کتاب درباره شهيد - متن کتاب "حماسه کاوه" - مسكن آسماني
در همان ايام، روزي محمود براي شركت در جلسهاي به واحد ما آمد. به فكرم رسيد كه از فرصت استفاده كنم و موضوع را با او درميان بگذارم. گفتم :«آقا محمود! اگه امكان داره با مسؤول ما صحبت كن تا اجازه بده بيام تيپ ويژه».
محمود، همان روز بعد از جلسه با او صحبت كرد. با اين كه از نظر تعداد نيرو در مضيقه بودند، اما به خاطر احترامي كه براي محمود قائل بودند، با اعزامم موافقت كردند. چند روز بعد، به تيپ ويژه شهدا اعزام شدم.
وقتي وارد پادگان شدم، يكراست رفتم فرماندهي و حكم مأموريتم را به دست محمود دادم.
اطمينان داشتم به خاطر سابقه كاريام، مرا به واحد تداركات معرفي خواهد كرد. چند كلمهاي زير آن نوشت، امضا كرد و داد دستم. گفت :«برو كارگزيني».
وقتي زير حكم را خواندم، از تعجب ماتم برد! نوشته بود :«به واحد اطلاعات معرفي شود».
تا آن روز، در واحد اطلاعات خدمت نكرده بودم، اما ميدانستم كه از واحدهاي پر كار و حساس در جبهه است و نيروهايش بنا به مأموريتي كه انجام ميدهند، دائم در معرض خطرند و بايد با مرگ، دست و پنجه نرم كنند؛ از طرفي، از صميميت و دوستي حاكم بين نيروهايش هم چيزهايي شنيده بودم. ميگفتند :«در اثر تدابير ويژه محمود، جوي توي واحد اطلاعات بوجود آمده كه بچهها از برادر به هم نزديكترن و هيچ تازه واردي احساس غريبي نميكنه».
به محض ورودم به واحد اطلاعات، به صحت اين ادعا پي بردم. بچهها همان برخوردي را با من ميكردند كه با ديگران كه از قبل عضو واحد بودند. ابتدا فكر كردم چون برادر خانم فرمانده تيپ هستم، اين طوري با من برخورد ميكنند، اما كمكم فهميدم هيچ كس از نسبت من با كاوه، اطلاعي ندارد. در تمام تيپ، هفت- هشت نفر از اين جريان خبر داشتند كه آنها هم در واحدها و گردانهاي ديگر بودند. رفتهرفته، اين موضوع را به خوبي فهميدم كه اگر نسبتي با كاوه نداشتم، او مرا به تداركات معرفي ميكرد و به واحد اطلاعات- عمليات نميفرستاد.
كمكم بچهها پي بردند كه من برادر خانم كاوه هستم. از آن روز به بعد، ابراز مهربانيشان نسبت به من بيشتر شد. آنها چون كاوه را دوست داشتند، به من هم بيش از پيش، علاقه نشان ميدادند. از آن طرف، چون تعلق خاطر خاصي به محمود پيدا كرده بودم، هر وقت بيكار ميشدم، به دفتر فرماندهي ميرفتم و احوال محمود را ميپرسيدم. خيلي دوست داشتم كه او كاري را به من محول كند تا انجام دهم. اما هر بار، با كمال تعجب ميديدم كه محمود خيلي عادي و سرد با من برخورد ميكند و به اصطلاح تحويلم نميگيرد. برايم سؤال ايجاد شده بود كه چرا با بسيجيها گرم ميگيرد و با من نه؟ آن قدر عشق و علاقهام به او زياد بود كه اصلاً به خودم اجازه نميدادم سوء ظني نسبت به او پيدا كنم. اين برخوردها را هم به حساب كار و گرفتارياش ميگذاشتم. روزي گوشه پادگان داشت تنها قدم ميزد. با كلي شك و ترديد جلو رفتم و سلام و احوالپرسي كردم. شك و ترديدم به اين خاطر بود كه شايد باز هم مرا تحويل نگيرد و سرد برخورد كند. ولي برعكس روزهاي قبل، خيلي گرم گرفت، احوال مادر و اخويها را پرسيد و از بچههاي واحد اطلاعات سراغ گرفت. از اين برخورد گرم و گيرا، هم خوشحال شده بودم و هم متعجب. با هم قدم زنان تا نزديك ساختمان فرماندهي آمديم. بين صحبتها، جملهاي به من گفت كه دليل برخورد دوگانه روزهاي قبل و امروزش را فهميدم :«حسن! تا ميتوني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه».
سپس آهي از ته دل كشيد و ادامه داد :«از اينها گذشته، وقتي تو ميآيي پيش من، ميترسم نتونم از پس اون مسؤوليتي كه خدا و اهل بيت (عليهم السلام) از من خواستند بربيام و در نهايت، خداي نكرده بين تو و بقيه، تبعيض قائل بشم و اون كاري رو كه نبايد، بكنم».
حرفهاي محمود، مثل يك مسكن آسماني آرامم كرد. حالا ديگر دليل برخوردهاي به ظاهر سردش را ميفهميدم. وقتي ميخواستيم از هم جدا شويم، گفت :«مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه نيروها دارن، چه بسا كه تو رو بيشتر هم دوست داشته باشم؛ من هركسي رو به واحد اطلاعات و به گردانهاي رزمي معرفي نميكنم و ...»
