خاطره اي از يکي از خلبانان هواپيماي ترابري سي -130
در يکي از روزهاي سرد زمستان سال 1360 به گروه ما ابلاغ گرديد که آماده 24 ساعته در گردان هستيم. سعي کرديم که روز را استراحت کنيم تا در صورت ابلاغ ماموريت به مناطق جنگي آمادگي کامل داشته باشيم.
آن روز طبق معمول گذشت پاسي از شب گذشته بود. حوالي نيمه شب تلفن به صدا درآمد و از عمليات پايگاه به ما ابلاغ گرديد که براي پرواز آماده شده و به ساختمان عمليات برويم. همگي به سرعت آماده شديم. کيف هاي پرواز و ديگر وسايل مورد نياز را چک کرديم و سوار بر ميني بوس عازم محل عمليات شديم.
هوا بسيار سرد بود و هنوز آثار برف و يخ روي زمين مشاهده مي شد. باد نسبتا شديدي مي وزيد و ابر تمام آسمان را فرا گرفته بود. بعد از گرفتن دستور ماموريت مبني بر تخليه مجروحين از مناطق جنگي، گروهي از افراد به طرف هواپيمايي که از قبل آماده شده بود، رفتند و بقيه براي توجيه ماموريت و کسب اطلاعات لازم مربوط به پرواز و گرفتن گزارش هواي مسير پرواز و مقصد و ساير اطلاعات و نيز طرح پروازي اقدام نمودند. پس از مدت کوتاهي طرح پرواز آماده شد و توسط افسر عمليات مربوطه تاييد شده و به امضا رسيد.
به اتفاق بقيه به طرف رمپ پروازي حرکت نموديم و لحظاتي بعد به هواپيما رسيديم. پس از انجام بازديدهاي خارجي هواپيما و فرم هاي مربوطه خيلي سريع با هماهنگي برج کنترل مهرآباد، هواپيما را روشن و به طرف ابتداي باند حرکت کرديم. مدت کوتاهي در ابتداي باند براي انجام آخرين بازرسي موتورهاي هواپيما تامل نموديم و بعد از چند لحظه به پرواز درآمديم.
زمان آن رسيده بود که هواپيما را به طرف مسير مورد نظر هدايت نماييم. اکنون ما وارد ابر شده بوديم. هوا کاملا گرفته بود. ابرهاي سي بي در چندين نقطه از مسير پرواز ما قرار گرفته بودند و اين امر سبب تکان هاي شديد هواپيما مي شد. شهرها در مسير پرواز به منظور پيشگيري از بمباران احتمالي هوايي دشمن، خاموشي را رعايت مي کردند و همين باعث شده بود حتي زماني که از ابرها خارج مي شديم نيز هيچ چيز روي زمين مشاهده نمي شد.
به سمت اصفهان در پرواز بوديم. وضعيت جوي بسيار بدي بود و هواي نامساعد هواپيما را به بالا و پايين پرتاب مي کرد. رعد و برق شديد ابرها همچنان در اطراف مان ادامه داشت و ناوبر هواپيما مرتبا براي دور زدن ابرهاي خطرناک به ما جهت مي داد و لحظه اي چشم از رادار بر نمي داشت. شرايط بسيار نامساعد بود. چندين بار تصميم به بازگشت گرفتيم و زماني هم در فکر آن بوديم که در فرودگاه اصفهان فرود آييم و بعد از بهتر شدن هوا به ماموريت خود ادامه دهيم. اما با تاکيد ستاد تخليه مجروحين جنگ مبني بر انتظار مجروحان بد حال و اين که در صورت تاخير امکان مرگ آنان مي رفت، بر آن شديم که با وجود هواي بسيار بد، به هر قيمت که شده خود را به اهواز برسانيم.
غرق در اين افکار به 50 مايلي شمال غرب اصفهان رسيديم. با رادار زميني منطقه تماس گرفتيم و موقعيت خودمان را اعلام نموديم. از آن جا که خداوند مهربان در همه حال ياور ما بود، در بين دو لايه ابر قرار گرفتيم. يک لايه حدود 1000 پا بالاتر و لايه ديگر در زير هواپيما بود. ابرها همچنان فعال بودند ولي در ارتفاع ما خطري تهديدمان نمي کرد.
پرواز را ادامه داديم. در حدود 70 مايلي غرب اصفهان براي مخفي ماندن از ديد رادارهاي دشمن، ارتفاع را کم کرديم. با توجه به خاموش بودن وسايل کمک ناوبري در منطقه جنوب و غرب، با کوچک ترين غفلتي امکان آن مي رفت که موقعيت خود را از دست داده و از مسير تعيين شده دور شويم. ارتفاع خود را تا 1000 پا بالاتر از زمين کاهش داده، مسير مورد نظر را حفظ نموديم و به طرف اهواز ادامه مسير داديم. به علت رعايت خاموشي در منطقه و همچنين وجود مه غليظ، هيچ گونه آثاري از شهر يا فرودگاه ديده نمي شد. هواپيما لحظاتي وارد مه شده و زماني از آن خارج مي شد.
جدال براي ماندن يا رفتن، افکار ما را به خود معطوف مي داشت. آيا در نزديکي شهر بوديم؟ اگر بيش از حد به طرف غرب رفته باشيم چه؟ اگر ...
سرانجام تماس ما با فرودگاه اهواز برقرار شد و آنها جواب دادند:
- شما را در ديد نداريم ولي باند براي نشستن آماده است.
آن روز طبق معمول گذشت پاسي از شب گذشته بود. حوالي نيمه شب تلفن به صدا درآمد و از عمليات پايگاه به ما ابلاغ گرديد که براي پرواز آماده شده و به ساختمان عمليات برويم. همگي به سرعت آماده شديم. کيف هاي پرواز و ديگر وسايل مورد نياز را چک کرديم و سوار بر ميني بوس عازم محل عمليات شديم.
هوا بسيار سرد بود و هنوز آثار برف و يخ روي زمين مشاهده مي شد. باد نسبتا شديدي مي وزيد و ابر تمام آسمان را فرا گرفته بود. بعد از گرفتن دستور ماموريت مبني بر تخليه مجروحين از مناطق جنگي، گروهي از افراد به طرف هواپيمايي که از قبل آماده شده بود، رفتند و بقيه براي توجيه ماموريت و کسب اطلاعات لازم مربوط به پرواز و گرفتن گزارش هواي مسير پرواز و مقصد و ساير اطلاعات و نيز طرح پروازي اقدام نمودند. پس از مدت کوتاهي طرح پرواز آماده شد و توسط افسر عمليات مربوطه تاييد شده و به امضا رسيد.
به اتفاق بقيه به طرف رمپ پروازي حرکت نموديم و لحظاتي بعد به هواپيما رسيديم. پس از انجام بازديدهاي خارجي هواپيما و فرم هاي مربوطه خيلي سريع با هماهنگي برج کنترل مهرآباد، هواپيما را روشن و به طرف ابتداي باند حرکت کرديم. مدت کوتاهي در ابتداي باند براي انجام آخرين بازرسي موتورهاي هواپيما تامل نموديم و بعد از چند لحظه به پرواز درآمديم.
زمان آن رسيده بود که هواپيما را به طرف مسير مورد نظر هدايت نماييم. اکنون ما وارد ابر شده بوديم. هوا کاملا گرفته بود. ابرهاي سي بي در چندين نقطه از مسير پرواز ما قرار گرفته بودند و اين امر سبب تکان هاي شديد هواپيما مي شد. شهرها در مسير پرواز به منظور پيشگيري از بمباران احتمالي هوايي دشمن، خاموشي را رعايت مي کردند و همين باعث شده بود حتي زماني که از ابرها خارج مي شديم نيز هيچ چيز روي زمين مشاهده نمي شد.
به سمت اصفهان در پرواز بوديم. وضعيت جوي بسيار بدي بود و هواي نامساعد هواپيما را به بالا و پايين پرتاب مي کرد. رعد و برق شديد ابرها همچنان در اطراف مان ادامه داشت و ناوبر هواپيما مرتبا براي دور زدن ابرهاي خطرناک به ما جهت مي داد و لحظه اي چشم از رادار بر نمي داشت. شرايط بسيار نامساعد بود. چندين بار تصميم به بازگشت گرفتيم و زماني هم در فکر آن بوديم که در فرودگاه اصفهان فرود آييم و بعد از بهتر شدن هوا به ماموريت خود ادامه دهيم. اما با تاکيد ستاد تخليه مجروحين جنگ مبني بر انتظار مجروحان بد حال و اين که در صورت تاخير امکان مرگ آنان مي رفت، بر آن شديم که با وجود هواي بسيار بد، به هر قيمت که شده خود را به اهواز برسانيم.
غرق در اين افکار به 50 مايلي شمال غرب اصفهان رسيديم. با رادار زميني منطقه تماس گرفتيم و موقعيت خودمان را اعلام نموديم. از آن جا که خداوند مهربان در همه حال ياور ما بود، در بين دو لايه ابر قرار گرفتيم. يک لايه حدود 1000 پا بالاتر و لايه ديگر در زير هواپيما بود. ابرها همچنان فعال بودند ولي در ارتفاع ما خطري تهديدمان نمي کرد.
