کتاب درباره شهيد - متن کتاب "حماسه کاوه" - خانه و خانواده
پادگان آموزشي امام رضا (عليهالسلام) تعدادي مربي داشت كه من هم جزو آنها بودم. در مشهد، آموزش نظامي نيروهاي داوطلب بر عهدة ما بود. تمام مربيها بدون استثناء يكسره كلاس داشتند ولي باز از پس آموزش نيروها برنميآمديم. هر كدام از ما علاوه بر اين كه كلاسهاي مختلفي را اداره ميكرديم، هر شب وظيفه داشتيم در دو-سه مسجد، مردم را آموزش بدهيم. آخر شب كه خسته و كوفته برميگشتيم پادگان، تازه كار اصليمان شروع ميشد؛ نيروهاي آموزشي كادر سپاه را با سلاح و تجهيزات به خط ميكرديم و ميبرديمشان خارج از پادگان. هرچه از صبح به آنها به صورت تئوري درس داده بوديم، حالا بايد به صورت عملي آموزش ميداديم. معمولاً بعد از نيمه شب برميگشتيم پادگان. وقتي ميرفتيم خوابگاه، از شدت خستگي، سرمان را كه ميگذاشتيم، خوابمان ميبرد.
همه خواب و استراحتمان در شبانه روز، به پنج ساعت نميرسيد. در آن ايام، هست و نيست ما، آموزش نيروها بود؛ حتي از خانواده و پدر و مادر فراموشمان شده بود. با اينكه بيشترمان مشهدي بوديم، اما شبها در پادگان ميخوابيديم. روزهاي جمعه هم كارهاي عملي و اردوهاي رزمي، نميگذاشت خبري از خانه بگيريم.
در اين ميان، كار مربيهاي تاكتيك، بيشتر و حساستر بود. خصوصاً كار محمود كه علاوه بر مربيگري، مسؤول كميته تاكتيك هم بود. دامنة كار محمود خيلي وسيع بود :از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهري و كوهستان، همه و هم به صورت عملي. گاهي فرصتي پيش ميآمد و بعضي از ما سري به خانه ميزديم، ولي محمود همان فرصت را هم به دست نميآورد. حتي وقتي نبوديم، او بار ما را هم بر دوش ميكشيد. روزي به او گفتم :«تو اين قدر زحمت ميكشي، كي وقت ميكني به خودت و خانوادهات برسي؟»
گفت :«حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست».
و ادامه داد :«مگه نميبيني دشمن در كردستان و جاهاي ديگه داره چه كار ميكنه؟»
گفتم :«اين كه ميگي درسته، اما بالاخره خانواده هم حقي دارن؛ بايد خبري هم از خانوادهات بگيري».
گفت :«به نظر من، در اين دوره و زمونه، اگه انسان همة هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، بازم كمه. اگه لحظهاي غفلت كنيم، فرا مشكله بتونيم جواب بديم؛ نه محمد! فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست».
محمود با وجود آن همه كار طاقت فرسا، هميشه شاداب و سرزنده بود. كمتر نشاني از خستگي در چهرهاش ديده ميشد و اين مهم، البته جاي غبطه خوردن داشت.
محمد يزدي
همه خواب و استراحتمان در شبانه روز، به پنج ساعت نميرسيد. در آن ايام، هست و نيست ما، آموزش نيروها بود؛ حتي از خانواده و پدر و مادر فراموشمان شده بود. با اينكه بيشترمان مشهدي بوديم، اما شبها در پادگان ميخوابيديم. روزهاي جمعه هم كارهاي عملي و اردوهاي رزمي، نميگذاشت خبري از خانه بگيريم.
در اين ميان، كار مربيهاي تاكتيك، بيشتر و حساستر بود. خصوصاً كار محمود كه علاوه بر مربيگري، مسؤول كميته تاكتيك هم بود. دامنة كار محمود خيلي وسيع بود :از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهري و كوهستان، همه و هم به صورت عملي. گاهي فرصتي پيش ميآمد و بعضي از ما سري به خانه ميزديم، ولي محمود همان فرصت را هم به دست نميآورد. حتي وقتي نبوديم، او بار ما را هم بر دوش ميكشيد. روزي به او گفتم :«تو اين قدر زحمت ميكشي، كي وقت ميكني به خودت و خانوادهات برسي؟»
گفت :«حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست».
و ادامه داد :«مگه نميبيني دشمن در كردستان و جاهاي ديگه داره چه كار ميكنه؟»
گفتم :«اين كه ميگي درسته، اما بالاخره خانواده هم حقي دارن؛ بايد خبري هم از خانوادهات بگيري».
گفت :«به نظر من، در اين دوره و زمونه، اگه انسان همة هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، بازم كمه. اگه لحظهاي غفلت كنيم، فرا مشكله بتونيم جواب بديم؛ نه محمد! فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست».
محمود با وجود آن همه كار طاقت فرسا، هميشه شاداب و سرزنده بود. كمتر نشاني از خستگي در چهرهاش ديده ميشد و اين مهم، البته جاي غبطه خوردن داشت.
محمد يزدي
لینک کپی شد
نظر شما