روزهاي بعد، فهميدم كه چند نفر ديگر هم از اقوام و خويشان محمود، در تيپ خدمت ميكنند و با كمي پرس و جو دريافتم كه محل خدمت هر كدام از آنها هم بدون استثناء- گردانهاي رزمي است.
حسن عمادالاسلامي
محمود، همان روز بعد از جلسه با او صحبت كرد. با اين كه از نظر تعداد نيرو در مضيقه بودند، اما به خاطر احترامي كه براي محمود قائل بودند، با اعزامم موافقت كردند. چند روز بعد، به تيپ ويژه شهدا اعزام شدم.
وقتي وارد پادگان شدم، يكراست رفتم فرماندهي و حكم مأموريتم را به دست محمود دادم.
اطمينان داشتم به خاطر سابقه كاريام، مرا به واحد تداركات معرفي خواهد كرد. چند كلمهاي زير آن نوشت، امضا كرد و داد دستم. گفت :«برو كارگزيني».
وقتي زير حكم را خواندم، از تعجب ماتم برد! نوشته بود :«به واحد اطلاعات معرفي شود».
تا آن روز، در واحد اطلاعات خدمت نكرده بودم، اما ميدانستم كه از واحدهاي پر كار و حساس در جبهه است و نيروهايش بنا به مأموريتي كه انجام ميدهند، دائم در معرض خطرند و بايد با مرگ، دست و پنجه نرم كنند؛ از طرفي، از صميميت و دوستي حاكم بين نيروهايش هم چيزهايي شنيده بودم. ميگفتند :«در اثر تدابير ويژه محمود، جوي توي واحد اطلاعات بوجود آمده كه بچهها از برادر به هم نزديكترن و هيچ تازه واردي احساس غريبي نميكنه».
به محض ورودم به واحد اطلاعات، به صحت اين ادعا پي بردم. بچهها همان برخوردي را با من ميكردند كه با ديگران كه از قبل عضو واحد بودند. ابتدا فكر كردم چون برادر خانم فرمانده تيپ هستم، اين طوري با من برخورد ميكنند، اما كمكم فهميدم هيچ كس از نسبت من با كاوه، اطلاعي ندارد. در تمام تيپ، هفت- هشت نفر از اين جريان خبر داشتند كه آنها هم در واحدها و گردانهاي ديگر بودند. رفتهرفته، اين موضوع را به خوبي فهميدم كه اگر نسبتي با كاوه نداشتم، او مرا به تداركات معرفي ميكرد و به واحد اطلاعات- عمليات نميفرستاد.
كمكم بچهها پي بردند كه من برادر خانم كاوه هستم. از آن روز به بعد، ابراز مهربانيشان نسبت به من بيشتر شد. آنها چون كاوه را دوست داشتند، به من هم بيش از پيش، علاقه نشان ميدادند. از آن طرف، چون تعلق خاطر خاصي به محمود پيدا كرده بودم، هر وقت بيكار ميشدم، به دفتر فرماندهي ميرفتم و احوال محمود را ميپرسيدم. خيلي دوست داشتم كه او كاري را به من محول كند تا انجام دهم. اما هر بار، با كمال تعجب ميديدم كه محمود خيلي عادي و سرد با من برخورد ميكند و به اصطلاح تحويلم نميگيرد. برايم سؤال ايجاد شده بود كه چرا با بسيجيها گرم ميگيرد و با من نه؟ آن قدر عشق و علاقهام به او زياد بود كه اصلاً به خودم اجازه نميدادم سوء ظني نسبت به او پيدا كنم. اين برخوردها را هم به حساب كار و گرفتارياش ميگذاشتم. روزي گوشه پادگان داشت تنها قدم ميزد. با كلي شك و ترديد جلو رفتم و سلام و احوالپرسي كردم. شك و ترديدم به اين خاطر بود كه شايد باز هم مرا تحويل نگيرد و سرد برخورد كند. ولي برعكس روزهاي قبل، خيلي گرم گرفت، احوال مادر و اخويها را پرسيد و از بچههاي واحد اطلاعات سراغ گرفت. از اين برخورد گرم و گيرا، هم خوشحال شده بودم و هم متعجب. با هم قدم زنان تا نزديك ساختمان فرماندهي آمديم. بين صحبتها، جملهاي به من گفت كه دليل برخورد دوگانه روزهاي قبل و امروزش را فهميدم :«حسن! تا ميتوني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه».
سپس آهي از ته دل كشيد و ادامه داد :«از اينها گذشته، وقتي تو ميآيي پيش من، ميترسم نتونم از پس اون مسؤوليتي كه خدا و اهل بيت (عليهم السلام) از من خواستند بربيام و در نهايت، خداي نكرده بين تو و بقيه، تبعيض قائل بشم و اون كاري رو كه نبايد، بكنم».
حرفهاي محمود، مثل يك مسكن آسماني آرامم كرد. حالا ديگر دليل برخوردهاي به ظاهر سردش را ميفهميدم. وقتي ميخواستيم از هم جدا شويم، گفت :«مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه نيروها دارن، چه بسا كه تو رو بيشتر هم دوست داشته باشم؛ من هركسي رو به واحد اطلاعات و به گردانهاي رزمي معرفي نميكنم و ...»
روزهاي بعد، فهميدم كه چند نفر ديگر هم از اقوام و خويشان محمود، در تيپ خدمت ميكنند و با كمي پرس و جو دريافتم كه محل خدمت هر كدام از آنها هم بدون استثناء- گردانهاي رزمي است.
حسن عمادالاسلامي
لینک کپی شد
نظر شما
