خاطرات/شهيدان اسارت

کد خبر: ۱۲۰۳۵۲
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۳۸۷ - ۲۳:۲۳ - 06November 2008
گاهى شكنجه ها آن قدر زياد و سخت و دردناك بود كه بچه ها بى هوش مى شدند. بعضى از اسرا به خاطر شكنجه زياد شهيد مى شدند. خودم شاهد شهادت چندين تن از بچه ها بودم.
اوايل اسارت بود، يكى از عزيزانى كه با هم اسير شده بوديم به نام آقا مرتضى در آسايشگاه، همان وقتى كه عراقى ها براى چندمين بار او را كتك زدند از هوش رفت ولى عراقى ها همچنان به همراه ساير اسرا او را مى زدند.
بسيجى قهرمان آقا مرتضى همچنان عذاب مى كشيد. دقايقى گذشت، آن وقت دو نفر عراقى كه لباس بهيارى هم پوشيده بودند به آسايشگاه آمدند و در حالى كه يك آمپول در دست داشتند او را محكم نگه داشتند و آمپول را به او تزريق كردند.
چند لحظه بعد ديديم «آقا مرتضى» حركت نمى كند و نفس هم نمى كشد. فهميديم او شهيد شده است.
همه اسرا در سكوت دردناكى فرو رفته بودند، چند دقيقه بعد عراقى ها پيكر آن شهيد را در پتو پيچيدند و به بيرون از اردوگاه بردند. معلوم نشد كه او را چه كردند و در كجا دفن كردند نمونه هاى ديگرى در اسارت وجود داشت كه پس از تحمل شكنجه هاى زياد، بچه ها شهيد مى شدند. شهداى ايران مظلومند.

•م. سلطانى
منبع: ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
 
 
 
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین