کتاب درباره شهيد - متن کتاب "حماسه کاوه" - قربان سر كاوه

کد خبر: ۱۱۹۵۱۳
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۵:۲۶ - 30August 2008
آن روز، تا رسيديم، اطراف روستا را محاصره كرديم. روستا موقعيت خوبي داشت. بايد حساب ضد انقلاب را همان جا مي‌رسيديم. كاوه به مسؤول تبليغات تيپ گفت :«با بلندگوي ماشين اعلام كن كه مردم، روستا را تخليه كنن و برن طرف كوه».
مي‌خواست اگر تير و خمپاره‌اي شليك شود، به مردم بي گناه صدمه‌اي نرسد. صداي بلندگو كه داخل روستا پيچيد، مردم، يكي يكي از خانه‌هايشان بيرون آمدند و رفتند طرف كوه. چند نفري هم نزد ما آمدند. كاوه از آنها پرسيد :«كس ديگه‌اي هم توي روستا مونده؟» يكي از آنها گفت :«همه از خانه بيرون آمده‌ايم، ولي پيرزني نابينا مانده».
محمود دو نفر داوطلب فرستاد تا او را هم از روستا خارج كنند. حالا ديگر خيالمان راحت بود كه كسي غير از ضد انقلاب در آبادي نيست. يك گروه سرازير شديم طرف روستا. تيراندازي شروع شد. سنگر گرفتيم و جوابشان را داديم. نيروهاي ضد انقلاب، از داخل خانه‌ها به طرف ما تيراندازي مي‌كردند. پيداكردن محل دقيق آنها كار آساني نبود. ما در تيررس آنها بوديم و اگر تكان مي‌خورديم، با قناسه مي‌زدند. به هر شكل، بايد خودمان را به اولين خانه مي‌رسانديم، از آنجا به بعد، كار آسانتر بود. هر چند دوشيكايي كه روي تپه بود پوششمان مي‌داد، ولي ضد انقلاب، روي ما آتش مي‌ريخت و پيشروي را سخت مي‌كرد. بلند مي‌شديم، چند متري جلو مي‌رفتيم و باز مي‌خوابيديم. اگر قاطعيت كاوه در برخورد با ضد انقلاب نبود، شايد همان اول كار، مجبور به عقب نشيني مي‌شديم. چند ساعتي طول كشيد تا درگيري تمام شد و در نهايت، با پيروزي وارد روستا شديم.
در ميان مجروحان، شخصي بود كه سر و وضع خاصي داشت. صحبت نمي‌توانست بكند و اسلحه و تجهيزاتي هم نداشت. از يكي از روستائيان خواستيم او را شناسايي كند. تا او را ديد، گفت :«ديوانه است». از او خواسته بودند همراه بقيه به كوه برود. نرفته بود. مانده بود و مجروح شده بود. او را با آمبولانس، به بيمارستان مهاباد فرستاديم.
عمليات كه تمام شد، مي‌خواستم به مهاباد برگردم. زن و بچه‌ام در مهاباد بودند. آمدم از كاوه خداحافظي كنم، گفت :«كاك سليم! قبل از اين كه بري خانه، يك كاري انجام بده!»
خيلي خوشحال شدم. با خودم گفتم :«كاوه، چه كاري داره كه از من مي‌خواد براش انجام بدم؟» گفت :«برو بيمارستان، از آن مجروح سري بزن و سلام منو بهش برسون».
منظورش، همان ديوانه‌اي بود كه در درگيري‌هاي روستا مجروح شده بود.
كيسه‌اي برنج، كيسه‌اي آرد و چند كيلو روغن هم داد تا براي پدرش ببرم. به مهاباد كه رسيدم، رفتم بيمارستان سراغش. روي تخت دراز كشيده بود. پدر و مادرش هم آنجا بودند. سن و سال بالايي داشتند. گفتم :«من از طرف آقاي كاوه آمدم ديدن پسرتان».
شايد تنها چيزي كه انتظارش را نداشتند، همين بود كه از طرف كاوه كسي به ملاقات پسرشان بيايد. اشك در چشمهاي پيرمرد نشست. بي‌اختيار، مرا بغل كرد و پرسيد. به كردي مي‌گفت :«قربان سر كاوه بشم من».
رئيس بخش، آشنا بود. به او گفتم :«با اين مجروح، مثل مجروح‌هاي خودمون تا كني و فرقي قائل نشي».
چند روز بعد، دوباره به بيمارستان رفتم. حسابش را تسويه كردم و او را با آمبولانسي به روستايشان فرستادم.
از آن روز به بعد، هر وقت مي‌رفتيم «زيراندول»، مردم، حسابي تحويلمان مي‌گرفتند.

محمد سليم تيموري- پيشمرگ كرد مسلمان
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین