کتاب درباره شهيد - متن کتاب "حماسه کاوه" - تحقير و تشويق
او همه را تشويق به ماندن ميكرد و به آنها ميدان ميداد تا كار كنند. حتي كارهايي ميكرد و يا حرفهايي ميزد كه نيروها از خودشان جرأت و جسارت به خرج دهند و خطر كنند. در واقع با اين روشها، آنها را رشد ميداد.
حول و حوش عمليات آزادسازي بوكان بود. محمود به من مأموريت داد تا به سنندج بروم و مهمات بياورم. صبح زود به سنندج رسيدم. تا آمدند مهمات را بار تريلي كنند، ظهر شد. در اين ميان، كلي حرص و جوش خوردم. بايد تا قبل از رفتن نيروها تأمين جاده، به ديواندره ميرسيدم. كاميون كه آماده شد، نماز خوانديم و راه افتاديم.
كوههاي قشلاق را كه رد كرديم، ناگهان تريلي قفل كرد و در جا ايستاد. در بد مخمصهاي گير كرديم. روي آن ارتفاعات، نه راه پس داشتيم و نه راه پيش.
بعد از كمي فكر و مشورت، ديدم هيچ راهي ندارم جز اين كه به شهر برگردم و كمك بياورم. يكي از بچههايي كه به عنوان تأمين همراهم آمده بود، همانجا كنار تريلي ماند. با ماشينهاي عبوري به سنندج برگشتم. يكي- دو ساعتي طول كشيد تا توانستم مكانيك خوبي پيدا كنم و سروقت ماشين بياورم. تا ساعت 4 بعدازظهر كه ماشين درست شد، غروب شده بود. هوا هم تاريك شد.
دلشوره و تشويشم به نهايت خودش رسيده بود. ميدانستم كه الان كاوه هم در نهايت نگراني به سر ميبرد.
چند روز قبل از آن، گروهي از ضد انقلاب را كه قبلاً دستگير كرده بوديم، ما ماشينهاي كانكسدار به سنندج برده بوديم. همدستان آنها نقشه ريخته بودند تا همزمان با انتقال اين گروه از سقز، در سنندج درگيري بوجود بياورند. كاوه، با درايت و زيركياش اين موضوع را فهميده بود. براي همين هم اسرار را بدون آن كه كسي مطلع شود، به سنندج منتقل كرده بود. ضد انقلاب كه فهميده بود رودست خورده، همان روز در يكي از راهها كميني همه جانبه زد و چند تا از بچههاي ژاندارمري را به شهادت رساند. خلاصه آن روزها، آن جاده وضعيت خطرناكي داشت.
در آن شرايط، دو راه بيشتر نداشتيم :يا تا صبح جلوي يكي از پايگاهها بمانيم، يا اينكه شبانه به راه بزنيم و به ديواندره برويم كه البته هر دوي آنها خطرناك بود.
در صورت اول كافي بود ضد انقلاب بو ببرد كه بار تريلي، مهمات و تجهيزات است، آن وقت هم به پايگاه حمله ميكرد و هم تريلي را به آتش ميكشيد. رفتن به ديواندره هم، خطر كمين خوردن و اسارت را داشت.
فكر اينكه بچهها به اين مهمات احتياج دارند، باعث شد تا توكل به خدا كنم و با وجود همة خطرها، راه دوم را انتخاب كنم. چراغ خاموش به طرف ديواندره به راه افتاديم. با خودم گفتم :«حتي اگه بميرم، بايد اين تريلي رو امشب برسونم به نيروها».
جاده، خلوت بود و هيچ وسيلهاي رفت و آمد نميكرد. مسافت زيادي نرفته بوديم كه هزار جور وسوسه و فكر و خيال به ذهنم هجوم آوردند :«اگه اين مهمات بيفته دست ضد انقلاب، اونا حسابي شارژ ميشن. اون هم مهماتي كه تو اين شرايط براي بچههاي ما حكم شاهرگ رو داره. اگه ...»
پيچ هر جاده را كه رد ميكردم، تمام دعاهايي را كه حفظ بودم، با خودم ميخواندم. آنقدر هول برم داشته بود كه رعايت مسايل امنيتي را كنار گذاشته بودم. گوشي بيسيم را برداشتم و با مهدي حجتي- فرمانده عمليات سپاه ديواندره تماس گرفتم و بدون رمز گفتم :«مهدي! بيا كمكم».
مهدي گفت :«كجايي؟»
موقعيتم را برايش گفتم.
گفت :«اصلاً نگران نباش، الآن ميام».
همان طور كه از ديواندره طرف ما ميآمد، دائماً به وسيله بيسيم با من ارتباط داشت و وضعيت را ميپرسيد.
نزديك ديواندره مهدي گفت :«فكر كنم ديگه الآن فاصلهاي با هم نداريم. هركجا هستي چراغاتو روشن كن و با خيال راحت بيا». چراغها را روشن كردم. طولي نكشيد كه مهدي با يك گروه رسيد. توانستم نفس راحتي بكشم. خدا را از ته دل شكر كردم. از اينجا به بعد، با چراغ روشن تا خود ديواندره رفتيم. در مقر- به قول معروف- هنوز عرق تنم خشك نشده بود كه يكي آمد و گفت :«آقاي ريحاني! تلفن كارت داره!»
حدس زدم كه بايد از سقز باشد. خودم را براي شنيدن يك توپ و تشر درست و حسابي از طرف كاوه آماده كردم.
گوشي را كه گرفتم، محمود گفت :«رضا! كي رسيدي؟»
گفتم :«الان رسيدم».
گفت :«گل كاشتي؛ غرور ضد انقلاب رو شكستي!»
گفتم :«براي چي؟ مگه چي شده؟»
گفت :«با كلي مهمات و اسلحه، ساعت دوازده شب آمدي توي جاده، آن هم جادة ديواندره! پدرشون رو درآوردي». با شنيدن حرفهاي محمود، خستگي از تنم در رفت. او در واقع با اين برخورد مدبرانه، هم ضد انقلاب را كه قطعاً روي مكالمات ما شنود داشتند- تحقير كرد و هم آن چنان روحيهاي به من داد كه اگر لازم ميشد، شب باز راه ميافتادم و مهمات را تا خود سقز ميبردم.
رضا ريحاني
حول و حوش عمليات آزادسازي بوكان بود. محمود به من مأموريت داد تا به سنندج بروم و مهمات بياورم. صبح زود به سنندج رسيدم. تا آمدند مهمات را بار تريلي كنند، ظهر شد. در اين ميان، كلي حرص و جوش خوردم. بايد تا قبل از رفتن نيروها تأمين جاده، به ديواندره ميرسيدم. كاميون كه آماده شد، نماز خوانديم و راه افتاديم.
كوههاي قشلاق را كه رد كرديم، ناگهان تريلي قفل كرد و در جا ايستاد. در بد مخمصهاي گير كرديم. روي آن ارتفاعات، نه راه پس داشتيم و نه راه پيش.
بعد از كمي فكر و مشورت، ديدم هيچ راهي ندارم جز اين كه به شهر برگردم و كمك بياورم. يكي از بچههايي كه به عنوان تأمين همراهم آمده بود، همانجا كنار تريلي ماند. با ماشينهاي عبوري به سنندج برگشتم. يكي- دو ساعتي طول كشيد تا توانستم مكانيك خوبي پيدا كنم و سروقت ماشين بياورم. تا ساعت 4 بعدازظهر كه ماشين درست شد، غروب شده بود. هوا هم تاريك شد.
دلشوره و تشويشم به نهايت خودش رسيده بود. ميدانستم كه الان كاوه هم در نهايت نگراني به سر ميبرد.
چند روز قبل از آن، گروهي از ضد انقلاب را كه قبلاً دستگير كرده بوديم، ما ماشينهاي كانكسدار به سنندج برده بوديم. همدستان آنها نقشه ريخته بودند تا همزمان با انتقال اين گروه از سقز، در سنندج درگيري بوجود بياورند. كاوه، با درايت و زيركياش اين موضوع را فهميده بود. براي همين هم اسرار را بدون آن كه كسي مطلع شود، به سنندج منتقل كرده بود. ضد انقلاب كه فهميده بود رودست خورده، همان روز در يكي از راهها كميني همه جانبه زد و چند تا از بچههاي ژاندارمري را به شهادت رساند. خلاصه آن روزها، آن جاده وضعيت خطرناكي داشت.