پرواز را ادامه داديم. در حدود 70 مايلي غرب اصفهان براي مخفي ماندن از ديد رادارهاي دشمن، ارتفاع را کم کرديم. با توجه به خاموش بودن وسايل کمک ناوبري در منطقه جنوب و غرب، با کوچک ترين غفلتي امکان آن مي رفت که موقعيت خود را از دست داده و از مسير تعيين شده دور شويم. ارتفاع خود را تا 1000 پا بالاتر از زمين کاهش داده، مسير مورد نظر را حفظ نموديم و به طرف اهواز ادامه مسير داديم. به علت رعايت خاموشي در منطقه و همچنين وجود مه غليظ، هيچ گونه آثاري از شهر يا فرودگاه ديده نمي شد. هواپيما لحظاتي وارد مه شده و زماني از آن خارج مي شد.
جدال براي ماندن يا رفتن، افکار ما را به خود معطوف مي داشت. آيا در نزديکي شهر بوديم؟ اگر بيش از حد به طرف غرب رفته باشيم چه؟ اگر ...
سرانجام تماس ما با فرودگاه اهواز برقرار شد و آنها جواب دادند:
- شما را در ديد نداريم ولي باند براي نشستن آماده است.
.jpg)
با تمام دقتي که کرده بوديم، چون در شرايط پرواز با ديد چشم قرار نداشتيم ترديد و دو دلي عذاب مان مي داد. سرانجام با کنترلر فرودگاه تماس گرفتيم و از آنان خواستيم که براي چند لحظه چراغ هاي باند فرودگاه را روشن نمايند. با چند بار روشن و خاموش شدن چراغ ها، روشنايي بسيار خفيفي را از لابلاي ابرهاي رقيق که به صورت مه از جلوي هواپيما مي گذشتند، مشاهده نموديم. مطمئن شديم که به فرودگاه رسيده ايم و برج کنترل با اعلام آخرين اطلاعات درباره وضعيت هوا، سمت باد و باند مورد استفاده فرود را مجاز اعلام کرد. دقايقي بعد هواپيما پس از غرشي بلند بر روي باند درحالي که همچنان باران مي باريد فرود آمد.
اضطراب و دلهره به پايان رسيده بود و ما زمين را زير گام هاي خود حس مي کرديم. پرسنل ستاد تخليه مستقر در اهواز به نزديک هواپيما آمدند و پس از خوش آمد گويي به ما گفتند:
- با توجه به تعداد مجروحين ما چند هواپيماي ديگر نيز از پست فرماندهي تهران و شيراز درخواست نموده ايم.
در جواب شان گفتيم:
- به محض دريافت درخواست شما، در حداقل زمان ممکن حرکت کرديم، تماس بگيريد و دوباره درخواست هواپيما را پيگيري نماييد.
بعد از تماس معلوم شد دو فروند هواپيما از شيراز و تهران عازم منطقه بوده اند اما به دليل هواي بسيار بد و وجود ابرهاي خطرناک در مسير پرواز، يک فروند از آنها به شيراز مراجعت کرده و ديگري نيز در اصفهان فرود آمده و در انتظار بهبود هوا به سر مي برد.
وارد سالن ترمينال اهواز شديم. انبوهي از مجروحين روي برانکاردها خوابيده بودند. منظره عجيبي بود! احساس غريبي داشتيم. اين جوانان خالصانه به مصاف دشمن آمده بودند و اين گونه شجاعانه شهادت را با آغوش باز پذيرا شده بودند. بر خود مي باليديم که در چنين شرايط دشواري خود را به اين جا رسانيده بوديم تا شايد گروهي از اين جوانان مخلص و برومند را از مرگ نجات دهيم.
به کمک نفرات مستقر در ستاد تخليه، در آن هواي سرد و مه آلود بعد از نيمه شب درحالي که همه جا از بارندگي خيس بود، به سرعت کار خود را شروع کرديم. در درجه اول مجروحان بد حال و سپس بقيه را تا حد نهايي گنجايش و ظرفيت هواپيما به داخل آن منتقل نموديم.
حدود ساعت 5/4 بعد از نيمه شب بود که براي پرواز از اهواز به مقصد تهران آماده شديم. در اين حال به ما خبر دادند که هواي تهران رو به وخامت رفته و احتمال ريزش برف وجود دارد. مي بايست به سرعت دست به کار مي شديم و قبل از آن که وضعيت هوا از آن چه بود بدتر مي شد، مجروحين را به مقصد مي رسانديم.
