو ميرفت. كوله پشتي و اسلحهشان را گرفتم، دادم بچههاي ديگر بياروند، ولي فايده نداشت. چشمشان از راه ترسيده بود. آخر به محمود خبر داديم. آمد.
گفت « كي نميتونه بياد؟»
تا گفتم « اين دو نفر..»
قنداق تفنگش رفت بالا وآمد خورد توي كمر اين دو تا بيچاره. گفت « اگه جايي غير از سر ستون ببينمتون، ميكشمتون.» دلمان ميسوخت. چارهاي هم نبود. تا صبح هر چه نگاه كردم، ديدم سر ستون بودند.
• سي و هفت
توي اين همه عمليات، فقط يك بار ديدم گفت «راه دشمن را از يك طرف باز بگذاريد كه بتواند فرار كند.» توي عمليات آزادسازي سدبود. ميگفت « اگر نتوانند فرار كنند، به فكر خراب كردن سد ميافتند.»
• سي و هشت
وارد تأسيستات سد كه شدي، كف ورودي سد نوشتهاند محمود كاوه؛ كه هر كس آمد، اسم محمود را لگد كند و تو برود. بس كه از محمود متنفر بودند.
• سي و نه
رفته بوديم كمين بزنيم،دير رسيديم. خودممان افتاديم توي كمين. شب تاريك تاريك بود. ديديم در يك آن از دو طرف گلوله است كه ميآيد. همه زمين گير شديم. صداي كاوه را ميشنيديم. توي آن تاريكي يك سياهي ميديديم كه ميدويد اين طرف و آن طرف و داد ميزد اين طوري كن، آن طوري كن.
ديدم يك نارنجك تفنگي كه معمولاً براي پاكسازي سنگر ميزنند، كنارش منفجر شد. دو دستي زدم توي سرم. گفتم تكه تكه شد. دود وآتش كه نشست، ديدم يك نفر دارد از ميان سرم داد ميزند كه « تو چرا نشستهاي؟ چرا اسلحهت رو مثل چوب دستت گرفتهاي، كاري نميكني؟» صداش را كه شنيدم، از خوشي مردم.
• چهل
خبر رسانده بودند كه ميخواهيم بياييم شهر را بگيريم، كسي توي شهر نباشد. مردم هم از ترس، مغازههاي بازار را بسته بودند و رفته بودند خانههاشان. در كل بازار شايد چند تا مغازه بيشتر باز نبود.
به كاوه گفتند كه ضد انقلاب الان است كه بيايد، شهر را هم مردم از ترس تعطيل كردهاند. به من گفت : «يك قوطي رنگ و يك قلم مو بردار و با بچهها بيا.» رفتيم بازار. گفت «روي مغازههاي بسته را شماره بزن»شروع كردم شماره زدن. هنوز به آخر بازار نرسيده، ديديم مردم دارند بر ميگردند مغازهها را باز ميكنند. فكر كرده بودند لابد اعدامشان ميكنيم كه مغازهشان را بستهاند. ترس ترس را از رو برد. آنها هم از خير تصرف شهر گذشتند خيلي منتظرشان شديم، نيامدند. خون از دماغ كسي هم نيامد.
• چهل و يک
نشسته بوديم غذا را بياورند كه يك ماشين جلوي غذا خوري ايستاد و چند نفر آمدند و پشت سر من روبه روي محمود نشستند. محمود و دو سه تا از بچهها پريدهاند سر اينها. اسلح داشتند، اسلحهها را ازشان گرفتند و دست و پاشان را بستند و گفتند « كي هستيد و چي هستيد» و از اين حرفها.
گفتند « شنيديم كاروه آمده شهر، توي فلان غذاخوري نشسته، آمده بوديم ترورش كنيم.»
• چهل و دو
رفته بود آن بالا داد ميزد « بچهها بياييد. قله فتح شد.» خودش بود و ژـ سهي قنداق كوتاهش.
• چهل و سه
برگشت سمت من و توي تاريكي گفت «كي هستي؟»
ديدم الان است كه بزند. گفتم «نزني. منم»
گفت «مگه نگفتم دنبال من راه نيفت؟»
گفتم « خب بابا داري تنها ميري.»
گفت « تنها ميرم. گرگ كه نميخوردم.»
حالا همهي دور و بر كومله ودمكرات بودند كه من پيش گرگها راحت ميتونستم بخوابم، اما پيش اينها نه. چي بهش بگم؟ گفتم « ميترسم تنها برگردم.»
گفت «برو. برو بازي در نيار.»
گفتم «چشم.»
• چهل و چهار
سينه خيز تا پيششان رفت. كمينشان توي غاربود، اسلحههاشان را همانجا گذاشته بودند و آمده بودند بيرون چايي بخورند، رفت و بي صدا كتريشان را برداشت. طرف دستش را آورد كتري را بردارد، ديد كتري نيست. بلند شد و خنديد و گفت « يه چايي هم بدين ما بخوريم.»
چايي ريختند برايش. خورد و دستهاشان را بستيم و برديم تا مقرشان را پيدا كنيم.
يكيشان ميخواست داد و فرياد كند كه توي مقر باخبر شوند. زد زير گوشش و گفت « كار تو ديگه از اين حرفها گذشته. راهت رو برو.»
• چهل و پنج
خيلي بيكله بود. كنارش راه ميرفتم. كنار گوشم صداي گلوله شنيدم، سرم را دزديدم. عصباني شد. گفت« مگه منو نميبيني چه طوري ميرم؟ سر تو چرا ميدزدي؟ داره با دوربين نگاه ميكنه ببينه من وتو ميترسيم يا نه.»
معاونش از راه رسيد. داد زد « محمود سر تو بزد.»
بعد هم خيز برداشت و كوبيدش زمين. گلوله از بيخ گوششان رد شد و ديوار پشت سرش را سوراخ كرد. درست همانجا كه يك ثانيه پيش سرش بود.
لینک کپی شد
نظر شما
