کتاب درباره شهيد - متن کتاب "حماسه کاوه" - فرمانده عجيب
وقتي كبه منظور رسيدن به روستا تا صبح يكسره راه رفتيم. كوهپيمايي و صخرهنوردي با كوله پشتي و تجهيزات كامل آن هم در هواي سرد واقعاً مشكل بود. آن شب صداي بچهها درآمده بود. حتي بعضيها بريده بودند كه با هزار زحمت، آنها را همراه خودمان برديم. چارهاي نبود، براي غافلگير كردن دشمن بايد اين كار را انجام ميداديم.
ه روي قله رسيديم، محمود و چند تا از بچهها رفتند سر و گوشي آب بدهند. كمي بعد برگشتند و گفتند :«اينجا كاملاً در امانيم و ميتونيم چند دقيقهاي استراحت كنيم».
از فرط خستگي، هر كداممان يك طرف ولو شديم. بعد از نماز صبح، هنوز خورشيد طلوع نكرده بود كه دست به كار شديم. دور تا دور روستا را محاصره كرديم. مثل اكثر نقشههاي محمود، اصل غافلگيري كاملاً رعايت شده بود. ضد انقلاب، تا آمد بجنبد، شش- هفت كشته داد. بلنديهاي اطراف در تصرف ما بود. برايشان راهي باقي نمانده بود جز اين كه كشتههايشان را بگذارند و فرار كنند. درگيري كه تمام شد، وارد روستا شديم. مردم كه از ترس در خانههايشان مخفي شده بودند، يكي يكي بيرون آمدند. با تعجب نگاهمان ميكردند. از اينكه ما اين همه راه را شبانه آمده بوديم و كسي نفهميده بود، متعجب بودند و اينكه ما توانسته بوديم ضد انقلاب را كه خودش را قدرتي ميدانسته و يال و كوپالي به هم زده و ترس در چشم مردم كرده بود- با ذلت و خواري وادار به فرار كنيم، شگفت زدهشان كرده بود.
در روستا چشمم به پيرمردي افتاد كه سطل دوغي در دستش بود و سراغ فرماندهمان را ميگرفت. حساس شدم. پرسيدم :«به فرماندة ما چكار داري بابا؟»
گفت :«ميخوام ببينمش كاكا، باهاش كار دارم».
از طرز صحبت كردن و نگاههاي ما احساس كرد كه به او و سطل دوغش مشكوك شدهايم.
گفت :«قصد بدي ندارم، همة بچههاي من فداي سرشما و فرماندهتان».
آن قدر صميمي و ساده حرف ميزد كه دلمان نيامد كاوه را به او نشان ندهيم. البته ترسي نداشتيم كه او را ببيند و يا بشناسد، ولي احتياط را هم نبايد از دست ميداديم.
محمود، كمي آن طرفتر ايستاده بود. گفتم :«هموني كه لباس سبز تنشه، فرماندهمونه». و شروع كردم به تعريف و تمجيد از محمود. محمود كه حرفهايم را ميشنيد، صدايش درآمد كه :«اين حرفها چيه ميزني احمد؟»
پيرمرد كرد زل زده بود توي صورت كاوه و بر و بر نگاهش ميكرد. نگاهي به كاوه ميكرد و نگاهي به ما.
در مقايسه با فرماندهان ضد انقلاب- كه او تا چند ساعت قبل ديده بود- محمود، نوجواني بيش نبود. حق داشت چنين فكري بكند. محمود، آن قدر جوان و كم سن و سال بود كه اگر كسي او را نميشناخت، نميتوانست قبول كند كه او فرماندة تيپ ويژه شهداست. با ترسي كه محمود در دل ضد انقلاب انداخته بود، مردم و حتي خود ضد انقلاب تصور ميكردند كه كاوه آدمي است با هيكلي آنچناني و ...
يكي از بچهها گفت :«كاكا! فرمانده ما كه تو دنبالشي، همينه». كاوه، چند قدم جلوتر آمد، رو كرد به پيرمرد و گفت :«چكار داري بابا؟»
پيرمرد وقتي فهميد فرمانده ما هماني است كه با او صحبت ميكند، خودش را انداخت روي قدمهاي محمود و بلند بلند شروع كرد به گريه كردن. از گريه او، تحت تأثير قرار گرفته بودم. كاوه خم شد تا پيرمرد را بلند كند، نتوانست. محكم به پايش چسبيده بود. بچهها به محمود كمك كردند. كاوه، پيرمرد را در آغوش گرفت. پيرمرد هي ميگفت :«بچههام فداي شما، قربان شما برم». با تعجب به هم نگاه ميكرديم كه اين كارها يعني چه؟ ميدانستيم كه اين گريه و روي پاي محمود افتادن، از سر ترس نيست. وقتي كه پيرمرد آرام شد و از دوغي كه برايمان آورده بود، خورديم، زبانش باز شد و گفت :«به خدا قسم، از شادي دلمان ميخواد بتركه كه شما پاسدارها آمدين از دستشان نجاتمان دادين و زن و بچههايمان را خلاص كردين. اونا امانمان را بريده بودن». اينها را ميگفت و گريه ميكرد.
با هر كدام از مردم روستا كه صحبت ميكرديم، به نوعي از ظلم و ستم ضد انقلاب شكايت ميكردند. نداشتن جاده و دورافتاده بودن روستا، باعث شده بود كه ضد انقلاب آنجا را محل امني براي خودش بداند و دور از چشم نيروهاي دولتي، هر كاري كه ميخواهد، انجام بدهد. محمود به آنها اطمينان داد كه ضد انقلاب ديگر جرأت نميكند پايش را به روستا بگذارد.