در آن شرايط، دو راه بيشتر نداشتيم :يا تا صبح جلوي يكي از پايگاهها بمانيم، يا اينكه شبانه به راه بزنيم و به ديواندره برويم كه البته هر دوي آنها خطرناك بود.
در صورت اول كافي بود ضد انقلاب بو ببرد كه بار تريلي، مهمات و تجهيزات است، آن وقت هم به پايگاه حمله ميكرد و هم تريلي را به آتش ميكشيد. رفتن به ديواندره هم، خطر كمين خوردن و اسارت را داشت.
فكر اينكه بچهها به اين مهمات احتياج دارند، باعث شد تا توكل به خدا كنم و با وجود همة خطرها، راه دوم را انتخاب كنم. چراغ خاموش به طرف ديواندره به راه افتاديم. با خودم گفتم :«حتي اگه بميرم، بايد اين تريلي رو امشب برسونم به نيروها».
جاده، خلوت بود و هيچ وسيلهاي رفت و آمد نميكرد. مسافت زيادي نرفته بوديم كه هزار جور وسوسه و فكر و خيال به ذهنم هجوم آوردند :«اگه اين مهمات بيفته دست ضد انقلاب، اونا حسابي شارژ ميشن. اون هم مهماتي كه تو اين شرايط براي بچههاي ما حكم شاهرگ رو داره. اگه ...»
پيچ هر جاده را كه رد ميكردم، تمام دعاهايي را كه حفظ بودم، با خودم ميخواندم. آنقدر هول برم داشته بود كه رعايت مسايل امنيتي را كنار گذاشته بودم. گوشي بيسيم را برداشتم و با مهدي حجتي- فرمانده عمليات سپاه ديواندره تماس گرفتم و بدون رمز گفتم :«مهدي! بيا كمكم».
مهدي گفت :«كجايي؟»
موقعيتم را برايش گفتم.
گفت :«اصلاً نگران نباش، الآن ميام».
همان طور كه از ديواندره طرف ما ميآمد، دائماً به وسيله بيسيم با من ارتباط داشت و وضعيت را ميپرسيد.
نزديك ديواندره مهدي گفت :«فكر كنم ديگه الآن فاصلهاي با هم نداريم. هركجا هستي چراغاتو روشن كن و با خيال راحت بيا». چراغها را روشن كردم. طولي نكشيد كه مهدي با يك گروه رسيد. توانستم نفس راحتي بكشم. خدا را از ته دل شكر كردم. از اينجا به بعد، با چراغ روشن تا خود ديواندره رفتيم. در مقر- به قول معروف- هنوز عرق تنم خشك نشده بود كه يكي آمد و گفت :«آقاي ريحاني! تلفن كارت داره!»
حدس زدم كه بايد از سقز باشد. خودم را براي شنيدن يك توپ و تشر درست و حسابي از طرف كاوه آماده كردم.
گوشي را كه گرفتم، محمود گفت :«رضا! كي رسيدي؟»
گفتم :«الان رسيدم».
گفت :«گل كاشتي؛ غرور ضد انقلاب رو شكستي!»
گفتم :«براي چي؟ مگه چي شده؟»
گفت :«با كلي مهمات و اسلحه، ساعت دوازده شب آمدي توي جاده، آن هم جادة ديواندره! پدرشون رو درآوردي». با شنيدن حرفهاي محمود، خستگي از تنم در رفت. او در واقع با اين برخورد مدبرانه، هم ضد انقلاب را كه قطعاً روي مكالمات ما شنود داشتند- تحقير كرد و هم آن چنان روحيهاي به من داد كه اگر لازم ميشد، شب باز راه ميافتادم و مهمات را تا خود سقز ميبردم.
رضا ريحاني
لینک کپی شد
نظر شما