هوا بسيار گرفته و شديدا متلاطم بود. به پرواز درآمديم. ابرهاي خطرناک در مسير پرواز پراکنده بودند و مرتبا هواپيما را تکان مي دادند. حداکثر تلاش به کار برده مي شد تا از گردش هاي تند پرهيز شود و هواپيما به نرمي کنترل گردد.
در مسير برگشت از اصفهان به تهران، با انبوهي از ابرها روبه رو شديم. لحظات براي ما بسيار ارزش داشت. جان اين جوانان برومند به تصميم گيري دقيق ما بسته بود. در بين راه مجبور شديم به طرف شرق پرواز کنيم تا بتوانيم توفان و رعد وبرق و توده هاي عظيم ابرهاي خطرناک را دور بزنيم. در فاصله 100 مايلي تهران با مرکز کنترل ترافيک مهرآباد تماس گرفتيم و آنان ضمن اعلام اطلاعات پروازي مورد نياز و همچنين آمادگي ستاد تخليه تهران جهت پذيرش مجروحين، اظهار داشتند که ريزش برف خفيف از 10 دقيقه پيش شروع شده است و توصيه نمودند که تصميم خود را جهت ادامه مسير يا رفتن به فرودگاه کمکي، اعلام نماييم.
درخواست کاهش ارتفاع ما با موافقت روبه رو شد. کم کردن ارتفاع را آغاز نموديم. اما متاسفانه ابرهاي ضخيم همه جا را فرا گرفته بود و هواپيما مرتب به بالا و پايين و چپ و راست منحرف مي شد و اين امر تکان هاي شديدي را نيز به دنبال داشت. در مسير فرودگاه قرار گرفتيم. چند مايل به ابتداي باند باقي مانده بود که از ابر خارج شديم ولي ريزش برف مانع از ديد کافي بود.
مي دانستيم که اين دقايق بسيار حساس است و آخرين فرصت براي فرود به شمار مي آيد. براي نشستن آماده شديم و حدود ساعت 7 صبح باند مهرآباد ظاهر شد و پس از چند لحظه چرخ هاي هواپيما با لايه اي از برف که سطح باند را پوشانيده بود تماس گرفت. کنترل و هدايت هواپيما روي يک سطح لغزنده کاري بس دشوار و دقيق بود که ما آن را با موفقيت به اتمام رسانديم.
پرسنل ستاد تخليه که خالصانه و بي دريغ با دل و جان کار مي کردند و آمبولانس ها با چراغ هاي چشمک زن در انتظار ما بودند. در اين هنگام متوجه شديم که عليرغم سردي هوا، به علت هيجان ناشي از لحظات فرود، سراپاي وجودمان غرق عرق گشته است.
بي درنگ مرحله بعدي کار آغاز شد و مجروحين يکي پس از ديگري به آمبولانس ها منتقل شدند و آژير کشان به طرف بيمارستان هايي که از قبل پذيرش داده بودند، به حرکت درآمدند. دقايقي بعد سر و صداها کم تر شد. درحالي که در آن صبح دم برفي دانه هاي سپيدي را که بر زمين مي نشستند، نظاره مي کرديم، خداي بزرگ را به خاطر توفيقي که در اجراي ماموريت نصيب مان کرده بود شکر مي نموديم. به خوبي مي دانستيم آن چه که انجام گرفته، خارج از حد متعارف و ظرفيت معمول مهارت و تجربه پروازي ما بود.
ما بر اين امر واقف بوديم که اگر عشق به نجات آن عزيزان و انگيزه خدمت به انقلاب اسلامي و ميهن در همه ما تا حد ايثار و از جان گذشتگي تجلي نکرده بود، نه کنترلر و مسئولين فرودگاه و نه مسئولين عمليات، هيچ کدام جرات صدور اجازه تقرب و فرود در آن شرايط جوي نامساعد را به خود نمي دادند.
اين اراده و تصميم قطعي ما براي اجراي ماموريت در دشوارترين و خطرناک ترين شرايط بود که همه را بر آن داشت تا در تمام مراحل پروازي چنين سنگين به ما کمک کنند تا اين افتخار را داشته باشيم که جان تعداد زيادي از فرزندان مخلص انقلاب اسلامي را نجات دهيم و يکي از هزاران پروازي را به انجام برسانيم که در طول 8 سال دفاع مقدس براي پشتيباني از رزمندگان اسلام توسط نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران صورت گرفت.
لینک کپی شد
نظر شما