همان روز با رسيدن دستگاههاي مهندسي، كار احداث جاده و پايگاه شروع شد.
احمد رادمرد
ه روي قله رسيديم، محمود و چند تا از بچهها رفتند سر و گوشي آب بدهند. كمي بعد برگشتند و گفتند :«اينجا كاملاً در امانيم و ميتونيم چند دقيقهاي استراحت كنيم».
از فرط خستگي، هر كداممان يك طرف ولو شديم. بعد از نماز صبح، هنوز خورشيد طلوع نكرده بود كه دست به كار شديم. دور تا دور روستا را محاصره كرديم. مثل اكثر نقشههاي محمود، اصل غافلگيري كاملاً رعايت شده بود. ضد انقلاب، تا آمد بجنبد، شش- هفت كشته داد. بلنديهاي اطراف در تصرف ما بود. برايشان راهي باقي نمانده بود جز اين كه كشتههايشان را بگذارند و فرار كنند. درگيري كه تمام شد، وارد روستا شديم. مردم كه از ترس در خانههايشان مخفي شده بودند، يكي يكي بيرون آمدند. با تعجب نگاهمان ميكردند. از اينكه ما اين همه راه را شبانه آمده بوديم و كسي نفهميده بود، متعجب بودند و اينكه ما توانسته بوديم ضد انقلاب را كه خودش را قدرتي ميدانسته و يال و كوپالي به هم زده و ترس در چشم مردم كرده بود- با ذلت و خواري وادار به فرار كنيم، شگفت زدهشان كرده بود.
در روستا چشمم به پيرمردي افتاد كه سطل دوغي در دستش بود و سراغ فرماندهمان را ميگرفت. حساس شدم. پرسيدم :«به فرماندة ما چكار داري بابا؟»
گفت :«ميخوام ببينمش كاكا، باهاش كار دارم».
از طرز صحبت كردن و نگاههاي ما احساس كرد كه به او و سطل دوغش مشكوك شدهايم.
گفت :«قصد بدي ندارم، همة بچههاي من فداي سرشما و فرماندهتان».
آن قدر صميمي و ساده حرف ميزد كه دلمان نيامد كاوه را به او نشان ندهيم. البته ترسي نداشتيم كه او را ببيند و يا بشناسد، ولي احتياط را هم نبايد از دست ميداديم.
محمود، كمي آن طرفتر ايستاده بود. گفتم :«هموني كه لباس سبز تنشه، فرماندهمونه». و شروع كردم به تعريف و تمجيد از محمود. محمود كه حرفهايم را ميشنيد، صدايش درآمد كه :«اين حرفها چيه ميزني احمد؟»
پيرمرد كرد زل زده بود توي صورت كاوه و بر و بر نگاهش ميكرد. نگاهي به كاوه ميكرد و نگاهي به ما.
در مقايسه با فرماندهان ضد انقلاب- كه او تا چند ساعت قبل ديده بود- محمود، نوجواني بيش نبود. حق داشت چنين فكري بكند. محمود، آن قدر جوان و كم سن و سال بود كه اگر كسي او را نميشناخت، نميتوانست قبول كند كه او فرماندة تيپ ويژه شهداست. با ترسي كه محمود در دل ضد انقلاب انداخته بود، مردم و حتي خود ضد انقلاب تصور ميكردند كه كاوه آدمي است با هيكلي آنچناني و ...
يكي از بچهها گفت :«كاكا! فرمانده ما كه تو دنبالشي، همينه». كاوه، چند قدم جلوتر آمد، رو كرد به پيرمرد و گفت :«چكار داري بابا؟»
پيرمرد وقتي فهميد فرمانده ما هماني است كه با او صحبت ميكند، خودش را انداخت روي قدمهاي محمود و بلند بلند شروع كرد به گريه كردن. از گريه او، تحت تأثير قرار گرفته بودم. كاوه خم شد تا پيرمرد را بلند كند، نتوانست. محكم به پايش چسبيده بود. بچهها به محمود كمك كردند. كاوه، پيرمرد را در آغوش گرفت. پيرمرد هي ميگفت :«بچههام فداي شما، قربان شما برم». با تعجب به هم نگاه ميكرديم كه اين كارها يعني چه؟ ميدانستيم كه اين گريه و روي پاي محمود افتادن، از سر ترس نيست. وقتي كه پيرمرد آرام شد و از دوغي كه برايمان آورده بود، خورديم، زبانش باز شد و گفت :«به خدا قسم، از شادي دلمان ميخواد بتركه كه شما پاسدارها آمدين از دستشان نجاتمان دادين و زن و بچههايمان را خلاص كردين. اونا امانمان را بريده بودن». اينها را ميگفت و گريه ميكرد.
با هر كدام از مردم روستا كه صحبت ميكرديم، به نوعي از ظلم و ستم ضد انقلاب شكايت ميكردند. نداشتن جاده و دورافتاده بودن روستا، باعث شده بود كه ضد انقلاب آنجا را محل امني براي خودش بداند و دور از چشم نيروهاي دولتي، هر كاري كه ميخواهد، انجام بدهد. محمود به آنها اطمينان داد كه ضد انقلاب ديگر جرأت نميكند پايش را به روستا بگذارد.
همان روز با رسيدن دستگاههاي مهندسي، كار احداث جاده و پايگاه شروع شد.
احمد رادمرد
لینک کپی شد
نظر شما
